تبليغاتX
تاول حکایت راه است

mehdikhatibi

مهدی خطیبی

mehdikhatibi

http://mehdikhatibi.blogfa.com

تاول حکایت راه است

تاول حکایت راه است

تاول حکایت راه است

درساعت23 روز دهم مهر ماه سال یک هزار و سی صد و پنجاه و پنج شمسی در تهران دیده گشودم – اگر چه پروزم از نیماست- و اولین چیزی که گفتم «اون نه»بود.دانش آموخته حقوق قضایی هستم .تا کنون هفت کتاب تالیفی و چهل و شش کتاب به ویراسته و مقدمه ی من منتشر شده است .گذشته از آن که شاعر و منتقد هستم در زمینه ویرایش و تصحیح متون نیز فعالیت دارم . کتابدارم و گذشته از این شغل، مشاور و ویراستار انتشارات آفرینش نیز هستم.نمونه وار کتاب هایی که از من چاپ شده است عبارتند از:
1.ترانه های آدم و حوا ،دفتر اول ،انتشارات روزگار،چاپ اول ،1378
2.آیینه دار آب(نقد ،بررسی و گزیده آثار شیون فومنی)انتشارات روزگار،چاپ اول ،1379
3.شعر متعهد ایران (چهره های شعر سلاح)بررسی شعر سال های 1347تا1357،دفتر اول:جعفر کوش آبادی ،انتشارات آفرینش،چاپ اول 1383
4.ترانه های آدم و حوا ، دفتر دوم، انتشارات آفرینش،چاپ اول ،1384
5.ماه ماهی (قصه شعر)تصویرگر لیلی درخشانی،انتشارات زیتون 1384
6.بوتیمار بی اشک (قصه - شعر )، همراه با یک پیشنهاد: قصه - شعر به مثابه یک قالب ، همراه با نقدی از محمود کیانوش ، تصویرگر ساناز فلاحتی ، انتشارات آفرینش
.............
زیر چاپ:
1.نسل ستاره در شب توفان(شعر و زندگی نعمت میرزازاده م.آزرم)انتشارات ثالث
2.شناختنامه محمود کیانوش،انتشارات آفرینش
3.بوتیمار بی اشک(قصه شعر)همراه با نقدی از محمود کیانوش و طرح هایی از سرکارخانم فلاحتی،انتشارت آفرینش1388
...........
آماده چاپ:
1.پیشگامان غزل امروز ایران ؛ دفتر نخست:محمد ذکایی (هومن)،حکایت غم بیزاریان
........

شماره تلفن جهت تماس با من:
09126894681

وب نوشته های مهدی خطیبی (حلقه نیلوفری/1)

تاول حکایت راه است

 
وب نوشت های مهدی خطیبی/حلقه نیلوفری1    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " تاول حکایت راه است " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
خبرگزاری دانشجویان:بوتیمار بی اشک به قلم مهدی خطیبی منتشر شد
مجموعه رباعیات کیانوش با عنوان با نگاهی دیگر را دانلود کنید
چه اتفاقی افتاد که آقای محقق تاريخ ! ..../اصغر آقا
بهانه‌هایی برای نوشتن (تفسیری بر شعر "خواب" سروده‌ی جعفر کوش آبادی)/مهدی خطیبی/دینگ دانگ
شماره ششم دینگ دانگ منتشر شد
خانگی سه/گویا نیوز
«زندگي و شعر خسرو گلسرخي» در راه است /ایسنا
بهانه هایی برای نوشتن :حسین منزوی /مهدی خطیبی/فرهنگ و هنراز مجموعه گروه اینترنتی فرهنگ گفتگو
شماره ی ۳ مجله ی الکترونیکی دینگ دانگ به روز شد
به بهانه حذف هفتاد غزل از مجموعه کامل شعرهای حسين منزوی از سوی وزارت ارشاد، مهدی خطيبی/گویانیوز
قالب بلاگفا
قالب وبلاگ
آرشیو تماس با ما


نقدی از شوان کاوه بر شعر خانگی 4

 

با درود و مهر

نوشته زیر خوانشی است از دوست شاعر و منتقدم دکتر شوان کاوه . پیشتر در سایت شعر نو منتشر شده بود . اکنون نیز در انجا باز نشر می یابد . از لطف و توجه او سپاسگزارم

 

با دوستی

مهدی خطیبی

 

 

سلام دوستان بسيار عزيز
شعري از جناب خطيبي در سايت خواندم ، مختصري برآن مي نويسم . اول شعر را باهم مرور مي كنيم :

)
خانگي چهار(

ها ... !
ديگر چه كم دارم
وقتي همه چيز
با من
به مهر است
نيست ؟
كلاغي به خانه دارم
كه هرلحظه
نُك مي زند
مهربانانه
بر سرم .
مادري
كه با هيمه ي كلمات
برافروخته مي دارد
شعله ي آهخندم را
خواهري
كه چنگ مي زند
در دلم
همه ي رخت هاي عالم را .
وبرادري
كه شيشه ي واژه ها را
تيشه مي كند
و مي تراشد
تكه تكه هاي مرا
اما گاه
بانويي مي آيد
بي چرا مي نشيند
چهره ي بي چهره مي گشايد
تنش را – ورق ورق- مي نمايد
و مهمان بي خويشي ام مي كند
غرق مي شوم .
كلاغ مي گويد :

)گم مي شوی)
مادر مي گويد :
( نان نمي شود)
اما خواهر
با سكوت
( گم مي شوي ) / ( نان نمي شود ) را
ترجيع تكرار مي كند
برادر اما
به كارِ خود مشغول است .

به باور من دو نوع رابطه بينِ شاعر و اجتماع وجود دارد :
يك – شاعري كه دغدغه هايش را ادبي مي كند .
دو- شاعري كه ادبياتش از دغدغه هايش شكل مي گيرد .
خطيبي در دهه ي هشتاد ديگر مهدي خطيبي غزل هايش نيست . و به تيپ دوم مورد اشاره ي من نزديك شده است . تفاوت هاي زيادي كه در دهه ي هشتاد به چشم مي خورد :
رشد طبقه ي متوسط شهري ، پيشرفت و ورودِ سريع السير ابزارها و روش هاي ارتباطي ، گرايش به هر روز بهتر شدن و اعتراضي شدنِ زبانِ نوشتاري و گفتاري ، تغيير ساختارِ خانواده ها و... همه وهمه اين دهه را متفاوت مي كند . شاعري موفق است كه از هركدام از هنجارها و ناهنجاري ها تاثيري گرفته و در نوشته هايش منعكس كند .
خانگي هاي مهدي را خوانده ام . با روحيه وشخصيت ايشان نيز تاحدودي آشنايي دارم ، پس نوشتن را براي من كمي آسان تر مي كند .

موسيقي :

بحثي در ادبيات وجود دارد به نام : euphony يا گوش نوازي . شاعر در اين شعر با خلقِ وزني بيروني و دروني با استفاده از واژه ها وتعابيري هم آوا وگاه هماهنگ ، موسيقي خوش آهنگي به شعرشان داده اند :
است ، نيست / آهخندم را ، عالم را / شيشه ، تيشه / مي آيد ، مي گشايد و مي نمايد / بي چرا ، بي چهره / تكرارِ : گم مي شوي و نان نمي شود و ...
در سراسرِ شعر ريتمِ شروع شعر بي انقطاع ادامه دارد و خواننده در خوانش دچارِ مشكل يا ناهمواري قابلِ محسوسي نمي شود .

زبان :
زبان در شعر خطيبي يك دست نيست ، شروعش با بخشي استفهامي وكنايي كه درهمان ابتدا با آوردنِ حرف نداي تنبيهي عاميانه و صميمي : ( ها ) به صورت تسلسلي و تعجبي ، خواننده را به خواندنِ ادامه ي شعر ترغيب مي كند .
شاعر با زباني كنايي مي گويد كه همه چي روبراه است ، منتها با آودنِ علامت سئوال پشتِ فعلِ ( نيست ) در واقع براي خواننده تداعي مي كند كه نه ، همه چير طبيعي نيست ، بلكه به شرايط عادت كرده ايم .
زبان شعر در بخشِ عاطفي غني ست ، استفاده از تعابيرِ : ( نُك زدن ) ، ( مهربانانه ) ، ( آهخند ) ، ( خواهر ) ، ( برادر ) ، (رخت چنگ زدن ) و ... فضاي شعر را در عينِ نارضايتي شاعر ، تلطيف كرده است .
استفاده از : با من به مهر است / به جاي/ با من مهربان است .
به خانه دارم / به جاي / در خانه دارم . درهمان ابتدا نوعي گريز به ادبياتِ محاوره اي و گذشته و تلفيقِ آن با تعابيرِ امروزي :
برافروختنِ شعله ي آهخند با هيمه ي كلمات / تيشه كردنِ شيشه ي واژه ها / تراشيدنِ تكه تكه ها / ورق ورق شدنِ تن و...
به برجسته سازي و زيبايي زبان كمك كرده است . ضمن اينكه نوعي هنجارگريزي لغوي نيز به حساب مي آيند

فضاسازي و تصوير :

برجسته ترين عنصرِ اين شعر مهدي ، فضايي ست كه شاعر آفريده است ، انگار با نمايشنامه اي روبرو هستيم .
شاملو در ابتداي دفترش در مورد خودش چيزي نمي نويسد و معتقد است كه شعر او ، زندگي اوست . مهدي خطيبي نيز در اين اشعار خانگي و چند تا شعر ديگرش هم كه من خوانده ام در واقع زندگي خودش را به تصوير كشيده است .
كاراكترهاي شعر : خودِ شاعر ، همسرش ، مادر ، خواهر ، برادر و يك بانو .
نكته ي جالب اينكه شاعر درمورد همسرش واژه ي كلاغ را بكار مي برد و در مورد ديگري كه فعلا نمي شناسيم ، پيشوندِ بانو را آورده است .
اين بانو گاه گاهي مهمانِ بي خويشي اش مي كند و براي زمان كمي هم شده دغدغه ها و مشكلاتِ پيرامونش را فراموش مي نمايد .
وقتي چنين آسايش و آرامشِ حتي موقتي هم براي شاعر پيش مي آيد ، واكنشِ همسر، مادر ، خواهر و برادرش را به زيبايي به تصوير مي كشد :
همسر : گم مي شوي / مادر : نان نمي شود ، به تعبيري دنبال نان باش كه خربزه آب است ! / خواهر نه واكنشِ اعتراضي همسر را دارد و نه واكنشِ سنتي مادر را . سكوتي آميخته به هردوي اينها و برادر بي تفاوت است . مي بينيم كه شاعر نوع واكنش و رفتارهاي شخصيت ها يا پرسوناژهاي شعر را خيلي زيبا و تصويري براي خواننده معرفي كرده است . از طرفي ، كاراكترِ پدر در اين شعر غايب است ، احتمالي كه من ميدهم اين است كه ايشان فوت شده اند همين فقدانِ پدر شايد شاعر را در چنين مخمصه اي گرفتار كرده است .
مي توان به راحتي آدم هاي دور وبر شاعر را ديد و با تعريفي كه شاعر از آنها دارد تا حدودي هم با آنها آشنا شد ، منتها يكي از شخصيت هاي شعر خطيبي ( بانو ) ست ، مهدي اورا چنين معرفي مي كند :

بانويي مي آيد / بي چرا مي نشيند / چهره ي بي چهره مي گشايد / تنش را – ورق ورق – مي نمايد / و مهماني بي خويش ام مي كند / غرق مي شوم .

خطيبي به زيبايي با تعبير ( بي چهره ) ، به خواننده مي فهماند كه با شخص و كاراكترِ زنده يا به عبارتي زنِ ديگري روبرو نيستيم ، شاعر آنچه را در ذهن خود مي پسندد و تصور مي كند براي مان معرفي مي كند :
من با بي چرا نشستن زياد موافق نيستم چون قطعا براي حك شدنِ چنين ذهنيتي در روياهاي شاعر قطعا چراهايي هست ، مگر اينكه منظور شاعر اين باشد كه بي دليل اين ذهنيت سراغش مي آيد .
تنش را-ورق ورق- مي نمايد : ايهامي كه در اين بخش است و به صورتِ تصويري آمده است به برجسته سازي هنري شعر افزوده است . بانويي كه تن او ورق ورق بشود ، مي تواند دفتر شعر يا دفتر خاطراتي باشد ، با توجه به واكنشِ مادر : نان نمي شود و نيز : ( غرق مي شوم ) ، مي توان نظريه ي اول را قبول كرد كه درواقعِ خلاء عاطفي و روحي شاعر را نوشته ها و اشعاري كه دوست دارد پر مي كنند . البته اينها را در بخش مستقلي بنامِ تكنيك يا صنايع ادبي مي بايست بحث كرد كه من در همين قسمت آنها را براي خوانندگان باز كردم .

اينجا شاعر از واژه ي ( ترجيع ) استفاده كرده است :
ترجيع را تكرار مي كند : اگر ترجيع را به عنوان مصدر آورده باشد كه اشتباه است ، اگر هم به عنوان اسم بكاربرده است خوب جا نيفتاده است .
در ضمن تعبير بيزاريان هم به باور من از نظر ادبي درست نيست كه ازجناب هومن مي باشد . چون بيزاري اگر صفت باشد نمي تواند ( ان ) بگيرد مگر اينكه ادعاي شاعر اين باشد كه بيزاري را به عنوانِ اسم آورده است .

خطيبي ادبيات را خوب مي فهمد ، نظريه هاي ادبي را مي شناسد و به هرمنوتيك باور دارد پس تاويل پذيري متن را هم مي داند ، اگر تفسير و برداشت هاي ديگري هم از شعر مي شود نتيجه گرفت طبيعي ست و من آنچه را برداشت خود بوده نوشته ام .
بيش از اين در فضاي محدود سايت نمي شود نوشت اگرچه مطالبي هنوز براي نوشتن هست ، استعاره ها ، تشبيهات ف ايهام و ديگر عناصر ادبي زيباي شعركه در اين مجال نمي گنجد ، منتظر مي مانم كتاب شان از سد ارشاد عبور كرده و به چاپ برسد آن موقع حتما در مورد كتاب شان به صورت كلي و براي اين شعرشان به تفصيل خواهم نوشت .
در ضمن به آرشِ عزيز نيز سلامي ويژه دارم ، اميدوارم حال شان خوب باشد .
همواره پيروز ، هميشه شادمان باشيد

اصل مطلب را در اینجا ببینید

مهدی خطیبی شنبه نهم آبان 1388  نظر بدهید!

چاپ دوّم کتاب « شعر متعهد ایران ؛ چهره های شعر سلاح » منتشر شد

پس از دیری و دوری و قریب به چهار سال از انتشار چاپ نخست دفتر اوّل مجموعۀ ده مجلدی شعر متعهد ایران ، بالأخره چاپ دوّم این کتاب در شمارگان 2000نسخه از سوی انتشارات آفرینش منتشر شد .

دفتر دوّم این مجموعه به شعر و زندگی نعمت میرزازاده « م.آزرم» اختصاص دارد که در سال 1385 به انتشارات ثالث تحویل دادم امّا هنوز هم که هنوز است در صف انتظار ارشاد است . می دانید...مدّتی دل آزرده و اندوهگین بودم چرا که سه سال زحمت کشیده و رنجی گران برای یافتن کتاب های آزرم برده و چه وجوهی را از نفقۀ اوقاف جیب خرج کرده بودم این ها همگی به کنار ، شوق بررسی نگاه ها و ذهن های منتقد و آگاه بر دلم ماند . نمی دانم ... امّا حکایت تلخی است . آن کس که می کوشد باید هماره تلخی ببیند ....در تقدیم نامچه کتاب نوشتم : به همسرم شهره؛ او که به خوبی می داند فرایند اندیشیدن در این زمانه، عسرت و غربت است . این روزهاست که مفهوم غربت را با تمام جانم احساس می کنم ولی می بایست هیچ گاه مرعوب سیاست اخته کننده ای که  می کوشد نسلی را که می اندیشد ، اخته کند ، نشوم .  امّا مولوی در دیوان شمس زیبا می گوید:

ابله کننده عشق است ، عشقی گزین تو باری

کابله شدن بیرزد ، حسن و جمال و جاهش

ادبیات بالأخص شعر، عشق من است . زندگی من است و راه گریز و گزیری ندارم . این روزها بیشتر از آن که نتیجۀ یک حکومت باشد .ارمغان روشنفکران چپ و راست و بالا و پایین و ...است آنانی که مبشر این نوع حکومت بودند چون شریعتی و آل احمد و چپ ارجمند که با همراهی با تفکرات آقاجویانه سکوت کرد و حقیقیت را پیش پای ضرورت قربانی کرد.

باری ... بگذریم .

مثنوی را چون تو باعث بوده ای

گر فزون گردد تواش افزوده ای

از تمامی عزیزانی که به نحوی به نقد کتاب پرداختند، سپاسگزارم . بالأخص از دکتر اسماعیل نوری علا که از نقد روشنگرانه اش بسیار نکته ها آموختم. به قول حافظ : ثوابت باشد ای دارای خرمن/ اگر رحمی کنی بر خوشه چینی

و نیز از شاعر ارجمند بانو صفورا نیّری که با نامه ای مهرورزانه مرا نواختند و از دوست خوبم سعید سلطانی طارمی که نقدی پر مهر و دقیق نگاشتند سپاسگزاری می کنم . و در پایان دعوت می کنم تا نقد سعید عزیز سلطانی رادر اینجا بخوانید.

 

با مهر

مهدی خطیبی

آغاز فصل دلخواه : زمستان

 

 

 

مهدی خطیبی جمعه ششم دی 1387  نظر بدهید!

بهانه هایی برای نوشتن 1/حسین منزوی

 

با درود و مهر.

