تبليغاتX
تاول حکایت راه است

mehdikhatibi

مهدی خطیبی

mehdikhatibi

http://mehdikhatibi.blogfa.com

تاول حکایت راه است

تاول حکایت راه است

تاول حکایت راه است

درساعت23 روز دهم مهر ماه سال یک هزار و سی صد و پنجاه و پنج شمسی در تهران دیده گشودم – اگر چه پروزم از نیماست- و اولین چیزی که گفتم «اون نه»بود.دانش آموخته حقوق قضایی هستم .تا کنون هفت کتاب تالیفی و چهل و شش کتاب به ویراسته و مقدمه ی من منتشر شده است .گذشته از آن که شاعر و منتقد هستم در زمینه ویرایش و تصحیح متون نیز فعالیت دارم . کتابدارم و گذشته از این شغل، مشاور و ویراستار انتشارات آفرینش نیز هستم.نمونه وار کتاب هایی که از من چاپ شده است عبارتند از:
1.ترانه های آدم و حوا ،دفتر اول ،انتشارات روزگار،چاپ اول ،1378
2.آیینه دار آب(نقد ،بررسی و گزیده آثار شیون فومنی)انتشارات روزگار،چاپ اول ،1379
3.شعر متعهد ایران (چهره های شعر سلاح)بررسی شعر سال های 1347تا1357،دفتر اول:جعفر کوش آبادی ،انتشارات آفرینش،چاپ اول 1383
4.ترانه های آدم و حوا ، دفتر دوم، انتشارات آفرینش،چاپ اول ،1384
5.ماه ماهی (قصه شعر)تصویرگر لیلی درخشانی،انتشارات زیتون 1384
6.بوتیمار بی اشک (قصه - شعر )، همراه با یک پیشنهاد: قصه - شعر به مثابه یک قالب ، همراه با نقدی از محمود کیانوش ، تصویرگر ساناز فلاحتی ، انتشارات آفرینش
.............
زیر چاپ:
1.نسل ستاره در شب توفان(شعر و زندگی نعمت میرزازاده م.آزرم)انتشارات ثالث
2.شناختنامه محمود کیانوش،انتشارات آفرینش
3.بوتیمار بی اشک(قصه شعر)همراه با نقدی از محمود کیانوش و طرح هایی از سرکارخانم فلاحتی،انتشارت آفرینش1388
...........
آماده چاپ:
1.پیشگامان غزل امروز ایران ؛ دفتر نخست:محمد ذکایی (هومن)،حکایت غم بیزاریان
........

شماره تلفن جهت تماس با من:
09126894681

وب نوشته های مهدی خطیبی (حلقه نیلوفری/1)

تاول حکایت راه است

 
وب نوشت های مهدی خطیبی/حلقه نیلوفری1    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " تاول حکایت راه است " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
خبرگزاری دانشجویان:بوتیمار بی اشک به قلم مهدی خطیبی منتشر شد
مجموعه رباعیات کیانوش با عنوان با نگاهی دیگر را دانلود کنید
چه اتفاقی افتاد که آقای محقق تاريخ ! ..../اصغر آقا
بهانه‌هایی برای نوشتن (تفسیری بر شعر "خواب" سروده‌ی جعفر کوش آبادی)/مهدی خطیبی/دینگ دانگ
شماره ششم دینگ دانگ منتشر شد
خانگی سه/گویا نیوز
«زندگي و شعر خسرو گلسرخي» در راه است /ایسنا
بهانه هایی برای نوشتن :حسین منزوی /مهدی خطیبی/فرهنگ و هنراز مجموعه گروه اینترنتی فرهنگ گفتگو
شماره ی ۳ مجله ی الکترونیکی دینگ دانگ به روز شد
به بهانه حذف هفتاد غزل از مجموعه کامل شعرهای حسين منزوی از سوی وزارت ارشاد، مهدی خطيبی/گویانیوز
قالب بلاگفا
قالب وبلاگ
آرشیو تماس با ما


درنگی برجنبه های موسیقایی شعر خاطره های خورشید سروده شوان کاوه

 

درود بر تمامی همراهان

شعری از  شوان کاوه خواندم که برایم جالب بود . خشم و خروشی  که در آن بود بر این موضوع صحه می گذارد که شعردر ایران از سپیده دم تاریخ تا اکنون سنگری بوده است برای حفظ ارزش های گاه ملی و گاه  شخصی  . این نگاه اساسا نگاهی شرقی است . چنان که معین بیسیسو     muin bisisu  شاعر معاصرعرب 1983م. در شعر مهتاب حنوط زده می سراید:

جنگ افزار من

چکامه است

که به دنبال یک روزنامه می گردد. (1)

شاملوی بزرگ نیز در شعر «حرف آخر» خطاب به « آن ها که برای تصدی قبرستان های کهنه تلاش می کنند » می سراید:

نه فریدنم من

نه ولادیمیرم که

گلوله ای نهاد نقطه وار

به پایان جمله ای که مقطع تاریخش بود

نه باز می گردم من

نه می میرم (2)

این خروش و خشم همواره در شعر گذشته و معاصر جلوه گری خاصی دارد . شعر شوان نیز بر همین مدار است . خطابش به شخصیتی است ناشناس که شاید بتوان خصوصیتش را در این نهیب زیبای حضرت ناصرخسرو یافت:

با عامه ی  خلق گوئی از خاصم

لیکن سوی خاص کمتر از عامی.

 نمی خواهم بر زمینه های محتوایی شعر درنگ کنم و حتی بر زبان و شیوه های بیانی آن بلکه می کوشم درنگی داشته باشم بر جنبه های موسیقایی شعر که شاعر پر قدرت حضور خود را اثبات کرده است .

موسیقی شعر گستره ی  پهناوری دارد . اگر چه هنوز هم که هنوز است ، بسیاری موسیقی شعر را در وزن عروضی خلاصه می کنند ؛ بی آن که تری و ترانگی  پنهان واژه ها را در ترکیب یا همنشینی شان دریابند . به راستی « همواره شاعران بزرگ ، آگاه یا نا آگاه ، بزرگترین شیفتگان موسیقی بوده اند.»

موسیقی شعر از جمله عوامل مؤثر انسجام شعر است و اساسا نظمی را در روابط اجزای آن به وجود می آورد. دکتر شفیعی کدکنی آن را نخستین عواملی که مایِه ی  رستاخیز کلمه ها در زبان می شود ، می نامد(3) . او موسیقی شعر را به چهار دسته تقسیم کرده است :

 

1.      موسیقی بیرونی

2.      موسیقی کناری

3.      موسیقی درونی

4.      موسیقی معنوی

 

ما نیز بر اساس همین تقسیم بندی  به بررسی موسیقی در شعر شوان  می پردازیم.

شعر شوان یک شعر منثور است . ابتدا اشاره کنم که اصطلاح شعر سپید اصطلاح اشتباهی است که در زبان عوام و خواص شعر سایه گسترده است . چرا؟ به این دلیل که در خاستگاه اصلی اش به شعری می گویند موزون ولی بدون قافیه با عنایت به این که وزن در شعرهایی اروپایی متفاوت است . شاملو بزرگ به موضوعی در خصوص وزن می پردازد که نقل آن خالی از فایده نیست : «بگذارید شعر را به سیلابی تشبیه کنیم یعنی به آن مقدار آبی که بر اثر به هم پیوستن قطره هائی که یک دیگر را تداعی کرده از جان ابر بیرون کشیده اند بر شیب دامنه ای که ذهنیت شاعرانه است فرو می غلتد . وقتی که ما وزن خارجی برای شعر در نظر بگیریم مثل آن است که برای این سیلاب که باید خاک را گلزاری کند و سرانجام رودی تشکیل دهد تمهیدی کنیم که باران تنها در برکه ئی ببارد و بستری حفر کنیم تا آب جز عبور از آن و هدایت شدن به نقطه ی  دلخواه راهی نداشته باشد . در این صورت وزن « سیل گیری» است که جریان طبیعی سیلاب را منحرف می کند و از حرکت خلاقه ی  طبیعی اش مانع می شود . سیلاب باید تمامی دامنه را فرا گیرد و آنگاه با تراشیدن زمین شکل نهائی اش را بیابد و در هیات رودی چرخه ی  مقدرش را آغاز کند نه آن که در بستر از پیش حفر شده ای بگذرد و قرن ها دور خودش چرخک بزند و نتواند از محصوره های محدود غزل و رباعی و قطعه پا بیرون بگذارد و به خلاق ترین امکانات خود دست یابد . وزن در حکم آن بستر یا مسیر است و لا محاله او است که برای ذهن شاعر تعئین تکلیف می کند و به تداعی های او جهتی خاص می دهد در حالی که شعر فوران آتشفشانی از اعماق تاریک اقیانوس است که باید فارغ از هر قید و قالب و نباید و بایدی بر حسب حدت و شدت خود، آن جزایر زیبائی را به وجود آورد که جغرافیای فرهنگ بشری است . من حدود سی سال پیش از این گفتم که وزن را سبب انحراف ذهن شاعر و مانع جریان خود به خودی شعر به معنی زایش طبیعی می دانم و امروز هم همان حرف را تکرار می کنم : وزن می تواند به مثابه تفننی به کار گرفته شود اما به هر حال- و حتی در عروض آزاد نیمائی – قفسی است که سقف پرواز شاعر را محدود می کند ...»(4)

در شعر منثور از موسیقی بیرونی شعر یا همان وزن عروضی استفاده نمی شود . اگر چه در شعر منثور شاملویی گذشته از آرکائیسمی که خود ایجاد نوعی موسیقی می کند . شاعر از جنبه های گسترده موسیقی کناری ، درونی و معنوی سود می جوید .

باری ... ابتدا شعر شوان کاوه را مرور می کنیم :

نه

شبیه نگاه تو نمی شوم

آن گاه که

پای پریشان یقین

بر چشمان چموش

می فشاری

من

از تبار مردمی ام

که تندیس تبسم صبح را

دست بر دست می کنند

تا همچنان

غزل روز دوره شود

تو

از قاموس بی قواره ی قرن های

روی دست مانده ای

من

دستاورد به هم ریخته ی

خاطره های خورشیدم

نه

دست

روی

دست

نمی گذارم

 

موسیقی کناری :

دکتر شفیعی در کتاب موسیقی شعر در این زمینه می نویسد: « منظور از موسیقی کناری ، عواملی است که در نظام موسیقیائی شعر دارای تاثیر است ولی ظهور آن در سراسر بیت یا مصراع قابل مشاهده نیست . برعکس موسیقی بیرونی که تجلّی آن در سراسر بیت و مصراع یکسان است و به طور مساوی در همه جا به یک اندازه حضور دارد . جلوه های موسیقی کناری بسیار است و آشکار ترین نمونه آن ، قافیه و ردیف است و دیگر تکرارها و ترجیع ها ...»(5) ست

و اما نمونه هایی از این دست در شعر شوان

نگاه و گاه :

نه شبیه نگاه تو نمی شوم

آن گاه که

پریشان و چشمان . اگر چه از دیدگاه سنتی شایگان است

پای پریشان یقین

بر چشمان چموش

اما نقش های موسیقی کناری در شعر چه هستند . نمونه وار می توان به : تأثیر موسیقیائی ، تشخص به کلمات ، زیبائی معنوی ، ایجاد وحدت و حتّی توسعه تصویرها و معانی اشاره کرد .

موسیقی درونی :

یکی دیگر از بخش های موسیقی شعر ، تنوع و تکرار در نظام آواهاست . استاد شفیعی در این خصوص می نویسند: « از آن جا که مدار موسیقی ( به معنی عام کلمه ) بر تنوع و تکرار استوار است . هر کدام از جلوه های تنوع و تکرار ، در نظام آواها ، که از مقوله ی  موسیقی بیرونی ( عروضی ) و کناری ( قافیه ) نباشد در حوزه ی  مفهومی این نوع موسیقی قرار می گیرد ؛ یعنی مجموعه ی  هماهنگی هائی که از رهگذر وحدت یا تشابه یا تضاد صامت ها و مصوت ها در کلمات یک شعر پدید می آید  .(6)

و یکی از مصادیق موسیقی درونی هم آغازی Alliteration  است  دکتر ابومحبوب در کتاب « کالبد شناسی نثر » در مورد هم آغازی می نویسد : « کاربرد دو یا چند واژه ی  نزدیک به یکدیگر که با حروف یکسان آغاز می شوند [ . . .] جناب استاد شمیسا آن را « همحروفی » نام نهاده اند و دکتر محمد طباطبائی نیز آن را معادل « معلیّ » گرفته اند و آقای صالح حسینی نیز علاوه بر این ، معادل « همنشینی آوائی » و « سجع کلمات » را برای آن آورده اند . گودون نیز آن را این گونه تعریف می کند : « . . . صنعتی است که در آن حروف صامت ، به ویژه در آغاز واژه ها یا هجاهای تکیه دار تکرار می شود  . »(7)

و اما نمونه هایش در شعر کاوه :

چشمان / چموش

بر چشمان چموش

می فشاری

قاموس /قواره /قرن

تو

از قاموس بی قواره ی قرن های

روی دست مانده ای

خاطره / خورشید

من

دستاورد به هم ریخته ی

خاطره های خورشیدم

از دیگر مصادیق موسیقی درونی همآوایی Assonance است . از دیگر جلوه های موسیقی درونی ، شباهت حروف صدادار است . « دکتر طباطبائی آن را معادل و به معنای « اکفا » گرفته اند . دکتر صالح حسسینی نیز همین نظر را دارند ، دکتر شمیسا نیز  « هم صدائی » را برای آن به کار برده اند که درست تر به نظر می رسد . [ . . .] گودون در تعریف آن می گوید : عبارت است از تکرار حروف صدادار مشابه . » که تأثیر خاصی را القاء می کند(8)

در این بند به تکرار صامت ش توجه کنید :

نه

شبیه نگاه تو نمی شوم

آن گاه که

پای پریشان یقین

بر چشمان چموش

می فشاری

و در این دو سطر به حضور قاطع صامت س توجه کنید :

که تندیس تبسم صبح را

دست بر دست می کنند.

موسیقی معنوی :

این نوع موسیقی در شعر ، شاید ناشناخته و حتی نا مفهوم باشد . استاد شفیعی هنگام بحث در « مبانی موسیقیائی صنایع بدیعی » می نویسند : من درین یادداشت خواهم کوشید که مفهوم  موسیقی را از حوزه ی  تعریف ابن سینا که همان تعریف رایج و سنتی موسیقی است ، قدری فراتر ببرم و به بخشی از حوزه ی  مفهومی آن در عقاید اخوان الصفا نزدیک کنم ، یعنی اصطلاح موسیقی را محدود به قلمرو اصوات نکنم بلکه هر نوع تناظر و تقابل و تضاد و « نسبت فاضلی » را در قلمرو موسیقی بشناسم [ . . .] وقتی بتوان مفهوم موسیقی را به حوزه ی  هر نوع تناظر و تقارن و نسبت فاضلی گسترش داد ، در چنین چشم اندازی امور ذهنی و تداعی ها و خاطره ها ( مفاهیم انتزاعی و تجریدی ) نیز می توانند از موسیقی برخوردار باشند و ما بصورت بحث ، اینگونه تناظرها و تقابل ها و تقارن های ذهنی و تجریدی را « موسیقی معنوی » می توانیم نام گذاری کنیم  . » بنابر این مصادیق این نوع موسیقی را می توان در صنایعی چون : ایهام ، مطابقه ( بیان نقیضی ، حسامیزی ) ، تقابل یا مراعات النظیر ، تلمیح ... جست .

اما نمونه هایش در شعر شوان :

پای پریشان یقین

با پرسونیفیکاسیون یا همان تشخیصی که در آن نهفته است . موجد نوعی موسیقی معنوی می شود .

چشمان چموش

گذشته از موسیقی درونی که در همنشینی این دو کلمه نهفته است =همآغازی چ و هماوایی ش نمونه ای دیگر از موسیقی معنوی نیز در آن هست .

اصطلاح دست روی دست گذاشتن که به عنوان یک مثل استفاده می شود نمونه ای دیگر از این موسیقی معنوی در سطرهای پایانی شعر است

نه

دست

روی

دست

نمی گذارم

گذشته از همه این ها تتابع اضافه ای که در برخی سطرها دیده می شود خود ایجاد کننده نوعی موسیقی است

تو

از قاموس ِ بی قواره ی قرن های ِ روی ِ دست مانده ای .

باری ... این درنگی اجمالی بر جنبه های موسیقایی شعر شوان کاوه بود . بی شک می توان با بررسی وسع تر به نمونه های دیگر نیز دست یافت گو این که هنوز جا برای بررسی عناصر زبان و شیوه های بیانی شعر او هست

 

پی نوشت ها :

1.    بنگرید به شعر متعهد ایران ،چهره های شعر سلاح ، نوشته مهدی خطیبی ، فصل شعر سلاح و شاعران نسل ساعات سوخته ص 17.

2.    بنگرید : هوای تازه ، بخش هشت ،ص303

3.    موسیقی شعر ، چند آوائی موسیقی در منظومه ی  شمسی غزل های مولانا ، ص389. جاحظ در باب علم عروض گفته است که آن علمی است مولد و ادبی است مستبرد مذهبی مقروض و کلامی مجهول که عقل را با مستفعل و فعول خویش به رنج می اندازد – بی فایده و بی محصول . اگر چه به تعبیر دکتر زرین کوب با این همه فایده ی  عروض را در امتحان اوزان – و تمیز درست و نادرست آن – نمی توان انکار کرد. ضمنا خواجه نصیر در مقاله ی  نهم اساس الاقتباس وزن و « شرط تَقفیه» را از فصول ذاتی شعر نمی داند بلکه شاعر « وزن را از آن جهت اعتبار کند که به وجهی اقتضای تخئیل کند. » به اعتباری وزن یاری دهنده تخیل است واز طریق وزن است که تخیل شعری سامانی می گیرد. خواجه البته وزن را به دو گونه حقیقی ، مجازی یا خطابی تقسیم می کند و وزن مجازی رانیز به پنج صورت نمایان می کند. بنگرید به کتاب ارزشمند وزن شناسی و عروض ، ایرج کابلی صص54-49. اگرچه دکتر خانلری نیز در کتاب وزن شعر فارسی به نقد سخن خواجه می پردازد. بنگرید: وزن شعر فارسی ، فصل اول : شعر- وزن – قافیه ص16.

4.    منقول از کتاب شناختنامه احمد شاملو ص80.

5.    موسیقی شعر ، چند آوائی موسیقی در منظومه ی  شمسی غزل های مولانا ص392

6.    موسیقی شعر ، چند آوائی موسیقی در منظومه ی  شمسی غزل های مولانا .ص 391

7.    کالبد شناسی نثر ، بخش 16 فنون بلاغی صص259و260

8.    همان جا

 

 

مهدی خطیبی دوشنبه شانزدهم آذر 1388  نظر بدهید!

