تبليغاتX
تاول حکایت راه است

mehdikhatibi

مهدی خطیبی

mehdikhatibi

http://mehdikhatibi.blogfa.com

تاول حکایت راه است

تاول حکایت راه است

تاول حکایت راه است

درساعت23 روز دهم مهر ماه سال یک هزار و سی صد و پنجاه و پنج شمسی در تهران دیده گشودم – اگر چه پروزم از نیماست- و اولین چیزی که گفتم «اون نه»بود.دانش آموخته حقوق قضایی هستم .تا کنون هفت کتاب تالیفی و چهل و شش کتاب به ویراسته و مقدمه ی من منتشر شده است .گذشته از آن که شاعر و منتقد هستم در زمینه ویرایش و تصحیح متون نیز فعالیت دارم . کتابدارم و گذشته از این شغل، مشاور و ویراستار انتشارات آفرینش نیز هستم.نمونه وار کتاب هایی که از من چاپ شده است عبارتند از:
1.ترانه های آدم و حوا ،دفتر اول ،انتشارات روزگار،چاپ اول ،1378
2.آیینه دار آب(نقد ،بررسی و گزیده آثار شیون فومنی)انتشارات روزگار،چاپ اول ،1379
3.شعر متعهد ایران (چهره های شعر سلاح)بررسی شعر سال های 1347تا1357،دفتر اول:جعفر کوش آبادی ،انتشارات آفرینش،چاپ اول 1383
4.ترانه های آدم و حوا ، دفتر دوم، انتشارات آفرینش،چاپ اول ،1384
5.ماه ماهی (قصه شعر)تصویرگر لیلی درخشانی،انتشارات زیتون 1384
6.بوتیمار بی اشک (قصه - شعر )، همراه با یک پیشنهاد: قصه - شعر به مثابه یک قالب ، همراه با نقدی از محمود کیانوش ، تصویرگر ساناز فلاحتی ، انتشارات آفرینش
.............
زیر چاپ:
1.نسل ستاره در شب توفان(شعر و زندگی نعمت میرزازاده م.آزرم)انتشارات ثالث
2.شناختنامه محمود کیانوش،انتشارات آفرینش
3.بوتیمار بی اشک(قصه شعر)همراه با نقدی از محمود کیانوش و طرح هایی از سرکارخانم فلاحتی،انتشارت آفرینش1388
...........
آماده چاپ:
1.پیشگامان غزل امروز ایران ؛ دفتر نخست:محمد ذکایی (هومن)،حکایت غم بیزاریان
........

شماره تلفن جهت تماس با من:
09126894681

وب نوشته های مهدی خطیبی (حلقه نیلوفری/1)

تاول حکایت راه است

 
وب نوشت های مهدی خطیبی/حلقه نیلوفری1    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " تاول حکایت راه است " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
خبرگزاری دانشجویان:بوتیمار بی اشک به قلم مهدی خطیبی منتشر شد
مجموعه رباعیات کیانوش با عنوان با نگاهی دیگر را دانلود کنید
چه اتفاقی افتاد که آقای محقق تاريخ ! ..../اصغر آقا
بهانه‌هایی برای نوشتن (تفسیری بر شعر "خواب" سروده‌ی جعفر کوش آبادی)/مهدی خطیبی/دینگ دانگ
شماره ششم دینگ دانگ منتشر شد
خانگی سه/گویا نیوز
«زندگي و شعر خسرو گلسرخي» در راه است /ایسنا
بهانه هایی برای نوشتن :حسین منزوی /مهدی خطیبی/فرهنگ و هنراز مجموعه گروه اینترنتی فرهنگ گفتگو
شماره ی ۳ مجله ی الکترونیکی دینگ دانگ به روز شد
به بهانه حذف هفتاد غزل از مجموعه کامل شعرهای حسين منزوی از سوی وزارت ارشاد، مهدی خطيبی/گویانیوز
قالب بلاگفا
قالب وبلاگ
آرشیو تماس با ما


کتاب «بوتیمار بی اشک » منتشر شد

« می گفت این سرنوشت ماست »

بوتیمار بی اشک

پس از دیری و دوری ، قصه – شعر بوتیمار بی اشک منتشر شد . سال 1385 آن را در میگون نوشتم . این دومین تجربه من در این قالب است . در همین کتاب ، به مسألۀ قصه – شعر نیز پرداخته ام . نمی خواهم طول و تفصیل بدهم  چرا که آن کس که بخواهد بی شک می جوید و می یابد. اما نمی توانم این واقعیت را حاشا کنم که دلبستگی خاصی به این متن دارم . « بوتیمار بی اشک » حکایت نسل من است . نسل ِ بی نشاط و سوخته ...چه کردند با ما و چه می کنند با ما ... « بانو جان ! می دانی ... وقتی کوچک بودم ، پدرم می گفت که سرنوشت ماست که برای دریا بمیریم . پدرم هر غروب می آمد ، روبه روی شما می نشست ، می گریست ، می سوخت از درون و از عطش اما لب به شما نمی زد ، می ترسید تمام شوید . این کارش بود ، وقتی هم که می خواست بمیرد با لبی تشنه اما شاد مرد ، درست روبه روی شما . می گفت این سرنوشت ماست ...»