این نوشته پیشترها در سایت های گوناگون باز نشر یافته بود . اما اکنون مهم ترین دلیل نشر مجدد آن ای میل های پی در پی دوستان و عزیزانی است که از من نشانی مکان نشر آن را می خواهند  و یا حتا درخواست می کنند که مطلب را به صورت کامل برای شان بفرستم .باری به احترام این عزیزان .مطلب را در این سامانه قرار می دهم .

با مهر و دوستی

مهدی خطیبی

 

 

به احمد افرادی که جان ِ نجیب مهربانی

و جهان ِ روشن اندیشه‌های بکر است.

Heard melodies are swee

But those unheard are sweeter

Keats

آهنگ‌های شنیده شده، شیرین و دلنشین‌اند

اما آهنگ‌هایی که ناشنیده مانده‌اند، شیرین‌تر و دلنشین‌ترند.

کیتس

1.

اکنون به زردی نشسته است از جِرم تدخیر و تدخین

انگشت‌هایی که روزی مثل قلم جوهری بود.

شاید بیش از صد بار است که غزل 271 از مجموعه‌ی «از کهربا و کافور» [1] را می‌خوانم و هر بار با افسوسی تلخ با خود می‌گویم: شاعر چه دردمندانه و حسرت‌بار به گذشته‌ی شیرین‌اش می‌نگریسته و اکنونِ خود را در قیاس گذشته‌ی شیرین‌اش، نظاره می‌کرده است. ببینید چه معصومانه در این غزل می‌گرید:

دردا که دیری است دیگر شور سحرخیزی‌اش نیست

آن چشم‌هایی که هر صبح خورشید را مشتری بود

دردا که دیری است دیگر زنگ کدورت گرفته است

آیینه‌ای کز زلالی صد صبح، روشنگری بود.

حسین منزوی در مجموعه‌ی «از کهربا و کافور» که من آن را اوج غزل‌اش می‌دانم، در کنار تغزل ِ عریان ِ اروتیک و پخته و نظام‌یافته، به حدیث نفس‌هایی صادقانه می‌پردازد و لحظه‌هایی از مستی و راستی را نمایان می‌کند. لحظه‌هایی که فارغ از قیل و قال و خیال دیگران، از خود می‌گوید‌، می‌گرید، می‌موید و غزلی به زمزمه می‌گوید. صداقتی که در برخی از غزل‌های منزوی است، همواره برای من جالب بوده است و نشان از درونه‌ای معصوم به عکس برونه‌ای پوشیده از غبار می‌دهد.

منزوی با «حنجره‌ی زخمی تغزل»، روایتی امروزین، دست کم در زبان و بیان، از طبیعت واقعی غزل، یعنی تغزل ارائه داد. و این آغاز، آغازی دیدنی بود:

دریای شورانگیز چشمانت چه زیبـاسـت

آن‌جا که باید دل به دریا زد همین‌جاست

ای گیسوان رهای تو از آبشاران رهاتر

چشمانت از چشمه‌ساران صاف سحر باصفاتر

مجال بوسه به لب‌های خویشتن بدهیم

که این بلیغ‌ترین مبحث شناسایی است.

اگرچه این آغاز، بر پایه‌ی شرایط اجتماعی و رویکرد و نگاه شاعران به قالبی چون غزل بود. و هم‌چنین تلاش‌های مستمر و سخت‌کوشانه‌ی شاعرانی چون نیستانی، ذکایی و پیش‌تر تلاش‌های مجدانه‌ی شهریار و سایه که با حفظ سنت غزل فارسی و پی‌گیری برخی از ویژگی‌های غزل مشروطه، در شهر شعر مشروطه ماندند و گامی به این سو ننهادند. گرایش و نگره‌ی عمومی شعر مشروطه بر زبان ساده‌ای استوار بود که مجوز ورود واژگان و عبارات و تعابیر عامیانه و سیاسی روز را به دایره‌ی واژگانی غزل صادر می‌کرد. شهریار و سایه نیز با حفظ آیین غزل سنتی و با آن گرایش عمومی و نگره‌ی دوره‌ی مشروطه، با غزل‌شان پلی شدند به سوی غزل امروز.

دوره‌ی مشروطه، دوره‌ی بیداری نام گرفته شده است و در غزل نیز به راستی در این دوره، بیداری و حرکت آغاز می‌شود که البته بعدها با تلاش شهریار و سایه پُررنگ‌تر و با کوشش‌های پشتازانه‌ی نیستانی، ذکایی، منزوی و سپس سیمین بهبهانی، و محمدعلی بهمنی به اوج می‌رسد.

اما نقش منزوی، نقشی پُررنگ است. منزوی با درک معماری کلام حافظ، بیش‌ترین تأثیر را از او پذیرفته است. الکساندر پوپ منتقد پُرنفوذ قرن 19 انگلیس بر این باور است که «واژه باید پژواک حس باشد» و پژواک حس منزوی همراه با درک صحیح از هنرمایه‌های شعر کلاسیک به او دریافتی داده است که در بیش‌ترینه‌ی غزل‌هایش، ساختی قدرتمند را در بیت‌بیت غزل‌هایش نمایان می‌کند .این را به راحتی می‌توان با بررسی انواع گونه‌گون «هم‌معنایی‌های واژگانی» در غزل او جست.

به عقیده‌ی من، غزل منزوی نمونه‌ی امروز غزل حافظانه در معماری کلام است اگرچه غزل ذکایی نیز نمونه‌ی امروز غزل سعدی‌وار باز در معماری کلام، و غزل نیستانی نمونه‌ی کامل غزل نیمایی در ساخت است. این سه تفنگدار که یک تن‌اش اکنون در برون‌مرزان ایرانشهر می‌زید، آغازگران جدی غزل امروزند.

اما این نکته را نگفته رها نکنم که منزوی در یک بزنگاه تاریخی، پُرطرفدار شد و آن دو تن یکی با مرگ و دیگری با عدم حضورش از ذهن‌های نقال ایرانی پر کشدیدند.

جوانان پُرشوری چون من، در زمانه‌ای که سخن و فعل عاشقانه از مصادیق بارز منکرات بود، شاعری غزلسرا را یافتیم که از «مهربانی تن‌ها» می‌گفت. شاعری که با دریافت قدرتمند از هنرمایه‌های غزل حافظ، غزلی با زبانی امروزین و بیانی تصویری و ملموس و تغزلی ناب و دست یافتنی را زمزمه کرد. به راستی مجموعه‌ی «با عشق در حوالی فاجعه» چنین بود.

 

2.

باری... این‌ها مقدمه‌ای بود برای روایت یک خبر تلخ. دوست ناشرم به من خبر داد که پس از یک سال کش و قوس‌های ارشادی، وزارت ارشاد دولت کریمه، هفتاد غزل از مجموعه‌ی کامل شعرهای منزوی را حذف کرد. غزل‌هایی پُرشور که اتفاقاً با درنگ‌های هستی‌شناسانه، نگاه شاعر را اگرچه احساسی به جهان نشان می‌داد. چه می‌توانم بگویم جز افسوس و خشمی که از نتوانستن، از قلمم جاری می‌شود. اما گویا صدای منزوی است که رندانه می‌خواند:

چه غم که عشق به جایی رسید یا نرسید

که آن‌چه زنده و زیباست نفس این سفر است.

راستی را، شعر مانند نور است. یک روزن کافی است تا خود را عیان کند. و ابلها مردا که در برابر نور سد ببندد.

 

3.

در این مجال مناسب است که به یک گردهمایی در پیوند با شعر منزوی نیز اشاره ای بکنم.

چهارمین آیین پاسداشت منزوی به کوشش جوانان پرشور زنجانی در زادگاه او برگزار شد. من به همت دوستان خوبم در انجمن اشراق زنجان دست مریزاد می‌گویم اما با مرور خبرهای این برنامه، غباری بر دلم نشست.

متأسفانه هنوز برای ایرانی، مسأله‌ی نقد حل نشده است. معمولاً این‌گونه گردهمایی‌ها چیزی جز ذکر خاطره و تعارفات معمول دوستانه نیست و این ریشه در تفکر نوجوانانه‌ی ایرانی دارد. هنوز در ایران «شور» تفوق بر «شعور» دارد.

در جوامع توتالیتر و بدتر از آن در جوامعی که هم استبداد سایه‌گستر است و هم افراد آن جامعه، نگاهی سیاه‌ـ‌سفید به جهان و پیرامون‌شان دارند و با ذهنی نقال با مسائل گوناگون روبه‌رو می‌شوند، آیین پرستش یک رهبر، یک مراد، یک پدر، یک استاد، همواره یک سنت بوده است. این آیین پرستش تأییدی است بر این نظریه‌ی فروید مبنی بر این‌که بیش‌تر این پرستندگان در طلب و جست‌وجوی دائمی پدر، مادر، استادی هستند که محور امنیت و ثبات احساس‌شان باشد، در نتیجه همواره خلأیی از ایمان و قبول و تقلید رفتار در آن‌ها وجود دارد. اندوهناک است، اینان در زیر سایه‌ای می‌زیند و در زیر سایه‌ای نیز می‌میرند.

حکایت غریبی است. خرد اندیشه‌ورز و نقاد در این جامعه هیچ نقشی ندارد، تنها بر حسب شرایط، احساسی از قبول یا رد بر سطح فکرها جاری است. حکایت جامعه‌ی ایرانی معمولاً، حکایت ندیم و سلطان محمود و بادنجان بورانی است. [2]

 در این میان برخی سخنان در این گردهمایی بر زبان رانده شد که محل تأمل است. یکی از سخنرانان در بخشی از سخنرانی‌اش گفته است: «منزوی، تغییراتی بنیادی در مضمون شعر و غزل، ایجاد کرده است. غزل دیروز، غزل عرفان‌زده‌ای بود که با آسمان رابطه داشت و یا حداقل وانمود می‌کرد که رابطه‌ای دارد [...]»

این سخن نمایانگر آن است که گوینده‌اش شناختی نادرست و حتا ابتدایی از سیر تحول غزل فارسی دارد. آیا ایشان غزل‌های زمینی، عاشقانه و ملموس انوری را نخوانده، که به نوعی آغاز غزل عاشقانه‌ی فارسی در قرن ششم است؟ نمونه‌ی زیر شاید زمینه‌ی جست‌وجوی بیش‌تری را برای حضرتش  بگشاید:

کارم ز غمت به جان رسید است

فریاد بر آسمان رسید است

نتوان گله‌ی تو کرد اگرچه

از دل به سر زبان رسید است

در عشق تو بر امید سودی

صدبار مرا زیان رسید است

هر جا که رسم برابر من

اندوه تو در میان رسید است. [3]

و حتا نمونه‌ی برتر غزل عاشقانه، سعدی، که در دیوان‌اش بیش از آن‌که بتوان غزل عارفانه یافت، غزل عاشقانه است. غزل‌هایی فصیح، بلیغ، روان و زیبایی که غالباً همه‌فهم است. نمونه‌ها بسیار است اما مگر می‌توان از این بیت زیبا گذشت:

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

که یک دم از تو نظر بر نمی‌توان انداخت.

سخنران محترم خوب است نگاهی بر این‌گونه غزل‌ها بیندازد یا دست‌کم کتاب سیر غزل فارسی دکتر سیروس شمیسا را بخواند.

ایشان در ادامه می‌گویند: «اما منزوی، رابطه‌اش را با عرفان، به مفهومی که در گذشته وجود داشت، قطع کرد و بیش‌تر بر وجود عقل و انسان تکیه کرد. حتا در برخی موارد، می‌توان غزل او را اومانیستی خواند [...]»

در این‌که منزوی رابطه‌اش را با عرفان قطع کرد، شکی نیست. اساساً پس از جنبش مشروطه، شعر با عرفان هیچ‌گونه پیوندی برقرار نکرد اما این ادعا که منزوی در غزل بر «عقل و انسان تکیه کرد» و عنوان «غزل اومانیستی» محل درنگ است. به گمانم گوینده‌ی این سخنان دست‌کم می‌بایست مصداقی را ذکر می‌کرد تا دلیلی بر سویه‌ی عقل‌مدارانه و انسان‌گرایانه‌ی غزل منزوی باشد اما من مخالف نظر ایشانم. ابتدا اجازه دهید برای اثبات مدعای خود به این مسأله بپردازم که منزوی چه شاعری است. بی‌شک منزوی یک شاعر رمانتیک است. از جمله مؤلفه‌های رمانتیسیسم گذشته از مقابله با خودکار بودن و سنگ شدن زبان، گرایش بر حسیت و شخصی کردن زبان است. فردگرایی و خردگریزی از جمله مؤلفه‌های اصلی رمانتیسیسم است. اساساً رمانتیسیسم اولیه، نتیجه‌ی فردگرایی و اعراض از خرد جزمی بوده و تأکید بر فردیت، اهمیت تخیل و احساس و هیجان، دست یافتن به نوعی آزادی از قیود سنتی، نرمش، انعطاف، شور و هیجان و... داشته است اگرچه نوع ایرانی‌اش به منطق کلاسیسیسم نزدیک‌تر است.[4] باری، شعر غنایی از جمله دستاوردهای مهم جنبش رمانتیسیسم است که در برگیرنده‌ی ایده‌آل‌گرایی، احساس‌گرایی، الهام از افسانه‌های ملی کشور خویش، آزردگی از محیط، و توجه به طبیعت زیبا و زیبایی‌های طبیعت است.[5] اما غزل مهم‌ترین قالب ادب غنایی در شعر فارسی است.

با توجه به این مقدمات و حتا غزل منزوی، ادعای سخنران که بر این باور است که غزل منزوی بر عقل و انسان تکیه دارد، به نظر من اشتباه است. اساساً غزل بیش‌تر از گونه‌ی «غلبه‌ی حس بر اندیشه» است و تحریک‌کننده‌ی عواطف است. بنابراین بر سطح اثر می‌گذارد و بیش‌تر از آن‌که انسان را در حرکتی پیش برد، بر سطحی از شور نگاه می‌دارد .غزل، شوری آتشین می‌آفریند.

دکتر روزبه در کتاب «سیر تحول در غزل فارسی» در مورد غزل منزوی می‌نویسد: «"فقراندیشه" عمده‌ترین معضل شعر منزوی و دیگر نوغزل‌پردازان رمانتیک این دوره است. نا برخورداری از بنیان‌های اصیل فکری و فقدان تأمل و تعمق در پدیده‌ها از سویی، و گرایش مفرط به احساسات سطحی و رمانتیک از دیگر سو، "خلاء فکری" را در شعر نوگرایان روزگار ما شدت بخشیده است. از این‌رو چنین آثاری فاقد روحی حرکت‌آفرین و تعالی بخش‌اند و تنها تأثیری سطحی و گذرا در لایه‌های رویین عواطف بر جای می‌گذارند؛ حال آن که رسالت شعر، نه تنها "تحریک" عواطف، بلکه "تسخیر" عواطف است.»[6]

البته این تسخیر نیز تفسیرشدنی است. تسخیر عواطف اگر به‌مانند زندگی در یک آبگیر باشد، چیزی جز همان تحریک نیست بلکه وظیفه و کارکرد تسخیر پیش بردن است. به‌سان حرکت از یک آبگیر به رود و سپس دریا. تسخیر، جایگاهی را می‌آفریند برای اندیشیدن.

اما اصطلاح غزل اومانیستی برای من موضوع بامزه‌ای است. در ذهن خود مرور می‌کردم که humanisme از لحاظ لغوی و اصطلاحی چه معنایی دارد: مذهب اصالت بشریت، بشربینی [7] یا به تعبیر آقای پاشایی انسان‌گرایی یا انسان‌مداری. اما در اصطلاح در چهار مورد به کار رفته است:

نهضت نفسانی که به وسیله‌ی «انسان‌گرایان=les humanists) دوره‌ی احیاء و تجدد بیان شده است. (پترراک petrarque پوگژیو pog-gio  و غیره) و خصوصیتش در کوششی است برای بالا بردن مقام نفس انسانی و ارزش دادن به او، با گره‌زدن فرهنگ جدید با فرهنگ باستان، از ورای قرون وسطا و مدرسی (اسکولاستیک) [...]

نامی که شیللر f.c.s.schiller به نظریه‌ای داده و در آثار خود مطرح ساخته است و این نظریه را به اندرز و قول پروتاگوارس مرتبط می‌سازد: «انسان مقیاس تمام اشیاء است»[...]

نظریه‌ای که بر حسب آن انسان، از نظر اخلاقی، باید منحصراً به آن‌چه از سنخ انسانی است بپردازد. انسان‌گرایی مفهوم عمومی زندگی را می‌رساند (سیاسی، اقتصادی، اخلاقی) بر اساس اعتقاد به رستگاری انسان تنها به وسیله‌ی نیروی انسانی [...]

با معنای تقریباً مخالف معنای پیشین، نظریه‌ای که در انسان تأکید بر تقابل بین هدف‌های طبیعی مخصوص انسان (هنر، علوم، اخلاق، مذهب) و هدف‌های طبیعت حیوانی‌اش دارد؛ تقابل بین «اراده‌ی برتر» و «اراده‌ی پست»[...] [8]

حال من هر چه در کتاب‌های منزوی بیش‌تر می‌جویم، مفاهیمی از این دست کم‌تر می‌یابم یا بهتر است بگویم نمی‌یابم. به گمانم  این اصطلاح مانند بسیاری از اصطلاحات برساخته‌ی امروزین از عوارض پفکی شدن انسان‌هایی است که نمی‌اندیشند بلکه اصطلاح درست می‌کنند. یا با یک مفهوم نزدیک به مفاهیم بالا در بیتی، به گمان کشفی تازه، عنوانی می‌سازند.