نقدی از شوان کاوه بر شعر خانگی 4

 

با درود و مهر

نوشته زیر خوانشی است از دوست شاعر و منتقدم دکتر شوان کاوه . پیشتر در سایت شعر نو منتشر شده بود . اکنون نیز در انجا باز نشر می یابد . از لطف و توجه او سپاسگزارم

 

با دوستی

مهدی خطیبی

 

 

سلام دوستان بسيار عزيز
شعري از جناب خطيبي در سايت خواندم ، مختصري برآن مي نويسم . اول شعر را باهم مرور مي كنيم :

)
خانگي چهار(

ها ... !
ديگر چه كم دارم
وقتي همه چيز
با من
به مهر است
نيست ؟
كلاغي به خانه دارم
كه هرلحظه
نُك مي زند
مهربانانه
بر سرم .
مادري
كه با هيمه ي كلمات
برافروخته مي دارد
شعله ي آهخندم را
خواهري
كه چنگ مي زند
در دلم
همه ي رخت هاي عالم را .
وبرادري
كه شيشه ي واژه ها را
تيشه مي كند
و مي تراشد
تكه تكه هاي مرا
اما گاه
بانويي مي آيد
بي چرا مي نشيند
چهره ي بي چهره مي گشايد
تنش را – ورق ورق- مي نمايد
و مهمان بي خويشي ام مي كند
غرق مي شوم .
كلاغ مي گويد :

)گم مي شوی)
مادر مي گويد :
( نان نمي شود)
اما خواهر
با سكوت
( گم مي شوي ) / ( نان نمي شود ) را
ترجيع تكرار مي كند
برادر اما
به كارِ خود مشغول است .

به باور من دو نوع رابطه بينِ شاعر و اجتماع وجود دارد :
يك – شاعري كه دغدغه هايش را ادبي مي كند .
دو- شاعري كه ادبياتش از دغدغه هايش شكل مي گيرد .
خطيبي در دهه ي هشتاد ديگر مهدي خطيبي غزل هايش نيست . و به تيپ دوم مورد اشاره ي من نزديك شده است . تفاوت هاي زيادي كه در دهه ي هشتاد به چشم مي خورد :
رشد طبقه ي متوسط شهري ، پيشرفت و ورودِ سريع السير ابزارها و روش هاي ارتباطي ، گرايش به هر روز بهتر شدن و اعتراضي شدنِ زبانِ نوشتاري و گفتاري ، تغيير ساختارِ خانواده ها و... همه وهمه اين دهه را متفاوت مي كند . شاعري موفق است كه از هركدام از هنجارها و ناهنجاري ها تاثيري گرفته و در نوشته هايش منعكس كند .
خانگي هاي مهدي را خوانده ام . با روحيه وشخصيت ايشان نيز تاحدودي آشنايي دارم ، پس نوشتن را براي من كمي آسان تر مي كند .

موسيقي :

بحثي در ادبيات وجود دارد به نام : euphony يا گوش نوازي . شاعر در اين شعر با خلقِ وزني بيروني و دروني با استفاده از واژه ها وتعابيري هم آوا وگاه هماهنگ ، موسيقي خوش آهنگي به شعرشان داده اند :
است ، نيست / آهخندم را ، عالم را / شيشه ، تيشه / مي آيد ، مي گشايد و مي نمايد / بي چرا ، بي چهره / تكرارِ : گم مي شوي و نان نمي شود و ...
در سراسرِ شعر ريتمِ شروع شعر بي انقطاع ادامه دارد و خواننده در خوانش دچارِ مشكل يا ناهمواري قابلِ محسوسي نمي شود .

زبان :
زبان در شعر خطيبي يك دست نيست ، شروعش با بخشي استفهامي وكنايي كه درهمان ابتدا با آوردنِ حرف نداي تنبيهي عاميانه و صميمي : ( ها ) به صورت تسلسلي و تعجبي ، خواننده را به خواندنِ ادامه ي شعر ترغيب مي كند .
شاعر با زباني كنايي مي گويد كه همه چي روبراه است ، منتها با آودنِ علامت سئوال پشتِ فعلِ ( نيست ) در واقع براي خواننده تداعي مي كند كه نه ، همه چير طبيعي نيست ، بلكه به شرايط عادت كرده ايم .
زبان شعر در بخشِ عاطفي غني ست ، استفاده از تعابيرِ : ( نُك زدن ) ، ( مهربانانه ) ، ( آهخند ) ، ( خواهر ) ، ( برادر ) ، (رخت چنگ زدن ) و ... فضاي شعر را در عينِ نارضايتي شاعر ، تلطيف كرده است .
استفاده از : با من به مهر است / به جاي/ با من مهربان است .
به خانه دارم / به جاي / در خانه دارم . درهمان ابتدا نوعي گريز به ادبياتِ محاوره اي و گذشته و تلفيقِ آن با تعابيرِ امروزي :
برافروختنِ شعله ي آهخند با هيمه ي كلمات / تيشه كردنِ شيشه ي واژه ها / تراشيدنِ تكه تكه ها / ورق ورق شدنِ تن و...
به برجسته سازي و زيبايي زبان كمك كرده است . ضمن اينكه نوعي هنجارگريزي لغوي نيز به حساب مي آيند

فضاسازي و تصوير :

برجسته ترين عنصرِ اين شعر مهدي ، فضايي ست كه شاعر آفريده است ، انگار با نمايشنامه اي روبرو هستيم .
شاملو در ابتداي دفترش در مورد خودش چيزي نمي نويسد و معتقد است كه شعر او ، زندگي اوست . مهدي خطيبي نيز در اين اشعار خانگي و چند تا شعر ديگرش هم كه من خوانده ام در واقع زندگي خودش را به تصوير كشيده است .
كاراكترهاي شعر : خودِ شاعر ، همسرش ، مادر ، خواهر ، برادر و يك بانو .
نكته ي جالب اينكه شاعر درمورد همسرش واژه ي كلاغ را بكار مي برد و در مورد ديگري كه فعلا نمي شناسيم ، پيشوندِ بانو را آورده است .
اين بانو گاه گاهي مهمانِ بي خويشي اش مي كند و براي زمان كمي هم شده دغدغه ها و مشكلاتِ پيرامونش را فراموش مي نمايد .
وقتي چنين آسايش و آرامشِ حتي موقتي هم براي شاعر پيش مي آيد ، واكنشِ همسر، مادر ، خواهر و برادرش را به زيبايي به تصوير مي كشد :
همسر : گم مي شوي / مادر : نان نمي شود ، به تعبيري دنبال نان باش كه خربزه آب است ! / خواهر نه واكنشِ اعتراضي همسر را دارد و نه واكنشِ سنتي مادر را . سكوتي آميخته به هردوي اينها و برادر بي تفاوت است . مي بينيم كه شاعر نوع واكنش و رفتارهاي شخصيت ها يا پرسوناژهاي شعر را خيلي زيبا و تصويري براي خواننده معرفي كرده است . از طرفي ، كاراكترِ پدر در اين شعر غايب است ، احتمالي كه من ميدهم اين است كه ايشان فوت شده اند همين فقدانِ پدر شايد شاعر را در چنين مخمصه اي گرفتار كرده است .
مي توان به راحتي آدم هاي دور وبر شاعر را ديد و با تعريفي كه شاعر از آنها دارد تا حدودي هم با آنها آشنا شد ، منتها يكي از شخصيت هاي شعر خطيبي ( بانو ) ست ، مهدي اورا چنين معرفي مي كند :

بانويي مي آيد / بي چرا مي نشيند / چهره ي بي چهره مي گشايد / تنش را – ورق ورق – مي نمايد / و مهماني بي خويش ام مي كند / غرق مي شوم .

خطيبي به زيبايي با تعبير ( بي چهره ) ، به خواننده مي فهماند كه با شخص و كاراكترِ زنده يا به عبارتي زنِ ديگري روبرو نيستيم ، شاعر آنچه را در ذهن خود مي پسندد و تصور مي كند براي مان معرفي مي كند :
من با بي چرا نشستن زياد موافق نيستم چون قطعا براي حك شدنِ چنين ذهنيتي در روياهاي شاعر قطعا چراهايي هست ، مگر اينكه منظور شاعر اين باشد كه بي دليل اين ذهنيت سراغش مي آيد .
تنش را-ورق ورق- مي نمايد : ايهامي كه در اين بخش است و به صورتِ تصويري آمده است به برجسته سازي هنري شعر افزوده است . بانويي كه تن او ورق ورق بشود ، مي تواند دفتر شعر يا دفتر خاطراتي باشد ، با توجه به واكنشِ مادر : نان نمي شود و نيز : ( غرق مي شوم ) ، مي توان نظريه ي اول را قبول كرد كه درواقعِ خلاء عاطفي و روحي شاعر را نوشته ها و اشعاري كه دوست دارد پر مي كنند . البته اينها را در بخش مستقلي بنامِ تكنيك يا صنايع ادبي مي بايست بحث كرد كه من در همين قسمت آنها را براي خوانندگان باز كردم .

اينجا شاعر از واژه ي ( ترجيع ) استفاده كرده است :
ترجيع را تكرار مي كند : اگر ترجيع را به عنوان مصدر آورده باشد كه اشتباه است ، اگر هم به عنوان اسم بكاربرده است خوب جا نيفتاده است .
در ضمن تعبير بيزاريان هم به باور من از نظر ادبي درست نيست كه ازجناب هومن مي باشد . چون بيزاري اگر صفت باشد نمي تواند ( ان ) بگيرد مگر اينكه ادعاي شاعر اين باشد كه بيزاري را به عنوانِ اسم آورده است .

خطيبي ادبيات را خوب مي فهمد ، نظريه هاي ادبي را مي شناسد و به هرمنوتيك باور دارد پس تاويل پذيري متن را هم مي داند ، اگر تفسير و برداشت هاي ديگري هم از شعر مي شود نتيجه گرفت طبيعي ست و من آنچه را برداشت خود بوده نوشته ام .
بيش از اين در فضاي محدود سايت نمي شود نوشت اگرچه مطالبي هنوز براي نوشتن هست ، استعاره ها ، تشبيهات ف ايهام و ديگر عناصر ادبي زيباي شعركه در اين مجال نمي گنجد ، منتظر مي مانم كتاب شان از سد ارشاد عبور كرده و به چاپ برسد آن موقع حتما در مورد كتاب شان به صورت كلي و براي اين شعرشان به تفصيل خواهم نوشت .
در ضمن به آرشِ عزيز نيز سلامي ويژه دارم ، اميدوارم حال شان خوب باشد .
همواره پيروز ، هميشه شادمان باشيد

اصل مطلب را در اینجا ببینید

مهدی خطیبی شنبه نهم آبان 1388  نظر بدهید!

چاپ دوّم کتاب « شعر متعهد ایران ؛ چهره های شعر سلاح » منتشر شد

پس از دیری و دوری و قریب به چهار سال از انتشار چاپ نخست دفتر اوّل مجموعۀ ده مجلدی شعر متعهد ایران ، بالأخره چاپ دوّم این کتاب در شمارگان 2000نسخه از سوی انتشارات آفرینش منتشر شد .

دفتر دوّم این مجموعه به شعر و زندگی نعمت میرزازاده « م.آزرم» اختصاص دارد که در سال 1385 به انتشارات ثالث تحویل دادم امّا هنوز هم که هنوز است در صف انتظار ارشاد است . می دانید...مدّتی دل آزرده و اندوهگین بودم چرا که سه سال زحمت کشیده و رنجی گران برای یافتن کتاب های آزرم برده و چه وجوهی را از نفقۀ اوقاف جیب خرج کرده بودم این ها همگی به کنار ، شوق بررسی نگاه ها و ذهن های منتقد و آگاه بر دلم ماند . نمی دانم ... امّا حکایت تلخی است . آن کس که می کوشد باید هماره تلخی ببیند ....در تقدیم نامچه کتاب نوشتم : به همسرم شهره؛ او که به خوبی می داند فرایند اندیشیدن در این زمانه، عسرت و غربت است . این روزهاست که مفهوم غربت را با تمام جانم احساس می کنم ولی می بایست هیچ گاه مرعوب سیاست اخته کننده ای که  می کوشد نسلی را که می اندیشد ، اخته کند ، نشوم .  امّا مولوی در دیوان شمس زیبا می گوید:

ابله کننده عشق است ، عشقی گزین تو باری

کابله شدن بیرزد ، حسن و جمال و جاهش

ادبیات بالأخص شعر، عشق من است . زندگی من است و راه گریز و گزیری ندارم . این روزها بیشتر از آن که نتیجۀ یک حکومت باشد .ارمغان روشنفکران چپ و راست و بالا و پایین و ...است آنانی که مبشر این نوع حکومت بودند چون شریعتی و آل احمد و چپ ارجمند که با همراهی با تفکرات آقاجویانه سکوت کرد و حقیقیت را پیش پای ضرورت قربانی کرد.

باری ... بگذریم .

مثنوی را چون تو باعث بوده ای

گر فزون گردد تواش افزوده ای

از تمامی عزیزانی که به نحوی به نقد کتاب پرداختند، سپاسگزارم . بالأخص از دکتر اسماعیل نوری علا که از نقد روشنگرانه اش بسیار نکته ها آموختم. به قول حافظ : ثوابت باشد ای دارای خرمن/ اگر رحمی کنی بر خوشه چینی

و نیز از شاعر ارجمند بانو صفورا نیّری که با نامه ای مهرورزانه مرا نواختند و از دوست خوبم سعید سلطانی طارمی که نقدی پر مهر و دقیق نگاشتند سپاسگزاری می کنم . و در پایان دعوت می کنم تا نقد سعید عزیز سلطانی رادر اینجا بخوانید.

 

با مهر

مهدی خطیبی

آغاز فصل دلخواه : زمستان

 

 

 

مهدی خطیبی جمعه ششم دی 1387  نظر بدهید!

بهانه هایی برای نوشتن 1/حسین منزوی

 

با درود و مهر.

این نوشته پیشترها در سایت های گوناگون باز نشر یافته بود . اما اکنون مهم ترین دلیل نشر مجدد آن ای میل های پی در پی دوستان و عزیزانی است که از من نشانی مکان نشر آن را می خواهند  و یا حتا درخواست می کنند که مطلب را به صورت کامل برای شان بفرستم .باری به احترام این عزیزان .مطلب را در این سامانه قرار می دهم .

با مهر و دوستی

مهدی خطیبی

 

 

به احمد افرادی که جان ِ نجیب مهربانی

و جهان ِ روشن اندیشه‌های بکر است.

Heard melodies are swee

But those unheard are sweeter

Keats

آهنگ‌های شنیده شده، شیرین و دلنشین‌اند

اما آهنگ‌هایی که ناشنیده مانده‌اند، شیرین‌تر و دلنشین‌ترند.

کیتس

1.

اکنون به زردی نشسته است از جِرم تدخیر و تدخین

انگشت‌هایی که روزی مثل قلم جوهری بود.

شاید بیش از صد بار است که غزل 271 از مجموعه‌ی «از کهربا و کافور» [1] را می‌خوانم و هر بار با افسوسی تلخ با خود می‌گویم: شاعر چه دردمندانه و حسرت‌بار به گذشته‌ی شیرین‌اش می‌نگریسته و اکنونِ خود را در قیاس گذشته‌ی شیرین‌اش، نظاره می‌کرده است. ببینید چه معصومانه در این غزل می‌گرید:

دردا که دیری است دیگر شور سحرخیزی‌اش نیست

آن چشم‌هایی که هر صبح خورشید را مشتری بود

دردا که دیری است دیگر زنگ کدورت گرفته است

آیینه‌ای کز زلالی صد صبح، روشنگری بود.

حسین منزوی در مجموعه‌ی «از کهربا و کافور» که من آن را اوج غزل‌اش می‌دانم، در کنار تغزل ِ عریان ِ اروتیک و پخته و نظام‌یافته، به حدیث نفس‌هایی صادقانه می‌پردازد و لحظه‌هایی از مستی و راستی را نمایان می‌کند. لحظه‌هایی که فارغ از قیل و قال و خیال دیگران، از خود می‌گوید‌، می‌گرید، می‌موید و غزلی به زمزمه می‌گوید. صداقتی که در برخی از غزل‌های منزوی است، همواره برای من جالب بوده است و نشان از درونه‌ای معصوم به عکس برونه‌ای پوشیده از غبار می‌دهد.

منزوی با «حنجره‌ی زخمی تغزل»، روایتی امروزین، دست کم در زبان و بیان، از طبیعت واقعی غزل، یعنی تغزل ارائه داد. و این آغاز، آغازی دیدنی بود:

دریای شورانگیز چشمانت چه زیبـاسـت

آن‌جا که باید دل به دریا زد همین‌جاست

ای گیسوان رهای تو از آبشاران رهاتر

چشمانت از چشمه‌ساران صاف سحر باصفاتر

مجال بوسه به لب‌های خویشتن بدهیم

که این بلیغ‌ترین مبحث شناسایی است.

اگرچه این آغاز، بر پایه‌ی شرایط اجتماعی و رویکرد و نگاه شاعران به قالبی چون غزل بود. و هم‌چنین تلاش‌های مستمر و سخت‌کوشانه‌ی شاعرانی چون نیستانی، ذکایی و پیش‌تر تلاش‌های مجدانه‌ی شهریار و سایه که با حفظ سنت غزل فارسی و پی‌گیری برخی از ویژگی‌های غزل مشروطه، در شهر شعر مشروطه ماندند و گامی به این سو ننهادند. گرایش و نگره‌ی عمومی شعر مشروطه بر زبان ساده‌ای استوار بود که مجوز ورود واژگان و عبارات و تعابیر عامیانه و سیاسی روز را به دایره‌ی واژگانی غزل صادر می‌کرد. شهریار و سایه نیز با حفظ آیین غزل سنتی و با آن گرایش عمومی و نگره‌ی دوره‌ی مشروطه، با غزل‌شان پلی شدند به سوی غزل امروز.

دوره‌ی مشروطه، دوره‌ی بیداری نام گرفته شده است و در غزل نیز به راستی در این دوره، بیداری و حرکت آغاز می‌شود که البته بعدها با تلاش شهریار و سایه پُررنگ‌تر و با کوشش‌های پشتازانه‌ی نیستانی، ذکایی، منزوی و سپس سیمین بهبهانی، و محمدعلی بهمنی به اوج می‌رسد.