در چاپ این کتاب دوست خوب ومهربانم « ساناز فلاحتی » نقشی بیش از من داشت . ساناز عزیز گذشته از آن که تصویرگر  کتاب است نقشی ویژه در شکل یافتن ظاهر زیبای این کتاب دارد . او بارهای بار، وسواس های جانکاه مرا تاب آورد و یگانه واکنشی که در برابر هر تغییر از خود نشان می داد ، لبخندی مهربان بود . از او سپاسگزارم .

 ساناز فلاحتی

اما واژه ها را یارای آن نیست که از عزیزم « محمود کیانوش » سپاسگزاری کنم .  او با نوشتن نقدی بر بوتیمار بی اشک مرا خیس باران مهربانی اش کرد .

 دوست می دارم در این جا و به عنوان پایان این نوشته ،همۀ علاقه مندان را دعوت کنم تا نقد محمود کیانوش را بخوانند . انسانی که هنوز قدر و مرتبۀ او را نمی دانند . محمد ذکایی ( هومن ) زیبا می گوید :

سوکوار داغ آن سروم که در باغ دروغ  

  راستی می کرد و – اینش جرم – سبز شاد را

 

با مهر و دوستی

مهدی خطیبی

فروردین 1388

 

 

 محمود کیانوش

 

        بوتیمار بی اشک در مایۀ مضمونی خود شعری است که به نثر روایت شده است ، نه به این معنی که اگر با وزنی مناسب و قافیه هایی درخور هر پارۀ آن بیان می شد ، صورت هنری بهتری می یافت ، بلکه مضمون ، با پیروی از طبیعت خود ، به مهدی خطیبی  حکم کرده است که آن را چنین روایت کند که کرده است . پس در خواندن و ارزیابی کردن آن معیارهای داستان را به کنار می گذاریم ، و به معیارهای شعر روایی روی می آوریم .

        شخصیتهای این شعر روایی اینهایند : بوتیمار بی اشک ، خورشید ، باد ، دریا ،  آسمان ، و خدا که نقش آفرین ِ ناپیداست . در « برهان قاطع » بوتیمار چنین تعریف شده است : « با میم بر وزن موسیقار ، نام مرغی است که او را غم خورک نیز گویند . و او پیوسته  در کنار آب  نشیند و از غم آنکه مبادا آب کم شود ، با وجود تشنگی آب نخورد ... »

        با اینکه وصف اسطوره ای بوتیمار نزد همۀ فارسی زبانان از دیرباز معروف بوده است ، یقیناٌ اولین بار اندیشۀ این وصف در ذهن یک انسان گذشته بود ، و این انسان هر که بود ، با احوال یک پرندۀ دریایی معین از نزدیک آشنا بود و با تجربه های احساسی و ذهنی انسان آشنا تر ، و بیگمان اگر هرگز شعر نگفته بود ، در روح خود همیشه شاعر بود ، و از ظاهر احوال آن پرنده تعبیری انسانی کرد ، و این تعبیر اسطوره وار در ذهنها جا گرفت و بر زبانها  جاری  ماند . شیخ عطّار نیشابوری در «منطق الطّیر» حکایت بوتیمار را ازبان این مرغ چنین بیان کرده است :

        پس در آمد زود بوتیمار پیش ،

        گفت : « ای مرغان ، من و تیمار خویش !

        بر لب دریاست خوشتر جای من ؛

        نشنود هرگز کسی آوای من .

        از کم آزاری ِ من هرگز دمی

        کس نیازارد ز ِ من در عالمی .

        بر لب دریا نشسته دردمن ،

        دائماٌ اندوهگین و مستمند :

        ز آرزوی آب دل پر خون کنم ،

        چون دریغ آید ، به خویشم ، چون کنم !

        چون نی ام من اهل دریا ، ای عجب !

        بر لب دریا بمیرم خشک لب !

        گرچه دریا می زند صد گونه جوش ،

        من نیارم کرد از او یک قطره نوش !

        گر زِ دریا کم شود یک قره آب ،

        ز آتش غیرت دلم گردد کباب .

        چون منی را عشق دریا بس بود ؛

        در سرم این شیوه سودا بس بود .

        جز غم دریا نخواهم این زمان ،

        تاب سیمرغم نباشد یکزمان .

        آنکه او را قطره ای آب است اصل ،

        کی تواند یافت از سیمرغ وصل ؟ »

و چون مرغان حکایت بوتیمار را شنیدند ، شیخ عطّار از زبان هدهد در جواب او می گوید :

          هدهدش گفت : « ای زِ دریا بی خبر ،

        هست دریا پر نهنگ و جانور ؛

        گاه تلخ است آب او را ، گاه شور ؛

        گاه آرامی است او را ، گاه زور .

        منقلب چیز است و ناپاینده هم ،

        گه شونده ، گاه بازآینده هم !

        بس بزرگان را که کشتی کرد خرد ،

        بس که در گرداب ِ او افتاد و مرد !

        هر که چون غواص ره دارد در او ،

        از غمِ جان دم نگه دارد در او ؛

        ور زند در قعر دریا دم کسی ،

        مرده از بن با سر افتد چون خسی .

        از چنین کس کو وفاداری نداشت ،

        هیچکس امید دلداری نداشت !

        گر تو از دریا نیایی بر کنار ،

        غرقه گرداند تو را پایان کار .

        می زند او خود ز ِ شوق دوست جوش ،

        گاه در موج است و گاهی در خروش !

        او چو خود را می نیابد کام دل ،

        تو نیابی هم از او آرام دل .