سخنران در ادامه‌ی سخنان‌اش می‌افزایند:

«او [=حسین منزوی] از اسطوره‌ها استفاده کرده اما جهان پیرامون‌اش را با عقل می‌سنجد، در حالی که نگرش و جهان‌بینی غزلسرایان دیروز، کاملاً اسطوره‌ای است [...]»

ابتدا باید دید نگاه گوینده به اسطوره چیست؟ پاسخی نمی‌بینم. اما نکته‌ی محل بحث، بخش دوم سخنان اوست. سخنران، نگرش و جهان‌بینی غزلسرایان دیروز را کاملاً اسطوره‌ای می‌پندارد. آیا منظورشان غیررئالیستی است؟ یا شاید منظورشان ذهنی subjective است تا عینی objective؟ البته در ذهن تقابلی شاعران جامعه‌گرای شعر نیمایی مثل اخوان، نگرش اسطوره‌ای وجود دارد اما غزلسرایان دیروز... خود محل بحث است.

باری منزوی شاعر ارجمندی است. امیدوارم راه شک و جست‌وجو که اولین قدم مدرنیته است، در شعر منزوی ادامه یابد و دیگران نیز بر شعرهای نیمایی و نثر قدرتمند او درنگ کنند. با چنین امید!

 

پانوشت:

1. انتشارات کتاب زمان، چاپ نخست، ۱۳۷۷

۲. عبيد زاکانی در بخش حکايات فارسی می‌گويد: سلطان محمود را در حالت گرسنگی بادنجانی بورانی پيش آوردند، خوش‌اش آمد، گفت: بادنجان طعامی است خوش. نديمی در مدح بادنجان فصلی پرداخت. چون سير شد، گفت: بادنجان سخت مضر چيزی است. نديم باز در مضرت بادنجان مبالغتی تمام کرد. سلطان گفت: ای مردک نه اين زمان مدحش می‌گفتی؟ گفت: من نديم توام نه نديم بادنجان، مرا چيزی می‌بايد گفت: که تو را خوش آيد نه بادنجان را.

۳. ديوان انوری، مجلد دوم، به اهتمام محمدتقی مدرس رضوی، چاپ چهارم: ۱۳۷۶غزل۲۲ ص۷۷۶

۴. دکتر علی تسليمی در کتاب گزاره‌هايی در ادبيات معاصر ايران می‌نويسد: «فردريش گندولف تجربه را عنصر اساسی نوع غنايی می‌داند. همين عدم تجزبه‌های شاعرانه ـ‌نه فقط عملی‌ـ موجب شده که منطق رمانتيسم ايرانی، کلاسيک باشد». ص ۲۴

۵. برای تفصيل بيش‌تر بنگريد به:

1.       سير رمانتيسم در اروپا، مسعود جعفری، انتشارات مرکز

2.       انواع ادبی، دکتر سيروس شميسا، انتشارات فردوس

3.       رمانتيسم، ليليان فورست، ترجمه‌ی مسعود جعفری، انتشارات مرکز

4.       هفتاد سال عاشقانه، محمد مختاری، انتشارات تيراژه

5.       سير غزل در شعر فارسی، دکتر سيروس شميسا، انتشارات فردوس

6.       در های و هوی باد، دکتر احمد ابومحبوب، انتشارات ثالث

6. بنگريد: سير تحول در غزل فارسی، ص ۲۰۵

7. فرهنگ علمی انتقادی فلسفه، اثر آندره لالاند، به ترجمه‌ی دکتر غلامرضا وثيق، ذيل حرف h، ص۳۲۷

8. برای تفصيل بيش‌تر بنگريد:

1.       فرهنگ علمی و انتقادی فلسفه، آندره لالاند، صص ۲۸ و ۳۲۷

2.       فلسفه برای همه از سقراط تا سارتر، ت.ز.لاوين، صص ۳۱۱ تا ۲۴۵ 

3.       فرهنگ انديشه‌ی نو، اوليور استلی برس، ص ۱۳۰، ذيل انسان‌گرایی

مهدی خطیبی یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387  نظر بدهید!

رویین تنی اسفندیار

                     

یکی از زیبا ترین بخش های شاهنامه نبرد رستم و اسفندیار است. یا بگذارید این گونه آغاز کنم که در شاهنامه گذشته از دقایق زبانی و بیانی و موسیقیایی که به تعبیر شاعر عزیز نعمت میرزازاده (م.آزرم)یک فرهنگنامه است ، بخش های وجود دارد که از لحاظ موضوعی جذاب و بکر و تازه است .

مثلا می توان در جست وجوی یک تغزل ناب به داستان بیژن ومنیژه رجوع کرد یا  در جست و جوی یک تراژدی زیبا و حزن انگیزنبرد رستم و سهراب را خواند .

اما گاه پیش می آید که شاهنامه را می خوانی ، پیش می روی و مسحور موسیقی کلمات و بیان قدرتمند می شوی چنان که درونه ی موضوع از نگاه ذهنت دور و نا پیدا می شود و اصلا در سایه قرار می گیرد . به عقیده من این فرهنگنامه را چند بار  واز چند بعد باید خواند.

همین داستان نبرد رستم و اسفندیار را بایست دست کم سه بار خواند .یک بار برای دقت در اجزای زبان از جمله واژه گزینی ،ترکیب سازی ، چیدمان واژگان در هر مصراع ،موسیقی کلمات.... یک بار برای دقت در به کار گیری شیوه های بیانی  و آخرین بار برای شکافتن درونه داستان از منظر جامعه شناسی سیاسی ایران.

 

مقاله زیر که به شکافتن درونه اثر پرداخته، نوشته دوست و استاد مهربان من دکتر احمد ابومحبوب است .دکتر ابومحبوب دبیر متون ادبی و عروض و قافیه من در دبیرستان دو شهید میدان خراسان بود .انسانی بزرگوار ، فاضل و فهیم.انسانی که شیوه نگاه کردن به شعر و اساسا متون ادبی را به من آموزش داد. او درسال1335درتهران چشم به جهان گشود. از سال1357به استخدام آموزش و پرورش در آمد وتحصیلات خود را تا اخذ مدرک دکترای زبان و ادبیات فارسی در تهران ادامه داد.این مرد بزرگوار در حال حاضر به تدریس در دانشگاه های تهران می پردازد.از کتاب های او می توان به:

                                                                                                    

دیوان رباعیات اوحدالدین کرمانی،به تصحیح و کوشش او،انتشارات سروش

کالبد شناسی نثر،ترجمه و تالیف،این کتاب ترجمه واقتباسی است از:

The anatomy of prose

 

اثر مارجری بولتن.انتشارات زیتون

 

3.ساخت زبان فارسی،انتشارات میترا

 

4. در های و هوی باد(زندگی و شعر حمید مصدق)،انتشارات ثالث

 

5. یک حبه قند فارسی،در ده دفتر،انتشارات زیتون

 

6. گهواره سبز افرا(زندگی و شعر سیمین بهبهانی)،انتشارات ثالث

 

7. کک کوهزاد(منظومه ای حماسیاز قرن پنجم)به تصحیح و کوشش او که در برگیرنده مطالبی چون:حماسه/مولف و قرن/کک/سابقه تاریخی/سبک منظومه/صور خیال/موتیف ها/فشرده ای در نقد متن و ساختارشکنی داستان.این کتاب را انتشارات نغمه زندگی چاپ کرده است.

دکتر ابومحبوب با هشیاری خاصی به بررسی درونه نبرد رستم و اسفندیار پرداخته است .اسفندیار نماینده دین و رستم نماینده مردم  بر سر دو موضوع جدال دارند :استبداد دینی و دموکراسی.اسفندیار به وسیله دین می خواهد بر مردم تسلط داشته باشد ورستم در برابر او می ایستد.این مقاله آبی است در خوابگه بسیاری از نویسندگان سایت ها ادبی و غیر ادبی که گمان می کنند با دشنام دادن به این و آن می توان او ضاع آشفته ایران را سامان داد.آنان نمی دانند که از جمله مشکلات اصلی ایران امروز همین مساله است . تنها نکته یادکردنی آن است که این مقاله برای نخستین بار است که در این تارنما منتشر می شود.با درود بسیار بر استاد ابومحبوب عزیز.

 

 

                                                                                                         مهربان بمانید

                                                                                                          مهدی خطیبی

                                                                                                         زمستان1386

 

                                                                                             

                      رويين تني اسفنديار

                                                                احمد ابومحبوب

   

 دکتر ابومحبوب و خانم مارتا سیمیچی وا شرق شناس/تورنتو

 

 

    نبرد رستم واسفنديارازمهمترين بخش هاي شاهنامه است وبه همين دليل تا حدي از ديدگاه هاي  متفاوت مورد بحث و بررسي قرارگرفته است. آنچه در اينجا قصد طرح آن رادارم ، نوعي نگرش بر بخشي از اين ماجراست كه خود در واقع تفسير و تعبيري نمادين است از آنچه درمتن حكايت آمده- هرچند به بخش هاي ديگر داستان نيزسرايت يافته: رويين تني اسفنديار.

   رويين تني در اين افسانه رمزچيست؟ وشكست آن چگونه به وسيله ي رستم ميسرشد وچرا؟ مي دانيم كه دررويارويي دونيروي متخاصم رستم واسفنديار، تيرهاي رستم بر بدن اسفنديار كارگر نمي افتد و اسفنديار با اتكا به نيروي رويين تني خود، دربرابررستم به نبرد مي ايستد و بنابراين هيچ فضيلت شخصي و شخصيتي دراين نبرد يا پيروزي ندارد؛ پس آنچه اورا بدين نبرد دلاوركرده،تنها پشتگرمي واستواري بدين نيرواست. ضعيف ترين موجودات هم با اين نيرو مي توانند برفردي چون رستم فايق آيند.

   اسفنديار دلاور است اما فضيلت اخلاقي وانساني ندارد، چنان كه وقتي دربرابررستم قرارمي گيرد همه ي جوانمردي ها وفضيلت هاو بزرگي هاي وي وتبارش را انكارمي كندوبه تمسخرمي گيرد.

   خلاصه ي ماجرا از اين قراراست كه اسفنديار به دليل دلاوري ها و استقرار آيين زرتشت ، حكومت را از پدرش گشتاسپ مطالبه مي كند و وارد تنازع قدرت مي شود؛ گشتاسپ نيز خود به دليل قدرت جويي  و پذيرش واستحكام آيين زرتشت، به بهانه هايي ازتسليم حكومت به او تن مي زند. اگرچه در پيشينه ي شاهي در شاهنامه چنين رسمي معمول نبوده كه پهلوانان درخواست و ادعاي پادشاهي كنند ؛ بلكه همواره خود را حامي وپشتيبان شاهي مي شمرده اند، حتا اگر از خاندان شاهي هم باشند؛ اسفندياراما نخستين- يا بهتر است بگويم از جهاتي دومين- پهلواني است كه  چنين مي كند  و شـاهزادگي  و پهـلواني را بـراي  خـود  بســنده نمي شمارد وخواهان بالاترين قدرت دنيايي است.پس ازچندين بار كه گشتاسپ او را به شـيوه هـايي از سر وامي كند و به بهانه هاي گوناگون به ماموريت هايي مي فرستد ، باز به پيمان خود وفا نمي كند تا سرانجام براي آخرين بار، اسفنديارانديشه ي كودتا را در ذهن خود مي پرورد:

 

               كنون چون بر آرد سپهر آفتاب                  سر شاه  بيدار گردد  ز خواب

               بگويم پدر را سخن ها كه گفت                  ندارد  ز من  راستي ها  نهفـت

               وگر هيچ تاب اندر آرد به چهر                 به يزدان  كه بر پاي دارد سپهر

               كه  بي كام او تاج  بر سر نهم                  همه  كشور  ايرانيان   را  دهم

               ترا  بانوي  شهر  ايران   كنم                  به زور و به دل جنگ شيران كنم

                                                                                       (219-218/6)

 

دراينجا مي توان پرسيد كه مگركشورازآن ايرانيان نبود!؟ شايد مصراع ‍‍»همه كشورايرانيان را دهم» به معناي فتح همه ي سرزمين ها باشد كه دراين صورت با جاه طلبي وتوسعه طلبي اسفنديارمطابقت دارد.

   به هرحال پس ازاين كه اسفندياربراي آخرين بار خواسته ي خود رابا گشتاسپ مطرح مي كند، گشتاسپ با جاماسب رايزني مي كند وپيشگويي او را مي خواهد. جاماسب مي گويد:

 

           بدو گفت جاماسب كاي شهريار                          تواين روز را خوارمايه مدار

           ورا هـوش  در زاولستان  بـود                          به  دست تهم پوردستان بود

          به جاماسب گفت آنگهي شهريار                          به من بربگردد بد روزگار؟

 

بدين ترتيب گشتاسب آگاه مي گرددكه مرگ اسفندياردرزابلستان وبه دست رستم خواهد بود؛ پس براي اين كه اسفنديار را براي هميشه از سر خود باز كند وي را براي آخرين باربه ماموريت مي فرستد؛ ماموريتي كه بازگشت ندارد. اين ماموريت عبارت است ازدستگيري رستم وزواره و فرامرز و جنگ با آنان و آوردن آنان با دست هاي بسته!!

 

            سوي سيستان رفت بايد كنون                       به كارآوري زوروبند وفسون

            برهنه  كني  تيغ و كوپال  را                          به بند آوري  رستم  زال  را

            زواره  فرامرز  را  همچنين                         نماني كه كس برنشيند به زين

                                                                                           (224/6)

 

اين ماموريت البته با جنگ و كشته شدن اسفندياربه پايان مي رسد. عوامل اين جنگ را برپايه ي داده هاي شاهنامه چنين مي توان برشمرد:

 

   1- نابودي رستم  و خواركردن خاندان زال ، كه هدف گشتاسب است ودر هر صورت ، چه  با  شكسـت اسفنديار و چه با پيروزي او، اين هدف به دست مي آيد ؛ زيرا اگر از جانب رستم مقاومت و جنگي صورت گيرد، عملا به يك جنگ تمام عيار داخلي و عليه مقدسات كشوري وديني تعبير خواهد شد! دسيسه ي بسيار كثيف وناجوانمردانه اي است!

             

           چوآنجا رسي دست رستم ببند                            بيارش به بازو فكنده كمند

            زواره  فرامرز و دستان سام                            نبايد كه سازند پيش تو دام

            پياده   دوانش   بدين   بارگاه                            بياور كشان  تا  ببيند  سپاه

           از آن پس نپيچد سرازما كسي                            اگركام  اگرگنج  يابد بسی

                                                                                          (226/6)

 

   2- قدرت طلبي و فزون خواهي كه هم از جانب گشتاسپ  بود و هم ازجانب پسرش اسفنديار؛چنان كه از ابيات پيشين بر مي آيد ، طلب تاج و تخت ، نمادي از قدرت طلبي و سلطه جويي است. گشتاسپ نيز بيشتر نگران قدرت خودش است:

           از آن پس نپيچد سر از ما كسي                          اگر كام اگر گنج  يابد  بسي

و هنگامي كه عزم مي كند اسفنديار را به سيستان بفرستد، با وجودي  كه از مرگ اسفنديار آگاهي مي يابد، بازهم مي پرسد:

           به جاماسب گفت آنگهي شهريار                       به من بر بگردد بد روزگار؟

           كه  گر من سر تاج  شاهنشهي                         سپارم  بدو تاج و تخت مهي

            نبيند  بر و  بوم   زاولستان ؟                        نداند كس او را به كاولستان؟

مادراسفنديار نيز وقتي كه اسفنديار با او درباره ي گرفتن تاج وتخت مشورت مي كند، مي گويد:

 

          بدو گفت : كاي  رنج بـرده  پسر                 ز گـيتي  چه  جـويد  دل  تاجـور

          مگرگنج و فرمان و راي و سپاه                  تو داري برين بر فزوني  مخواه

          يكي  تاج   دارد   پـدر   بر  پسر                 تو داري دگر لشكر و بـوم  و بـر

          چواوبگذرد تاج وتختش تو راست              بزرگي وشاهي وبخشش تو راست

                                                                                             ( 218/6)

 

اما اسفنديارهمه ي قدرت رابا هم مي خواهد.اوخواهان انحصاروتمركزقدرت درخوداست.

   درواقع دراين داستان، يكي ازشيوه هاي ديكتاتوري مطرح مي شود كه همانا قرباني كردن هرچيزو كس حتي نزديك ترين افراد وبرداشتن آنان از سر راه است؛ آن هم به ترتيبي كه بتوان گناه را به گردن ديگران يا مخالفان انداخت وآنان را نيز ازسر راه برداشت.

 

   3- گسترش قدرت ديني و قدرت سياسي . گشتاسپ مي خواهـد  آيين زرتشت را گسترش دهد و اسفـنديار نيز همين هدف را  دارد ؛ هر چند گشتاسپ  هر دو را براي تحكيم قدرت خود مي خواهد. سيستان قلمروي است كه درواقع اين دو نيروي مركزي در آنجا استقرار و ريشه نيافته است. اين امر به طور نمادين بر اين مساله دلالت دارد كه هنوز آزادگي برآن دو نيروي برتري جوي سرفرود نياورده است؛ بـدين دليل سيستان وخاندان زال  مورد قهر و غضب  گشتاسپ هستند . گشتاسپ ، هنگامي  كـه  اسفنـديـار فضـايـل رسـتم  را  برمي شمارد، مي گويد:

               

                   هرآن كس كه از راه يزدان بگشت         همان عهد او گشت چون باد دشت

                   همانا   شنيدي  كه   كاووس   شاه         به  فرمان  ابليس  گم  كرد  راه

                   ......