اما نقش منزوی، نقشی پُررنگ است. منزوی با درک معماری کلام حافظ، بیش‌ترین تأثیر را از او پذیرفته است. الکساندر پوپ منتقد پُرنفوذ قرن 19 انگلیس بر این باور است که «واژه باید پژواک حس باشد» و پژواک حس منزوی همراه با درک صحیح از هنرمایه‌های شعر کلاسیک به او دریافتی داده است که در بیش‌ترینه‌ی غزل‌هایش، ساختی قدرتمند را در بیت‌بیت غزل‌هایش نمایان می‌کند .این را به راحتی می‌توان با بررسی انواع گونه‌گون «هم‌معنایی‌های واژگانی» در غزل او جست.

به عقیده‌ی من، غزل منزوی نمونه‌ی امروز غزل حافظانه در معماری کلام است اگرچه غزل ذکایی نیز نمونه‌ی امروز غزل سعدی‌وار باز در معماری کلام، و غزل نیستانی نمونه‌ی کامل غزل نیمایی در ساخت است. این سه تفنگدار که یک تن‌اش اکنون در برون‌مرزان ایرانشهر می‌زید، آغازگران جدی غزل امروزند.

اما این نکته را نگفته رها نکنم که منزوی در یک بزنگاه تاریخی، پُرطرفدار شد و آن دو تن یکی با مرگ و دیگری با عدم حضورش از ذهن‌های نقال ایرانی پر کشدیدند.

جوانان پُرشوری چون من، در زمانه‌ای که سخن و فعل عاشقانه از مصادیق بارز منکرات بود، شاعری غزلسرا را یافتیم که از «مهربانی تن‌ها» می‌گفت. شاعری که با دریافت قدرتمند از هنرمایه‌های غزل حافظ، غزلی با زبانی امروزین و بیانی تصویری و ملموس و تغزلی ناب و دست یافتنی را زمزمه کرد. به راستی مجموعه‌ی «با عشق در حوالی فاجعه» چنین بود.

 

2.

باری... این‌ها مقدمه‌ای بود برای روایت یک خبر تلخ. دوست ناشرم به من خبر داد که پس از یک سال کش و قوس‌های ارشادی، وزارت ارشاد دولت کریمه، هفتاد غزل از مجموعه‌ی کامل شعرهای منزوی را حذف کرد. غزل‌هایی پُرشور که اتفاقاً با درنگ‌های هستی‌شناسانه، نگاه شاعر را اگرچه احساسی به جهان نشان می‌داد. چه می‌توانم بگویم جز افسوس و خشمی که از نتوانستن، از قلمم جاری می‌شود. اما گویا صدای منزوی است که رندانه می‌خواند:

چه غم که عشق به جایی رسید یا نرسید

که آن‌چه زنده و زیباست نفس این سفر است.

راستی را، شعر مانند نور است. یک روزن کافی است تا خود را عیان کند. و ابلها مردا که در برابر نور سد ببندد.

 

3.

در این مجال مناسب است که به یک گردهمایی در پیوند با شعر منزوی نیز اشاره ای بکنم.

چهارمین آیین پاسداشت منزوی به کوشش جوانان پرشور زنجانی در زادگاه او برگزار شد. من به همت دوستان خوبم در انجمن اشراق زنجان دست مریزاد می‌گویم اما با مرور خبرهای این برنامه، غباری بر دلم نشست.

متأسفانه هنوز برای ایرانی، مسأله‌ی نقد حل نشده است. معمولاً این‌گونه گردهمایی‌ها چیزی جز ذکر خاطره و تعارفات معمول دوستانه نیست و این ریشه در تفکر نوجوانانه‌ی ایرانی دارد. هنوز در ایران «شور» تفوق بر «شعور» دارد.

در جوامع توتالیتر و بدتر از آن در جوامعی که هم استبداد سایه‌گستر است و هم افراد آن جامعه، نگاهی سیاه‌ـ‌سفید به جهان و پیرامون‌شان دارند و با ذهنی نقال با مسائل گوناگون روبه‌رو می‌شوند، آیین پرستش یک رهبر، یک مراد، یک پدر، یک استاد، همواره یک سنت بوده است. این آیین پرستش تأییدی است بر این نظریه‌ی فروید مبنی بر این‌که بیش‌تر این پرستندگان در طلب و جست‌وجوی دائمی پدر، مادر، استادی هستند که محور امنیت و ثبات احساس‌شان باشد، در نتیجه همواره خلأیی از ایمان و قبول و تقلید رفتار در آن‌ها وجود دارد. اندوهناک است، اینان در زیر سایه‌ای می‌زیند و در زیر سایه‌ای نیز می‌میرند.

حکایت غریبی است. خرد اندیشه‌ورز و نقاد در این جامعه هیچ نقشی ندارد، تنها بر حسب شرایط، احساسی از قبول یا رد بر سطح فکرها جاری است. حکایت جامعه‌ی ایرانی معمولاً، حکایت ندیم و سلطان محمود و بادنجان بورانی است. [2]

 در این میان برخی سخنان در این گردهمایی بر زبان رانده شد که محل تأمل است. یکی از سخنرانان در بخشی از سخنرانی‌اش گفته است: «منزوی، تغییراتی بنیادی در مضمون شعر و غزل، ایجاد کرده است. غزل دیروز، غزل عرفان‌زده‌ای بود که با آسمان رابطه داشت و یا حداقل وانمود می‌کرد که رابطه‌ای دارد [...]»

این سخن نمایانگر آن است که گوینده‌اش شناختی نادرست و حتا ابتدایی از سیر تحول غزل فارسی دارد. آیا ایشان غزل‌های زمینی، عاشقانه و ملموس انوری را نخوانده، که به نوعی آغاز غزل عاشقانه‌ی فارسی در قرن ششم است؟ نمونه‌ی زیر شاید زمینه‌ی جست‌وجوی بیش‌تری را برای حضرتش  بگشاید:

کارم ز غمت به جان رسید است

فریاد بر آسمان رسید است

نتوان گله‌ی تو کرد اگرچه

از دل به سر زبان رسید است

در عشق تو بر امید سودی

صدبار مرا زیان رسید است

هر جا که رسم برابر من

اندوه تو در میان رسید است. [3]

و حتا نمونه‌ی برتر غزل عاشقانه، سعدی، که در دیوان‌اش بیش از آن‌که بتوان غزل عارفانه یافت، غزل عاشقانه است. غزل‌هایی فصیح، بلیغ، روان و زیبایی که غالباً همه‌فهم است. نمونه‌ها بسیار است اما مگر می‌توان از این بیت زیبا گذشت:

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

که یک دم از تو نظر بر نمی‌توان انداخت.

سخنران محترم خوب است نگاهی بر این‌گونه غزل‌ها بیندازد یا دست‌کم کتاب سیر غزل فارسی دکتر سیروس شمیسا را بخواند.

ایشان در ادامه می‌گویند: «اما منزوی، رابطه‌اش را با عرفان، به مفهومی که در گذشته وجود داشت، قطع کرد و بیش‌تر بر وجود عقل و انسان تکیه کرد. حتا در برخی موارد، می‌توان غزل او را اومانیستی خواند [...]»

در این‌که منزوی رابطه‌اش را با عرفان قطع کرد، شکی نیست. اساساً پس از جنبش مشروطه، شعر با عرفان هیچ‌گونه پیوندی برقرار نکرد اما این ادعا که منزوی در غزل بر «عقل و انسان تکیه کرد» و عنوان «غزل اومانیستی» محل درنگ است. به گمانم گوینده‌ی این سخنان دست‌کم می‌بایست مصداقی را ذکر می‌کرد تا دلیلی بر سویه‌ی عقل‌مدارانه و انسان‌گرایانه‌ی غزل منزوی باشد اما من مخالف نظر ایشانم. ابتدا اجازه دهید برای اثبات مدعای خود به این مسأله بپردازم که منزوی چه شاعری است. بی‌شک منزوی یک شاعر رمانتیک است. از جمله مؤلفه‌های رمانتیسیسم گذشته از مقابله با خودکار بودن و سنگ شدن زبان، گرایش بر حسیت و شخصی کردن زبان است. فردگرایی و خردگریزی از جمله مؤلفه‌های اصلی رمانتیسیسم است. اساساً رمانتیسیسم اولیه، نتیجه‌ی فردگرایی و اعراض از خرد جزمی بوده و تأکید بر فردیت، اهمیت تخیل و احساس و هیجان، دست یافتن به نوعی آزادی از قیود سنتی، نرمش، انعطاف، شور و هیجان و... داشته است اگرچه نوع ایرانی‌اش به منطق کلاسیسیسم نزدیک‌تر است.[4] باری، شعر غنایی از جمله دستاوردهای مهم جنبش رمانتیسیسم است که در برگیرنده‌ی ایده‌آل‌گرایی، احساس‌گرایی، الهام از افسانه‌های ملی کشور خویش، آزردگی از محیط، و توجه به طبیعت زیبا و زیبایی‌های طبیعت است.[5] اما غزل مهم‌ترین قالب ادب غنایی در شعر فارسی است.

با توجه به این مقدمات و حتا غزل منزوی، ادعای سخنران که بر این باور است که غزل منزوی بر عقل و انسان تکیه دارد، به نظر من اشتباه است. اساساً غزل بیش‌تر از گونه‌ی «غلبه‌ی حس بر اندیشه» است و تحریک‌کننده‌ی عواطف است. بنابراین بر سطح اثر می‌گذارد و بیش‌تر از آن‌که انسان را در حرکتی پیش برد، بر سطحی از شور نگاه می‌دارد .غزل، شوری آتشین می‌آفریند.

دکتر روزبه در کتاب «سیر تحول در غزل فارسی» در مورد غزل منزوی می‌نویسد: «"فقراندیشه" عمده‌ترین معضل شعر منزوی و دیگر نوغزل‌پردازان رمانتیک این دوره است. نا برخورداری از بنیان‌های اصیل فکری و فقدان تأمل و تعمق در پدیده‌ها از سویی، و گرایش مفرط به احساسات سطحی و رمانتیک از دیگر سو، "خلاء فکری" را در شعر نوگرایان روزگار ما شدت بخشیده است. از این‌رو چنین آثاری فاقد روحی حرکت‌آفرین و تعالی بخش‌اند و تنها تأثیری سطحی و گذرا در لایه‌های رویین عواطف بر جای می‌گذارند؛ حال آن که رسالت شعر، نه تنها "تحریک" عواطف، بلکه "تسخیر" عواطف است.»[6]

البته این تسخیر نیز تفسیرشدنی است. تسخیر عواطف اگر به‌مانند زندگی در یک آبگیر باشد، چیزی جز همان تحریک نیست بلکه وظیفه و کارکرد تسخیر پیش بردن است. به‌سان حرکت از یک آبگیر به رود و سپس دریا. تسخیر، جایگاهی را می‌آفریند برای اندیشیدن.

اما اصطلاح غزل اومانیستی برای من موضوع بامزه‌ای است. در ذهن خود مرور می‌کردم که humanisme از لحاظ لغوی و اصطلاحی چه معنایی دارد: مذهب اصالت بشریت، بشربینی [7] یا به تعبیر آقای پاشایی انسان‌گرایی یا انسان‌مداری. اما در اصطلاح در چهار مورد به کار رفته است:

نهضت نفسانی که به وسیله‌ی «انسان‌گرایان=les humanists) دوره‌ی احیاء و تجدد بیان شده است. (پترراک petrarque پوگژیو pog-gio  و غیره) و خصوصیتش در کوششی است برای بالا بردن مقام نفس انسانی و ارزش دادن به او، با گره‌زدن فرهنگ جدید با فرهنگ باستان، از ورای قرون وسطا و مدرسی (اسکولاستیک) [...]

نامی که شیللر f.c.s.schiller به نظریه‌ای داده و در آثار خود مطرح ساخته است و این نظریه را به اندرز و قول پروتاگوارس مرتبط می‌سازد: «انسان مقیاس تمام اشیاء است»[...]

نظریه‌ای که بر حسب آن انسان، از نظر اخلاقی، باید منحصراً به آن‌چه از سنخ انسانی است بپردازد. انسان‌گرایی مفهوم عمومی زندگی را می‌رساند (سیاسی، اقتصادی، اخلاقی) بر اساس اعتقاد به رستگاری انسان تنها به وسیله‌ی نیروی انسانی [...]

با معنای تقریباً مخالف معنای پیشین، نظریه‌ای که در انسان تأکید بر تقابل بین هدف‌های طبیعی مخصوص انسان (هنر، علوم، اخلاق، مذهب) و هدف‌های طبیعت حیوانی‌اش دارد؛ تقابل بین «اراده‌ی برتر» و «اراده‌ی پست»[...] [8]

حال من هر چه در کتاب‌های منزوی بیش‌تر می‌جویم، مفاهیمی از این دست کم‌تر می‌یابم یا بهتر است بگویم نمی‌یابم. به گمانم  این اصطلاح مانند بسیاری از اصطلاحات برساخته‌ی امروزین از عوارض پفکی شدن انسان‌هایی است که نمی‌اندیشند بلکه اصطلاح درست می‌کنند. یا با یک مفهوم نزدیک به مفاهیم بالا در بیتی، به گمان کشفی تازه، عنوانی می‌سازند.

سخنران در ادامه‌ی سخنان‌اش می‌افزایند:

«او [=حسین منزوی] از اسطوره‌ها استفاده کرده اما جهان پیرامون‌اش را با عقل می‌سنجد، در حالی که نگرش و جهان‌بینی غزلسرایان دیروز، کاملاً اسطوره‌ای است [...]»

ابتدا باید دید نگاه گوینده به اسطوره چیست؟ پاسخی نمی‌بینم. اما نکته‌ی محل بحث، بخش دوم سخنان اوست. سخنران، نگرش و جهان‌بینی غزلسرایان دیروز را کاملاً اسطوره‌ای می‌پندارد. آیا منظورشان غیررئالیستی است؟ یا شاید منظورشان ذهنی subjective است تا عینی objective؟ البته در ذهن تقابلی شاعران جامعه‌گرای شعر نیمایی مثل اخوان، نگرش اسطوره‌ای وجود دارد اما غزلسرایان دیروز... خود محل بحث است.

باری منزوی شاعر ارجمندی است. امیدوارم راه شک و جست‌وجو که اولین قدم مدرنیته است، در شعر منزوی ادامه یابد و دیگران نیز بر شعرهای نیمایی و نثر قدرتمند او درنگ کنند. با چنین امید!

 

پانوشت:

1. انتشارات کتاب زمان، چاپ نخست، ۱۳۷۷

۲. عبيد زاکانی در بخش حکايات فارسی می‌گويد: سلطان محمود را در حالت گرسنگی بادنجانی بورانی پيش آوردند، خوش‌اش آمد، گفت: بادنجان طعامی است خوش. نديمی در مدح بادنجان فصلی پرداخت. چون سير شد، گفت: بادنجان سخت مضر چيزی است. نديم باز در مضرت بادنجان مبالغتی تمام کرد. سلطان گفت: ای مردک نه اين زمان مدحش می‌گفتی؟ گفت: من نديم توام نه نديم بادنجان، مرا چيزی می‌بايد گفت: که تو را خوش آيد نه بادنجان را.

۳. ديوان انوری، مجلد دوم، به اهتمام محمدتقی مدرس رضوی، چاپ چهارم: ۱۳۷۶غزل۲۲ ص۷۷۶

۴. دکتر علی تسليمی در کتاب گزاره‌هايی در ادبيات معاصر ايران می‌نويسد: «فردريش گندولف تجربه را عنصر اساسی نوع غنايی می‌داند. همين عدم تجزبه‌های شاعرانه ـ‌نه فقط عملی‌ـ موجب شده که منطق رمانتيسم ايرانی، کلاسيک باشد». ص ۲۴

۵. برای تفصيل بيش‌تر بنگريد به:

1.       سير رمانتيسم در اروپا، مسعود جعفری، انتشارات مرکز

2.       انواع ادبی، دکتر سيروس شميسا، انتشارات فردوس

3.       رمانتيسم، ليليان فورست، ترجمه‌ی مسعود جعفری، انتشارات مرکز

4.       هفتاد سال عاشقانه، محمد مختاری، انتشارات تيراژه

5.       سير غزل در شعر فارسی، دکتر سيروس شميسا، انتشارات فردوس

6.       در های و هوی باد، دکتر احمد ابومحبوب، انتشارات ثالث

6. بنگريد: سير تحول در غزل فارسی، ص ۲۰۵

7. فرهنگ علمی انتقادی فلسفه، اثر آندره لالاند، به ترجمه‌ی دکتر غلامرضا وثيق، ذيل حرف h، ص۳۲۷

8. برای تفصيل بيش‌تر بنگريد:

1.       فرهنگ علمی و انتقادی فلسفه، آندره لالاند، صص ۲۸ و ۳۲۷

2.       فلسفه برای همه از سقراط تا سارتر، ت.ز.لاوين، صص ۳۱۱ تا ۲۴۵ 

3.       فرهنگ انديشه‌ی نو، اوليور استلی برس، ص ۱۳۰، ذيل انسان‌گرایی

مهدی خطیبی یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387  نظر بدهید!

رویین تنی اسفندیار

                     

یکی از زیبا ترین بخش های شاهنامه نبرد رستم و اسفندیار است. یا بگذارید این گونه آغاز کنم که در شاهنامه گذشته از دقایق زبانی و بیانی و موسیقیایی که به تعبیر شاعر عزیز نعمت میرزازاده (م.آزرم)یک فرهنگنامه است ، بخش های وجود دارد که از لحاظ موضوعی جذاب و بکر و تازه است .

مثلا می توان در جست وجوی یک تغزل ناب به داستان بیژن ومنیژه رجوع کرد یا  در جست و جوی یک تراژدی زیبا و حزن انگیزنبرد رستم و سهراب را خواند .

اما گاه پیش می آید که شاهنامه را می خوانی ، پیش می روی و مسحور موسیقی کلمات و بیان قدرتمند می شوی چنان که درونه ی موضوع از نگاه ذهنت دور و نا پیدا می شود و اصلا در سایه قرار می گیرد . به عقیده من این فرهنگنامه را چند بار  واز چند بعد باید خواند.

همین داستان نبرد رستم و اسفندیار را بایست دست کم سه بار خواند .یک بار برای دقت در اجزای زبان از جمله واژه گزینی ،ترکیب سازی ، چیدمان واژگان در هر مصراع ،موسیقی کلمات.... یک بار برای دقت در به کار گیری شیوه های بیانی  و آخرین بار برای شکافتن درونه داستان از منظر جامعه شناسی سیاسی ایران.