        هست دریا چشمه ای از کوی او ،

        تو چرا فارغ شوی از روی او ! »

 

        « بو تیمار بی اشک » ، با این صفت افزوده ، تعبیری است تازه از این پرنده که داستانی از داستانهای روح مهدی خطیبی را روایت می کند . او مثل بوتیمار منطق الطّیر با دیگر مرغان ، برای رسیدن به سیمرغ ،همراه نشده است. دریا زندگی اوست . او عاشق زندگی است که در سیر طبیعی جاویدان است ، اما برای یک انسان ، با گذشتن هر روز ، یعنی با خوردن هر جرعه ، به زودی پایان می یابد  و از آن فقط خشکی مرگ به جا می ماند . پس این عشق چه حاصلی دارد ؟

        در جهانِ ِاین عاشق زندگی ، این عاشق دریا ، طبیعت لاشعوری است بی مهر و بی اعتناء و ناخودآگاهانه به خود مشغول . خورشیدِ این طبیعت « با نیزه هایش به زمین حمله ور شده است » . در چشم این عاشق ، خورشید زمین را با شیرِ سرخ مهربانی نمی پرورد ؛ پرتوهای نورش نیزه هایی است که با قهر و کین بر زمین فرود می آید ؛ و گرمایش جان   نمی بخشد ، بیداد می کند ! چرا ؟  نمی دانیم ! و آیا متن جوابی به این چرا می دهد ؟ من  نمی شنوم ! اما دریا ، معشوق بوتیمار ، که در حقیقت خود ، بخشی از همان طبیعت است ، با حقیقت شعری و انسانی این بوتیمار ، وصفی دارد گه گویی بر زبان یک مرد عاشق در نمایش و ستایش یک زن جاری شده است . شاید احساس یک زن هم در نمایش و ستایش زندگی زبانی داشته باشد درخور مرد دلخواهش . اینجا دریا که استعاره ای سمبولیک از زندگی از دیدگاهی مردانه است ، « باهر جنبش، موجی به اندامش می دهد ...شکیبا،آرام،گاه شنها را نوازش می کندو گاهی سنگ و صخره را به عریانی تنش مهمان . دستها می گشاید و افق را در آغوش می گیرد . »

        این دریا حقیقت طبیعی اش پیدا نیست ، و با حقیقت شعری اش مانند دریای هدهد منطق الطّیر پر نهنگ و جانور نیست ؛ آبش گاه تلخ و گاه شور نیست ؛ کشتیهای بسیاری از بزرگان را خرد نکرده است ؛ بسیاری در گرداب او در نیفتاده اند و نمرده اند ؛ و بیوفایی خوانده نمی شود که هیچکس از او امید دلداری نداشته باشد . این دریا را می توان استعاره ای از زندگی گرفت که بوتیمار بی اشک سالها او را نهفته و در پناه صخره های درنگ و تردید و واهمه نظاره کرده است ، اما او عشقش به دریا ، یا به زندگی ، بیش از آن است که بتواند به چنین نظاره ای از کنار خرسند بماند . می خواهد خود را به دریا بسپارد و دریا را از خود کند . با اینکه هنوز تجربۀ رو در رو شدن با زندگی را پیدا نکرده است ، با اینکه هنوز زبان شجاعت را نیاموخته است ، گوهر شجاعت را در جان خود احساس می کند و به دریا می گوید:

        « بانو !م ...م ...من ، بوتیمار بی اشکم ... مرا به همسری می پذیری ؟ »

        اما دریا ، استعارۀ زندگی در بستر طبیعت ، خود را به وجود فرد وابسته نمی کند . همسان خداست . تنها و جاری . و اینجاست که بوتیمار بی اشک این آگاهی را یافته است که نباید پندار واهی ِ نسل و نسلهای پیش از خود را سرنوشت خود بداند و خیّام وار بگوید :

        یک قطرۀ آب بود و با دریا شد ،

        یک ذرّۀ خاک و با زمین یکتا شد ؛

        آمد شدن ِ تو اندر این عالم چیست ؟

        آمد مگسی پدید و نا پیدا شد !

 

او نمی خواهد از هراس گذرا بودن زندگی ، لذت زندگی کردن را از خود دریغ بدارد . نمی توانسته است در سایۀ مرگ بنشیند و برای زندگی اشک بریزد . در فرصتی که هست ، در زندگی و با زندگی بودن ، زندگی بودن است ، جاوید بودن است . شاید با درک این معنی است که در پایان روایت ، آنجا که دریا « احساس قطره شدن دارد » و « چیزی جز این پرنده در نگاهش نیست » ، مهدی خطیبی می گوید : « او دیگر بوتیمار نیست . او خود پرواز است . »

        و اینجاست که من با « دُشخوارۀ » سمبولیسم درگیر می شوم . می گویم دشخواره ، چون مفهومی در ذهن دارم که از « مشکل » دشوارتر و پیچیده تر است . « دشخوار» هم در صدای خود ناهموارتر از « دشوار » است ، و از این صفت اسم « دشخواره » را می سازم تا نگفته باشم مشکل . دشخواری سمبولیسم در این است که اگر بخواهیم در خواندن یک نوشتۀ سمبولیک ، چه برای فهم خود ، چه برای فهم دیگران ، سمبول شکافی بکنیم ، باید تعبیرما از هریک از استعاره های نوشته چنان باشد که مجموعۀ این تعبیرها در پایان معنای کلی نوشتۀ سمبولیک را در بر بگیرد . به عبارت دیگر نویسنده نباید در استعاره های سمبولیک فرعی از خط اصلی مضمون سمبولیک خارج شده باشد ، و گرنه با اطمینان نمی توان معنایی روشن و ساده برای آن نوشته ارائه داد . وقتی که معنایی را به صورتی سمبولیک می خواهیم بیان کنیم ، نشانه های استعاری آشنایی به کار می بریم ، و این نشانه ها گام به گام راه رسیدن به معنای کلی را به خواننده نشان می دهد . اگر این نشانه ها به جهتهای مختلف اشاره داشته  باشد ، خواننده در سمبول شکافی گمراه می شود ، خسته می شود ، در می ماند ، و در پایان هم به جایی نمی رسد .