                   كسي  كاو ز عهد  جهاندار  گشت          بـه  گـرد  در او  نشـايد  گذ شـت

                   اگر  تخت  خواهي ز من  با  كلاه          ره  سيستان  گـير و بركش  سپاه

                                                                                             ( 225/6)

ودر دنباله ي همين مطلب، تمايل به گسترش قدرت سياسي وسلطنتي خود را روشن مي كند:

 

                 از آن پس نپيچد سر از ما كسي              اگر كام  اگر گنج  يابد  بسي

 

پس درواقع آنچه بر اين جريانات واين نبرد بدون پيروز،پرتو مي افكند،كاروري واتحاد دين وسياست است

كه شيوه ي گشتاسپ است ، واسفنديار نيز- كه از خرد بهره نمي گيرد و بازي مي خورد - كارگزاراوست؛ جوان، پرشور، صادق، دلير، اما بي خرد ومتعصب. اين  نظريه ي سياسي، از گشتاسپ به بعد  گويي  پايه مي گيرد ونتايج شومي به بار مي آورد. ابياتي درباره ي اين تغيير جريان سياسي در شاهنامه وجود دارد ، مانند:

           چو دين را  بود  پادشا  پاسبان         تو اين هر دو را جز برادر مخوان

                                                                                                                                                                                                  (187/7)

   اين در واقع يك چرخش سياسي مهم درتاريخ واسطوره هاي ايراني است كه به ظاهر پس ازكيخسرو آغاز مي شود و رشد مي كند و در زمان گشتاسپ ثمره ي خود را نشان مي دهد ؛ تا جايي كه فرمان شاه ، همان فرمان يزدان شمرده مي شود وسرپيچي از آن ، سرپيچي ازخداوند؛ گويي پادشاه ولايت مطلقه دارد ؛ چنان كه اسفنديار درپاسخ نصيحت هاي پشوتن :

 

              چنين   داد   پاسخ   ورا   نامـدار            كـه   گر  من  بپيچم  سر از شهريار

              بديـن  گيتي  اندر  نكـوهش   بود           همان  پيش   يزدان   پژوهش   بود

             دو گيتي به رستم نخواهم فروخت           كسي چشم دين را به سوزن ندوخت

                                                                                                   251/6)

اسفندياردر جاي ديگراين دوجنبه گي سياسي وروش خود را آشكارا بيان مي كند:

 

             نخستين كمربستم از بهر دين                   تهي كردم  از بت پرستان زمين

             كس ازجنگجويان گيتي  نديد                    كه  از كشتگان  خاك  شد  ناپديد

             نژاد من ازتخم گشتاسپ است                   كه گشتاسپ ازتخم لهراسپ است

             كه لهراسپ بد پور اورند شاه                   كه او را بدي از مهان  تاج و گاه

                                                                                                                            (259/6)

وي نخست وجهه ي  ديني خود را بيان مي كند و سپس  وجهه ي  حكومتي  خود  را . باز د ر جايي  ديگر، اسفنديار اين وجهه ي گشتاسپي را به رستم ياد آورمي شود:

 

             كنون مايه دار توگشتاسپ است                  به پيش وي اندرچو جاماسپ است

             نشسته به يك دست اوزردهشت                 كه با زند واست آمده ست ازبهشت

                                                                                                                                                                                   (271/6)

وبارديگر اسفندياردربرابر نصيحت هاي پشوتن كه اورا ازنبرد باز مي دارد:

 

               چنين  گفت كز مردم  پاك دين                   همانا  نزيبد  كه   گويد   چنين

               گرايدون كه دستورايران تويي                  دل وگوش وچشم دليران تويي

               همي خوارداري چنين راه را                     خرد   را  و آزردن   شاه   را

               همه رنج وتيمار ما باد گشت                     همان دين  زردشت  بيداد گشت

              كه گويد كه هركاو زفرمان شاه                   بپيچد  به  دوزخ  بود   جايگاه

              مرا  چند  گويي  گنه كار  شو                     ز  گفتار  گشتاسپ   بيزار  شو

              توگويي و من خودچنين كي كنم                    كه از راي و فرمان او پي كنم

                                                                                    272/6                  

اسفنديارهمين توجيه را چندين بار تكرار مي كند تا وجدان خود را آسوده سازد و ارزش هاي انساني و ملي رستم را ناديده انگارد و بدين ترتيب با خويشتن خويش بيگانه مي شود:

              به رستم  چنين  گفت  اسفنديار                كه  تا  چند  گويي  سخن  نابكار

              مرا گويي از راه يزدان بگرد                    ز فرمان  شاه  جهانبان   بگرد

              كه هر كاو ز فرمان شاه جهان                  بگردد  سرآيد  بدو  بر  زمان

              جز ازبندگي كوشش و كارزار                   به  پيشم  دگرگونه  پاسخ  ميار

                                                                                             (303/6)

حال آن كه رستم فقط به او گفته بود كه هرگونه بخواهي با تو مي آيم اما از بند نهادن بردست و پاي  سخن مگو. همه ي تلاش رستم، توصيه ي اسفنديار به خردورزي بود:

              زدل دور كن شهريارا تو كين               مكن  ديو را  با خرد  همنشين

                                                                                       (303/6)

اما اسفنديار به راه  خرد (= خرد انساني رستم وار) باز نمي گردد و بر خرد ديني پاي مي فشارد  و همان نظريه ي سياسي راهمواره مطرح مي سازد وبراي خودفريبي ورهايي ازعذاب وجدان،چاره اي مي انديشد وترفندي پيش مي گيرد:

 

                 به ايوان رستم مرا كار نيست                  ورا نزد من نيز ديدار نيست

                 همان گر نيايد  نخوانمش  نيز                  گر از ما يكي را بر آيد  قفيز

                 دل زنده از كشته بريان  شود                 سراز آشناييش  گريان  شود

                                                                                         (250/6)

وتلاش مي كند به هيچ وجه با رستم همنشين ومعاشر نگردد وبه ديدار هم نرسند؛چراكه اين ديدارها  ممكن است موجب بيداري اسفنديار گردد و وجدان انساني اش برتعهد سياسي وديني اش چيره گردد.كسي كه خود نمي خواهد از خواب بيدار شود به هيچ ترفندي نمي توان بيدارش كرد. اسفديارنمي تواند شرافت و وجدان انساني رابرترازتعهد سياسي وديني بنشاند وبشناسد؛ او يك جوان كاملا متعهد است وهيچ چيز را برتراز تعهد خود نمي داند. به راستي آيا كداميك برتراست!؟

   پشوتن پس از تير خوردن اسفنديار، همان دو جنبه ي او را مورد نظرقرار مي دهد و گوشزد مي كند كه هيچ كدام ازدوجنبه ي اسفنديارنتوانست نجاتش دهد:

 

              پشوتن  همي گفت  راز  جهان                    كه  داند ز دين آوران  و مهان

              چو اسفندياري  كه از بهر دين                    به مردي برآهيخت شمشيركين

              جهان كرد پاك ازبد بت پرست                      به  بد  كار هرگز نيازيد  دست

              به  روز جواني  هلاك  آمدش                      سر تاجور  سوي  خاك  آمدش

                                                                                            (306/6)

   آنچه ازاين همه تاكيد هاي اسفندياربه چشم مي آيد، تكيه بردو جنبه ي سياست گشتاسپي است كه عبارتند از:

1-    حكومت  2- دين.

   به عبارت ديگر سياست وي برپايه ي نظريه ي التقاط وآميزش دين وحكومت نهاده شده است(دين آوران ومهان). شواهد متعددي اين دو وجهه را نشان مي دهند؛ ازجمله آنجا كه اسفنديار مي گويد:

 

             نخستين كمربستم ازبهر دين                       تهي كردم  از بت پرستان زمين

             كس ازجنگجويان گيتي نديد                        كه  از كشتگان  خاك  شد  ناپديد

            نژاد من ازتخم گشتاسپي ست                       كه گشتاسپ ازتخم لهراسپي ست

                                                                                          (259/6)

تخم گشتاسپي، همان سلاله ي حكومتي وسلطنتي است. باز اسفنديار در جاي ديگرادعاي جهاد ديني خود را چنين مطرح مي كند:  

 

            يكي تيره دژ بر سر كوه  بود                          كه ازبرتري دورازانبوه بود

            چو رفتم همه بت پرستان بدند                         سرآسيمه  برسان مستان بدند

            برافروختم   آتش   زردهشت                         كه بامجمرآورده بودازبهشت

            به  پيروزي  دادگر يك خداي                         به ايران چنان آمدم  باز جاي

           كه مارابه هرجاي دشمن نماند                         به بتخانه ها در برهمن  نماند

                                                                                          (261/6)

ونيز زماني كه درمقابل رستم قرار مي گيرد ادعاي خود را چنين تكرار مي كند:

 

                كنون مايه دار تو گشتاسپ است            به پيش وي اندر چو جاماسپ است

                نشسته به يك دست او زردهشت             كه با زند واست آمده ست ازبهشت

                                                                                         (271/6)

درنتيجه، اسفنديارخود را مايه دار از دو كس مي شناساند: 1- گشتاسپ   2- زردشت. همان گونه كه شاهنامه نشان مي دهد،هنگامي كه اين دو درهم آميختند،چهارچوب ارزش ها ديگرگون مي شود ودراين دگرگوني، همه ي ارزش ها ي شخصي وانساني و يا ملي افراد (حتا اگررستم باشد)  چنانچه  بر معيارهاي  ديگري استوارباشد، ناديده انگاشته وهيچ شمرده مي شود؛ حتا اگرپيشتر همه به آن ارزش ها معترف بوده باشند؛ چنان كه وقتي اسفنديار فضايل رستم را به ياد گشتاسپ مي آورد، گشتاسپ مي گويد:

 

                 هر آن كس كه ازراه يزدان بگشت         همان عهد اوگشت چون باد دشت

                                                                                             (225/6)

پيداست كه به خاطر دين، تمام ارزش هاي رستم انكار مي شود. اسفنديارنيزدردرون خود ارزش هاي رستم راباوردارد اما ارزش ها ومعيارهاي نوين والتقاطي، چشم هاي اورا بسته اند واو همچون پيروان متعصب وكور يك ايديولوژي، نمي تواند آنچه را دردل معترف است، درعمل پيروي كند؛ بنابراين خود را مي فريبد وبا اراده ي خود مي خواهد چشم هايش را بر حقيقت ببندد تا وجدان انساني اش به خواب رود. ببينيد چگونه اسفدياربه ارزش هاي رستم اعتراف مي كند؛ اما خودرا نيز در مقابل، مي فريبد:

 

                 همان است رستم كه داني همي           هنرهاش چون زند خواني همي

                 نكوكارتر زو  به  ايران  كسي             نيابي   وگر چند    پويي   بسي

                 چو او را  به بستن  نباشد  روا            چنين بد  نه خوب آيد  از پادشا

                                                                                         (228/6)

و نيزپس ازنخستين نبرد خود با رستم، هنگامي كه از پيكارگاه به درگاه بازگشت، با پشوتن مي گويد:

 

                 به رستم نگه كردم امروزمن                       برآن برز و بالاي  آن   پيلتن

                 ستايش گرفتم  به  يزدان پاك                       كزويست اميد وازو بيم و باك

                كه  پروردگار  آن چنان  آفريد                      برآن آفرين  كاو جهان  آفريد

                چنين كارها رفت  بر دست  او                     كه درياي چين بود تا شست او

                همي بركشيدي  ز دريا  نهنگ                      به دم دركشيدي زهامون پلنگ

                                                                                           (291/6)

هرچند مي توان گـفت  كـه  وي قـدرت وعظمت وشكـوه رسـتم را براي بزرگ جلوه دادن خودش از روي غرور وتكبرمطرح مي كند؛ زيرا دردنبال همين بيت ها مي گويد:

                برآن سان بخستم تنش را به تير                  كه از خون او خاك شد آبگير

 

   به هرحال اسفنديارمي داند اين كاردرست نيست وبستن كسي چون رستم سزاوار نيست اما از طرفي اين كاررا به شاه نسبت مي دهد؛ چنانكه به مادرش گفته بود:

                 وليكن   نبايد   شكستن   دلم                 كه چون بشكني دل زجان بگسلم

                 چگونه كشم سرزفرمان شاه                 چگونه   گذارم   چنين    دستگاه

                                                                                           (228/6)

ودرخود اراده واجازه ي سرپيچي ازفرمان شاه را به دستور زردشت نمي بيند! اما اين همان كسي است كه قبلا اراده كرده بود كه بدون خواست شاه، تاج وتخت را ازاو بگيرد!!

   اين دوگانگي درشخصيت اسفنديار، نوعي دورويي ورياكاري را آشكار مي كند.شخصيت اوازديد رواني

دوپاره شده است. از طرف ديگر، به نظر او گشتاسپ حقيقتا نمودارولايت مطلقه ي دنيايي و ديني است و بنا براين، اسفنديار، حامي و پشتيبان بي چون و چراي اين حكومت مطلقه است و با ضعف هاي شخصيتي كه دارد نمي تواند خودرا ازچنبره ي اين دور برهاند وهمچون رستم آزاده باشد؛ به همين دليل مطلقا ازشاه فرمان مي برد وسرازخواست او به هيچ وجه نمي پيچد؛ حتا اگرموافق نباشد:

             

                   پدرشهريار است ومن كهترم                       زفرمان اويك زمان نگذرم

                                                                                                 (234/6)

وبه دليل اتحاد و التقاط دين و حكومت، توجيه ديني نيزبرايش مي آورد:

            

                    وگرسر بپيچم  ز فرمان  شاه                       بدان گيتي آتش بود جايگاه

                                                                                                   (249/6)

حتا وقتي درحال مرگ است، براي توجيه بي خردي خود كه باعث بدنامي رستم نيز خواهد شد ، سخن از تقديرپيش مي كشد- چيزي كه درآيين زرتشتي نقشي ندارد- و اين ماجرا را به مشيت و خواست خدا نسبت مي دهد تا خود را بي گناه بشناساند ومامورمعذور!! مثل همه ي مامورهاي معذور!!

             

                كنون نيك نامت به بد بازگشت                     زمن روي گيتي پرآواز گشت

               غم آمد روان تو را بهره زين                       چنين  بود  راي  جهان آفرين

                                                                                         (310/6)

واين شيوه ي توجيه گري خطاكاران مستبد  و غيرواقع بين است كه در هنگام  شكست ، گناه را به  گردن چيزي وراي خود وعملكرد خود مي اندازند. اين ضعف چندبار دراسفنديارآشكار مي شود:  يكي  آنجا  كه  مي خواهد فرستاده اي را نزد رستم گسيل دارد، مي گويد:

               

                فرستاده  بايد   يكي   تيز  وير                  سخن گوي وداننده ويادگير

                سواري كه باشد ورا فر و زيب                 نگيرد ورا رستم اندرفريب

                                                                                            (231/6)

زيرا احتمال مي دهد بي گناهي وسخنان وشكوه رستم درفرستاده اش تاثير بگذارد. بدين ترتيب فردي را مي خواهد كه مطلقا پيرواسفنديارباشد نه حقيقت.

   ديگر آن كه نه بر خوان رستم حاضر مي شود ونه رستم را به هنگام خوان خود فرا مي خواند؛هرچند كه خودش وعده ي دعوت داده است:

             

                سپهبد زخواليگران  خواست  خوان         كسي را  نفرمود  كاو را  بخوان

               چو نان خورده شد جام مي برگرفت          ز رويين دژ آنگه سخن درگرفت

               از  آن  مردي  خود  همي   ياد كرد           به  ياد  شهنشاه   جامي   بخورد

               همي  بود  رستم  به   ايوان  خويش         زخوردن نگه داشت پيمان خويش

                                                                                            (251/6)

ونيزبارديگردر مواردي كه در برابر رستم قرارمي گيرد وزبان به تحقيروتوهين زال وخاندان اومي گشايد وآنان را بندگان پدران خويش مي خواند.چنين برخورد هايي نشانه هاي ضعف رواني وشخصيتي اوهستند:

                   چنين  گفت  با  رستم  اسفنديار                   كه  اي  نيك دل  مهتر نامدار

                   من ايدون شنيدستم  از بخردان                   بزرگان  و بيدار دل  موبدان

                   از آن   برگذ شته   نياكان   تو                   سرافراز و ديندار و پاكان تو

                   كه   دستان   بد گوهر  ديوزاد                   به  گيتي  فزوني  ندارد  نژاد

                   فراوان ز سامش  نهان  داشتند                 همي  رستخيز  جهان   داشتند

                  تنش تيره بد،موي ورويش سپيد                چو ديدش دل سام  شد  نا اميد

                  بفرمود   تا   پيش   دريا   برند                   مگرمرغ و ماهي ورا بشكرند

                  بيامد   بگسترد    سيمرغ    پر                   نديد   اندرو   هيچ   آيين   فر

                  ببردش به جايي كه بودش كنام                   زدستان مراورا خورش بودكام

                  اگرچند   سيمرغ   ناهار   بود                   تن زال  پيش اندرش  خوار بود

                  بينداختش  پس   به  پيش   كنام                به  ديدار او  كس  نبد  شاد كام

                  همي خورد  افكنده مردار اوي                   ز جامه  برهنه  تن  خوار اوي

                  چو افكند سيمرغ بر زال  مهر                 براوگشت زين گونه چندي سپهر

                  از آن پس كه مردارچندي چشيد                 برهنه  سوي  سيستانش  كشيد

                  پذيرفت  سامش  ز بي بچگي                     ز ناداني   و ديوي  و غرچگي

                  خجسته بزرگان  و شاهان من                     نياي  من  و  نيكخواهان  من

                  ورا  بركشيدند  و  دادند   چيز                   فراوان بر اين سال بگذشت نيز

                  يكي  سرو بد  نابسوده  سرش                 چو با شاخ  شد  رستم آمد برش

                  زمردي  و بالا  و  ديدار اوي                    به گردون برآمد چنين كار اوي

                  براين گونه  ناپارسايي  گرفت                    ببا ليد  و  پس  پادشايي  گرفت

                                                                                        (256-255/6)

 

   چنين توهين هايي كه بي عدالتي وبي انصافي و انكار واقعيت در آن آشكارا به چشم مي خورد، ازجانب اسفنديارنسبت به رستم وهمه  خاندان زال،چندين بارتكرارمي گردد واين درحقيقت نفي همه ي ارزش هاي

انساني وملي آنان است. اين تنها يك دليل مي تواند داشته باشد كه عبارت است از ورود ارزش هاي تازه در عرصه ي سياست؛ امري كه برخي منتقدان بدان توجه كرده اند. به همين دليل است كه اسفنديارمي گويد

او ‍»ناپارسايي گرفت». نفي ارزش هاي انسان، خواه ناخواه درسياست به سوي استبداد و ديكتاتوري مطلق كشيده خواهد شد و البته زيان آن به هر دو سوي معركه خواهد رسيد ؛ نه اسفنديار مي رهد و نه رستم ؛ نه خاندان گشتاسپ ونه خاندان زال؛ وبدين ترتيب مقدمات فروپاشي واضمحلال جامعه ونيز نظام گشتاسپي به وسيله ي خودش پديد مي آيد. آغازضعف ايران ازهمين جاست.شگفتا كه پايان دوران پهلواني وحماسي شاهنامه از همين جاست ونيزانحطاط ايران. پس ازاسفنديار، كشته شدن رستم، تاراج سيستان وخاندان زال،حكومت بهمن وسقوط دارا با حمله ي اسكندر، يعني فروپاشي كامل ايران. كاش مستبدان درايران عبرت مي گرفتند!