 

مقاله زیر که به شکافتن درونه اثر پرداخته، نوشته دوست و استاد مهربان من دکتر احمد ابومحبوب است .دکتر ابومحبوب دبیر متون ادبی و عروض و قافیه من در دبیرستان دو شهید میدان خراسان بود .انسانی بزرگوار ، فاضل و فهیم.انسانی که شیوه نگاه کردن به شعر و اساسا متون ادبی را به من آموزش داد. او درسال1335درتهران چشم به جهان گشود. از سال1357به استخدام آموزش و پرورش در آمد وتحصیلات خود را تا اخذ مدرک دکترای زبان و ادبیات فارسی در تهران ادامه داد.این مرد بزرگوار در حال حاضر به تدریس در دانشگاه های تهران می پردازد.از کتاب های او می توان به:

                                                                                                    

دیوان رباعیات اوحدالدین کرمانی،به تصحیح و کوشش او،انتشارات سروش

کالبد شناسی نثر،ترجمه و تالیف،این کتاب ترجمه واقتباسی است از:

The anatomy of prose

 

اثر مارجری بولتن.انتشارات زیتون

 

3.ساخت زبان فارسی،انتشارات میترا

 

4. در های و هوی باد(زندگی و شعر حمید مصدق)،انتشارات ثالث

 

5. یک حبه قند فارسی،در ده دفتر،انتشارات زیتون

 

6. گهواره سبز افرا(زندگی و شعر سیمین بهبهانی)،انتشارات ثالث

 

7. کک کوهزاد(منظومه ای حماسیاز قرن پنجم)به تصحیح و کوشش او که در برگیرنده مطالبی چون:حماسه/مولف و قرن/کک/سابقه تاریخی/سبک منظومه/صور خیال/موتیف ها/فشرده ای در نقد متن و ساختارشکنی داستان.این کتاب را انتشارات نغمه زندگی چاپ کرده است.

دکتر ابومحبوب با هشیاری خاصی به بررسی درونه نبرد رستم و اسفندیار پرداخته است .اسفندیار نماینده دین و رستم نماینده مردم  بر سر دو موضوع جدال دارند :استبداد دینی و دموکراسی.اسفندیار به وسیله دین می خواهد بر مردم تسلط داشته باشد ورستم در برابر او می ایستد.این مقاله آبی است در خوابگه بسیاری از نویسندگان سایت ها ادبی و غیر ادبی که گمان می کنند با دشنام دادن به این و آن می توان او ضاع آشفته ایران را سامان داد.آنان نمی دانند که از جمله مشکلات اصلی ایران امروز همین مساله است . تنها نکته یادکردنی آن است که این مقاله برای نخستین بار است که در این تارنما منتشر می شود.با درود بسیار بر استاد ابومحبوب عزیز.

 

 

                                                                                                         مهربان بمانید

                                                                                                          مهدی خطیبی

                                                                                                         زمستان1386

 

                                                                                             

                      رويين تني اسفنديار

                                                                احمد ابومحبوب

   

 دکتر ابومحبوب و خانم مارتا سیمیچی وا شرق شناس/تورنتو

 

 

    نبرد رستم واسفنديارازمهمترين بخش هاي شاهنامه است وبه همين دليل تا حدي از ديدگاه هاي  متفاوت مورد بحث و بررسي قرارگرفته است. آنچه در اينجا قصد طرح آن رادارم ، نوعي نگرش بر بخشي از اين ماجراست كه خود در واقع تفسير و تعبيري نمادين است از آنچه درمتن حكايت آمده- هرچند به بخش هاي ديگر داستان نيزسرايت يافته: رويين تني اسفنديار.

   رويين تني در اين افسانه رمزچيست؟ وشكست آن چگونه به وسيله ي رستم ميسرشد وچرا؟ مي دانيم كه دررويارويي دونيروي متخاصم رستم واسفنديار، تيرهاي رستم بر بدن اسفنديار كارگر نمي افتد و اسفنديار با اتكا به نيروي رويين تني خود، دربرابررستم به نبرد مي ايستد و بنابراين هيچ فضيلت شخصي و شخصيتي دراين نبرد يا پيروزي ندارد؛ پس آنچه اورا بدين نبرد دلاوركرده،تنها پشتگرمي واستواري بدين نيرواست. ضعيف ترين موجودات هم با اين نيرو مي توانند برفردي چون رستم فايق آيند.

   اسفنديار دلاور است اما فضيلت اخلاقي وانساني ندارد، چنان كه وقتي دربرابررستم قرارمي گيرد همه ي جوانمردي ها وفضيلت هاو بزرگي هاي وي وتبارش را انكارمي كندوبه تمسخرمي گيرد.

   خلاصه ي ماجرا از اين قراراست كه اسفنديار به دليل دلاوري ها و استقرار آيين زرتشت ، حكومت را از پدرش گشتاسپ مطالبه مي كند و وارد تنازع قدرت مي شود؛ گشتاسپ نيز خود به دليل قدرت جويي  و پذيرش واستحكام آيين زرتشت، به بهانه هايي ازتسليم حكومت به او تن مي زند. اگرچه در پيشينه ي شاهي در شاهنامه چنين رسمي معمول نبوده كه پهلوانان درخواست و ادعاي پادشاهي كنند ؛ بلكه همواره خود را حامي وپشتيبان شاهي مي شمرده اند، حتا اگر از خاندان شاهي هم باشند؛ اسفندياراما نخستين- يا بهتر است بگويم از جهاتي دومين- پهلواني است كه  چنين مي كند  و شـاهزادگي  و پهـلواني را بـراي  خـود  بســنده نمي شمارد وخواهان بالاترين قدرت دنيايي است.پس ازچندين بار كه گشتاسپ او را به شـيوه هـايي از سر وامي كند و به بهانه هاي گوناگون به ماموريت هايي مي فرستد ، باز به پيمان خود وفا نمي كند تا سرانجام براي آخرين بار، اسفنديارانديشه ي كودتا را در ذهن خود مي پرورد:

 

               كنون چون بر آرد سپهر آفتاب                  سر شاه  بيدار گردد  ز خواب

               بگويم پدر را سخن ها كه گفت                  ندارد  ز من  راستي ها  نهفـت

               وگر هيچ تاب اندر آرد به چهر                 به يزدان  كه بر پاي دارد سپهر

               كه  بي كام او تاج  بر سر نهم                  همه  كشور  ايرانيان   را  دهم

               ترا  بانوي  شهر  ايران   كنم                  به زور و به دل جنگ شيران كنم

                                                                                       (219-218/6)

 

دراينجا مي توان پرسيد كه مگركشورازآن ايرانيان نبود!؟ شايد مصراع ‍‍»همه كشورايرانيان را دهم» به معناي فتح همه ي سرزمين ها باشد كه دراين صورت با جاه طلبي وتوسعه طلبي اسفنديارمطابقت دارد.

   به هرحال پس ازاين كه اسفندياربراي آخرين بار خواسته ي خود رابا گشتاسپ مطرح مي كند، گشتاسپ با جاماسب رايزني مي كند وپيشگويي او را مي خواهد. جاماسب مي گويد:

 

           بدو گفت جاماسب كاي شهريار                          تواين روز را خوارمايه مدار

           ورا هـوش  در زاولستان  بـود                          به  دست تهم پوردستان بود

          به جاماسب گفت آنگهي شهريار                          به من بربگردد بد روزگار؟

 

بدين ترتيب گشتاسب آگاه مي گرددكه مرگ اسفندياردرزابلستان وبه دست رستم خواهد بود؛ پس براي اين كه اسفنديار را براي هميشه از سر خود باز كند وي را براي آخرين باربه ماموريت مي فرستد؛ ماموريتي كه بازگشت ندارد. اين ماموريت عبارت است ازدستگيري رستم وزواره و فرامرز و جنگ با آنان و آوردن آنان با دست هاي بسته!!

 

            سوي سيستان رفت بايد كنون                       به كارآوري زوروبند وفسون

            برهنه  كني  تيغ و كوپال  را                          به بند آوري  رستم  زال  را

            زواره  فرامرز  را  همچنين                         نماني كه كس برنشيند به زين

                                                                                           (224/6)

 

اين ماموريت البته با جنگ و كشته شدن اسفندياربه پايان مي رسد. عوامل اين جنگ را برپايه ي داده هاي شاهنامه چنين مي توان برشمرد:

 

   1- نابودي رستم  و خواركردن خاندان زال ، كه هدف گشتاسب است ودر هر صورت ، چه  با  شكسـت اسفنديار و چه با پيروزي او، اين هدف به دست مي آيد ؛ زيرا اگر از جانب رستم مقاومت و جنگي صورت گيرد، عملا به يك جنگ تمام عيار داخلي و عليه مقدسات كشوري وديني تعبير خواهد شد! دسيسه ي بسيار كثيف وناجوانمردانه اي است!

             

           چوآنجا رسي دست رستم ببند                            بيارش به بازو فكنده كمند

            زواره  فرامرز و دستان سام                            نبايد كه سازند پيش تو دام

            پياده   دوانش   بدين   بارگاه                            بياور كشان  تا  ببيند  سپاه

           از آن پس نپيچد سرازما كسي                            اگركام  اگرگنج  يابد بسی

                                                                                          (226/6)

 

   2- قدرت طلبي و فزون خواهي كه هم از جانب گشتاسپ  بود و هم ازجانب پسرش اسفنديار؛چنان كه از ابيات پيشين بر مي آيد ، طلب تاج و تخت ، نمادي از قدرت طلبي و سلطه جويي است. گشتاسپ نيز بيشتر نگران قدرت خودش است:

           از آن پس نپيچد سر از ما كسي                          اگر كام اگر گنج  يابد  بسي

و هنگامي كه عزم مي كند اسفنديار را به سيستان بفرستد، با وجودي  كه از مرگ اسفنديار آگاهي مي يابد، بازهم مي پرسد:

           به جاماسب گفت آنگهي شهريار                       به من بر بگردد بد روزگار؟

           كه  گر من سر تاج  شاهنشهي                         سپارم  بدو تاج و تخت مهي

            نبيند  بر و  بوم   زاولستان ؟                        نداند كس او را به كاولستان؟

مادراسفنديار نيز وقتي كه اسفنديار با او درباره ي گرفتن تاج وتخت مشورت مي كند، مي گويد:

 

          بدو گفت : كاي  رنج بـرده  پسر                 ز گـيتي  چه  جـويد  دل  تاجـور

          مگرگنج و فرمان و راي و سپاه                  تو داري برين بر فزوني  مخواه

          يكي  تاج   دارد   پـدر   بر  پسر                 تو داري دگر لشكر و بـوم  و بـر

          چواوبگذرد تاج وتختش تو راست              بزرگي وشاهي وبخشش تو راست

                                                                                             ( 218/6)

 

اما اسفنديارهمه ي قدرت رابا هم مي خواهد.اوخواهان انحصاروتمركزقدرت درخوداست.

   درواقع دراين داستان، يكي ازشيوه هاي ديكتاتوري مطرح مي شود كه همانا قرباني كردن هرچيزو كس حتي نزديك ترين افراد وبرداشتن آنان از سر راه است؛ آن هم به ترتيبي كه بتوان گناه را به گردن ديگران يا مخالفان انداخت وآنان را نيز ازسر راه برداشت.

 

   3- گسترش قدرت ديني و قدرت سياسي . گشتاسپ مي خواهـد  آيين زرتشت را گسترش دهد و اسفـنديار نيز همين هدف را  دارد ؛ هر چند گشتاسپ  هر دو را براي تحكيم قدرت خود مي خواهد. سيستان قلمروي است كه درواقع اين دو نيروي مركزي در آنجا استقرار و ريشه نيافته است. اين امر به طور نمادين بر اين مساله دلالت دارد كه هنوز آزادگي برآن دو نيروي برتري جوي سرفرود نياورده است؛ بـدين دليل سيستان وخاندان زال  مورد قهر و غضب  گشتاسپ هستند . گشتاسپ ، هنگامي  كـه  اسفنـديـار فضـايـل رسـتم  را  برمي شمارد، مي گويد:

               

                   هرآن كس كه از راه يزدان بگشت         همان عهد او گشت چون باد دشت

                   همانا   شنيدي  كه   كاووس   شاه         به  فرمان  ابليس  گم  كرد  راه

                   ......

                   كسي  كاو ز عهد  جهاندار  گشت          بـه  گـرد  در او  نشـايد  گذ شـت

                   اگر  تخت  خواهي ز من  با  كلاه          ره  سيستان  گـير و بركش  سپاه

                                                                                             ( 225/6)

ودر دنباله ي همين مطلب، تمايل به گسترش قدرت سياسي وسلطنتي خود را روشن مي كند:

 

                 از آن پس نپيچد سر از ما كسي              اگر كام  اگر گنج  يابد  بسي

 

پس درواقع آنچه بر اين جريانات واين نبرد بدون پيروز،پرتو مي افكند،كاروري واتحاد دين وسياست است

كه شيوه ي گشتاسپ است ، واسفنديار نيز- كه از خرد بهره نمي گيرد و بازي مي خورد - كارگزاراوست؛ جوان، پرشور، صادق، دلير، اما بي خرد ومتعصب. اين  نظريه ي سياسي، از گشتاسپ به بعد  گويي  پايه مي گيرد ونتايج شومي به بار مي آورد. ابياتي درباره ي اين تغيير جريان سياسي در شاهنامه وجود دارد ، مانند:

           چو دين را  بود  پادشا  پاسبان         تو اين هر دو را جز برادر مخوان

                                                                                                                                                                                                  (187/7)

   اين در واقع يك چرخش سياسي مهم درتاريخ واسطوره هاي ايراني است كه به ظاهر پس ازكيخسرو آغاز مي شود و رشد مي كند و در زمان گشتاسپ ثمره ي خود را نشان مي دهد ؛ تا جايي كه فرمان شاه ، همان فرمان يزدان شمرده مي شود وسرپيچي از آن ، سرپيچي ازخداوند؛ گويي پادشاه ولايت مطلقه دارد ؛ چنان كه اسفنديار درپاسخ نصيحت هاي پشوتن :

 

              چنين   داد   پاسخ   ورا   نامـدار            كـه   گر  من  بپيچم  سر از شهريار

              بديـن  گيتي  اندر  نكـوهش   بود           همان  پيش   يزدان   پژوهش   بود

             دو گيتي به رستم نخواهم فروخت           كسي چشم دين را به سوزن ندوخت

                                                                                                   251/6)

اسفندياردر جاي ديگراين دوجنبه گي سياسي وروش خود را آشكارا بيان مي كند:

 

             نخستين كمربستم از بهر دين                   تهي كردم  از بت پرستان زمين

             كس ازجنگجويان گيتي  نديد                    كه  از كشتگان  خاك  شد  ناپديد

             نژاد من ازتخم گشتاسپ است                   كه گشتاسپ ازتخم لهراسپ است

             كه لهراسپ بد پور اورند شاه                   كه او را بدي از مهان  تاج و گاه

                                                                                                                            (259/6)

وي نخست وجهه ي  ديني خود را بيان مي كند و سپس  وجهه ي  حكومتي  خود  را . باز د ر جايي  ديگر، اسفنديار اين وجهه ي گشتاسپي را به رستم ياد آورمي شود:

 

             كنون مايه دار توگشتاسپ است                  به پيش وي اندرچو جاماسپ است

             نشسته به يك دست اوزردهشت                 كه با زند واست آمده ست ازبهشت

                                                                                                                                                                                   (271/6)

وبارديگر اسفندياردربرابر نصيحت هاي پشوتن كه اورا ازنبرد باز مي دارد:

 

               چنين  گفت كز مردم  پاك دين                   همانا  نزيبد  كه   گويد   چنين

               گرايدون كه دستورايران تويي                  دل وگوش وچشم دليران تويي

               همي خوارداري چنين راه را                     خرد   را  و آزردن   شاه   را

               همه رنج وتيمار ما باد گشت                     همان دين  زردشت  بيداد گشت

              كه گويد كه هركاو زفرمان شاه                   بپيچد  به  دوزخ  بود   جايگاه

              مرا  چند  گويي  گنه كار  شو                     ز  گفتار  گشتاسپ   بيزار  شو

              توگويي و من خودچنين كي كنم                    كه از راي و فرمان او پي كنم

                                                                                    272/6                  

اسفنديارهمين توجيه را چندين بار تكرار مي كند تا وجدان خود را آسوده سازد و ارزش هاي انساني و ملي رستم را ناديده انگارد و بدين ترتيب با خويشتن خويش بيگانه مي شود:

              به رستم  چنين  گفت  اسفنديار                كه  تا  چند  گويي  سخن  نابكار

              مرا گويي از راه يزدان بگرد                    ز فرمان  شاه  جهانبان   بگرد

              كه هر كاو ز فرمان شاه جهان                  بگردد  سرآيد  بدو  بر  زمان

              جز ازبندگي كوشش و كارزار                   به  پيشم  دگرگونه  پاسخ  ميار

                                                                                             (303/6)

حال آن كه رستم فقط به او گفته بود كه هرگونه بخواهي با تو مي آيم اما از بند نهادن بردست و پاي  سخن مگو. همه ي تلاش رستم، توصيه ي اسفنديار به خردورزي بود:

              زدل دور كن شهريارا تو كين               مكن  ديو را  با خرد  همنشين

                                                                                       (303/6)

اما اسفنديار به راه  خرد (= خرد انساني رستم وار) باز نمي گردد و بر خرد ديني پاي مي فشارد  و همان نظريه ي سياسي راهمواره مطرح مي سازد وبراي خودفريبي ورهايي ازعذاب وجدان،چاره اي مي انديشد وترفندي پيش مي گيرد:

 

                 به ايوان رستم مرا كار نيست                  ورا نزد من نيز ديدار نيست

                 همان گر نيايد  نخوانمش  نيز                  گر از ما يكي را بر آيد  قفيز

                 دل زنده از كشته بريان  شود                 سراز آشناييش  گريان  شود

                                                                                         (250/6)

وتلاش مي كند به هيچ وجه با رستم همنشين ومعاشر نگردد وبه ديدار هم نرسند؛چراكه اين ديدارها  ممكن است موجب بيداري اسفنديار گردد و وجدان انساني اش برتعهد سياسي وديني اش چيره گردد.كسي كه خود نمي خواهد از خواب بيدار شود به هيچ ترفندي نمي توان بيدارش كرد. اسفديارنمي تواند شرافت و وجدان انساني رابرترازتعهد سياسي وديني بنشاند وبشناسد؛ او يك جوان كاملا متعهد است وهيچ چيز را برتراز تعهد خود نمي داند. به راستي آيا كداميك برتراست!؟

   پشوتن پس از تير خوردن اسفنديار، همان دو جنبه ي او را مورد نظرقرار مي دهد و گوشزد مي كند كه هيچ كدام ازدوجنبه ي اسفنديارنتوانست نجاتش دهد:

 

              پشوتن  همي گفت  راز  جهان                    كه  داند ز دين آوران  و مهان

              چو اسفندياري  كه از بهر دين                    به مردي برآهيخت شمشيركين

              جهان كرد پاك ازبد بت پرست                      به  بد  كار هرگز نيازيد  دست

              به  روز جواني  هلاك  آمدش                      سر تاجور  سوي  خاك  آمدش

                                                                                            (306/6)

   آنچه ازاين همه تاكيد هاي اسفندياربه چشم مي آيد، تكيه بردو جنبه ي سياست گشتاسپي است كه عبارتند از:

1-    حكومت  2- دين.