        آیا بوتیمار که در پایان « چشمانش دیگر سیاه نیست ، آبی است ، اما پاهایش سست ، گردن درازش تحمل سر ندارد » و « بالهایش بی رمق است » و « دستهای لرزان دریا » او را به سوی خود می کشد » ، به دریا پیوسته است ، چنانکه قطره به دریا می پیوندد و دریا می شود ، اما هستی « قطرگی » را در می بازد ؟ به عبارت دیگر بقایی از پی فنای جزء در کل ؟ من در مقام یک خوانندۀ « بوتیمار بی اشک » می خواهم از جملۀ « دریا حس می کند قطره ای شده است ، قطره ای کوچک در چشمهای بوتیمار » که جملۀ پایانی روایت است و زیبایی آن موجی دارد که به سراسر نوشته تا آغاز آن باز می گسترد ، این معنی را بگیرم که پرنده بودن و « پرواز شدن » ، گذشتن از اوهام است و رسیدن به حقیقت انسانی زندگی ، نه واقعیت طبیعی آن ، زیرا که واقعیت طبیعی زندگی چنان است که در سیر آن رهایی امکان پذیر نیست ، رهایی در پایان آن می آید ، و پایان آن مرگ است ، اما در حقیقت انسانی ِ زندگی است که می توان در یک لحظۀ روشن از ادراک جاودانگی یافت و مرگ را انکار کرد ، یا مرگ را موهوم دانست ، موهومی که لحظه لحظه حضور پوچش را بر بوتیمارهای اشکبار تحمیل می کند و آنها را در نظارۀ عطشناکشان از هماغوشی با زندگی باز می دارد . آیا متن آن هماهنگی لازم در پیوند استعاره های فرعی را دارد که تأیید کنندۀ این تعبیر باشد ؟ 

        این « دشخوارۀ » سمبولیسم را حتی در مورد « منطق الطّیر » شیخ عطّار نیشابوری هم می توان مطرح کرد . همۀ مرغان به جست و جوی شاه خود « سیمرغ » ، می روند ، به جست و جوی حقیقت می روند ، به جست و جوی خدا می روند ، اما همه این جست و جو را در مراحل هفتگانۀ عرفان رسمی مکتبی شده تا نیل به مقصود ادامه نمی دهند ، ناتوان در راه می مانند ، یا هلاک می شوند ، و در پایان ، آنگاه که :

        آفتاب قربت از پیشان بتافت ،

        جمله را از پرتو آن جان بتافت ،

آن سی مرغ خویشتن را در آیینۀ « سیمرغ » می بینند و در حیرت می شوند ، و « بی زبان » از آن حضرت جواب می آید که :

        « چون شما سی مرغ اینجا آمدید ،

        سی در این آیینه پیدا آمدید؛

        گر چل و پنجاه و شصت آیند باز ،

        پرده جز از خویش نگشایند باز ...

        هیچکس را دیده بر ما کی رسد !

        چشم موری بر ثریا کی رسد !

        محو ما گردید در صد عزّ و ناز

        تا به ما  در خویش را یابید  باز ! »

        محو او گشتند آخر بر دوام ،

        سایه در خورشید گم شد ، والسّلام !

 

        اگر همه ، نه تنها همۀ انسانها ، بلکه همۀ موجودات در عالم هستی ، تجلّی ذات حقّ هستند ؛ اگر سی مرغ در آیینۀ تجلّی هم سیمرغ را می بینند ، هم خود را که سی مرغ اند ؛ چرا باید از آن حضرت ، بی واسطۀ زبان ، بشنوند که تصوّرات آنها همه موهوم است ؟بنابر این « سی مرغ » ،« آیینه » و« سیمرغ » دیگر  نمی توانند  استعاره هایی  سمبولیک  برای موجودات در عالم « کثرت » ،

 « ارادۀ گنج مخفی به ظهور در تجلّیات » و « ذات حقّ » باشند ، زیرا که بر پایۀ آنچه بی زبان از آن حضرت شنیده می شود ، آن سی مرغ می توانستند چهل ، پنجاه ، شصت یا به شمارۀ همۀ موجودات در عالم کثرت باشند ، و جست و جوی آنها برای یافتن « سیمرغ » کاری است بیهوده و باید سایه وار در آفتاب محو شوند ، در الله فنا شوند تا به او خود را باز یابند . اما در زیبایی استعارۀ « سی مرغ » به معنای « کثرت » در آیینۀ دریافت اشراقی از استعارۀ « سیمرغ » به معنای « وحدت » در این است که بدون ضرورت محو شدن می توان به معنایی رسید که جلال الدین محمد مولوی خواسته است خوانندۀ او در غزلی از  « دیوان شمس » به آن برسد :

        ای قوم به حج رفته ، کجایید ، کجایید ؟

        معشوق همین جاست ، بیایید ، بیایید !

        معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار ،

        در بادیه سرگشته شما در چه هوایید ؟

        گر صورت بی صورت معشوق ببینید ،

        هم « خواجه » و هم « خانه » و هم « کعبه » شمایید .

و همین معنی ، از این رساتر و دلنشین تر و خرد پسند تر ، در این دو بیت منسوب به مولانا خلاصه شده است :

        آنان که طلبکار ِ خدایید ، خدایید ،

        حاجت به طلب نیست ! شمایید ، شمایید !

        چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید ؟

        کس غیر شما نیست ! کجایید ؟ کجایید ؟!

       

        به هر حال ما همواره با بی اعتنا ماندن به استعاره های فرعی داستان سمبولیک « منطق الطّیر » ، شیفتۀ قدرت دو استعارۀ اصلی داستان شده ایم ، یکی « سی مرغ » و دیگری « سیمرغ » ، و معنای سمبولیک داستان را فقط از این دو استعاره گرفته ایم و به لذّت دریافت رسیده ایم . و من می خواهم با دل سپردن به این سخن از شعر روایی « بوتیمار بی اشک » از زبان مهدی خطیبی ، که می گوید : « او دیگر بوتیمار نیست ، او خود ِ پرواز است » ، به لذت دریافت رسیده باشم ، زیرا که می توان بال داشت و همۀ عمر ، بیقرار ، در پرواز بود و به هیچ جا نرسید . تا خودِ پرواز نشویم ، نرسیده ایم . اما اینکه آیا همۀ استعاره های سمبولیک در « بوتیمار بی اشک » می تواند با هماهنگی پیوندهای اندیشیده و سنجیده ما را به این تعبیر برساند ، موضوع دیگری است . و در پایان جای این اشارت هم هست که خوانندۀ این شعر روایی اگر نوجوانان باشند ، از لذت  تخیـّل  بی بهره  نمی مانند ، بی آنـکه  لازم باشد به معنـایی خاصّ و معیـن برسند ، و اگر بزرگسالان باشند ، حتماٌ با دید و ذهنیت فردی خود ، سیری برای رسیدن به معنایی خواهند داشت .    

                       

                      محمود کیانوش

                        لندن ، 30 مه 2006 

 

مهدی خطیبی یکشنبه سی ام فروردین 1388  نظر بدهید!

ماه ماهی

سال نو خوش.آزادی وسلامتی برای تان آرزو می کنم

 

 

برای کسی که در وادی هنر وادبیات گام می زند هیچ موهبتی بهتر از داشتن خواننده ی دقیق ونکته دان نیست .محمود کیانوش عزیز به تعبیر سن ژون پرس«وجدان نا آرام نسل خویش» ونسل من است .اهل مجامله وتعارف نیست .یک نقاد به تمام معنی است .روابط عاطفی را در پیوند با هر چیزی قرار نمی دهد .می کوشد دید ودریافت های خودش را از یک متن بیان کند.اهل نظریه پردازی های بی سر وته وارجاع دادن های خسته کننده نیست ....خلاصه می کوشد بی هیچ ادا واصولی در کمال صراحت لپ کلام را بگوید.یقین دارم اگر در «غربت وطنی»نیز زندگی می کرد باز چنین بود.

کتاب «ماه ماهی »به تازگی چاپ شده است .ابتدا متن را وسپس بررسی کیانوش را نقل می کنم، امیدوارم مورد توجه قرار گیرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به همسرم ودختری که ندارم                                          

                               م. خ

 

 

 

 

یکی بود،یکی نبود

خانه ای بود که آدم های زیادی در آن،

هم چراغ وهم سفره بودند.

حیاط این خانه حوضی داشت ،

با کاشی های آبی

                             زلال ِزلالِ زلال.

ویک ماهی

 

 

ماهی ،کنار کاشی آبی ،

برای ماهِ داخل حوض ،

آرام آرام آواز می خواند:

-«ماه!

         ماه!

               ماه!

امشب دیگه از کدوم راه نقره ای کنار من اومدی؟

ای کاش می شد واسه همیشه پیشم بمونی.»

 

ماه چیزی نگفت

فقط؛

لبخندی گوشه ی لب هایش پیدا بود.

 

 

 

-«ماه!

          ماه!

               ماه!

ای کاش می شد

دست منو بگیری وببری جایی که همش شب باشه؛

مثل شب قطب ،هرچند یخ می زنم.»

 

ماه چیزی نگفت.

فقط؛ لبخندی گوشه ی لب هایش پیدا بود.

 

 

-«ماه!

         ماه!

             ماه!

آخ که اگه تو منوببری ،این خورشید وآسمون وستاره ها

حتا همین سایه های بلند وکوتاه ،می بینند که من کنار تو،

با این بدنِ گردِنقره ایت،تا همیشه هستم.»

 

ماه ،

باز هم چیزی نگفت

فقط؛لبخندی گوشه ی لب هایش پیدا بود.

 

 

 

ماهی ،همین طور دورِماهِ داخل حوض،

می گشت و می گشت و فربان ،صدقه اش می رفت.

یک دفعه آسمان سرفه ای کرد.

ماهی به اطرافش نگاه کرد.

سایه ای پهن ،روی آب به طرف شان می غلتید.

 

 

در همین موقع ،باد

با دست های زمختش ،روی آب حوض چنگ انداخت و

ماه...