   به هرصورت، رستم نيز ازديگرسو هرچه دربيداري اسفنديارمي كوشد،كارگرنمي افتد.هرقدرمي خواهد دسيسه ي گشتاسپ را به وي بشناساند،سخنانش تاثير ندارد. هرانتقادي كه به ديكتاتوري گشتاسپ وكوردلي اسفنديار مي كند، چشم اسفنديار باز نمي شود. جالب توجه است كه فردوسي چندين باربه بسته بودن چشم اسفنديار اشاره مي كند؛ چنان كه رستم

                

                  چنين گفت باشاهزاده به خشم                 كه آيين من بين وبگشاي چشم

                                                                                            (254/6)

پس هيچ انتقاد و سخني بر اسفنديار كارگر نيست ؛  توگويي تيرهاي رستم ، همان انتقادهاي اوست از نظام گشتاسپي كه به هيچ وجه برتن اسفنديار نمي نشيند ورويين تني او، همان پشتوانه ي تعصب كوركورانه ي اوست. گويي اسفندياردرچشمه ي تعصب، خودرا شسته است. درنتيجه، اسفنديارازدوجنبه رويين تن است؛ ازدوجنبه حمايت مي شود؛ وازدوجنبه چشم هاي دلش بسته شده است. آگاهي وي خنثي شده وخودش الينه گشته است.

 پس، ازطرفي او شاهزاده واز خاندان حكومتي است ونيروهاي حكومتي پشتيبان اويند؛ بنابراين نمي توان عليه اوسخني گفت كه كارگرشود،زيرا نيروهاي نظامي وحكومتي همواره آماده ي سركوب هستند.ازطرف ديگررزمنده ي دين زرتشت است؛ پس پشتيبان ديني نيزدارد و باز هم نمي توان عليه او حتا انتقادي كرد، زيرا نيروي دين به حمايت او برمي خيزد و آن سخن و سخنگو را سركوب مي كند. اسفنديار نماينده ي اين دو نيرو است؛ازدوجانب تقدس ومصونيت يافته و به همین دليل رويين تن است. اصولا تقدس، هر چيزي را ازانتقاد دور ومصون مي دارد؛يعني تيغ ديكتاتوري دولبه اي است كه هيچ شيوه وراهي براي انتقاداز آن و اصلاح  آن  وجود ندارد زيرا به هيچ  ترتيبي  واقعيات را نمي پذيرد، چراكه  تنها خود را واقعيت مي بيند. وقتي نظام گشتاسپي، خودرا تنها حقيقت و واقعيت ديد، هر ارزش وحقيقت وواقعيت ديگري را نفي مي كند وهمه ي خدمت هاي ديگران، هرقدرهم بزرگ باشد، همچون باد در دشت است و ناديده انگاشته  مي شود. اين خصلت چنان نظامي است. بدين ترتيب مقابله ي رستم واسفنديار را مي توان در نمودارزيرنشان داد:

 

 

                1- حكومت  }                                                          { 1- عدالت

                                }---------- اسفنديار        رستم   -----------{

                 2- دين      }                                                          { 2- آزادگي

 

 

   درباره ي دو جنبه ي اسفنديار سخن گفتيم و در اين جا بهتر است درباره ي دو جنبه ي رستم نيز سخني بگوييم:

 

 

    عدالت

 

  رستم درباره ي عدالت به اسفنديار مي گويد:

 

                همان  عهد  كيخسرو  دادگر                كه چون او نبست ازكيان كس كمر

                زمين راسراسرهمه گشته ام                 بسي    شاه    بيدادگر    كشته ام

                                                                                             (258/6)

 

ونيزدرجايي ديگر چنين مي گويد:

 

               چنين گفت رستم به اسفنديار                      كه كردارماند زما يادگار

              كنون داد ده باش وبشنو سخن                      ازاين نامبردارمرد كهن

                                                                                          (361/6)

آشكار است كه اسفنديار ادعاي كشتن بت پرستان  را  دارد  و رستم ادعاي كشتن بيدادگران را. چه تقـابـل زيبايي است!

 

                                رستم                  شاهان بيدادگر

                               

                               اسفنديار                بت پرستان   

 

 

  آزاد گي          

 

   سرانجام رستم پس از شنيدن توهين هاي اسفنديار، به پرخاش مي آيد ومي گويد:

 

               چه    نازي   بدين   تاج   گشتاسپي            بدين     تازه    آيين   لهراسپي

               كه  گويد    برو  دست  رستم   ببند            نبندد   مرا   دست  چرخ    بلند

               كه  گرچرخ گويد  مرا  كاين  بنوش            به  گرز گرانش  بمالم  دو گوش

               من  از  كودكي  تا   شده ستم   كهن           بدين  گونه  از كس  نبردم  سخن

               مراخواري ازپوزش وخواهش است           وزاين نرم گفتن مرا كاهش است

                                                                                   (263-262/6)

 وباز در جاي ديگر مي گويد:

 

                 بياساي  چندي  و با  بد  مكوش            سوي مردمي ياز و باز آر هوش

                                                                                            (266/6)

وباز در دنباله:

 

                كه گر من  دهم  دست  بند  ورا                   وگر سر فرازم  گزند  ورا

                دو كاراست هر دو بنفرين  و بد                 گزاينده رسمي نوآيين و بد

                                                                                       (267/6)

و باز درپي آن:

               

               كه شايد كه  بر تاج  نفرين كنيم                 وز اين داستان خاك بالين كنيم

                                                                                                                 (268/6)

بنابراين همه ي رزم رستم  به خاطر عدالت و آزادگي بوده است و به هيچ قيمتي حاضر نيست  اين  دو  را زير پا نهد. نفرين رستم برتاج!(نماد قدرت وحكومت) بسيارتازه وشگفت است اما غيرمنتظره نيست. رستم در برابر يك  دوراهي سخت قرار گرفته است ؛ تسليم و بندگي/ آزادي و داد. تسليم و بندگي  وي  به معناي پذيرش بيدادگري گشتاسپي است اما نتيجه ي آن نيك بختي دراين جهان وآن جهان. شگفتا از اين نيك بختي:

 

 

                  دو دستت ببندم برم نزد شاه                    بگويم  كه من زاو نديدم  گناه

                  بباشيم پيشش به خواهشگري                  بسازيم  هر گونه اي   داوري

                 رهانم تورا ازغم ودرد ورنج                     بيابي پس ازرنج،خوبي وگنج

                                                                                             (264/6)

 آزادگي وسرافرازي وي به معناي پافشاري بر مردمي وانسانيت است، اما نتيجه ي آن ، تيره روزي درهردو جهان! شگفتا!. اين چيزي است كه سيمرغ بدو مي گويد:

 

                 چنين گفت سيمرغ كز راه  مهر                    بگويم كنون با تو راز سپهر

                 كه هركس كه اوخون  اسفنديار                    بريزد  ورا بشكرد  روزگار

                 همان نيز تا زنده  باشد  ز رنج                     رهايي  نيابد   نماندش  گنج

                 بدين  گيتي اش  شوربختي  بود                    و گربگذرد رنج وسختي بود

                                                                                        (298-297/6)

                                                                              ونيز ن . ك : (309/6)

   اما آنچه رستم برمي گزيند، آزادگي ومردمي است؛ حتا به قيمت تباهي هردو جهانش؛ واين دلي وشجاعتي و والايشي وپالايشي مي خواهد كه تنها رستم دارد!

 

                 به سيمرغ گفت اي گزين جهان                چه خواهد برين مرگ ما ناگهان

                جهان  يادگار است  و ما  رفتني              به  گيتي   نماند   به جز  مردمي!

                به  نام  نكو  گر  بميرم  رواست               مرا نام بايد كه  تن مرگ  راست

                                                                                               (298/6)

 

واسفنديار را ازاين آزادگي خبري نيست زيرا اوبه استبداد سياسي واستبداد فكري وديني خو كرده است وبارها نيز اقرار داشته كه نمي تواند از فرمان شاه و دين سرپيچي كند؛ او سعادت هردو دنيا را مي خواهد. اما  رستم چنين نيست و حتا دست به بند آسمان! نمي دهد. چنين شجاعتي، برخي دلاور عارفان بزرگ ايراني را  به ذهن ها مي آورد كه به هردو جهان پشت كرده اند.

   درحكومت گشتاسپي، كه اسفنديارنماينده ي ايديولوژيك وحامي آن است ، همه ي ويژگي هاي يك استبداد و ديكتاتوري مطلقه را مي بينيم كه مخالفان خود را به انواع تهمت ها معرفي و سركوب مي كند. گناه رستم اما چه بود؟. هنگامي  كه اسفنديار، بهمن را به عنوان پيك خـود نزد رستم مي فرستد، پس از موعـظه ها و اندرزهاي ديني، پيام مي دهد كه:

                چو اوشهر ايران به گشتاسپ داد                 نيامد تو را هيچ زان  تخت ياد

               سـوي  او  يـكي  نامه  ننوشته اي                از آرايـش  بنـــدگي  گشـته اي

               نـرفـتي  به   درگـاه  او   بـنده وار               نخواهي به گيتي كسي  شهريار

              چو گشتاسپ  شه  نيست  يك نامدار             به رزم وبه بزم وبه راي وشكار

              پـذيـرفـت   پـاكـيزه   ديـن   بهــي                 نهان گشت گمراهي  و بي رهي

              چو خورشيد شد راه  گـيهان خديـو              نهان  شد  بدآموزي  و راه  ديـو

                                                                                              (232/6)

ونيز دوباره آمده است:

               نـرفـتي  بـدان  نامـور  بـارگـاه                    نكـردي  بـدان  نامداران  نگـاه

              گراني  گرفـتسـتي  انـدر  جهـان                 كه داري همي خويشتن را نهان

                                                                                             (233/6)

بهانه ها كاملا هويداست. رستم تن به اين نداده كه دربارگاه شاه بنده وار وارد شود.ازسياق كلام پيداست كه رستم ازشيوه ي حكومت گشتاسپ رضايت نداشته است.درآغاز پيام اسفنديار نيز سخن از اندرزهاي ديني است و زمينه‌ ي تمام كلام وهدف پنهاني‌ تر را آشكار مي كند. همين ها براي بهانه جويي ها كافي است.يك شاه ودستگاه مستبد به راحتي مي تواند از هركار وامري ، بهانه اي براي حمله به آزادگان به دست  آورد.

براي برگرداندن نظر اسفنديار ها هم هيچگونه تمهيد يا تنبيه يا تمجيدي تاثير ندارد ؛ چنان كه رستم  بارها اسفنديار را بزرگ مي دارد ونرمش مي كند وبه او مي گويد:

 

                  نمانـي همي  جـز سياوخش  را                مر آن تاج دارجهان بخش را

                  خنك شاه كاو چون تو دارد پسر                به بالا  و  فـرت  بـنازد   پـدر

                  دژم گردد آن كس كه با تو نبرد               بجويد سرش اندر آيد  به  گرد

                 همـه دشمنان از تـو پـر بـيم  بـاد              دل  بد سگالان  به  دو نيم  باد

                                                                                            (246/6)

اما هيچ كارگر نمي افتد.حتا رستم با اخلاق جوانمردانه به بهانه هاي گوناگون ونرمش بسيار مي كوشد از اين نبرد پيشگيري كند:

 

                چـنين گـفت رسـتم به آواز ســخت          كــه اي شـاه شـادان دل و نيكـبخت

                از اين گونه مستيز و بد را مكوش          سـوي مـردمي يـاز و  بازآر هوش

                                                                                         (280-279/6)

اما چنان كه گفته شد، هيچ نرمش و جوانمردي جلودار تصميم اسفنديار و گشتاسب نخواهد شد؛ زيرا حكم ها از قبل صادر شده و تصميم ها گرفته شده است. اما رستم نيز سر فرود نمي‌آورد و آزادي اهدايي شاهانه را كه نتيجه ي خواري و خفت و تسليم پذيري اوست،وسعادت هردوجهان رابرايش به ارمغان مي آورد، نمي‌خواهد و رد مي‌كند. اسفنديار مي‌گويد:

 

     دو دسـتــت ببندم بـرم نـزد شـاه                  بگويـم كـه مــن زو نـديـدم گـناه

     ببـاشيم پـيشش بـه خواهشــگري                بســازيم هــر گـونـه ‌اي  داوري

     رهـانـم تـرا از غم  و درد ورنج                   بيابي پس از رنج، خوبي و گنج

      بـخنديد  رســــتم  ز اســفنديـــار                 بــدو گـفت سـير آيـي از كارزار

      كـجا  ديـده‌اي  رزم جنـگـاوران                    كـجا  يـافـتي  بـار  گـرز  گـران

                                                                              (264/6)

اگر رستم مي‌پذيرفت، گنج و دنيا و بهشت را مي‌يافت؛ اما ميان آزادگي و استبداد هيچگونه آشتي و سازش امكان ندارد؛ پس گزيري و گريزي از رويارويي و نبرد نيست، زيرا بيدادگري دو چشم خرد را مي‌بندد و نه از روزگار و تاريخ پند مي‌گيرد و نه سود و زيان خويش را مي‌تواند در سير ماجراها  درك كند. رستم نيز همين را مي‌گويد:

 

     بترس از جهاندار يزدان  پاك                         خرد را مكن با دل اندر مغاك

     من امروز نز بهر جنگ آمدم                          پي پوزش و نام و ننگ  آمدم

     تو با من به بيداد كوشي همي                        دو چشم خرد را بپوشي همي

                                                                             (301/6)

به ناچار نبرد در مي‌گيرد، اما همانگونه كه گفته شد، تيرهاي رستم نيز همچون نصيحت ها و اندرزهايش بر تن اسفنديار كارگر نمي افتد:

 

     همه تاخت بر گردش اسفنديار                  نيـامد  بر او تير رستم  به كار

                                                                            (287/6)

و پس از گريز از ميدان به زال مي گويد :

 

   خــدنـگم   ز سـندان   گــذر  يـافتي             زبـون  داشـتـي  گـر  سـپـر  يـافتي

   زدم  چـنــد  بـر  گـبـر  اسـفـنـديــار            گـــراينده  دست  مرا  داشت  خـوار

   همـان  تـيـغ  مـن  گر بديدي   پلنگ          نـهـان  داشتي  خويشتن  زير  سنگ

   نـبـرّد  همـي   جـوشـن  انـدر  بـرش          نـه  آن  پـاره ي  پـرنـيان  بر سرش

   سپـاسم  ز يـزدان  كه  شب تيره شد          در آن  تيـرگـي  چشــم  او خيره شد

   برَسـتَم  مـن  از چـنـگ  آن  اژدهـا             نـدانم   كــزيـن  خســته آيــم  رهـــا

   چه انديشم اكنون جزاين نيست راي             كــه  فـردا  بـگردانم  از رخش پاي

   بـه  جـايي  شـوم  كـو  نـيابد  نـشان            بـه  زابـلـستان  گـر كـند سـر فـشان

   سرانـجام  از آن كـار  سـيـر آيد  او             اگـــر  چه  ز بـد  سيـر  ديـر آيد  او

                                                                                (293/6)

اين اظهار عجز رستم شگفت انگيز است اما هنگامي كه دو نيروي  حامي و روئينه ساز اسفنديار در برابر هر كسي قرار گيرد، چاره اي جز گريز يا مرگ ندارد. پس چه بايد كرد؟ چاره نيست، بايد فداكاري و ايثار كرد و تير دو شاخ ساخت، بايد از دو جهان چشم پوشيد  و همه ي انتظارات را كنار گذاشت  و مستقيماً آن دو نيروي  حامي را  در پشت سر اسفنديار نشانه گرفت ، كه دو چشم  خردش را بسته اند؛ و رستم   چنين مي‌كند. او اين دو نيرو را هدف مي‌ گيرد.اين دو نيرو ودو چشم اسفنديار،دو نگرش اوهستند؛ يا دو جنبه ي  نگرش و جهان بيني او. تنها نقطه ي آسيب پذير او، همان دو نيرو هستند كه بايد خنثي شوند؛ بايد به همان دو نقطه، همان دو چشم، همان دو نيرو، همان دو تقدس - تقدس سياسي و تقدس ديني- زد.تنها راه پيروزي همين است ، وگرنه شكست با خواري ، سرنوشت محتوم او خواهد بود؛ پس بايد برگزيند . بنابراين رويين تني اسفنديار، در واقـع تقـدس دو جا نبه‌ اي بود كه در خـود داشـت؛ امـري  كه  همواره هرگـونه  انتـقاد و عيب جويي را پيشگيري و سركوب كرده و باعث تداوم سلطه ي قدرتمندان گشته است؛گويي تيرهاي رستم كه براسفندياركارگرنمي افتد، همان «انتقادها»است. اين تقدس دوجانبه(=رويين تني) از جانب دو نيروي  مسلط  بر جامعه، به اسفنديار داده شده است ؛ دين و حكومت. پيداست كسي كه  به اين دو نيـرو دسترسي دارد، رويين تن مي گردد و هيچ حمله اي  براي  تزلزل او كارگر نيست؛ يك  فـداكاري  رستمانه مي خواهد: كنار نهادن خوشبختي دنيا ( => به دليل حمله به تقدس سياسي) و كنار نهادن خوشبختي پس از مرگ (=> به دليل حمله به تقدس ديني). چنين به نظر مي رسد كه عدد «دو» نيز در اين داستان يك رمز يا كُد و كليد است: دو چشم خرد، تير دو شاخ گز، دو چشم اسفنديار، و ... همه ي اين ها خواننده را به درك آن دو نيرو راه مي نمايد.