   به عبارت ديگر سياست وي برپايه ي نظريه ي التقاط وآميزش دين وحكومت نهاده شده است(دين آوران ومهان). شواهد متعددي اين دو وجهه را نشان مي دهند؛ ازجمله آنجا كه اسفنديار مي گويد:

 

             نخستين كمربستم ازبهر دين                       تهي كردم  از بت پرستان زمين

             كس ازجنگجويان گيتي نديد                        كه  از كشتگان  خاك  شد  ناپديد

            نژاد من ازتخم گشتاسپي ست                       كه گشتاسپ ازتخم لهراسپي ست

                                                                                          (259/6)

تخم گشتاسپي، همان سلاله ي حكومتي وسلطنتي است. باز اسفنديار در جاي ديگرادعاي جهاد ديني خود را چنين مطرح مي كند:  

 

            يكي تيره دژ بر سر كوه  بود                          كه ازبرتري دورازانبوه بود

            چو رفتم همه بت پرستان بدند                         سرآسيمه  برسان مستان بدند

            برافروختم   آتش   زردهشت                         كه بامجمرآورده بودازبهشت

            به  پيروزي  دادگر يك خداي                         به ايران چنان آمدم  باز جاي

           كه مارابه هرجاي دشمن نماند                         به بتخانه ها در برهمن  نماند

                                                                                          (261/6)

ونيز زماني كه درمقابل رستم قرار مي گيرد ادعاي خود را چنين تكرار مي كند:

 

                كنون مايه دار تو گشتاسپ است            به پيش وي اندر چو جاماسپ است

                نشسته به يك دست او زردهشت             كه با زند واست آمده ست ازبهشت

                                                                                         (271/6)

درنتيجه، اسفنديارخود را مايه دار از دو كس مي شناساند: 1- گشتاسپ   2- زردشت. همان گونه كه شاهنامه نشان مي دهد،هنگامي كه اين دو درهم آميختند،چهارچوب ارزش ها ديگرگون مي شود ودراين دگرگوني، همه ي ارزش ها ي شخصي وانساني و يا ملي افراد (حتا اگررستم باشد)  چنانچه  بر معيارهاي  ديگري استوارباشد، ناديده انگاشته وهيچ شمرده مي شود؛ حتا اگرپيشتر همه به آن ارزش ها معترف بوده باشند؛ چنان كه وقتي اسفنديار فضايل رستم را به ياد گشتاسپ مي آورد، گشتاسپ مي گويد:

 

                 هر آن كس كه ازراه يزدان بگشت         همان عهد اوگشت چون باد دشت

                                                                                             (225/6)

پيداست كه به خاطر دين، تمام ارزش هاي رستم انكار مي شود. اسفنديارنيزدردرون خود ارزش هاي رستم راباوردارد اما ارزش ها ومعيارهاي نوين والتقاطي، چشم هاي اورا بسته اند واو همچون پيروان متعصب وكور يك ايديولوژي، نمي تواند آنچه را دردل معترف است، درعمل پيروي كند؛ بنابراين خود را مي فريبد وبا اراده ي خود مي خواهد چشم هايش را بر حقيقت ببندد تا وجدان انساني اش به خواب رود. ببينيد چگونه اسفدياربه ارزش هاي رستم اعتراف مي كند؛ اما خودرا نيز در مقابل، مي فريبد:

 

                 همان است رستم كه داني همي           هنرهاش چون زند خواني همي

                 نكوكارتر زو  به  ايران  كسي             نيابي   وگر چند    پويي   بسي

                 چو او را  به بستن  نباشد  روا            چنين بد  نه خوب آيد  از پادشا

                                                                                         (228/6)

و نيزپس ازنخستين نبرد خود با رستم، هنگامي كه از پيكارگاه به درگاه بازگشت، با پشوتن مي گويد:

 

                 به رستم نگه كردم امروزمن                       برآن برز و بالاي  آن   پيلتن

                 ستايش گرفتم  به  يزدان پاك                       كزويست اميد وازو بيم و باك

                كه  پروردگار  آن چنان  آفريد                      برآن آفرين  كاو جهان  آفريد

                چنين كارها رفت  بر دست  او                     كه درياي چين بود تا شست او

                همي بركشيدي  ز دريا  نهنگ                      به دم دركشيدي زهامون پلنگ

                                                                                           (291/6)

هرچند مي توان گـفت  كـه  وي قـدرت وعظمت وشكـوه رسـتم را براي بزرگ جلوه دادن خودش از روي غرور وتكبرمطرح مي كند؛ زيرا دردنبال همين بيت ها مي گويد:

                برآن سان بخستم تنش را به تير                  كه از خون او خاك شد آبگير

 

   به هرحال اسفنديارمي داند اين كاردرست نيست وبستن كسي چون رستم سزاوار نيست اما از طرفي اين كاررا به شاه نسبت مي دهد؛ چنانكه به مادرش گفته بود:

                 وليكن   نبايد   شكستن   دلم                 كه چون بشكني دل زجان بگسلم

                 چگونه كشم سرزفرمان شاه                 چگونه   گذارم   چنين    دستگاه

                                                                                           (228/6)

ودرخود اراده واجازه ي سرپيچي ازفرمان شاه را به دستور زردشت نمي بيند! اما اين همان كسي است كه قبلا اراده كرده بود كه بدون خواست شاه، تاج وتخت را ازاو بگيرد!!

   اين دوگانگي درشخصيت اسفنديار، نوعي دورويي ورياكاري را آشكار مي كند.شخصيت اوازديد رواني

دوپاره شده است. از طرف ديگر، به نظر او گشتاسپ حقيقتا نمودارولايت مطلقه ي دنيايي و ديني است و بنا براين، اسفنديار، حامي و پشتيبان بي چون و چراي اين حكومت مطلقه است و با ضعف هاي شخصيتي كه دارد نمي تواند خودرا ازچنبره ي اين دور برهاند وهمچون رستم آزاده باشد؛ به همين دليل مطلقا ازشاه فرمان مي برد وسرازخواست او به هيچ وجه نمي پيچد؛ حتا اگرموافق نباشد:

             

                   پدرشهريار است ومن كهترم                       زفرمان اويك زمان نگذرم

                                                                                                 (234/6)

وبه دليل اتحاد و التقاط دين و حكومت، توجيه ديني نيزبرايش مي آورد:

            

                    وگرسر بپيچم  ز فرمان  شاه                       بدان گيتي آتش بود جايگاه

                                                                                                   (249/6)

حتا وقتي درحال مرگ است، براي توجيه بي خردي خود كه باعث بدنامي رستم نيز خواهد شد ، سخن از تقديرپيش مي كشد- چيزي كه درآيين زرتشتي نقشي ندارد- و اين ماجرا را به مشيت و خواست خدا نسبت مي دهد تا خود را بي گناه بشناساند ومامورمعذور!! مثل همه ي مامورهاي معذور!!

             

                كنون نيك نامت به بد بازگشت                     زمن روي گيتي پرآواز گشت

               غم آمد روان تو را بهره زين                       چنين  بود  راي  جهان آفرين

                                                                                         (310/6)

واين شيوه ي توجيه گري خطاكاران مستبد  و غيرواقع بين است كه در هنگام  شكست ، گناه را به  گردن چيزي وراي خود وعملكرد خود مي اندازند. اين ضعف چندبار دراسفنديارآشكار مي شود:  يكي  آنجا  كه  مي خواهد فرستاده اي را نزد رستم گسيل دارد، مي گويد:

               

                فرستاده  بايد   يكي   تيز  وير                  سخن گوي وداننده ويادگير

                سواري كه باشد ورا فر و زيب                 نگيرد ورا رستم اندرفريب

                                                                                            (231/6)

زيرا احتمال مي دهد بي گناهي وسخنان وشكوه رستم درفرستاده اش تاثير بگذارد. بدين ترتيب فردي را مي خواهد كه مطلقا پيرواسفنديارباشد نه حقيقت.

   ديگر آن كه نه بر خوان رستم حاضر مي شود ونه رستم را به هنگام خوان خود فرا مي خواند؛هرچند كه خودش وعده ي دعوت داده است:

             

                سپهبد زخواليگران  خواست  خوان         كسي را  نفرمود  كاو را  بخوان

               چو نان خورده شد جام مي برگرفت          ز رويين دژ آنگه سخن درگرفت

               از  آن  مردي  خود  همي   ياد كرد           به  ياد  شهنشاه   جامي   بخورد

               همي  بود  رستم  به   ايوان  خويش         زخوردن نگه داشت پيمان خويش

                                                                                            (251/6)

ونيزبارديگردر مواردي كه در برابر رستم قرارمي گيرد وزبان به تحقيروتوهين زال وخاندان اومي گشايد وآنان را بندگان پدران خويش مي خواند.چنين برخورد هايي نشانه هاي ضعف رواني وشخصيتي اوهستند:

                   چنين  گفت  با  رستم  اسفنديار                   كه  اي  نيك دل  مهتر نامدار

                   من ايدون شنيدستم  از بخردان                   بزرگان  و بيدار دل  موبدان

                   از آن   برگذ شته   نياكان   تو                   سرافراز و ديندار و پاكان تو

                   كه   دستان   بد گوهر  ديوزاد                   به  گيتي  فزوني  ندارد  نژاد

                   فراوان ز سامش  نهان  داشتند                 همي  رستخيز  جهان   داشتند

                  تنش تيره بد،موي ورويش سپيد                چو ديدش دل سام  شد  نا اميد

                  بفرمود   تا   پيش   دريا   برند                   مگرمرغ و ماهي ورا بشكرند

                  بيامد   بگسترد    سيمرغ    پر                   نديد   اندرو   هيچ   آيين   فر

                  ببردش به جايي كه بودش كنام                   زدستان مراورا خورش بودكام

                  اگرچند   سيمرغ   ناهار   بود                   تن زال  پيش اندرش  خوار بود

                  بينداختش  پس   به  پيش   كنام                به  ديدار او  كس  نبد  شاد كام

                  همي خورد  افكنده مردار اوي                   ز جامه  برهنه  تن  خوار اوي

                  چو افكند سيمرغ بر زال  مهر                 براوگشت زين گونه چندي سپهر

                  از آن پس كه مردارچندي چشيد                 برهنه  سوي  سيستانش  كشيد

                  پذيرفت  سامش  ز بي بچگي                     ز ناداني   و ديوي  و غرچگي

                  خجسته بزرگان  و شاهان من                     نياي  من  و  نيكخواهان  من

                  ورا  بركشيدند  و  دادند   چيز                   فراوان بر اين سال بگذشت نيز

                  يكي  سرو بد  نابسوده  سرش                 چو با شاخ  شد  رستم آمد برش

                  زمردي  و بالا  و  ديدار اوي                    به گردون برآمد چنين كار اوي

                  براين گونه  ناپارسايي  گرفت                    ببا ليد  و  پس  پادشايي  گرفت

                                                                                        (256-255/6)

 

   چنين توهين هايي كه بي عدالتي وبي انصافي و انكار واقعيت در آن آشكارا به چشم مي خورد، ازجانب اسفنديارنسبت به رستم وهمه  خاندان زال،چندين بارتكرارمي گردد واين درحقيقت نفي همه ي ارزش هاي

انساني وملي آنان است. اين تنها يك دليل مي تواند داشته باشد كه عبارت است از ورود ارزش هاي تازه در عرصه ي سياست؛ امري كه برخي منتقدان بدان توجه كرده اند. به همين دليل است كه اسفنديارمي گويد

او ‍»ناپارسايي گرفت». نفي ارزش هاي انسان، خواه ناخواه درسياست به سوي استبداد و ديكتاتوري مطلق كشيده خواهد شد و البته زيان آن به هر دو سوي معركه خواهد رسيد ؛ نه اسفنديار مي رهد و نه رستم ؛ نه خاندان گشتاسپ ونه خاندان زال؛ وبدين ترتيب مقدمات فروپاشي واضمحلال جامعه ونيز نظام گشتاسپي به وسيله ي خودش پديد مي آيد. آغازضعف ايران ازهمين جاست.شگفتا كه پايان دوران پهلواني وحماسي شاهنامه از همين جاست ونيزانحطاط ايران. پس ازاسفنديار، كشته شدن رستم، تاراج سيستان وخاندان زال،حكومت بهمن وسقوط دارا با حمله ي اسكندر، يعني فروپاشي كامل ايران. كاش مستبدان درايران عبرت مي گرفتند!

   به هرصورت، رستم نيز ازديگرسو هرچه دربيداري اسفنديارمي كوشد،كارگرنمي افتد.هرقدرمي خواهد دسيسه ي گشتاسپ را به وي بشناساند،سخنانش تاثير ندارد. هرانتقادي كه به ديكتاتوري گشتاسپ وكوردلي اسفنديار مي كند، چشم اسفنديار باز نمي شود. جالب توجه است كه فردوسي چندين باربه بسته بودن چشم اسفنديار اشاره مي كند؛ چنان كه رستم

                

                  چنين گفت باشاهزاده به خشم                 كه آيين من بين وبگشاي چشم

                                                                                            (254/6)

پس هيچ انتقاد و سخني بر اسفنديار كارگر نيست ؛  توگويي تيرهاي رستم ، همان انتقادهاي اوست از نظام گشتاسپي كه به هيچ وجه برتن اسفنديار نمي نشيند ورويين تني او، همان پشتوانه ي تعصب كوركورانه ي اوست. گويي اسفندياردرچشمه ي تعصب، خودرا شسته است. درنتيجه، اسفنديارازدوجنبه رويين تن است؛ ازدوجنبه حمايت مي شود؛ وازدوجنبه چشم هاي دلش بسته شده است. آگاهي وي خنثي شده وخودش الينه گشته است.

 پس، ازطرفي او شاهزاده واز خاندان حكومتي است ونيروهاي حكومتي پشتيبان اويند؛ بنابراين نمي توان عليه اوسخني گفت كه كارگرشود،زيرا نيروهاي نظامي وحكومتي همواره آماده ي سركوب هستند.ازطرف ديگررزمنده ي دين زرتشت است؛ پس پشتيبان ديني نيزدارد و باز هم نمي توان عليه او حتا انتقادي كرد، زيرا نيروي دين به حمايت او برمي خيزد و آن سخن و سخنگو را سركوب مي كند. اسفنديار نماينده ي اين دو نيرو است؛ازدوجانب تقدس ومصونيت يافته و به همین دليل رويين تن است. اصولا تقدس، هر چيزي را ازانتقاد دور ومصون مي دارد؛يعني تيغ ديكتاتوري دولبه اي است كه هيچ شيوه وراهي براي انتقاداز آن و اصلاح  آن  وجود ندارد زيرا به هيچ  ترتيبي  واقعيات را نمي پذيرد، چراكه  تنها خود را واقعيت مي بيند. وقتي نظام گشتاسپي، خودرا تنها حقيقت و واقعيت ديد، هر ارزش وحقيقت وواقعيت ديگري را نفي مي كند وهمه ي خدمت هاي ديگران، هرقدرهم بزرگ باشد، همچون باد در دشت است و ناديده انگاشته  مي شود. اين خصلت چنان نظامي است. بدين ترتيب مقابله ي رستم واسفنديار را مي توان در نمودارزيرنشان داد:

 

 

                1- حكومت  }                                                          { 1- عدالت

                                }---------- اسفنديار        رستم   -----------{

                 2- دين      }                                                          { 2- آزادگي

 

 

   درباره ي دو جنبه ي اسفنديار سخن گفتيم و در اين جا بهتر است درباره ي دو جنبه ي رستم نيز سخني بگوييم:

 

 

    عدالت

 

  رستم درباره ي عدالت به اسفنديار مي گويد:

 

                همان  عهد  كيخسرو  دادگر                كه چون او نبست ازكيان كس كمر

                زمين راسراسرهمه گشته ام                 بسي    شاه    بيدادگر    كشته ام

                                                                                             (258/6)

 

ونيزدرجايي ديگر چنين مي گويد:

 

               چنين گفت رستم به اسفنديار                      كه كردارماند زما يادگار

              كنون داد ده باش وبشنو سخن                      ازاين نامبردارمرد كهن

                                                                                          (361/6)

آشكار است كه اسفنديار ادعاي كشتن بت پرستان  را  دارد  و رستم ادعاي كشتن بيدادگران را. چه تقـابـل زيبايي است!

 

                                رستم                  شاهان بيدادگر

                               

                               اسفنديار                بت پرستان   

 

 

  آزاد گي          

 

   سرانجام رستم پس از شنيدن توهين هاي اسفنديار، به پرخاش مي آيد ومي گويد:

 

               چه    نازي   بدين   تاج   گشتاسپي            بدين     تازه    آيين   لهراسپي

               كه  گويد    برو  دست  رستم   ببند            نبندد   مرا   دست  چرخ    بلند

               كه  گرچرخ گويد  مرا  كاين  بنوش            به  گرز گرانش  بمالم  دو گوش

               من  از  كودكي  تا   شده ستم   كهن           بدين  گونه  از كس  نبردم  سخن

               مراخواري ازپوزش وخواهش است           وزاين نرم گفتن مرا كاهش است

                                                                                   (263-262/6)

 وباز در جاي ديگر مي گويد:

 

                 بياساي  چندي  و با  بد  مكوش            سوي مردمي ياز و باز آر هوش

                                                                                            (266/6)

وباز در دنباله:

 

                كه گر من  دهم  دست  بند  ورا                   وگر سر فرازم  گزند  ورا

                دو كاراست هر دو بنفرين  و بد                 گزاينده رسمي نوآيين و بد

                                                                                       (267/6)

و باز درپي آن:

               

               كه شايد كه  بر تاج  نفرين كنيم                 وز اين داستان خاك بالين كنيم

                                                                                                                 (268/6)

بنابراين همه ي رزم رستم  به خاطر عدالت و آزادگي بوده است و به هيچ قيمتي حاضر نيست  اين  دو  را زير پا نهد. نفرين رستم برتاج!(نماد قدرت وحكومت) بسيارتازه وشگفت است اما غيرمنتظره نيست. رستم در برابر يك  دوراهي سخت قرار گرفته است ؛ تسليم و بندگي/ آزادي و داد. تسليم و بندگي  وي  به معناي پذيرش بيدادگري گشتاسپي است اما نتيجه ي آن نيك بختي دراين جهان وآن جهان. شگفتا از اين نيك بختي:

 

 

                  دو دستت ببندم برم نزد شاه                    بگويم  كه من زاو نديدم  گناه

                  بباشيم پيشش به خواهشگري                  بسازيم  هر گونه اي   داوري

                 رهانم تورا ازغم ودرد ورنج                     بيابي پس ازرنج،خوبي وگنج

                                                                                             (264/6)

 آزادگي وسرافرازي وي به معناي پافشاري بر مردمي وانسانيت است، اما نتيجه ي آن ، تيره روزي درهردو جهان! شگفتا!. اين چيزي است كه سيمرغ بدو مي گويد:

 

                 چنين گفت سيمرغ كز راه  مهر                    بگويم كنون با تو راز سپهر

                 كه هركس كه اوخون  اسفنديار                    بريزد  ورا بشكرد  روزگار

                 همان نيز تا زنده  باشد  ز رنج                     رهايي  نيابد   نماندش  گنج

                 بدين  گيتي اش  شوربختي  بود                    و گربگذرد رنج وسختي بود

                                                                                        (298-297/6)

                                                                              ونيز ن . ك : (309/6)

   اما آنچه رستم برمي گزيند، آزادگي ومردمي است؛ حتا به قيمت تباهي هردو جهانش؛ واين دلي وشجاعتي و والايشي وپالايشي مي خواهد كه تنها رستم دارد!