رفت...

 

 

 

ماهی ،هر چقدر این طرف وآن طرف را گشت

خبری از ماه پیدا نکرد.

انگار بخار شده و به آسمان رفته بود.

 

 

هر چقدر نالید

التماس کرد

فایده ای نداشت

 

 

از آسمان

چند قطره

روی آب چکید.

 

 

صبح وقتی آفتاب پیدا شد:

ماهی ، روی کاشی پاشویه افتاده بود.

اما شب،وقتی چادر سیاهش را سر کرد.

در دلِ ماه

              -وسط آسمان-

                                              عکس یک ماهی افتاده بود.

 

 

 

 

(ماه ماهی،نوشته ی مهدی خطیبی،تصویر گر :لیلی درخشانی،نشر زیتون-واحد کتاب،چاپ نخست پاییز1384.)

 

مرکز پخش:زیتون77901688

 

 

 

 

 

 

 

        Dear Mehdi,
       
        Hello. I have written a short review about "The Moon, the Fish".
        Please give Shohreh Khanom my regards.

        With best wishes,

        Kianush                                                                                                                     

 

 

 

 

 

ماه ، ماهی

نوشته مهدی خطیبی

تصویرگر : لیلی درخشانی

 

            در قصّه «ماه ، ماهی» ، نوشته مهدی خطیبی ، كه اگر بی تصویر و فشرده ، در یك یا دو صفحه ، چاپ می شد ، شعر بودن آن بهتر نمایان می بود ، از خانه ای می شنویم كه در آن «آدمهای زیادی» همچراغ و همسفره اند ، امّا این آدمها در قصّه حضور ندارند .  مهمّ این است كه حیاط این خانه یك حوض دارد ، «با كاشیهای آبی» ، و در دنیای این حوض یك ماهی ، فقط یك ماهی ، یك ماهی تنها هست كه دل به صورت ماه در آب بسته است .

            بین ماهی و آدمهای آن خانه پیوندی نیست ، و قصّه هم كاری به این ندارد كه آدمهای آن خانه بین خودشان و آن ماهی تنها چه پیوندی می بینند . در یك جـــای قصّه «ماهی تنها» به خورشید ، آسمان ، ستاره ها ، «سایه های بلند و كوتاه» اشاره می كند . شاید این سایه ها همان آدمهای این خانه اند . درباره رنگ ماهی هم در قصّه چیزی نمی شنویم . چنین ماهی ای نباید رنگی داشته باشد ، و اگر هم داشته باشد ، باید سفید باشد ، همرنگ ماه یا همرنگ صورت ماه بر آب . و باز كاری به این نداریم كه ماهی در تصویرهای كتاب سفید و آبی است ، همرنگ ماه و آب و آسمان . این را هم به خاطر می سپاریم كه ماهی با نامش هم ماه زده است .

            اگر اقیانوسها ، دریاها ، دریاچه ها و رودها نمی بودند ، و در آنها بیشمار ماهی ، از نهنگ گرفته تا ریزترین ماهیها ، زندگی نمی كردند ، می گفتیم كه هر انسانی یك ماهی تنهاست و دنیای او حوضی است ، و آرزوی او گریز از این دنیای تنگ ، كه سایه های بلند و كوتاه ، گهگاه پاكی آسمانرنگ آن را آلوده خود می كنند ـ امّا شاید فقط آدمهای تنهایند كه جهان گسترده را با بیشمار آدمهای سایه وارش ، خواه نهنگ باشند ، خواه یك ریزه ماهی ناچیز ، حوضی می بینند كه خود در غربت تنگ و ملال آور آن افتاده اند ، و اندیشه هاشان ، خیالهاشان ، آرزوها شان صورتی است از ماه ، ماهی دور ، در جایی بیرون از رفت و آمد یكنواخت سایه های خرسند ، سایه هایی كه نگاهی به بالا ندارند ، نگاهی به ماه ندارند ـ

            ماهی همه زندگی اش به ماه بسته شده است ، به صورت ماه در پایین ، به خیال ماه در بالا ، و ماه در چشم ماهی « لبخندی گوشه لبهایش» دارد ، امّا به ماهی هیچ اعتنایش نیست ـ و ناگهـــان سایه ای بر حــوض می افتد ، كــه ســـایه سیاه ابر است ، و باد ، این فــرســاینده، پاشــــنده ، دگرگون كننده با موجی كه به آب می دهد ، صورت ماه را در حوض می شكند ، یا آنكه ابر سیاه ، بی خبر از ماهی ، بی خبر از همه چیز ، ماه آسمان را پنهان می كند ، و ماهی سخت آشفته  می شود . آیا این اوّلین تجربه او از ستم باد و ابر در بر هم زدن نظم زندگی اوست ؟ آیا تا به حال از كنشهای اهریمنی طبیعت غافل بوده است ، و دلبسته و آموخته كنشهای اهورایی آن ؟

            انسان تنهاست كه دل به صورتهای خیال خود می بندد و با خیال در دایره هستی خود می گردد تا آنكه ناگهان باد واقعیت منظر او را آشفته می كند . انسانهایی كه با همند ، با آنكه پیوندی با هم ندارند ، همچون ماهیان دریا همیشه جمعند و جمعیتند . در جمعیت بودن و با جمعیت همسوی و همگرد بودن ، مجالی اندیشه ها و خیالها و آرزوهای فردی نمی دهد . حال كه «ماهی تنها» صورت خیال و مظهر آرزوی خود را در باد و سیاهی گم كرده است ، هر قدر هم بنالد و التماس كند ، آن گمشده پیدا نمی شود .