 

                                                                                              پاییز1378

 

                                                            

 

 

 

                            

 

                

   

 

مهدی خطیبی جمعه دوازدهم بهمن 1386  نظر بدهید!

دریافت نیمایوشیج از شاعران كلاسیك

درود بر همه خوبان

 

اول: در ادامه پست قبل فصل اول کتاب «رمز و رازهای نیما یوشیج » را به جان های بیدار و جست و جو گر تقدیم می کنم .اما می خواستم پاسخی به برخی از کامنت ها بدهم، دیدم بهترین پاسخ شعری است که در مهرماه سال1385 سرودم:

 

سایه ها

          سال هاست

از عریانی می ترسند

حقیقت ِ خورشید را رها کرده اند

-         رمزورانه-

                    به خورشیدکی

                                          دل بسته اند

شب را ناسزا می دهند

اما عریانی اش را نمی بینند

که مانند جوانی تازه بالغ

گونه اش پر است از پولک های سرخ.

چه لذتی است

                    در شب

                             شب را

                                      شب دیدن.

بار دیگر می گویم که به نظر من کیانوش با هر نوشته خود فراخوانی را اعلام می کند.فراخوانی برای بار دیگر دیدن اما این بار با عقل نقاد نه ذهنی ستایش گر.بیاییم یک بار دیگر نیما را بخوانیم.

 

دوم : آقای اکبر رادی شما نیز در آغوش مادرم – زمین – آرام گرفتید .خوش به حال تان .در این روزهای تلخ که هیچ چیز سر جای خودش نیست و دروغ آن چنان چهره می نماید  و هیاهو می کند که حقیقت مجبور است سایه وار در گوشه یی از دیدگان جان های بیدار پنهان شود تا شاید....آه خدای من ....تد هیوز زیبا می گوید:

در ابتدا فریاد بود

که خون را پدید آورد

که چشم را پدید آورد

که ترس را پدید آورد

که بال را پدید آورد

که استخوان را پدید آورد

که سنگ خاره را پدید آورد

که بنفشه را پدید آورد

که گیتار را پدید آورد

که عرق تن را پدید آورد

که آدم را پدید آورد

که مریم را پدید آورد

که خدا را پدید آورد

که هیچ را پدید آورد

که هرگز را پدید آورد

هرگز هرگز هرگز

(برشی از شعر شجره نامه ،تد هیوز ،برگردان دوست مهربان و فاضلم حسین مکی زاده ،از مجموعه در دست انتشار «کلاغ »)

سوم :این نوشته را به هیچ سایتی نمی فرستم .خوب می دانید .سایت های ایرانی یا وظیفه دشنام دادن به حکومت و این و آن را دارند یا  این که طوطی وار فقط می گویند :«پسافو خداست » تا با این ذهنیت «ما»ی شان را عینیت بخشند .

 

 

سزاواریم

می دانی؟

وقتی هر چیزی را دیدن

                              و فراتر از آن انگاشتن.

شب را ظلمت و دیو

و صبح را دمیدن آزادی

آن می شود

که هر روز می ایستیم

فرا ادراک خود

                   در قاب آینه ای که شیشه ندارد

خود را می نگریم.

 

 

 

                                                   مهدی خطیبی

                                          28/مهر/1385

 

چهارم: این پست نیز طولانی شد.خوب ....چه می توان کرد

 

 

                                                                    مهربان بمانید

                                                                        دی 1386

 

         

 

 

       دریافت نیمایوشیج از شاعران كلاسیك

 

                  نیما یوشیج در دو كتاب «ارزش احساسات» و «تعریف و تبصره»، و نیز در «حرفهای همسایه» و نامه ها و یادداشتهای دیگر دریافتش از آثار تنی چند از شاعران كلاسیك فارسی را بیان كرده است. از مثنویها، غزلها، قطعه ها و رباعیهایی كه ساخته است، پیداست كه همواره، در دوره هایی بیشتر و در دوره هایی كمتر، شوق آن را داشته است كه طبع خود را در ساختن شعر در قالبهای كهن بیازماید و حتّی این طبع آزمایی را به درجۀ عالی مهارت برساند. نخستین مثنوی چاپ شده در مجموعۀ كامل اشعارش «قصّه رنگِ پریده، خون سرد» است، با تاریخ 1299، و آخرین اثر او در قالبی كهن قطعۀ «آن بهتر»  است، با تاریخ 1324 ، كه در زمان ساختن اوّلی بیست و چهار یا بیست و پنج ساله بوده است، و در زمان ساختن دوّمی چهل و نُه ساله. البتّه شعرهای دیگری هم در قالبهای كلاسیك دارد كه برای ساختنِ آنها تاریخی ذكر نشده است، و احتمال دارد كه بعضی از آنها بعد از قطعۀ «آن بهتر» ساخته شده باشد.

                  بر خلاف اشاراتی از زبان خود نیما یوشیج و اظهاراتی از جانب ستایندگانش، او هرگز برای تفنّن قلم به دست نمی گرفت، و از نظم و نثر، آنچه می نوشت با نیت و هدف و زمینه ای از پیش اندیشیده و طرحی از پیش ریخته می نوشت، و می خواست كه در ساختنِ این اثرها در قالبهای كهن و در این پیرویها از شاعران كلاسیك نه تنها با آنها به مسابقه بر خیزد، بلكه خود را از آنها استادتر بنماید. به همین دلیل بیش از آنچه از شاعران اروپایی، مخصوصاً فرانسوی و بلژیكی، برای نو كردنِ مضمونهای خود بهره می گرفت، از مطالعۀ مستمرّ آثار بعضی از شاعران كلاسیك ایران تركیب كلام و شیوه بیان می آموخت و تمرین استعاره سازی می كرد.

                  در این مطالعات بود كه با خصوصیات مضمونی و بیانی این شاعران آشنا می شد و به نسبت مایه هایی كه می توانست از آنها برای گسترش مهارتِ فنّی و شیوۀ بیانی خود بگیرد، آنها را تحسین می كرد یا از آنها ایراد  می گرفت. تحسینهایش بیشتر برای سبك بیانی آنها بود، و ایرادهایش بیشتر به دلیل ماهیت مضمونی آثار آنها، و در بسیاری از این تحسین كردنها و ایراد گرفتنـها، به سبب ناقص بودن دریافتش از مـاهیت آثار آنهـا، عقیـده هایی ابراز  می داشت كه باید موجب حیرت و دلسردی ستایندگانش می شد، و انگیختن نكوهندگانش به استهزاء و خنده.

                  حال ببینیم كه از شاعران كلاسیك ایران كدامها را در  نوشته هایش نام می برد و دربارۀ آنها چه می گوید. نوشته هایی كه برای این منظور می خوانم «ارزش احساسات» است و «تعریف و تبصره»، «حرفهای همسایه»، چند نامه و مقدّمه و یادداشت. در میان شاعران متقدّم، نیما یوشیج به حافظ شیرازی بسیار اشاره می كند، مخصوصاً در مقایسه با سعدی شیرازی، و به فردوسی طوسی بسیار، مخصوصاً در مقایسه با نظامی گنجه ای، و در این نوشته ها از دیگر شاعران متقدّم به این نامها بر می خوریم: مسعود سعد سلمان، خاقانی شروانی، عطّار نیشابوری، مولوی، سنایی غزنوی، فرّخی سیستانی، عنصری، جمال الدّین اصفهانی، منوچهری دامغانی، عمر خیام، و صائب  تبریزی. حال در دیدگاه نیما یوشیج در نگرش به «عشق» در شعر حافظ و سعدی می ایستم و بینش او را برمی رسم.

 

حافظ و سعدی: عشق

 

                  اوّل به حافظ می پردازم كه در ذهن نیما یوشیج همواره سعدی را حاضر می كند و نه در كنار او، بلكه در برابر او می نشاند، آن هم بیشتر از دیدگاه عشق، عشقی متفاوت كه او در غزلهای این دو شاعر دیده است. نیما یوشیج «حرفهای همسایه» را به صورت نامه هایی به یك شاعر جوان فرضی نوشته است، و در واقع اندرزهای استادی است به شاگرد در بیان چند و چون شعر و رازها و نیازهای شاعری، كه در ادبیات اروپایی نظیرهایی متعدّد دارد، از آن جمله «چند نامه به شاعر جوان»، نوشتۀ«راینر ماریا ریلكه» (Rainer Maria Rilke )، شاعر آلمانی (1926-1875) كه پرویز ناتل خانلری آن را به فارسی ترجمه كرده است، و دیگری «اندرز نامه ای به شاعر جوان»، نوشتۀ «جاناتان سوییفت» (Janathan Swift)، شاعر و طنزنویس ایرلندی (1745-1667). نیمایوشیج در یكی از این نامه ها می گوید:

                  «عزیز من، در بین شعرای ما حافظ و «ملا» عشق شاعرانه دارند، همان عشق و نظر خاصّی كه همپای آن است و شاعر را به عرفان می رساند، همچنین «نظامی».     می توانید ما بین شعرای متوسّط و گمنام هم پیدا كنید. در سعدی این خاصیت بسیار كم است و خیلی به ندرت می توانید در این راه با او برخورد كنید. عشق او، برای شما    گفته ام، عشق عادّی است، عشقی كه همه دارند و به كار مغازله با جنس ماده می خورد. در صورتی كه در شاعر به عشقی كه تحوّل پیدا كرده است می رسیم. به عشقی كه شهوات را بدل به احساسات كرده است، و می تواند به سنگ هم جان بدهد... این عشق مبهم است و راه به تاخت و تاز دلهایی می دهد كه رنج می برند. آن را كه می جویند در همه جا هست و در هیچ كجا نیست.» (حرفهای همسایه، نامۀ 2 ، «دربارۀ شعر و شاعری»   صفحۀ 53 ، انتشارات دفترهای زمانه، 1368).

                  می بینیم كه نیما یوشیج در این نامه به دو نوع «عشق» اشاره می كند: «عشق شاعرانه» كه به گفتۀ او در غزلهای حافظ و مولوی می توان یافت، و «عشق عادی» كه به گفتۀ او «همه دارند و به كار مغازله با جنس  ماده می خورد». به عبارت دیگر نیما یوشیج عشق عرفانی را كه فراتر از عشق میـان مرد و زن است، و مغـازله با خـدا یا حقیقت است، عشـقی در خـور شاعر  می داند، و اگر آن را مثلاً در غزلی از سعدی صرفاً بیانِ كششی به «جنس ماده» ببیند و نتواند از آن معنایی در عشق به خدا یا حقیقت بگیرد، چنین عشقی را عادّی می نامد، چون از نظر او این عشق به احساسات بدل نشده است، و   نمی تواند به سنگ هم جان بدهد. 

                  شاید نیمایوشیج با دقّت لازم غزلهای سعدی را نخوانده بود، وگرنه به یاد می آورد كه بارها، به صورتهای مختلف در خطاب یا اشاره به معشوق، از او شنیده است كه: «من نه آن صورت پرستم كز تمنّای تو مستم!/ هوشِ من دانی كه برده ست؟ آن كه صورت می نگارد!» و شاید  اگر  نیمایوشیج با دقّت لازم غزلهای حافظ را می خواند، به بسیار نمونه ها بر می خورد كه معشوق در آنها یا ممدوح است، یا پسری كه هنوز بر گونه ها یا پشت لب او مویی سبز نشده است، و به ندرت معشوق او زنی است زیبا، یعنی معشوقی كه همه باید انتظار داشته باشند كه عشق در غزل كششی به جانب او باشد. مثلاً حافظ می گوید:

                  ای شاهد قدسی، كه كشد بند نقابت؟

                  وای مرغ بهشتی، كه دهد دانه و آبت؟

                  خوابم بشد از دیده در این فكر جگر سوز

                  كآغوشِ كه شد منزل آسایش و خوابت!

                  درویش نمی پرسی و ترسم كه نباشد

                  اندیشۀ آمرزش و پروای ثوابت!

 

                  می پرسم كه نیمایوشیج در این سه بیت از یك غزل حافظ، كه شبیه آن را در معنی در بسیاری از غزلهای دیگر حافظ می توان یافت، مغازلۀ شاعر با چگونه جنسی را می دید؟ این كیست كه حافظ عاشقانه او را به استنطاق گرفته است؟ این كیست كه اگر كسی جز حافظ بند نقاب از چهرۀ او باز كند، اگر كسی جز حافظ او را به آب و دانۀ مهر و هنر بپرود، حافظ را بر آتش غیرت و حسادت خواهد نشاند؟ این كیست كه حافظ، در این فكر جگر سوز كه شاید آغوش كسی جز حافظ را منزل آسایش و خواب خود كرده باشد، خواب به چشمش نمی آید؟ كیست او؟ خداست؟ حقیقت است؟ معشوق عارفان است؟ كیست این كه حالی ازحافظ درویش و بینوا نمی پرسد، چنانكه انگار نه در فكر آمرزش است، نه نیازی به ثواب دارد؟ این كس خدا كه نمی تواند باشد، زیرا كه خدا اعتنایش به درویش یا عارف به قصد ثواب و امید آمرزش خود نیست!

                  واقعیت این است كه عشق در این غزل و بسیاری دیگر از غزلهای حافظ، نه «عشق عادّی» است كه نیمایوشیج آن را در غزلهای سعدی نكوهش می كند، نه عشقی است كه شاعر را به عرفان برساند! اگر بیتهای دیگر این غزل را بخوانیم و به بیت آخر و بزنگاه غزل برسیم، می بینیم كه معشوق، با وجود كنایه هایی كه او را «زن»      می نمایاند، مثل معشوق در بسیاری از غزلهای حافظ، همان ممدوح است، ممدوحی كه جناب یا آستانش بلنداست، قصری دل افروز دارد كه منزلگاه انس است و جای گرد آمدنِ بزرگان و نخبگان جامعه كه همه خواهان دولت و عافیتند. بقیۀ غزل را بخوانیم تا اشارتها را بهتر دریابیم:

راه دل عشّاق زد آن چشم خماری

پیداست از این شیوه، كه مست است شرابت

تیری كه زدی بر دلم از غمزه، خطا رفت

تا باز چه اندیشه كند رای صوابت!

هر ناله و فریاد كه كردم نشنیدی

پیداست نگارا كه بلند است جنابت

ای قصر دل افروز كه منزلگه انسی

یارب مكناد آفت ایّام خرابت!

دور است سرِ آب در این بادیه، هشدار

تا غول بیابان نفریبد به سرابت!

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل

باری به غلط صرف شد ایام شبابت

حافظ نه غلامی ست كه از خواجه گریزد

لطفی كن و باز آ، كه خرابم ز عتابت!

 

                  مخـاطب حـافظ در این غـزل كسی است كـه شـاعر از جـانب او عتاب دیده است، و عتاب به مفهوم سرزنش و ملامت و قهر و خشم معمولاً از سوی بزرگتری در سنّ یا در مقام بر كوچكتری كه خطایی كرده باشد، وارد می شود. پس از ارتكاب چنین خطایی، شاعر هر ناله و فریاد كه كرده است، آن بزرگتر نشنیده است، یا نشنیده گرفته است، زیرا كه بلند آستان بوده است و از خطای كوچكتر در نگذشته است، و اكنون شاعر تلاش می كند كه او را به راه بخشش و گذشت بیاورد، و در این راه است كه از او با عنوان «خواجه» به معنی آقا، صاحب و سرور یاد می كند، و خود را «غلام» او می خواند، به معنی نوكر، بنده و زرخرید، و به موضوعی از رابطۀ خواجگان و غلامان اشاره می كند، و آن این است كه معمولاً غلامان زرخرید كه در مالكیت صاحب خود بودند، از خانه و خدمت او می گریختند، مخصوصاً در مواردی كه از صاحب خود سخت رفتاری و درشت گفتاری می دیدند، و می خواستند كه با گریختن و به دیاری دیگر رفتن، آزادی خود را  به دست آورند. امّا شاعر به خواجۀ خود اطمینان می دهد كه از آن گونه غلامان نیست كه از خواجه بگریزد ، و التماس می كند كه به سرِ لطف باز آید، زیرا كه از عتاب او، از سرزنش و بی اعتنایی  او ، زندگی اش آشفته و خراب شده است، و دعایی كه در حقّ خواجه می كند این است كه قصر دل افروز او را ، كه منزلگاه انس یا جای گردآمدنِ بزرگان مذهب و سیاست و علم و ادب است، خداوند از آفت ایّام در امان بدارد. و بدیهی است كه آفت ایّام در عهد آشفتۀ حافظ جنگهای فرمانروایان محلّی است، چنانكه یكی به حیطۀ حكومت دیگری لشكر می كشید، و  اگر  می توانست، او را از میان برمی داشت و حیطۀ حكومت او را به حیطۀ حكومت خود  می افزود!