 

                 به سيمرغ گفت اي گزين جهان                چه خواهد برين مرگ ما ناگهان

                جهان  يادگار است  و ما  رفتني              به  گيتي   نماند   به جز  مردمي!

                به  نام  نكو  گر  بميرم  رواست               مرا نام بايد كه  تن مرگ  راست

                                                                                               (298/6)

 

واسفنديار را ازاين آزادگي خبري نيست زيرا اوبه استبداد سياسي واستبداد فكري وديني خو كرده است وبارها نيز اقرار داشته كه نمي تواند از فرمان شاه و دين سرپيچي كند؛ او سعادت هردو دنيا را مي خواهد. اما  رستم چنين نيست و حتا دست به بند آسمان! نمي دهد. چنين شجاعتي، برخي دلاور عارفان بزرگ ايراني را  به ذهن ها مي آورد كه به هردو جهان پشت كرده اند.

   درحكومت گشتاسپي، كه اسفنديارنماينده ي ايديولوژيك وحامي آن است ، همه ي ويژگي هاي يك استبداد و ديكتاتوري مطلقه را مي بينيم كه مخالفان خود را به انواع تهمت ها معرفي و سركوب مي كند. گناه رستم اما چه بود؟. هنگامي  كه اسفنديار، بهمن را به عنوان پيك خـود نزد رستم مي فرستد، پس از موعـظه ها و اندرزهاي ديني، پيام مي دهد كه:

                چو اوشهر ايران به گشتاسپ داد                 نيامد تو را هيچ زان  تخت ياد

               سـوي  او  يـكي  نامه  ننوشته اي                از آرايـش  بنـــدگي  گشـته اي

               نـرفـتي  به   درگـاه  او   بـنده وار               نخواهي به گيتي كسي  شهريار

              چو گشتاسپ  شه  نيست  يك نامدار             به رزم وبه بزم وبه راي وشكار

              پـذيـرفـت   پـاكـيزه   ديـن   بهــي                 نهان گشت گمراهي  و بي رهي

              چو خورشيد شد راه  گـيهان خديـو              نهان  شد  بدآموزي  و راه  ديـو

                                                                                              (232/6)

ونيز دوباره آمده است:

               نـرفـتي  بـدان  نامـور  بـارگـاه                    نكـردي  بـدان  نامداران  نگـاه

              گراني  گرفـتسـتي  انـدر  جهـان                 كه داري همي خويشتن را نهان

                                                                                             (233/6)

بهانه ها كاملا هويداست. رستم تن به اين نداده كه دربارگاه شاه بنده وار وارد شود.ازسياق كلام پيداست كه رستم ازشيوه ي حكومت گشتاسپ رضايت نداشته است.درآغاز پيام اسفنديار نيز سخن از اندرزهاي ديني است و زمينه‌ ي تمام كلام وهدف پنهاني‌ تر را آشكار مي كند. همين ها براي بهانه جويي ها كافي است.يك شاه ودستگاه مستبد به راحتي مي تواند از هركار وامري ، بهانه اي براي حمله به آزادگان به دست  آورد.

براي برگرداندن نظر اسفنديار ها هم هيچگونه تمهيد يا تنبيه يا تمجيدي تاثير ندارد ؛ چنان كه رستم  بارها اسفنديار را بزرگ مي دارد ونرمش مي كند وبه او مي گويد:

 

                  نمانـي همي  جـز سياوخش  را                مر آن تاج دارجهان بخش را

                  خنك شاه كاو چون تو دارد پسر                به بالا  و  فـرت  بـنازد   پـدر

                  دژم گردد آن كس كه با تو نبرد               بجويد سرش اندر آيد  به  گرد

                 همـه دشمنان از تـو پـر بـيم  بـاد              دل  بد سگالان  به  دو نيم  باد

                                                                                            (246/6)

اما هيچ كارگر نمي افتد.حتا رستم با اخلاق جوانمردانه به بهانه هاي گوناگون ونرمش بسيار مي كوشد از اين نبرد پيشگيري كند:

 

                چـنين گـفت رسـتم به آواز ســخت          كــه اي شـاه شـادان دل و نيكـبخت

                از اين گونه مستيز و بد را مكوش          سـوي مـردمي يـاز و  بازآر هوش

                                                                                         (280-279/6)

اما چنان كه گفته شد، هيچ نرمش و جوانمردي جلودار تصميم اسفنديار و گشتاسب نخواهد شد؛ زيرا حكم ها از قبل صادر شده و تصميم ها گرفته شده است. اما رستم نيز سر فرود نمي‌آورد و آزادي اهدايي شاهانه را كه نتيجه ي خواري و خفت و تسليم پذيري اوست،وسعادت هردوجهان رابرايش به ارمغان مي آورد، نمي‌خواهد و رد مي‌كند. اسفنديار مي‌گويد:

 

     دو دسـتــت ببندم بـرم نـزد شـاه                  بگويـم كـه مــن زو نـديـدم گـناه

     ببـاشيم پـيشش بـه خواهشــگري                بســازيم هــر گـونـه ‌اي  داوري

     رهـانـم تـرا از غم  و درد ورنج                   بيابي پس از رنج، خوبي و گنج

      بـخنديد  رســــتم  ز اســفنديـــار                 بــدو گـفت سـير آيـي از كارزار

      كـجا  ديـده‌اي  رزم جنـگـاوران                    كـجا  يـافـتي  بـار  گـرز  گـران

                                                                              (264/6)

اگر رستم مي‌پذيرفت، گنج و دنيا و بهشت را مي‌يافت؛ اما ميان آزادگي و استبداد هيچگونه آشتي و سازش امكان ندارد؛ پس گزيري و گريزي از رويارويي و نبرد نيست، زيرا بيدادگري دو چشم خرد را مي‌بندد و نه از روزگار و تاريخ پند مي‌گيرد و نه سود و زيان خويش را مي‌تواند در سير ماجراها  درك كند. رستم نيز همين را مي‌گويد:

 

     بترس از جهاندار يزدان  پاك                         خرد را مكن با دل اندر مغاك

     من امروز نز بهر جنگ آمدم                          پي پوزش و نام و ننگ  آمدم

     تو با من به بيداد كوشي همي                        دو چشم خرد را بپوشي همي

                                                                             (301/6)

به ناچار نبرد در مي‌گيرد، اما همانگونه كه گفته شد، تيرهاي رستم نيز همچون نصيحت ها و اندرزهايش بر تن اسفنديار كارگر نمي افتد:

 

     همه تاخت بر گردش اسفنديار                  نيـامد  بر او تير رستم  به كار

                                                                            (287/6)

و پس از گريز از ميدان به زال مي گويد :

 

   خــدنـگم   ز سـندان   گــذر  يـافتي             زبـون  داشـتـي  گـر  سـپـر  يـافتي

   زدم  چـنــد  بـر  گـبـر  اسـفـنـديــار            گـــراينده  دست  مرا  داشت  خـوار

   همـان  تـيـغ  مـن  گر بديدي   پلنگ          نـهـان  داشتي  خويشتن  زير  سنگ

   نـبـرّد  همـي   جـوشـن  انـدر  بـرش          نـه  آن  پـاره ي  پـرنـيان  بر سرش

   سپـاسم  ز يـزدان  كه  شب تيره شد          در آن  تيـرگـي  چشــم  او خيره شد

   برَسـتَم  مـن  از چـنـگ  آن  اژدهـا             نـدانم   كــزيـن  خســته آيــم  رهـــا

   چه انديشم اكنون جزاين نيست راي             كــه  فـردا  بـگردانم  از رخش پاي

   بـه  جـايي  شـوم  كـو  نـيابد  نـشان            بـه  زابـلـستان  گـر كـند سـر فـشان

   سرانـجام  از آن كـار  سـيـر آيد  او             اگـــر  چه  ز بـد  سيـر  ديـر آيد  او

                                                                                (293/6)

اين اظهار عجز رستم شگفت انگيز است اما هنگامي كه دو نيروي  حامي و روئينه ساز اسفنديار در برابر هر كسي قرار گيرد، چاره اي جز گريز يا مرگ ندارد. پس چه بايد كرد؟ چاره نيست، بايد فداكاري و ايثار كرد و تير دو شاخ ساخت، بايد از دو جهان چشم پوشيد  و همه ي انتظارات را كنار گذاشت  و مستقيماً آن دو نيروي  حامي را  در پشت سر اسفنديار نشانه گرفت ، كه دو چشم  خردش را بسته اند؛ و رستم   چنين مي‌كند. او اين دو نيرو را هدف مي‌ گيرد.اين دو نيرو ودو چشم اسفنديار،دو نگرش اوهستند؛ يا دو جنبه ي  نگرش و جهان بيني او. تنها نقطه ي آسيب پذير او، همان دو نيرو هستند كه بايد خنثي شوند؛ بايد به همان دو نقطه، همان دو چشم، همان دو نيرو، همان دو تقدس - تقدس سياسي و تقدس ديني- زد.تنها راه پيروزي همين است ، وگرنه شكست با خواري ، سرنوشت محتوم او خواهد بود؛ پس بايد برگزيند . بنابراين رويين تني اسفنديار، در واقـع تقـدس دو جا نبه‌ اي بود كه در خـود داشـت؛ امـري  كه  همواره هرگـونه  انتـقاد و عيب جويي را پيشگيري و سركوب كرده و باعث تداوم سلطه ي قدرتمندان گشته است؛گويي تيرهاي رستم كه براسفندياركارگرنمي افتد، همان «انتقادها»است. اين تقدس دوجانبه(=رويين تني) از جانب دو نيروي  مسلط  بر جامعه، به اسفنديار داده شده است ؛ دين و حكومت. پيداست كسي كه  به اين دو نيـرو دسترسي دارد، رويين تن مي گردد و هيچ حمله اي  براي  تزلزل او كارگر نيست؛ يك  فـداكاري  رستمانه مي خواهد: كنار نهادن خوشبختي دنيا ( => به دليل حمله به تقدس سياسي) و كنار نهادن خوشبختي پس از مرگ (=> به دليل حمله به تقدس ديني). چنين به نظر مي رسد كه عدد «دو» نيز در اين داستان يك رمز يا كُد و كليد است: دو چشم خرد، تير دو شاخ گز، دو چشم اسفنديار، و ... همه ي اين ها خواننده را به درك آن دو نيرو راه مي نمايد.

 

                                                                                              پاییز1378

 

                                                            

 

 

 

                            

 

                

   

 

مهدی خطیبی جمعه دوازدهم بهمن 1386  نظر بدهید!

دریافت نیمایوشیج از شاعران كلاسیك

درود بر همه خوبان

 

اول: در ادامه پست قبل فصل اول کتاب «رمز و رازهای نیما یوشیج » را به جان های بیدار و جست و جو گر تقدیم می کنم .اما می خواستم پاسخی به برخی از کامنت ها بدهم، دیدم بهترین پاسخ شعری است که در مهرماه سال1385 سرودم:

 

سایه ها

          سال هاست

از عریانی می ترسند

حقیقت ِ خورشید را رها کرده اند

-         رمزورانه-

                    به خورشیدکی

                                          دل بسته اند

شب را ناسزا می دهند

اما عریانی اش را نمی بینند

که مانند جوانی تازه بالغ

گونه اش پر است از پولک های سرخ.

چه لذتی است

                    در شب

                             شب را

                                      شب دیدن.

بار دیگر می گویم که به نظر من کیانوش با هر نوشته خود فراخوانی را اعلام می کند.فراخوانی برای بار دیگر دیدن اما این بار با عقل نقاد نه ذهنی ستایش گر.بیاییم یک بار دیگر نیما را بخوانیم.

 

دوم : آقای اکبر رادی شما نیز در آغوش مادرم – زمین – آرام گرفتید .خوش به حال تان .در این روزهای تلخ که هیچ چیز سر جای خودش نیست و دروغ آن چنان چهره می نماید  و هیاهو می کند که حقیقت مجبور است سایه وار در گوشه یی از دیدگان جان های بیدار پنهان شود تا شاید....آه خدای من ....تد هیوز زیبا می گوید:

در ابتدا فریاد بود

که خون را پدید آورد

که چشم را پدید آورد

که ترس را پدید آورد

که بال را پدید آورد

که استخوان را پدید آورد

که سنگ خاره را پدید آورد

که بنفشه را پدید آورد

که گیتار را پدید آورد

که عرق تن را پدید آورد

که آدم را پدید آورد

که مریم را پدید آورد

که خدا را پدید آورد

که هیچ را پدید آورد

که هرگز را پدید آورد

هرگز هرگز هرگز

(برشی از شعر شجره نامه ،تد هیوز ،برگردان دوست مهربان و فاضلم حسین مکی زاده ،از مجموعه در دست انتشار «کلاغ »)

سوم :این نوشته را به هیچ سایتی نمی فرستم .خوب می دانید .سایت های ایرانی یا وظیفه دشنام دادن به حکومت و این و آن را دارند یا  این که طوطی وار فقط می گویند :«پسافو خداست » تا با این ذهنیت «ما»ی شان را عینیت بخشند .

 

 

سزاواریم

می دانی؟

وقتی هر چیزی را دیدن

                              و فراتر از آن انگاشتن.

شب را ظلمت و دیو

و صبح را دمیدن آزادی

آن می شود

که هر روز می ایستیم

فرا ادراک خود

                   در قاب آینه ای که شیشه ندارد

خود را می نگریم.

 

 

 

                                                   مهدی خطیبی

                                          28/مهر/1385

 

چهارم: این پست نیز طولانی شد.خوب ....چه می توان کرد

 

 

                                                                    مهربان بمانید

                                                                        دی 1386

 

         

 

 

       دریافت نیمایوشیج از شاعران كلاسیك

 

                  نیما یوشیج در دو كتاب «ارزش احساسات» و «تعریف و تبصره»، و نیز در «حرفهای همسایه» و نامه ها و یادداشتهای دیگر دریافتش از آثار تنی چند از شاعران كلاسیك فارسی را بیان كرده است. از مثنویها، غزلها، قطعه ها و رباعیهایی كه ساخته است، پیداست كه همواره، در دوره هایی بیشتر و در دوره هایی كمتر، شوق آن را داشته است كه طبع خود را در ساختن شعر در قالبهای كهن بیازماید و حتّی این طبع آزمایی را به درجۀ عالی مهارت برساند. نخستین مثنوی چاپ شده در مجموعۀ كامل اشعارش «قصّه رنگِ پریده، خون سرد» است، با تاریخ 1299، و آخرین اثر او در قالبی كهن قطعۀ «آن بهتر»  است، با تاریخ 1324 ، كه در زمان ساختن اوّلی بیست و چهار یا بیست و پنج ساله بوده است، و در زمان ساختن دوّمی چهل و نُه ساله. البتّه شعرهای دیگری هم در قالبهای كلاسیك دارد كه برای ساختنِ آنها تاریخی ذكر نشده است، و احتمال دارد كه بعضی از آنها بعد از قطعۀ «آن بهتر» ساخته شده باشد.

                  بر خلاف اشاراتی از زبان خود نیما یوشیج و اظهاراتی از جانب ستایندگانش، او هرگز برای تفنّن قلم به دست نمی گرفت، و از نظم و نثر، آنچه می نوشت با نیت و هدف و زمینه ای از پیش اندیشیده و طرحی از پیش ریخته می نوشت، و می خواست كه در ساختنِ این اثرها در قالبهای كهن و در این پیرویها از شاعران كلاسیك نه تنها با آنها به مسابقه بر خیزد، بلكه خود را از آنها استادتر بنماید. به همین دلیل بیش از آنچه از شاعران اروپایی، مخصوصاً فرانسوی و بلژیكی، برای نو كردنِ مضمونهای خود بهره می گرفت، از مطالعۀ مستمرّ آثار بعضی از شاعران كلاسیك ایران تركیب كلام و شیوه بیان می آموخت و تمرین استعاره سازی می كرد.

                  در این مطالعات بود كه با خصوصیات مضمونی و بیانی این شاعران آشنا می شد و به نسبت مایه هایی كه می توانست از آنها برای گسترش مهارتِ فنّی و شیوۀ بیانی خود بگیرد، آنها را تحسین می كرد یا از آنها ایراد  می گرفت. تحسینهایش بیشتر برای سبك بیانی آنها بود، و ایرادهایش بیشتر به دلیل ماهیت مضمونی آثار آنها، و در بسیاری از این تحسین كردنها و ایراد گرفتنـها، به سبب ناقص بودن دریافتش از مـاهیت آثار آنهـا، عقیـده هایی ابراز  می داشت كه باید موجب حیرت و دلسردی ستایندگانش می شد، و انگیختن نكوهندگانش به استهزاء و خنده.

                  حال ببینیم كه از شاعران كلاسیك ایران كدامها را در  نوشته هایش نام می برد و دربارۀ آنها چه می گوید. نوشته هایی كه برای این منظور می خوانم «ارزش احساسات» است و «تعریف و تبصره»، «حرفهای همسایه»، چند نامه و مقدّمه و یادداشت. در میان شاعران متقدّم، نیما یوشیج به حافظ شیرازی بسیار اشاره می كند، مخصوصاً در مقایسه با سعدی شیرازی، و به فردوسی طوسی بسیار، مخصوصاً در مقایسه با نظامی گنجه ای، و در این نوشته ها از دیگر شاعران متقدّم به این نامها بر می خوریم: مسعود سعد سلمان، خاقانی شروانی، عطّار نیشابوری، مولوی، سنایی غزنوی، فرّخی سیستانی، عنصری، جمال الدّین اصفهانی، منوچهری دامغانی، عمر خیام، و صائب  تبریزی. حال در دیدگاه نیما یوشیج در نگرش به «عشق» در شعر حافظ و سعدی می ایستم و بینش او را برمی رسم.