            صبح می آید و آفتاب پیدایش می شود ، امّا باد كار خود را كرده است ـ این بی خبر از همه كس و همه چیز ، كه كارگزار ستم كور طبیعت است ، ماهی را از حوض به روی كاشی پاشویه انداخته است .و امّا شب كه می آید ، « در دل ماه ــــ در وسط آسمان ــــ عكس یك ماهی» پیداست ! این عكس برای چه كس یا چه كسانی پیداست ؟ «پیدا بودن» مفهومی است كه «دیدن» را هم در خود دارد . آیا ماهی در این قصّه واقعاً ماهی بود ، و حالا آدمهای آن خانه بودند كه در شب عكس ماهی را در ماه می دیدند ؟ نه ، ماهی این قصّه نمی تواند واقعاً ماهی باشد ، چون ماهی واقعی جزئی است از آب و ابر و باد و ماه و كلّ طبیعت و آزاد و فارغ از بیماری اندیشه و خیال و آرزو ، و فقط یكی از آدمهای آن خانه ، كه سایه نیست ، و انسانی تنهاست ، می تواند عكس ماهی خود را در ماه ببیند ، زیرا كه خود با خیال ، در دنیای آن خانه ماهی شده است ، و می بیند كه همه به او بی اعتنا می آیند و می روند و از پیوند او با ماه ، با اندیشه های واقعیتگریز ، با خیالهای آرمان ساز ، با آرزوهای رؤیایی ، خبری ندارند .

            و اگر قصّه می خواسته است من خواننده را به مقصدی دیگر برساند ، بر سر راه من رهنمونهایی گذاشته است كه مرا می برند و به بن بست می رسانند و من باز می گردم و جهت یك رهنمون دیگر را در پیش می گیرم و باز به بن بست می رسم ، و سرانجام هم ، اگر خود را به مقصدی رسیده بدانم ، باز مطمئنّ نیستم كه مقصد نویسنده همان می بوده است ـ

            در نقّاشی مدرن ، در پرده سمبولیسم ، هر قلمی كه پیش بیاید ، می زنند ، و در بسیاری موارد خود نقّاش هم ، در پایان كار ، با تماشای تابلو سمبولیك خود راه به جایی نمی برد ، و این نه برای خود او مهمّ است ، نه برای بینندگان تابلوش . آنها كه تابلو او را جدّی بگیرند ، به نسبت معروفیت نقّـــاش ، تلاش می كنند كه برای آن تفسیری بتراشند تا پیش خود یا دیگران ســـربلند بمانند ، و آنهایی كه در یك نگاه آن را آشفته و در به روی معنی بسته ببینند ، روی می گردانند و به راه خود می روند . امّا در نوشتن كه هنرمند با كلمه نقّاشی می كند ، فرمانبر زبان است . زبان به هنرمند آزادی خـّلاقیت در تركیب كلمه ها برای معنیهای بدیع را می دهد ، امّا هنرمند را همچنان تابع قانون اساسی خود نگاه می دارد . زبان در مالكیت جامعه است ، و فرد نسبت به آن حقّ مشروط و مشروع دارد ، و به همین دلیل است كه در شعر و قصّه سمبولیك ، و همچنین تمثیلی ، ناگزیریم كه از پیش طرحی ریخته باشیم و در این طرح موقعیت و بار معنایی هر تصویر ، و حتّی هر كلمه ، را مشخّص كرده باشیم ، تا در بیان كلّی آن رهنمونهایی رو به بن بست ،     پیش نیاید ، و خواننده ، البتّه نه هر خواننده ای ، بلكه خواننده فرهیخته و آگاه و سخن شناخته بتواند با هدایت رهنمونها به همان مقصدی برسد كه نویسنده در طرح خود داشته است .

            قصه یا شعر قصّه وار «ماه ، ماهی» زیباست ، خیال انگیز است ، غم آهنگ است ، و فكر می كنم كه برای كودكان ساختار خیال پذیر افسانه ای داشته باشد ، زیرا كه كودك به سمولیسم كاری ندارد و تصویرها را با خیالی كه آفریده خود اوست دنبال می كند ، و چون پروازهایش بی مقصد است ، و مقصد او با هر دستاویزی پروازی در جهان خیال است ، رهنمونهای رو به بن بست هم او را در بن بست نگاه نمی دارد . كودك نمی خواهد معنای قصّه را كشف كند ،   می خواهد كه قصّه برایش راههایی به منظرهایی داشته باشد ، و او بتواند در هریك از این منظرها درنگی بكند و با خیالی بازی ای بكند و بگذرد . حتّی اگر در یك منظر با فاجعه ای هم روبه رو شود ، و مثلاً ماهی را در پاشویه حوض مرده ببیند ، با غم این منظر سرگرم می شود و شاید به ابر و باد نفرینی هم بكند ، و به یاد بسپارد كه ماهی كوچكی بود كه عاشق ماه بود و آرزو داشت كه ماه او را به آسمان ببرد ، امّا ابر و باد نگذاشتند و ماهی بیچاره مرد .