                  در این میانه شاعر ، چنانكه شیوۀ حافظ است، در دو بیت خود را، و نیز ممدوح را، و نیز همه كس را، با نگرشی به كیفیت گذار زندگانی انسان، هشدار می دهد كه در سیر معنوی به سوی مقصد، كه سرِ آب یا چشمۀ رستگاری روح است، در بادیۀ هستی، مراقب باشد كه غول خواهشهای مادّی او را به سرابِ لذّتهای باطل نفریبد، و یادآور می شود كه چه خودِ شاعر، چه ممدوح او، و چه هر انسـانی دیگر، همه را رسم طبیعی این است كه ایام جوانی را به غلط یا به غفلت، یا به پیروی از خواهشهای جسمانی بگذرانند، و باید هشیار باشند كه در سیر دورۀ پیری راه وارستگی و فلاح در پیش گیرند .

                  نیمایوشیج در مقایسۀ عشقهای سعدی و حافظ در غزلهایشان، از این واقعیت غافل مانده بود كه حافظ فقط غزل می گفت، و بیان همۀ مضمونهای گوناگون را بر عهدۀ غزل  می گذاشت. او قصیده را كه با نسیب و تشبیب یا غزلگونه ای شروع می شد و به مدح می پیوست و با درخواست و دعا پایان می یافت، به تمامی در یكی از لایه های چندگانۀ غزل خود جای می داد، و در لایه های دیگر همان غزل، با استادی و ظرافتی بی نظیر، از دریافتهای فلسفی و حكیمانۀ خود می گفت، از عشق جسمانی و عشق روحانی می گفت، از وقایع زمانه می گفت، از لذّت شراب می گفت، چه شراب   انگور، چه شراب جذبۀ دیدار حقیقت در تأمّلات عرفانی، و اگر خواننده لایۀ مدحی غزلهایش را، با وجود همۀ اشارتها و تصویرهای آشكار و نهفته در تركیب كلام، نبیند، به این اشتباه می افتد كه عشقِ حافظ در غزلهایش همان و همان عشق معنوی و عرفانی است و معشوق او همان و همان حقیقت است و خدا، و اگر بعضی از غزلهایش در پایان بیتی دارد كه از ممدوح به نام یاد شده است، كافی است كه آن بیت را حذف كنیم و غزل یكپارچه از آلودگی مدح پاك شود، و اصالت و نجابتِ شعری خود را باز یابد، چنانكه «احمد شاملو» در نگرش به حافظ دچار چنین لغزشی شد و اشارتها و تصویرهای آشكار و نهفتۀ مدحی بسیاری از غزلهای حافظ را ندید و با بریدن بیتی از پایان این غزلها، حافظِ خود را به صحنه آورد.

                  امّا سعدی كه به طبع اندرزگو و آموزگار بود، و به حكمت عملی اعتقاد داشت، و با دیده ای واقع بین به زندگی و جهان نگاه می كرد، و با ایمانی استوار واقعیتها را می پذیرفت، و بسیار سفر می كرد و در سفرهایش كنشها و واكنشهای انسانهایی از طبقات و جامعه های گوناگون را می دید، و تا آنجا كه می توانست برای معلولها به جست و جوی علّتها می پرداخت، و از مجموع تجربه هایش درسهایی می گرفت، خود را در شناخت انسان و جامعه و حكومت، و در شناخت رفتارهای فردی و اجتماعی در مرتبه ای می یافت كه حقّ بازگویی این درسها به جامعه را داشته باشد، حیطۀ غزل را برای تعلیم اخلاقیات تنگ دید، و به همین دلیـل «بوسـتان» خود را در قالب مثنـوی به نظم در آورد، و پس از آن، با نثری آهنگین و گاه مسجّع، و آراسته به  سخنهای منظوم، «گلستان» را نوشت، و حتّی در بیشتر قصیده هایش هم از خطّ موعظه و نصیحت بیرون نرفت، و بنا بر این ضرورتی نمی دید كه در حیطۀ غزل مثل حافظ همۀ مضمونها و مقصودهای گوناگون را در هم بیامیزد، یا در لایۀ چندگانۀ یك غزل بگنجاند، و بنا بر این می گذاشت كه غزلهایش «غزل» بماند، یعنی «سخن عشق» باشد، و گاه اگر در هنگام ساختن غزلی، عشق را فراموش می كرد، تمامی آن غزل را از زبان همان معلّم اخلاق به تعلیم می پرداخت، ولی در اصل می خواست كه غزلهایش آوازهای عاشقانه باشد و در آنها از زیباییهای معشوق بگوید، و از زیباییهای طبیعت، از رنجهای هجر بگوید و از شادیهای وصل، و به همین دلیل است كه نیمایوشیج، وقتی كه غزلهای او را با غزلهای حافظ مقایسه می كرد، عشق سعدی را «عشق عادّی» می یافت و عشق حافظ را «عشق معنوی» یا «عشق عرفانی» .

                  نیمایوشیج صفت «عادّی» را برای آنچه در حدّ فهم و پسند «عوام» باشد، به كار برده است و «خواصّ» در نظر او كسانی هستند كه نه شعر فردوسی و سعدی، بلكه شعر حافظ و نظامی و صائب تبریزی را می فهمند، و آنجا كه در نامه ای از «حرفهای همسایه» از زبان عوام و خواصّ حرف می زند، می گوید: « كسی كه به زبان اراذل و اوباش می چسبد و با اصرار تمام فقط سعی دارد كه ساده و عوام پسند كلمات را مرتّب كند، مثل اینكه افسونِ فریبی او را سر اندر پا انداخته است، به عالم فكر عوام نزول كرده است. امّا وظیفۀ شاعر بالاتر از این است و او عالم خود را دارد... اشعار حافظ و نظامی، نسبت به زمان خود، این معنی را می رساند. اشعار دیگران یك همپایی با عموم        است ...» ( نامه 49 ، حرفهای همسایه) مراد او از «دیگران» فردوسی و سعدی و شاعرانی نظیر آنهاست و عوام و عموم و اراذل اوباش كسانی هستند كه اشعار این «دیگران» در حدّ فهم و پسند آنهاست.

                  نیما یوشیج در نامه ای دیگر نظر خود را دربارۀ تفاوت سعدی و حافظ مشروح تر بیان می كند، و این بار ایرادهای دیگری هم بر سعدی می گیرد. در این نامه می گوید: «از تفاوت بین سعدی و حافظ پرسیدی؟ اگر این مطلب بر شما پوشیده باشد، یقین بدانید همیشه پوشیده خواهد بود. زیرا این مطلب را در قسمت عمده اش با حسّ شدید خود باید درك كنید و مربوط به هیچگونه علم و روش تحقیقی نیست. من در چند كلمه، مقصود خود را می گنجانم و از راه لفظ و معنی، شعر این دو نفر را با هم تطبیق می كنم. خیلی آسان است. علاوه بر اشتباهات لغوی، شیخ اجلّ (سعدی) هیچگونه تلفیق عبارت خاصّ به كار نمی برد. این مطلب خیلی برای شناختن وزن اشخاص اهمیت دارد. مثل اینكه هیچ منظور و معنی تازه نداشته است. مطالب اخلاقی او بیانات سهروردی و غزلیات او شوخیهای بارِد و عادّی است كه همه را در قالب تشبیه و فصاحت ریخته، امّا حقیقتهً چه چیز است این فصاحت كه جواب به معنی عالی         نمی دهد؟

                  «شعرای بزرگ، سابقاً در نامه برای شما نوشتم، گویا در خصوص نظامی بود، شعرای بزرگ كلمات خاصّی دارند كه شخصیت آنها را می شناساند زیرا كه معنای خاصّی داشته اند و مجبور بوده اند كلمه برای منظور خود پیدا كنند، در صورتی كه برای مطالب عادّی، كلمات چه زیاد و در دسترس همه هست و همه می گویند.    شما حافظ را می توانید با یك دسته الفاظ خاصّ خود او در هر كجا بشناسید، امّا شیخ اجلّ ...

                  « این است مقام این دو بزرگوار در فصاحت كلام و در خصوص معنی! در نزد شیخ (سعدی) هیچگونه حسّی تطوّر و تبدّل نیافته و عشق برای او یك عشق عادّی است كه برای همۀ ولگردها و عیاشها و جوانها هست، جز اینكه او آن را آب و تاب دارتر ساخته است. ولی   دربارۀ شعرای بزرگ این معنی چنین است: در شعرای بزرگ عشق و عاشقی تبدیل و تطوّر یافته. احساسات آنها تخمیر شده.  خمیره ای است كه وقتی خام بوده است (چنانكه در جناب شیخ  اجلّ). برای شیخ اجلّ معشوق و معشوقه صورت و فكر معیّن و متداولی دارد، این است كه هیچگونه ابهام در اشعار او  بر نمی خورید. او چیزی را در زندگی نیافته و به درد بی درمانی نرسیده است... و در عشق او معشوقه ناپیدا و در عین حال پیدایی یافت نمی شود. در این صورت مسئلۀ صفا و تصوّف هم برای او حرفی است. البتّه این مقامی است كه آن را بر مقام خود افزوده. تصوّف خشك او با خون او و با حسّ او و با آتش او سر و كاری ندارد. چون هر یك از این سه برای او اعتباری ندارند و «آنچه نپاید دوستی را نشاید» می گوید. بنا بر این مقدّمه، معشوقۀ او (كه ایده آل شعر او بشود) عادّی است، با ریخت عادّی كه اگر در جلو او با چادرش نشسته باشد در نظر او: «پیشانی اوست، یا آینه در برابر آفتاب» است . نشانی و جای معین احساسات او مربوط به محوّطه های كثیف شهرهاست. مربوط به داخل حرمهای بزرگان و تركان . او عصارۀ فکر خود را از همین مكانهای تیره می گیرد و در همانجا بذر خود را می افشاند...» (نامه 104 ، حرفهای همسایه).

                  بیش از دو سوّم این نامه را نقل كردم زیرا كه نه تنها در مورد مقایسه یا تفاوت عشق سعدی و عشق حافظ ملاحظۀ نكته های آن لازم است، بلكه در مورد دیگر ایرادهای نیمایوشیج بر سعدی، نه به قصد دفاع از سعدی، بلكه به قصد توجّه به نادرستی برداشتهای نیما یوشیج از شخصیت فكری و هنری سعدی در بحث به نكته های آن مراجعه خواهیم داشت.

                  از آنچه نیما یوشیج دربارۀه سعدی در مقایسه با حافظ می گوید، پیداست كه نه تنها سعدی، بلكه حافظ را هم نشناخته است، و تحوّل و تطوّر غزل فارسی از عهد رودكی و عنصری و امیر معزّی نیشابوری تا عهد سعدی و حافظ را درنیافته است، و از بهره هایی كه حافظ از اشعار اغلب شاعران كلاسیك، از آن جمله از خود سعدی گرفته است، آگاهی ندارد، و نخوانده و نسنجیده، سخنانی عجیب و حیرت انگیز و خنده آور می گوید.

                  عجیب است كه نیما یوشیج سعدی را را به دلیل اینكه گفته است: «آنچه نپاید، دوستی را نشاید»، نكوهش می كند، حال آنكه خود او در منظومۀ «افسانه» در خطاب به حافظ می گوید:

                  حافظا، این چه كید و دروغی ست

                  كز زبان می و جام و ساقی ست

                  نالی ار تا ابد، باورم نیست

                  كه بر آن عشق بازی كه باقی ست

                                          من بر آن عاشقم كه رونده ست.

                  اگر حافظ تا ابد ناله كند كه با آنچه «باقی» است عشق می بازد، یعنی عشق عادّی ندارد، و عشق او تحوّل یافته است و معنوی و عرفانی شده است، نیمایوشیج، سرایندۀ «افسانه»، باور نمی كند، زیرا كه خود او بر آن عاشق است كه رونده ست، یعنی عشقش عـادّی است، و معنوی و عرفانی نیست. امـّا سعدی كه می گوید: «هرچه نپاید، دلبستگی را نشاید»، از سوی نیما یوشیج نكوهش می شود.

                  سعدی در دیباچۀ «گلستان» می گوید: «بامدادان كه خاطر باز آمدن بر رأی نشستن غالب آمد، دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و آهنگ رجوع كرده، گفتم گل بستان را چنانكه دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حكما گفته اند: هرچه نپاید دلبستگی را نشاید. گفتا طریق چیست؟ گفتم: برای نزهت ناظران و فسحت حاضران كتاب گلستانی توانم تصنیف كردن كه باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را به طیش خریف مبدّل نكند»، و در این بحث است كه سعدی سخن از دلبستگی به چیزهای پایدار می گوید، آن هم در مقایسه گلِ باغ كه چند روزی چهره می نماید و با رنگ و عطر خود زیبایی می فروشد و پس می پژمرد، حال آنكه گلبرگهای «گلستان» سعدی همیشه شكفته خواهد ماند و از خزان زمان در امان. و می بینیم كه سخن سعدی در باب دل نبستن به هرچه نپاید، دعوتی است به دل بستن به آنچه پایدار و باقی است، و این دلبستگی عادّی نیست، معنوی و عرفانی است.

                  سعدی در باب هشتم «گلستان»، در آداب صحبت، نیز می گوید كه: « بر آنچه می گذرد دل منه، كه دجله بسی/ پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد»، و مراد او خود داری از دلبستگی به «مادّیات» است و توصیه به دوست داشتن و دل بستن به «معنویات». و این اشارت نیما یوشیج باز نشان دهندۀ دریافت نادُرست او از سخنان سعدی است.

                  نیما یو شیج با توجّه به همان دریافتی كه از عشق در غزلهای سعدی دارد، در نامه ای دیگر می گوید: « شاعری كه فقط غزل می سراید و موضوع عشق او عامیانه و همان عشقی است كه هر بیشعوری دارد ، گمان   نمی كنم تصویری چنان چنگ به دل زن باشد.» (نامۀ 71 ، حرفهای همسایه). درست است كه اگر شاعر فقط غزل بسراید، و آن هم غزل عاشقانه، جهان بینی شعری او افقی تنگ خواهد داشت، و شعر او فقط به جنبه ای از بیشمار جنبه های زندگی انسان محدود خواهد شد، ولی در شعر كلاسیك فارسی، پیش از آنكه حافظ قصیده را در غزل بگنجاند، مضمونهای غزل به عشق و توصیف زیبایی معشوق و طبیـعت محدود می شـد، زیرا كه شـاعران در غـزل، چنانكه شمس الدّین محمّد بن قیس رازی ، همعصر سعدی ، در كتاب «المعجم فی معاییر اشعارالعجم» گفته است، تا زمان او مقصودی جز این نداشتند:

                  «جماعتی از ارباب براعت گفته اند كه نسیب غزلی باشد كه شاعر علی الرّسم آن را مقدّمۀ مقصود خویش سازد تا به سبب میلی كه بیشتر نفوس را به استماع احوال محبّ و محبوب و اوصاف مغازلت عاشق و معشوق باشد، طبع ممدوح به شنودن آن رغبت نماید و حواسّ را از دیگر شواغل باز ستاند و بدین واسطه آنچه مقصود قصیده است به خاطری مجتمع و نفسی مطمئنّ ادراك كند و موقع آن به نزدیك او مستحسن تر افتد... و تشبیب غزلی باشد كه صورت واقعه و حسب حال شاعر بود چنانكه اشعار شعرای عرب چون كثیر و قیس ذریح و مجنون بنی عامر و امثال ایشان كه هر یك را با زنی تعلّقی قلبی بوده است و آنچه گفته اند عین واقعه و صورت حال ایشان است، الا آنكه بیشتر شعرای مفلق بدین فرق التفات ننموده اند و هر غزل كه در اوّل قصاید بر مقصود شعر تقدیم افتد، از شرح محنت ایام و شكایت فراق و وصف دمن و اطلال و نعت ریاح و ازهار و غیر آن را نسیب و تشبیب خوانده اند، و نسیب در اصل لغت صفت جمال محبوب و شرح احوال عشق و محبّت است و حكایت حال عاشق با معشوق.» (المعجم ، انتشارات دانشگاه تهران ، صفحۀ 413 ) .

                  و شمس قیس رازی، بعد از تعریف نسیب و تشبیب، در تعریف غزل گفته است: «و غزل در اصل لغت حدیث زنان و صفت عشقبازی با ایشان و تهالك در دوستی ایشان است و مغازلت و ملاعبت است با زنان... و بعضی اهل معنی فرق نهاده اند میان نسیب و غزل وگفته اند نسیب ذكر شاعر است خلق و خُلق معشوق را و تصرّف احوال عشق ایشان در وی و غزل دوستی زنان است و میل و هوای دل برایشان و به احوال و اقوال ایشان...»

                  اوّلین نمونه های غزل مستقلّ و جدا از قصیده را از شاعرانی مثل امیر معزّی نیشابوری (قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری) در دست داریم، و پیش از او عنصری بلخی (قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری) در رباعیات است كه مضمون غزل مستقلّ  را می آورد، چنانكه در این رباعی می بینیم:

 

                  رخسار تو را لاله و گل بار كه داد؟

                  وآن سنبل نورسته به گلنار كه داد؟

                  و آن روز به دست آن شب تار كه داد؟

                  و آن یار سزا را به سزاوار كه داد؟

یا در این رباعی:

                  بر آتش هجر عمری ار بنشینم،

                  خاك در تو همی به دل بگزینم؛

                  از باد همه نسیم زلفت بویم،

                  در آب همه خیال رویت بینم.