 

حافظ و سعدی: عشق

 

                  اوّل به حافظ می پردازم كه در ذهن نیما یوشیج همواره سعدی را حاضر می كند و نه در كنار او، بلكه در برابر او می نشاند، آن هم بیشتر از دیدگاه عشق، عشقی متفاوت كه او در غزلهای این دو شاعر دیده است. نیما یوشیج «حرفهای همسایه» را به صورت نامه هایی به یك شاعر جوان فرضی نوشته است، و در واقع اندرزهای استادی است به شاگرد در بیان چند و چون شعر و رازها و نیازهای شاعری، كه در ادبیات اروپایی نظیرهایی متعدّد دارد، از آن جمله «چند نامه به شاعر جوان»، نوشتۀ«راینر ماریا ریلكه» (Rainer Maria Rilke )، شاعر آلمانی (1926-1875) كه پرویز ناتل خانلری آن را به فارسی ترجمه كرده است، و دیگری «اندرز نامه ای به شاعر جوان»، نوشتۀ «جاناتان سوییفت» (Janathan Swift)، شاعر و طنزنویس ایرلندی (1745-1667). نیمایوشیج در یكی از این نامه ها می گوید:

                  «عزیز من، در بین شعرای ما حافظ و «ملا» عشق شاعرانه دارند، همان عشق و نظر خاصّی كه همپای آن است و شاعر را به عرفان می رساند، همچنین «نظامی».     می توانید ما بین شعرای متوسّط و گمنام هم پیدا كنید. در سعدی این خاصیت بسیار كم است و خیلی به ندرت می توانید در این راه با او برخورد كنید. عشق او، برای شما    گفته ام، عشق عادّی است، عشقی كه همه دارند و به كار مغازله با جنس ماده می خورد. در صورتی كه در شاعر به عشقی كه تحوّل پیدا كرده است می رسیم. به عشقی كه شهوات را بدل به احساسات كرده است، و می تواند به سنگ هم جان بدهد... این عشق مبهم است و راه به تاخت و تاز دلهایی می دهد كه رنج می برند. آن را كه می جویند در همه جا هست و در هیچ كجا نیست.» (حرفهای همسایه، نامۀ 2 ، «دربارۀ شعر و شاعری»   صفحۀ 53 ، انتشارات دفترهای زمانه، 1368).

                  می بینیم كه نیما یوشیج در این نامه به دو نوع «عشق» اشاره می كند: «عشق شاعرانه» كه به گفتۀ او در غزلهای حافظ و مولوی می توان یافت، و «عشق عادی» كه به گفتۀ او «همه دارند و به كار مغازله با جنس  ماده می خورد». به عبارت دیگر نیما یوشیج عشق عرفانی را كه فراتر از عشق میـان مرد و زن است، و مغـازله با خـدا یا حقیقت است، عشـقی در خـور شاعر  می داند، و اگر آن را مثلاً در غزلی از سعدی صرفاً بیانِ كششی به «جنس ماده» ببیند و نتواند از آن معنایی در عشق به خدا یا حقیقت بگیرد، چنین عشقی را عادّی می نامد، چون از نظر او این عشق به احساسات بدل نشده است، و   نمی تواند به سنگ هم جان بدهد. 

                  شاید نیمایوشیج با دقّت لازم غزلهای سعدی را نخوانده بود، وگرنه به یاد می آورد كه بارها، به صورتهای مختلف در خطاب یا اشاره به معشوق، از او شنیده است كه: «من نه آن صورت پرستم كز تمنّای تو مستم!/ هوشِ من دانی كه برده ست؟ آن كه صورت می نگارد!» و شاید  اگر  نیمایوشیج با دقّت لازم غزلهای حافظ را می خواند، به بسیار نمونه ها بر می خورد كه معشوق در آنها یا ممدوح است، یا پسری كه هنوز بر گونه ها یا پشت لب او مویی سبز نشده است، و به ندرت معشوق او زنی است زیبا، یعنی معشوقی كه همه باید انتظار داشته باشند كه عشق در غزل كششی به جانب او باشد. مثلاً حافظ می گوید:

                  ای شاهد قدسی، كه كشد بند نقابت؟

                  وای مرغ بهشتی، كه دهد دانه و آبت؟

                  خوابم بشد از دیده در این فكر جگر سوز

                  كآغوشِ كه شد منزل آسایش و خوابت!

                  درویش نمی پرسی و ترسم كه نباشد

                  اندیشۀ آمرزش و پروای ثوابت!

 

                  می پرسم كه نیمایوشیج در این سه بیت از یك غزل حافظ، كه شبیه آن را در معنی در بسیاری از غزلهای دیگر حافظ می توان یافت، مغازلۀ شاعر با چگونه جنسی را می دید؟ این كیست كه حافظ عاشقانه او را به استنطاق گرفته است؟ این كیست كه اگر كسی جز حافظ بند نقاب از چهرۀ او باز كند، اگر كسی جز حافظ او را به آب و دانۀ مهر و هنر بپرود، حافظ را بر آتش غیرت و حسادت خواهد نشاند؟ این كیست كه حافظ، در این فكر جگر سوز كه شاید آغوش كسی جز حافظ را منزل آسایش و خواب خود كرده باشد، خواب به چشمش نمی آید؟ كیست او؟ خداست؟ حقیقت است؟ معشوق عارفان است؟ كیست این كه حالی ازحافظ درویش و بینوا نمی پرسد، چنانكه انگار نه در فكر آمرزش است، نه نیازی به ثواب دارد؟ این كس خدا كه نمی تواند باشد، زیرا كه خدا اعتنایش به درویش یا عارف به قصد ثواب و امید آمرزش خود نیست!

                  واقعیت این است كه عشق در این غزل و بسیاری دیگر از غزلهای حافظ، نه «عشق عادّی» است كه نیمایوشیج آن را در غزلهای سعدی نكوهش می كند، نه عشقی است كه شاعر را به عرفان برساند! اگر بیتهای دیگر این غزل را بخوانیم و به بیت آخر و بزنگاه غزل برسیم، می بینیم كه معشوق، با وجود كنایه هایی كه او را «زن»      می نمایاند، مثل معشوق در بسیاری از غزلهای حافظ، همان ممدوح است، ممدوحی كه جناب یا آستانش بلنداست، قصری دل افروز دارد كه منزلگاه انس است و جای گرد آمدنِ بزرگان و نخبگان جامعه كه همه خواهان دولت و عافیتند. بقیۀ غزل را بخوانیم تا اشارتها را بهتر دریابیم:

راه دل عشّاق زد آن چشم خماری

پیداست از این شیوه، كه مست است شرابت

تیری كه زدی بر دلم از غمزه، خطا رفت

تا باز چه اندیشه كند رای صوابت!

هر ناله و فریاد كه كردم نشنیدی

پیداست نگارا كه بلند است جنابت

ای قصر دل افروز كه منزلگه انسی

یارب مكناد آفت ایّام خرابت!

دور است سرِ آب در این بادیه، هشدار

تا غول بیابان نفریبد به سرابت!

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل

باری به غلط صرف شد ایام شبابت

حافظ نه غلامی ست كه از خواجه گریزد

لطفی كن و باز آ، كه خرابم ز عتابت!

 

                  مخـاطب حـافظ در این غـزل كسی است كـه شـاعر از جـانب او عتاب دیده است، و عتاب به مفهوم سرزنش و ملامت و قهر و خشم معمولاً از سوی بزرگتری در سنّ یا در مقام بر كوچكتری كه خطایی كرده باشد، وارد می شود. پس از ارتكاب چنین خطایی، شاعر هر ناله و فریاد كه كرده است، آن بزرگتر نشنیده است، یا نشنیده گرفته است، زیرا كه بلند آستان بوده است و از خطای كوچكتر در نگذشته است، و اكنون شاعر تلاش می كند كه او را به راه بخشش و گذشت بیاورد، و در این راه است كه از او با عنوان «خواجه» به معنی آقا، صاحب و سرور یاد می كند، و خود را «غلام» او می خواند، به معنی نوكر، بنده و زرخرید، و به موضوعی از رابطۀ خواجگان و غلامان اشاره می كند، و آن این است كه معمولاً غلامان زرخرید كه در مالكیت صاحب خود بودند، از خانه و خدمت او می گریختند، مخصوصاً در مواردی كه از صاحب خود سخت رفتاری و درشت گفتاری می دیدند، و می خواستند كه با گریختن و به دیاری دیگر رفتن، آزادی خود را  به دست آورند. امّا شاعر به خواجۀ خود اطمینان می دهد كه از آن گونه غلامان نیست كه از خواجه بگریزد ، و التماس می كند كه به سرِ لطف باز آید، زیرا كه از عتاب او، از سرزنش و بی اعتنایی  او ، زندگی اش آشفته و خراب شده است، و دعایی كه در حقّ خواجه می كند این است كه قصر دل افروز او را ، كه منزلگاه انس یا جای گردآمدنِ بزرگان مذهب و سیاست و علم و ادب است، خداوند از آفت ایّام در امان بدارد. و بدیهی است كه آفت ایّام در عهد آشفتۀ حافظ جنگهای فرمانروایان محلّی است، چنانكه یكی به حیطۀ حكومت دیگری لشكر می كشید، و  اگر  می توانست، او را از میان برمی داشت و حیطۀ حكومت او را به حیطۀ حكومت خود  می افزود!

                  در این میانه شاعر ، چنانكه شیوۀ حافظ است، در دو بیت خود را، و نیز ممدوح را، و نیز همه كس را، با نگرشی به كیفیت گذار زندگانی انسان، هشدار می دهد كه در سیر معنوی به سوی مقصد، كه سرِ آب یا چشمۀ رستگاری روح است، در بادیۀ هستی، مراقب باشد كه غول خواهشهای مادّی او را به سرابِ لذّتهای باطل نفریبد، و یادآور می شود كه چه خودِ شاعر، چه ممدوح او، و چه هر انسـانی دیگر، همه را رسم طبیعی این است كه ایام جوانی را به غلط یا به غفلت، یا به پیروی از خواهشهای جسمانی بگذرانند، و باید هشیار باشند كه در سیر دورۀ پیری راه وارستگی و فلاح در پیش گیرند .

                  نیمایوشیج در مقایسۀ عشقهای سعدی و حافظ در غزلهایشان، از این واقعیت غافل مانده بود كه حافظ فقط غزل می گفت، و بیان همۀ مضمونهای گوناگون را بر عهدۀ غزل  می گذاشت. او قصیده را كه با نسیب و تشبیب یا غزلگونه ای شروع می شد و به مدح می پیوست و با درخواست و دعا پایان می یافت، به تمامی در یكی از لایه های چندگانۀ غزل خود جای می داد، و در لایه های دیگر همان غزل، با استادی و ظرافتی بی نظیر، از دریافتهای فلسفی و حكیمانۀ خود می گفت، از عشق جسمانی و عشق روحانی می گفت، از وقایع زمانه می گفت، از لذّت شراب می گفت، چه شراب   انگور، چه شراب جذبۀ دیدار حقیقت در تأمّلات عرفانی، و اگر خواننده لایۀ مدحی غزلهایش را، با وجود همۀ اشارتها و تصویرهای آشكار و نهفته در تركیب كلام، نبیند، به این اشتباه می افتد كه عشقِ حافظ در غزلهایش همان و همان عشق معنوی و عرفانی است و معشوق او همان و همان حقیقت است و خدا، و اگر بعضی از غزلهایش در پایان بیتی دارد كه از ممدوح به نام یاد شده است، كافی است كه آن بیت را حذف كنیم و غزل یكپارچه از آلودگی مدح پاك شود، و اصالت و نجابتِ شعری خود را باز یابد، چنانكه «احمد شاملو» در نگرش به حافظ دچار چنین لغزشی شد و اشارتها و تصویرهای آشكار و نهفتۀ مدحی بسیاری از غزلهای حافظ را ندید و با بریدن بیتی از پایان این غزلها، حافظِ خود را به صحنه آورد.

                  امّا سعدی كه به طبع اندرزگو و آموزگار بود، و به حكمت عملی اعتقاد داشت، و با دیده ای واقع بین به زندگی و جهان نگاه می كرد، و با ایمانی استوار واقعیتها را می پذیرفت، و بسیار سفر می كرد و در سفرهایش كنشها و واكنشهای انسانهایی از طبقات و جامعه های گوناگون را می دید، و تا آنجا كه می توانست برای معلولها به جست و جوی علّتها می پرداخت، و از مجموع تجربه هایش درسهایی می گرفت، خود را در شناخت انسان و جامعه و حكومت، و در شناخت رفتارهای فردی و اجتماعی در مرتبه ای می یافت كه حقّ بازگویی این درسها به جامعه را داشته باشد، حیطۀ غزل را برای تعلیم اخلاقیات تنگ دید، و به همین دلیـل «بوسـتان» خود را در قالب مثنـوی به نظم در آورد، و پس از آن، با نثری آهنگین و گاه مسجّع، و آراسته به  سخنهای منظوم، «گلستان» را نوشت، و حتّی در بیشتر قصیده هایش هم از خطّ موعظه و نصیحت بیرون نرفت، و بنا بر این ضرورتی نمی دید كه در حیطۀ غزل مثل حافظ همۀ مضمونها و مقصودهای گوناگون را در هم بیامیزد، یا در لایۀ چندگانۀ یك غزل بگنجاند، و بنا بر این می گذاشت كه غزلهایش «غزل» بماند، یعنی «سخن عشق» باشد، و گاه اگر در هنگام ساختن غزلی، عشق را فراموش می كرد، تمامی آن غزل را از زبان همان معلّم اخلاق به تعلیم می پرداخت، ولی در اصل می خواست كه غزلهایش آوازهای عاشقانه باشد و در آنها از زیباییهای معشوق بگوید، و از زیباییهای طبیعت، از رنجهای هجر بگوید و از شادیهای وصل، و به همین دلیل است كه نیمایوشیج، وقتی كه غزلهای او را با غزلهای حافظ مقایسه می كرد، عشق سعدی را «عشق عادّی» می یافت و عشق حافظ را «عشق معنوی» یا «عشق عرفانی» .

                  نیمایوشیج صفت «عادّی» را برای آنچه در حدّ فهم و پسند «عوام» باشد، به كار برده است و «خواصّ» در نظر او كسانی هستند كه نه شعر فردوسی و سعدی، بلكه شعر حافظ و نظامی و صائب تبریزی را می فهمند، و آنجا كه در نامه ای از «حرفهای همسایه» از زبان عوام و خواصّ حرف می زند، می گوید: « كسی كه به زبان اراذل و اوباش می چسبد و با اصرار تمام فقط سعی دارد كه ساده و عوام پسند كلمات را مرتّب كند، مثل اینكه افسونِ فریبی او را سر اندر پا انداخته است، به عالم فكر عوام نزول كرده است. امّا وظیفۀ شاعر بالاتر از این است و او عالم خود را دارد... اشعار حافظ و نظامی، نسبت به زمان خود، این معنی را می رساند. اشعار دیگران یك همپایی با عموم        است ...» ( نامه 49 ، حرفهای همسایه) مراد او از «دیگران» فردوسی و سعدی و شاعرانی نظیر آنهاست و عوام و عموم و اراذل اوباش كسانی هستند كه اشعار این «دیگران» در حدّ فهم و پسند آنهاست.

                  نیما یوشیج در نامه ای دیگر نظر خود را دربارۀ تفاوت سعدی و حافظ مشروح تر بیان می كند، و این بار ایرادهای دیگری هم بر سعدی می گیرد. در این نامه می گوید: «از تفاوت بین سعدی و حافظ پرسیدی؟ اگر این مطلب بر شما پوشیده باشد، یقین بدانید همیشه پوشیده خواهد بود. زیرا این مطلب را در قسمت عمده اش با حسّ شدید خود باید درك كنید و مربوط به هیچگونه علم و روش تحقیقی نیست. من در چند كلمه، مقصود خود را می گنجانم و از راه لفظ و معنی، شعر این دو نفر را با هم تطبیق می كنم. خیلی آسان است. علاوه بر اشتباهات لغوی، شیخ اجلّ (سعدی) هیچگونه تلفیق عبارت خاصّ به كار نمی برد. این مطلب خیلی برای شناختن وزن اشخاص اهمیت دارد. مثل اینكه هیچ منظور و معنی تازه نداشته است. مطالب اخلاقی او بیانات سهروردی و غزلیات او شوخیهای بارِد و عادّی است كه همه را در قالب تشبیه و فصاحت ریخته، امّا حقیقتهً چه چیز است این فصاحت كه جواب به معنی عالی         نمی دهد؟

                  «شعرای بزرگ، سابقاً در نامه برای شما نوشتم، گویا در خصوص نظامی بود، شعرای بزرگ كلمات خاصّی دارند كه شخصیت آنها را می شناساند زیرا كه معنای خاصّی داشته اند و مجبور بوده اند كلمه برای منظور خود پیدا كنند، در صورتی كه برای مطالب عادّی، كلمات چه زیاد و در دسترس همه هست و همه می گویند.    شما حافظ را می توانید با یك دسته الفاظ خاصّ خود او در هر كجا بشناسید، امّا شیخ اجلّ ...

                  « این است مقام این دو بزرگوار در فصاحت كلام و در خصوص معنی! در نزد شیخ (سعدی) هیچگونه حسّی تطوّر و تبدّل نیافته و عشق برای او یك عشق عادّی است كه برای همۀ ولگردها و عیاشها و جوانها هست، جز اینكه او آن را آب و تاب دارتر ساخته است. ولی   دربارۀ شعرای بزرگ این معنی چنین است: در شعرای بزرگ عشق و عاشقی تبدیل و تطوّر یافته. احساسات آنها تخمیر شده.  خمیره ای است كه وقتی خام بوده است (چنانكه در جناب شیخ  اجلّ). برای شیخ اجلّ معشوق و معشوقه صورت و فكر معیّن و متداولی دارد، این است كه هیچگونه ابهام در اشعار او  بر نمی خورید. او چیزی را در زندگی نیافته و به درد بی درمانی نرسیده است... و در عشق او معشوقه ناپیدا و در عین حال پیدایی یافت نمی شود. در این صورت مسئلۀ صفا و تصوّف هم برای او حرفی است. البتّه این مقامی است كه آن را بر مقام خود افزوده. تصوّف خشك او با خون او و با حسّ او و با آتش او سر و كاری ندارد. چون هر یك از این سه برای او اعتباری ندارند و «آنچه نپاید دوستی را نشاید» می گوید. بنا بر این مقدّمه، معشوقۀ او (كه ایده آل شعر او بشود) عادّی است، با ریخت عادّی كه اگر در جلو او با چادرش نشسته باشد در نظر او: «پیشانی اوست، یا آینه در برابر آفتاب» است . نشانی و جای معین احساسات او مربوط به محوّطه های كثیف شهرهاست. مربوط به داخل حرمهای بزرگان و تركان . او عصارۀ فکر خود را از همین مكانهای تیره می گیرد و در همانجا بذر خود را می افشاند...» (نامه 104 ، حرفهای همسایه).