            بزرگسالان با اندیشه می خوانند و كودكان با خیال . با اندیشه خواندن است كه به نویسنده آزادی تصویرسازیهای بی منطق نمی دهد ، و در تمثیل و نوشته سمبولیك انتظار منطق خاصّ مضمون را دارد . با خیال خواندن از تصویرها منطق نمی طلبد . كودكی كه بر «تركه» ای سوار می شود ، از تركه انتظار اسب بودن ندارد . او بر تركه در واقع سوار بر اسب خیال خود  است . بنا بر این ، من در مقام یكی از خواننده های «ماه ، ماهی» می گویم كه این نوشته برای كودكان ناموفّق نیست ، امّا اگر نویسنده انتظار آن را داشته باشد كه هم كودك را راضی كند ، هم برزگسال را ، من بزرگسال از این بابت تردید دارم ـ و شاید هم كه این قصّه برای فقط كودكان نوشته شده باشد ، كه در آن صورت فقط می گویم كه تصویرهای كتاب ، با وجود مهارت و زیبایی قلم نقّاش به اندازه كلام قصّه خیال انگیز نیست ـ

 

                                                محمود كیانوش

                                                لندن ، مارس 2006

 

 

 

 

 

 

مهدی خطیبی سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی
نقدی از شوان کاوه بر شعر خانگی 4
ای سی و سه سالگی ! سلام
خبری از خبرگزاری کتاب (ایبنا)
محمّد ذکایی – آخرین شعلۀ پرفروغ غزل نئوکلاسیک – به ایران آمد
مادر
بوتيماري كه نمي‌خواست اشك بريزد
رضا سید حسینی رفت
کتاب «بوتیمار بی اشک » منتشر شد
خبری از خبرگزاری کتاب ( ایبنا )
ترانۀ بهاری برای نازتاب
درباره وب
درساعت23 روز دهم مهر ماه سال یک هزار و سی صد و پنجاه و پنج شمسی در تهران دیده گشودم – اگر چه پروزم از نیماست- و اولین چیزی که گفتم «اون نه»بود.دانش آموخته حقوق قضایی هستم .تا کنون هفت کتاب تالیفی و چهل و شش کتاب به ویراسته و مقدمه ی من منتشر شده است .گذشته از آن که شاعر و منتقد هستم در زمینه ویرایش و تصحیح متون نیز فعالیت دارم . کتابدارم و گذشته از این شغل، مشاور و ویراستار انتشارات آفرینش نیز هستم.نمونه وار کتاب هایی که از من چاپ شده است عبارتند از:
1.ترانه های آدم و حوا ،دفتر اول ،انتشارات روزگار،چاپ اول ،1378
2.آیینه دار آب(نقد ،بررسی و گزیده آثار شیون فومنی)انتشارات روزگار،چاپ اول ،1379
3.شعر متعهد ایران (چهره های شعر سلاح)بررسی شعر سال های 1347تا1357،دفتر اول:جعفر کوش آبادی ،انتشارات آفرینش،چاپ اول 1383
4.ترانه های آدم و حوا ، دفتر دوم، انتشارات آفرینش،چاپ اول ،1384
5.ماه ماهی (قصه شعر)تصویرگر لیلی درخشانی،انتشارات زیتون 1384
6.بوتیمار بی اشک (قصه - شعر )، همراه با یک پیشنهاد: قصه - شعر به مثابه یک قالب ، همراه با نقدی از محمود کیانوش ، تصویرگر ساناز فلاحتی ، انتشارات آفرینش
.............
زیر چاپ:
1.نسل ستاره در شب توفان(شعر و زندگی نعمت میرزازاده م.آزرم)انتشارات ثالث
2.شناختنامه محمود کیانوش،انتشارات آفرینش
3.بوتیمار بی اشک(قصه شعر)همراه با نقدی از محمود کیانوش و طرح هایی از سرکارخانم فلاحتی،انتشارت آفرینش1388
...........
آماده چاپ:
1.پیشگامان غزل امروز ایران ؛ دفتر نخست:محمد ذکایی (هومن)،حکایت غم بیزاریان
........

شماره تلفن جهت تماس با من:
09126894681


آمار کاربران
 
چه کسانی به ما لینک دادند؟

نوسندگان

لینک دوستان
نوشته های پیشین مهدی خطیبی
تازه های ادبی
اسماعیل خویی
شهره یوسفی
محمود کیانوش/حلقه نیلوفری2
داوود ملک زاده
رضا مقصدی
دفتر هنر/بیژن اسدی پور
عبدالرضا شهبازی
بابک/یاس و داس
آتی بان
چشمان بیدار - مهستی شاهرخی
نشريه تلاش
isna
مجله آرش/پرویز قلیچ خانی
خزانه کتاب های صوتی به زبان فارسی
شمس لنگرودی
دکتر حسن اکبری بیرق
سخن بزرگان
بازنگار
دینگ دانگ
وب سایت مهدی خطیبی
سحرگاهان/محمد جلالی چیمه(م. سحر)
احمد افرادی/دنیا خانه من است/حلقه نیلوفری3
سایت دکتر آرامش دوستدار
گویانیوز
بشکن
عصر نو
کتابخانه مجازی ایران
سایت پیشوا
انتشارات ثالث
دیوان شاعران
دکتر جلیل دوستخواه/ایران شناخت
خبرگزاری کتاب/ایبنا
بلاگ نیوز
دوره
فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

بخش ویژه





Powered by WebGozar


صفحه اصلي  |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما




 Design By ParsTheme & Publish By ParsTheme


www.parstheme.com

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