 

و تصویرها و استعاره های این دو رباعی را، یك به یك، در غزلهای حافظ و دیگر غزلسرایان می توان یافت.

                  امیر معزّی نیشابوری قصیده سراست، امّا در غزل از عنصری تخیلی زیبایی آفرین تر و هنرورزی ماهرانه تری دارد، و شاید به همین دلیل باشد كه برای بیشتر قصیده های خود وزنهایی خوشاهنگ و زیبندۀ غزل گزیده است و قصیده هایش را فرمانبر غزلسرایی خود كرده است. در عین حال غزلهایی مستقلّ هم ساخته است كه بیشتر آنها اشاره ای به ممدوحی ندارد. در غزلهای او تركیبات، تشبیهات و استعاراتی می بینیم كه اغلب آنها در غزلهای حافظ آمده است، زیرا كه حافظ آنها را برای غزلهایش، مخصوصاً در بیتهایی كه مضمون آنها واقعاً غزلی است، از بهترین غزلهای شاعران پیش از خود برگرفته است، به طوری كه تصویر یا استعاره ای در دیوان حافظ نمی توان یافت كه شاعران پیش از او آن را به كار نبرده باشند، چنانكه گویی زبان غزل در همان قرنهای چهارم تا ششم هجری ساخته و پرداخته شد، و شاعران قرن هفتم و هشتم آن را به كمال رساندند، و بسیاری از شاعران قرن نهم تا سیزدهم آن را به ابتذال كشیدند. اكنون به یك غزل امیر معزّی نیشابوری می نگریم و دربارۀ آن به منزلۀ یكی از اجداد غزلهای سعدی یا حافظ تأمّل می كنیم (در مدح ابوالمحاسن معین الملك):

 

                  همی جویم نگاری را كه دارم چون دل و جانش

                  همی خواهم كه یك ساعت توانم دید آسانش

 

                  اگر پیمان كند با من، منم در خطّ پیمانش

                  وگر فرمان دهد بر من، منم در بند فرمانش

 

                  نهاد اندر سرم ابری كه پیدا نیست بارانش

                  نهاد اندر دلم دردی كه پیدا نیست درمانش

 

                  چو وصلش من همی خواهم، چه گردم گرد هجرانش

                  كه پیدا گشت پنهانم، ز بس پیدا و پنهانش

 

                  گل خندان همی بینم شكفته در گلستانش

                  همیشه چشم من گریان از آن گلهای خندانش

 

                  لبش مانندۀ لعل است و مرجان است دندانش

                  سرشكم لعل و مرجان شد ز عشق لعل و مرجانش

 

                  گر ایدون یوسف است آن بت، منم در چاه زندانش

                  وگر عیسی ست آن دلبر، منم بطریق و رهبانش...

 

                  زِ عشق او همی پیچد دلم چون زلف پیچانش

                  مگر راحت دهد روزی معین الملكِ سلطانش ...

 

                  غزلی است كه دقیقاً با تعریف شمس قیس رازی از «نسیب» مطابقت می كند: وصف نگار است و زیباییهای او، و شرح حال زار عاشق در هجران او، و سرانجام اشاره به این امید كه روزی ممدوح شاعر، معین الملك، دل پیچنده از عشق او را كه همچون زلف معشوق پیچان است، راحت بدهد. و حال سه قرنی از امیر معزّی نیشابوری دور  می شویم و سری به غزلخانۀ حافظ در شیراز می زنیم:

 

                  چو بر شكست صبا زلف عنبر افشانش

                  به هر شكسته كه پیوست، تازه شد جانش

 

                  كجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم

                  كه دل چه می كشد از روزگار هجرانش

 

                  بَرید صبح وفانامه ای كه برد به دوست

                  ز خون دیدۀ ما بود مُهر عنوانش

 

                  زمانه از ورق گل مثال روی تو بست

                  ولی ز شرم تو در غنچه كرد پنهانش

 

                  بسی شدیم و نشد عشق را كرانه پدید

                  تبارك الله از این ره كه نیست پایانش

 

                  جمال مكّه مگر عذر رهروان خواهد

                  كه جان زنده دلان سوخت در بیابانش

 

                  بدین شكستۀ بیت الحزن كه می آرد

                  نشان یوسف دل از چهِ زنخدانش؟

 

                  بگیرم آن سر زلف و به دست «خواجه» دهم

                  كه داد من بستاند مگر ز دستانش

 

                  سحر به طرف چمن می شنیدم از بلبل

                  نوای حافظ خوش لهجۀ غزلخوانش.

                  حافظ هم در این غزل نگاری دارد كه زلف او را توصیف می كند، و گل رویش را، و چاه زنخدانش را، و آنچه را كه دل عاشق از هجران این نگار می كشد، و حافظ هم سر انجام، سرِ زلف عنبرافشان این معشوق را می گیرد و به دست ممدوحش، «خواجه»، می دهد تا دادِ او را از دستانِ معشوق بسـتاند. حافظ درغزل خود از ممـدوح فقط با لفظ عـامّ «خواجه» یاد می كند، و غزل او درلایه و مضمون غزلی چندان فرقی با غزل امیرمعزّی ندارد، امّا او بیتهای دیگری می آورد كه به ظاهر حاشیۀ بیتهای اصلی غزل است و همچنان در سخن از عشق است و بیكرانگی آن، و سوختن جانِ رهروانِ  زنده دل در بیابان كعبۀ عشق، امّا واقعیت این است كه در بافت غزل  حافظ، در میان مدح و تغزّل، همین بیتهای حاشیه ای است كه غزل را در عالم معنی و هنر   برمی كشد و به اوج می رساند، و آن را با غزلهای بسیاری از شاعران بزرگ دیگرمتفاوت می كند، و هر یك از همین بیتهاست كه می توان آن را از غزل بیرون آورد، و در مرتبۀ یك شعر كامل نشاند، بی آنكه هیچ بدهكار بقیۀ بیتهای غزل باشد:

                  بسی شدیم و نشد عشق را كرانه پدید،

                  تبارك الله از این ره كه نیست پایانش!

امّا به غزل امیر معزّی نیشابوری كه بر می گردیم، می بینیم كه در آن هیچ بیتی نیست كه بتواند بر چنین مرتبه ای بنشیند و افقهای جهان آن به همان وصف معشوق و زیباییهای او و شور و شوق عاشق و رنج هجران، و توسّل به ممدوح شاعر محدود می شود، و پس از خوانده شدن، چیزی ماندنی و به یادآوردنی برای اندیشه و دلِ خواننده به جا            نمی گذارد.

                  و رندی هنرمندانۀ حافظ در این است كه در لایۀ مدحی غزل، از ابتدا تا انتهای غزل، روی اشارت به معشوق هم دارد. این معشوق كیست كه چون باد صبا به زلف عنبر افشانش خورد و آن را شكست و افشان كرد، عطر این زلف درمان كنندۀ همه شكسته دلان می شود و جان آنها را تازه می كند، چنانكه گویی مومیایی یا مرهمی است التیام دهنده؟ حافظ در بیت دوّم آرزوی همنفسی دارد كه بتواند برای او از رنج هجرانِ این معشوق حكایت كند و با روایت رنج، از سوز آن در دل خود بكاهد. امّا در بیت سوّم برید صبح، پیك بامدادی،كه اشاره ای به نسیم صبح است، از جانب حافظ وفا نامه ای برای معشوقِ او برده است، نامۀ پیمان دوستی، كه مُهر عنوان آن، نه از لاك سرخ رنگ، بلكه از اشك خونینِ عاشق بوده است.

                  ناگهان در بیت چهارم معشوق كه از «او»ی غایب به «تو»ی مخـاطب تبـدیل می شود، كـسی است كه زمـانه مثـالِ روی او را از ورق گـل می بندد ، ولی از شرم او در غنچه پنهانش می كند. زمانه، یا دهر، یا طبیعت صورت او را بر برگ گل می نگارد، از شرم آنكه در هنر خود كمال زیبایی او را نشان نداده باشد، برگهای گل را در هم می پیچد و در پوشش غنچه پنهان می دارد. در اینجاست كه «او» و «تو» هردو معشوق می شوند، حال آنكه شاعر برای یكی، در مقام دوست و همنفس، از دیگری سخن می گوید.  و این از شگردهای هنر حافظ است كه در بیشتر غزلهایش فرقی میان معشوق و ممدوح قائل نباشد، و از حسن و جور آنها بگوید و از آنها برآوردنِ آرزوهایش را بخواهد.

                  در غزل امیر معزّی ممدوح «معین الملك»، ابوالمحاسنِ وزیر  است، و در غزل حافظ از ممدوح فقط با عنوان «خواجه» یاد می شود كه می تواند  اشاره به شخصی مثل خواجه جلال الدّین تورانشاه یا خواجه قوام الدّین صاحب عیار، از وزیران شاه شجاع باشد كه هر دو از حامیان و ممدوحان حافظ بودند. آیا یكی از همینها همان معشوقی نیست كه حافظ پیمان نامه محبّتش را، كه در غنچۀ غزل پیچیده و پنهان كرده است، با دست برید صبح برای او می فرستد؟ آیا همین معشوق نیست كه حافظ خود را زنده دلِ جان سوختۀ بیابان دیدار جمالش می خواند؟ این چاه زنخدان كیست كه یوسفِ دل حافظ در آن افتاده است؟ و این سر زلف كیست كه حافظ، آن شكستۀ در بیت الحزن نشسته، می خواهد آن را بگیرد و همچون مجرمی به دست وزیر یا «خواجه» بدهد تا خواجه داد او را از این زلف عنبرافشان دلفریبش بستاند؟ آیا سرِ زلفِ خودِ ممدوح نیست كه به دست خود ممدوح داده می شود؟ آیا عشق، در عین عشق بودن، كنایه ای از سرسپردگی و وفاداری شاعر به ممدوح خود نیست؟ آیا حُسن معشوق، با استعارۀ زلف عنبرافشان، كه بوی عنبرِ او مومیایی وار شكستگیها، یعنی نیازمندیها و بینواییها را درمان می كند، اشاره به كرامت و عطای ممدوح ندارد؟

                  هرچه باشد، غزل حافظ با این همه پیچیدگی و پرسش انگیزی، در عین حال كه وظیفۀ مدحی را به كمال به انجام می رساند، همچنان غزل عشق هم باقی می ماند، امّا غزل امیر معزّی ناله و شكوه ای است خیالی از معشوقی خـیالی، و با خواستـن رهایی دل از عشـق این معشـوق خـیالی به دست ممدوح، شرح عشق هم باطل می شود، و چیزی جز یك پردۀ خوش نقش و نگار سماعی به جا نمی ماند، كه آن هم با پیوستنِ تغزّل به قسمت صرفاً مدحی غزل رنگ می بازد.

                  امّا سعدی شیرازی در قرن هفتم هجری، با اینكه «غزل» را از شاعرانی مثل رودكی، عنصری، فرّخی سیستانی، امیر معزّی، خاقانی، سنایی، عطّار، مولوی و دیگران، و «مثنوی» را از شاعرانی مثل فردوسی، عطّار، نظامی  و دیگران می آموزد، نه در غزل مقلّد آنها می ماند، نه در مثنوی. غزل او، بر خلاف برداشت نیمایوشیج با احساس و ادراكی گفته نشده است كه خاصّ اراذل و اوباش، خاصّ ولگردها و عیاشها باشد.  او نه همچون مدیحه پردازان غزلی می گفت كه با عشق ساختگی و لفظی، درِ سبزی بر باغِ خشك قصیده ای باشد تا ممدوح را تفریح خاطری دست بدهد و به گردش در تماشای گلهای رنگین كاغذی رغبت بیشتری پیدا كند، نه مانند بعضی از صوفیان و عارفان در غزل خود از معشوق ازلی و عشق مجرّد سخن می گفت كه معلوم نباشد چرا این معشوق نیاز به آن دارد كه عاشق او یك مضمون را با شماری تشبیه و استعاره در صدها غزل به وزنها و قافیه های متفاوت تكرار كند، نه مانند بعضی دیگر از صوفیان و عارفان با معشوق حقیقی و ازلی كه خدا باشد،  در پیكر و چهرۀ یك زیبا پسر نو خطّ یا یك دختر آهو چشم نارپستان، عشق بازی كند. در غزل سعدی، آنجا كه معشوق او زمینی است، سخن او هیچ نیازی به تفسیرها و تعبیرهای عارفانه یا صوفیانه ندارد، چون معشوق غزلی او از درهم آویختگی معشوقه های سه گانه، یعنی معشوق زمینی و ممدوح و معشوق ازلی و آسمانی شكل نگرفته است، و درهم آمیختگی صفتها و حسنهای این سه معشوق برای خواننده ابهام و دشواری پیش نمی آورد. مثلاً حافظ در غزلی ممدوح را ساقی می نامد، و دعا می كند كه جامش از می صافی تهی مباد، و از او می خواهد كه چشم عنایتی به شاعر درد نوش بكند:

                  ساقی، كه جامت از می صافی تهی مباد،

                  چشم عنایتی به منِ دُرد نوش كن!

                  سرمست در قبای زرافشان چو بگذری،

                  یك بوسه نذرِ حافظ پشمینه پوش كن!

 

«دُرد نوش» به یك معنی شرابخواری است تهیدست كه وجه لازم برای خرید شراب یا می صافی را ندارد. خود حافظ در غزلی دیگر، باز در اشاره به یكی از ممدوحان خود، آصف عهد، می گوید :

                  آن حریفی كه شب و روز می صاف كشد

                  بود آیا كه كند یاد ز دُردآشامی؟

لابد شراب بی دُرد یا «می صافی» بهترین و گران ترین نوع شراب بوده است و شرابِ دُرد دار ارزان ترین نوع آن. البتّه در میكده ها هم گدایان شرابخوار    می گشته اند و دُرد ته جامهای دیگران را می نوشیده اند، كه دُردنوش و دُردآشام در این معنی مترادف با «ریزه خوار» سفرۀ دیگران است.

                  روی سخن حافظ با یكی از ممدوحان اوست كه با استعارۀ ساقی مخاطب واقع می شود، زیرا كه او، به یاری بخت، جام زندگی اش از می صافی ثروت پر است، و لابد چشم عنایتی به شاعر تهیدستِ دُرد نوش یا ریزه خوار نداشته است، و حافظ كه تقاضای حضوری را بر طبع خود گران می دیده  است، از ممدوح چشم عنایت می خواهد، و انتظار دارد كه او، كه سرمستِ  بادۀ دولتمندی، در قبای زرافشان می گذرد، حافظ را از یاد نبرد و یك بوسه هم نذر این شاعر پشمینه پوش كند.

                  درست است كه «زرافشان» را به معنی «زربافت» می توان گرفت، امّا حافظ، استاد معنی در كلام، به معنی دیگری از آن هم توجّه دارد.  او «زرافشان» را در اینجا به معنی «پخش كننده طلا و سكّه زر» هم به كار می گیرد. قبا وقتی می تواند زرافشان باشد كه پوشندۀ آن بتواند از كیسۀ در كمر نهفتۀ آن سكّه های زر بیرون آورد و به نیازمندان یا اهل علم و هنر و ادب و سیاست ببخشد. قبای زرافشان استعاره ای است از مقام و مرتبۀ عالی در حدّی كه دارندۀ آن بتواند در میان مردم زرافشانی كند، چنانكه فردوسی گوید:

                  چو بر گاه باشد «زر افشان» بود،

                  چو در جنگ باشد، سرافشان بود .

یعنی بر تخت فرمانروایی كه نشسته باشد، زر می بخشد، و در میدان جنگ سر دشمنان را بر خاك می اندازد.

                  سعدی در غزل عاشق است، عاشق زیبایی در آفرینشهای خدا،  چـه زیبایی طبیعت در گل و آواز بلبل، چـه زیبایی در چهره و پیكر زن، و چـه زیبایی چهرۀ مرد در نوجوانی، و عشق را جاذبۀ زیبایی می داند كه عاشق را به پرستش زیبایی وامی دارد، و این عشق بر خلاف تصوّر و برداشت نیما یوشیج عشق عادّی ولگردها و عیاشها و اراذل و اوباش نیست. سعدی با زبانی زیبایی معشوق را توصیف می كند كه به ندرت می تواند شهوت انگیز باشد، و در بسیاری موارد معشوق را دوست خطاب می كند. در همۀ آناتی كه از عشق و معشوق سخن می گوید، خود را نقّاشی می بیند كه پرده هایی از زیبایی، زیبا پرستی، و حالات زیباپرست می نگارد، و این تماشای زیبایی را در عرفان خود ستایش ِ«صانع» در صنع او می داند. آگاه است كه در مذهب او «نظر به روی خوبان» نهی شده است، امّا او به معشوق می گوید:

                  گویند نظر به روی خوبان

                  نهی است، نه این نظر كه ما راست:

                  در روی تو سرّ صنع بیچون

                  چون آب در آبگینه پیداست.

 

                  سعدی به كسی صاحبنظر می گوید كه در نظر خود به خوبان، شاهد زیبایی باشد، لذّت برنده از زیبایی، و پرستندۀ زیبایی. این صورت معشوق نیست كه عقل را از او می رباید، بلكه در لحظۀ تماشای صورت چنان مجذوبِ هنر آفریدگارِ آن صورت می شود كه عقل را فرو می گذارد، و به خرده گیران بی بصیرت می گوید:

                  باور مكن كه صورت او عقل من ببرد،

                  عقل من آن ببرد كه صورت نگار اوست؛

                  گر دیگران به منظر زیبا نظر كنند،

                  ما را نظر به قدرت پروردگار اوست.

 

                  حال اگر نظر از معشوق سعدی برداریم و بر تاب