مادر!
مرا ببخش .
که کابوس هایم همه از آه های توست.
شب ها
برادرم – درخت –
می آید
با شاخه های عریانش
بر کف پایم می زند
و خواهرم – رود-
سرم را
به دندان آب می سپرد
و چرخ
(چه فرقی می کند چه چرخی)
بر گردنم می رقصد
می شنوی؟
خش خش ِ
خشنی
که شکسته می شود شکسته هایی-
از شکسته ای که منم.
آه...من
خدایگان ِ خود بنده
شبان ِ خود رمه
هر شب
سرانگشت هایم خواب خار می بیند
و گلویم خواب تیغ
و صبح ها
خورشید
دیگر با شعاع شیری جانش
نمی نوازدم
و آسمان
حتا
تفی نثارم نمی کند.
مادر!
کوه ها را از پلک هایم بردار
و توفان و سیل و رعد را
از جانم
می خواهم
لحظه ای بخوابم.
مهدی خطیبی
17/مهر/1385_میگون