                  بیش از دو سوّم این نامه را نقل كردم زیرا كه نه تنها در مورد مقایسه یا تفاوت عشق سعدی و عشق حافظ ملاحظۀ نكته های آن لازم است، بلكه در مورد دیگر ایرادهای نیمایوشیج بر سعدی، نه به قصد دفاع از سعدی، بلكه به قصد توجّه به نادرستی برداشتهای نیما یوشیج از شخصیت فكری و هنری سعدی در بحث به نكته های آن مراجعه خواهیم داشت.

                  از آنچه نیما یوشیج دربارۀه سعدی در مقایسه با حافظ می گوید، پیداست كه نه تنها سعدی، بلكه حافظ را هم نشناخته است، و تحوّل و تطوّر غزل فارسی از عهد رودكی و عنصری و امیر معزّی نیشابوری تا عهد سعدی و حافظ را درنیافته است، و از بهره هایی كه حافظ از اشعار اغلب شاعران كلاسیك، از آن جمله از خود سعدی گرفته است، آگاهی ندارد، و نخوانده و نسنجیده، سخنانی عجیب و حیرت انگیز و خنده آور می گوید.

                  عجیب است كه نیما یوشیج سعدی را را به دلیل اینكه گفته است: «آنچه نپاید، دوستی را نشاید»، نكوهش می كند، حال آنكه خود او در منظومۀ «افسانه» در خطاب به حافظ می گوید:

                  حافظا، این چه كید و دروغی ست

                  كز زبان می و جام و ساقی ست

                  نالی ار تا ابد، باورم نیست

                  كه بر آن عشق بازی كه باقی ست

                                          من بر آن عاشقم كه رونده ست.

                  اگر حافظ تا ابد ناله كند كه با آنچه «باقی» است عشق می بازد، یعنی عشق عادّی ندارد، و عشق او تحوّل یافته است و معنوی و عرفانی شده است، نیمایوشیج، سرایندۀ «افسانه»، باور نمی كند، زیرا كه خود او بر آن عاشق است كه رونده ست، یعنی عشقش عـادّی است، و معنوی و عرفانی نیست. امـّا سعدی كه می گوید: «هرچه نپاید، دلبستگی را نشاید»، از سوی نیما یوشیج نكوهش می شود.

                  سعدی در دیباچۀ «گلستان» می گوید: «بامدادان كه خاطر باز آمدن بر رأی نشستن غالب آمد، دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و آهنگ رجوع كرده، گفتم گل بستان را چنانكه دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حكما گفته اند: هرچه نپاید دلبستگی را نشاید. گفتا طریق چیست؟ گفتم: برای نزهت ناظران و فسحت حاضران كتاب گلستانی توانم تصنیف كردن كه باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را به طیش خریف مبدّل نكند»، و در این بحث است كه سعدی سخن از دلبستگی به چیزهای پایدار می گوید، آن هم در مقایسه گلِ باغ كه چند روزی چهره می نماید و با رنگ و عطر خود زیبایی می فروشد و پس می پژمرد، حال آنكه گلبرگهای «گلستان» سعدی همیشه شكفته خواهد ماند و از خزان زمان در امان. و می بینیم كه سخن سعدی در باب دل نبستن به هرچه نپاید، دعوتی است به دل بستن به آنچه پایدار و باقی است، و این دلبستگی عادّی نیست، معنوی و عرفانی است.

                  سعدی در باب هشتم «گلستان»، در آداب صحبت، نیز می گوید كه: « بر آنچه می گذرد دل منه، كه دجله بسی/ پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد»، و مراد او خود داری از دلبستگی به «مادّیات» است و توصیه به دوست داشتن و دل بستن به «معنویات». و این اشارت نیما یوشیج باز نشان دهندۀ دریافت نادُرست او از سخنان سعدی است.

                  نیما یو شیج با توجّه به همان دریافتی كه از عشق در غزلهای سعدی دارد، در نامه ای دیگر می گوید: « شاعری كه فقط غزل می سراید و موضوع عشق او عامیانه و همان عشقی است كه هر بیشعوری دارد ، گمان   نمی كنم تصویری چنان چنگ به دل زن باشد.» (نامۀ 71 ، حرفهای همسایه). درست است كه اگر شاعر فقط غزل بسراید، و آن هم غزل عاشقانه، جهان بینی شعری او افقی تنگ خواهد داشت، و شعر او فقط به جنبه ای از بیشمار جنبه های زندگی انسان محدود خواهد شد، ولی در شعر كلاسیك فارسی، پیش از آنكه حافظ قصیده را در غزل بگنجاند، مضمونهای غزل به عشق و توصیف زیبایی معشوق و طبیـعت محدود می شـد، زیرا كه شـاعران در غـزل، چنانكه شمس الدّین محمّد بن قیس رازی ، همعصر سعدی ، در كتاب «المعجم فی معاییر اشعارالعجم» گفته است، تا زمان او مقصودی جز این نداشتند:

                  «جماعتی از ارباب براعت گفته اند كه نسیب غزلی باشد كه شاعر علی الرّسم آن را مقدّمۀ مقصود خویش سازد تا به سبب میلی كه بیشتر نفوس را به استماع احوال محبّ و محبوب و اوصاف مغازلت عاشق و معشوق باشد، طبع ممدوح به شنودن آن رغبت نماید و حواسّ را از دیگر شواغل باز ستاند و بدین واسطه آنچه مقصود قصیده است به خاطری مجتمع و نفسی مطمئنّ ادراك كند و موقع آن به نزدیك او مستحسن تر افتد... و تشبیب غزلی باشد كه صورت واقعه و حسب حال شاعر بود چنانكه اشعار شعرای عرب چون كثیر و قیس ذریح و مجنون بنی عامر و امثال ایشان كه هر یك را با زنی تعلّقی قلبی بوده است و آنچه گفته اند عین واقعه و صورت حال ایشان است، الا آنكه بیشتر شعرای مفلق بدین فرق التفات ننموده اند و هر غزل كه در اوّل قصاید بر مقصود شعر تقدیم افتد، از شرح محنت ایام و شكایت فراق و وصف دمن و اطلال و نعت ریاح و ازهار و غیر آن را نسیب و تشبیب خوانده اند، و نسیب در اصل لغت صفت جمال محبوب و شرح احوال عشق و محبّت است و حكایت حال عاشق با معشوق.» (المعجم ، انتشارات دانشگاه تهران ، صفحۀ 413 ) .

                  و شمس قیس رازی، بعد از تعریف نسیب و تشبیب، در تعریف غزل گفته است: «و غزل در اصل لغت حدیث زنان و صفت عشقبازی با ایشان و تهالك در دوستی ایشان است و مغازلت و ملاعبت است با زنان... و بعضی اهل معنی فرق نهاده اند میان نسیب و غزل وگفته اند نسیب ذكر شاعر است خلق و خُلق معشوق را و تصرّف احوال عشق ایشان در وی و غزل دوستی زنان است و میل و هوای دل برایشان و به احوال و اقوال ایشان...»

                  اوّلین نمونه های غزل مستقلّ و جدا از قصیده را از شاعرانی مثل امیر معزّی نیشابوری (قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری) در دست داریم، و پیش از او عنصری بلخی (قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری) در رباعیات است كه مضمون غزل مستقلّ  را می آورد، چنانكه در این رباعی می بینیم:

 

                  رخسار تو را لاله و گل بار كه داد؟

                  وآن سنبل نورسته به گلنار كه داد؟

                  و آن روز به دست آن شب تار كه داد؟

                  و آن یار سزا را به سزاوار كه داد؟

یا در این رباعی:

                  بر آتش هجر عمری ار بنشینم،

                  خاك در تو همی به دل بگزینم؛

                  از باد همه نسیم زلفت بویم،

                  در آب همه خیال رویت بینم.

 

و تصویرها و استعاره های این دو رباعی را، یك به یك، در غزلهای حافظ و دیگر غزلسرایان می توان یافت.

                  امیر معزّی نیشابوری قصیده سراست، امّا در غزل از عنصری تخیلی زیبایی آفرین تر و هنرورزی ماهرانه تری دارد، و شاید به همین دلیل باشد كه برای بیشتر قصیده های خود وزنهایی خوشاهنگ و زیبندۀ غزل گزیده است و قصیده هایش را فرمانبر غزلسرایی خود كرده است. در عین حال غزلهایی مستقلّ هم ساخته است كه بیشتر آنها اشاره ای به ممدوحی ندارد. در غزلهای او تركیبات، تشبیهات و استعاراتی می بینیم كه اغلب آنها در غزلهای حافظ آمده است، زیرا كه حافظ آنها را برای غزلهایش، مخصوصاً در بیتهایی كه مضمون آنها واقعاً غزلی است، از بهترین غزلهای شاعران پیش از خود برگرفته است، به طوری كه تصویر یا استعاره ای در دیوان حافظ نمی توان یافت كه شاعران پیش از او آن را به كار نبرده باشند، چنانكه گویی زبان غزل در همان قرنهای چهارم تا ششم هجری ساخته و پرداخته شد، و شاعران قرن هفتم و هشتم آن را به كمال رساندند، و بسیاری از شاعران قرن نهم تا سیزدهم آن را به ابتذال كشیدند. اكنون به یك غزل امیر معزّی نیشابوری می نگریم و دربارۀ آن به منزلۀ یكی از اجداد غزلهای سعدی یا حافظ تأمّل می كنیم (در مدح ابوالمحاسن معین الملك):

 

                  همی جویم نگاری را كه دارم چون دل و جانش

                  همی خواهم كه یك ساعت توانم دید آسانش

 

                  اگر پیمان كند با من، منم در خطّ پیمانش

                  وگر فرمان دهد بر من، منم در بند فرمانش

 

                  نهاد اندر سرم ابری كه پیدا نیست بارانش

                  نهاد اندر دلم دردی كه پیدا نیست درمانش

 

                  چو وصلش من همی خواهم، چه گردم گرد هجرانش

                  كه پیدا گشت پنهانم، ز بس پیدا و پنهانش

 

                  گل خندان همی بینم شكفته در گلستانش

                  همیشه چشم من گریان از آن گلهای خندانش

 

                  لبش مانندۀ لعل است و مرجان است دندانش

                  سرشكم لعل و مرجان شد ز عشق لعل و مرجانش

 

                  گر ایدون یوسف است آن بت، منم در چاه زندانش

                  وگر عیسی ست آن دلبر، منم بطریق و رهبانش...

 

                  زِ عشق او همی پیچد دلم چون زلف پیچانش

                  مگر راحت دهد روزی معین الملكِ سلطانش ...

 

                  غزلی است كه دقیقاً با تعریف شمس قیس رازی از «نسیب» مطابقت می كند: وصف نگار است و زیباییهای او، و شرح حال زار عاشق در هجران او، و سرانجام اشاره به این امید كه روزی ممدوح شاعر، معین الملك، دل پیچنده از عشق او را كه همچون زلف معشوق پیچان است، راحت بدهد. و حال سه قرنی از امیر معزّی نیشابوری دور  می شویم و سری به غزلخانۀ حافظ در شیراز می زنیم:

 

                  چو بر شكست صبا زلف عنبر افشانش

                  به هر شكسته كه پیوست، تازه شد جانش

 

                  كجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم

                  كه دل چه می كشد از روزگار هجرانش

 

                  بَرید صبح وفانامه ای كه برد به دوست

                  ز خون دیدۀ ما بود مُهر عنوانش

 

                  زمانه از ورق گل مثال روی تو بست

                  ولی ز شرم تو در غنچه كرد پنهانش

 

                  بسی شدیم و نشد عشق را كرانه پدید

                  تبارك الله از این ره كه نیست پایانش

 

                  جمال مكّه مگر عذر رهروان خواهد

                  كه جان زنده دلان سوخت در بیابانش

 

                  بدین شكستۀ بیت الحزن كه می آرد

                  نشان یوسف دل از چهِ زنخدانش؟

 

                  بگیرم آن سر زلف و به دست «خواجه» دهم

                  كه داد من بستاند مگر ز دستانش

 

                  سحر به طرف چمن می شنیدم از بلبل

                  نوای حافظ خوش لهجۀ غزلخوانش.

                  حافظ هم در این غزل نگاری دارد كه زلف او را توصیف می كند، و گل رویش را، و چاه زنخدانش را، و آنچه را كه دل عاشق از هجران این نگار می كشد، و حافظ هم سر انجام، سرِ زلف عنبرافشان این معشوق را می گیرد و به دست ممدوحش، «خواجه»، می دهد تا دادِ او را از دستانِ معشوق بسـتاند. حافظ درغزل خود از ممـدوح فقط با لفظ عـامّ «خواجه» یاد می كند، و غزل او درلایه و مضمون غزلی چندان فرقی با غزل امیرمعزّی ندارد، امّا او بیتهای دیگری می آورد كه به ظاهر حاشیۀ بیتهای اصلی غزل است و همچنان در سخن از عشق است و بیكرانگی آن، و سوختن جانِ رهروانِ  زنده دل در بیابان كعبۀ عشق، امّا واقعیت این است كه در بافت غزل  حافظ، در میان مدح و تغزّل، همین بیتهای حاشیه ای است كه غزل را در عالم معنی و هنر   برمی كشد و به اوج می رساند، و آن را با غزلهای بسیاری از شاعران بزرگ دیگرمتفاوت می كند، و هر یك از همین بیتهاست كه می توان آن را از غزل بیرون آورد، و در مرتبۀ یك شعر كامل نشاند، بی آنكه هیچ بدهكار بقیۀ بیتهای غزل باشد:

                  بسی شدیم و نشد عشق را كرانه پدید،

                  تبارك الله از این ره كه نیست پایانش!

امّا به غزل امیر معزّی نیشابوری كه بر می گردیم، می بینیم كه در آن هیچ بیتی نیست كه بتواند بر چنین مرتبه ای بنشیند و افقهای جهان آن به همان وصف معشوق و زیباییهای او و شور و شوق عاشق و رنج هجران، و توسّل به ممدوح شاعر محدود می شود، و پس از خوانده شدن، چیزی ماندنی و به یادآوردنی برای اندیشه و دلِ خواننده به جا            نمی گذارد.

                  و رندی هنرمندانۀ حافظ در این است كه در لایۀ مدحی غزل، از ابتدا تا انتهای غزل، روی اشارت به معشوق هم دارد. این معشوق كیست كه چون باد صبا به زلف عنبر افشانش خورد و آن را شكست و افشان كرد، عطر این زلف درمان كنندۀ همه شكسته دلان می شود و جان آنها را تازه می كند، چنانكه گویی مومیایی یا مرهمی است التیام دهنده؟ حافظ در بیت دوّم آرزوی همنفسی دارد كه بتواند برای او از رنج هجرانِ این معشوق حكایت كند و با روایت رنج، از سوز آن در دل خود بكاهد. امّا در بیت سوّم برید صبح، پیك بامدادی،كه اشاره ای به نسیم صبح است، از جانب حافظ وفا نامه ای برای معشوقِ او برده است، نامۀ پیمان دوستی، كه مُهر عنوان آن، نه از لاك سرخ رنگ، بلكه از اشك خونینِ عاشق بوده است.

                  ناگهان در بیت چهارم معشوق كه از «او»ی غایب به «تو»ی مخـاطب تبـدیل می شود، كـسی است كه زمـانه مثـالِ روی او را از ورق گـل می بندد ، ولی از شرم او در غنچه پنهانش می كند. زمانه، یا دهر، یا طبیعت صورت او را بر برگ گل می نگارد، از شرم آنكه در هنر خود كمال زیبایی او را نشان نداده باشد، برگهای گل را در هم می پیچد و در پوشش غنچه پنهان می دارد. در اینجاست كه «او» و «تو» هردو معشوق می شوند، حال آنكه شاعر برای یكی، در مقام دوست و همنفس، از دیگری سخن می گوید.  و این از شگردهای هنر حافظ است كه در بیشتر غزلهایش فرقی میان معشوق و ممدوح قائل نباشد، و از حسن و جور آنها بگوید و از آنها برآوردنِ آرزوهایش را بخواهد.

                  در غزل امیر معزّی ممدوح «معین الملك»، ابوالمحاسنِ وزیر  است، و در غزل حافظ از ممدوح فقط با عنوان «خواجه» یاد می شود كه می تواند  اشاره به شخصی مثل خواجه جلال الدّین تورانشاه یا خواجه قوام الدّین صاحب عیار، از وزیران شاه شجاع باشد كه هر دو از حامیان و ممدوحان حافظ بودند. آیا یكی از همینها همان معشوقی نیست كه حافظ پیمان نامه محبّتش را، كه در غنچۀ غزل پیچیده و پنهان كرده است، با دست برید صبح برای او می فرستد؟ آیا همین معشوق نیست كه حافظ خود را زنده دلِ جان سوختۀ بیابان دیدار جمالش می خواند؟ این چاه زنخدان كیست كه یوسفِ دل حافظ در آن افتاده است؟ و این سر زلف كیست كه حافظ، آن شكستۀ در بیت الحزن نشسته، می خواهد آن را بگیرد و همچون مجرمی به دست وزیر یا «خواجه» بدهد تا خواجه داد او را از این زلف عنبرافشان دلفریبش بستاند؟ آیا سرِ زلفِ خودِ ممدوح نیست كه به دست خود ممدوح داده می شود؟ آیا عشق، در عین عشق بودن، كنایه ای از سرسپردگی و وفاداری شاعر به ممدوح خود نیست؟ آیا حُسن معشوق، با استعارۀ زلف عنبرافشان، كه بوی عنبرِ او مومیایی وار شكستگیها، یعنی نیازمندیها و بینواییها را درمان می كند، اشاره به كرامت و عطای ممدوح ندارد؟

                  هرچه باشد، غزل حافظ با این همه پیچیدگی و پرسش انگیزی، در عین حال كه وظیفۀ مدحی را به كمال به انجام می رساند، همچنان غزل عشق هم باقی می ماند، امّا غزل امیر معزّی ناله و شكوه ای است خیالی از معشوقی خـیالی، و با خواستـن رهایی دل از عشـق این معشـوق خـیالی به دست ممدوح، شرح عشق هم باطل می شود، و چیزی جز یك پردۀ خوش نقش و نگار سماعی به جا نمی ماند، كه آن هم با پیوستنِ تغزّل به قسمت صرفاً مدحی غزل رنگ می بازد.

                  امّا سعدی شیرازی در قرن هفتم هجری، با اینكه «غزل» را از شاعرانی مثل رودكی، عنصری، فرّخی سیستانی، امیر معزّی، خاقانی، سنایی، عطّار، مولوی و دیگران، و «مثنوی» را از شاعرانی مثل فردوسی، عطّار، نظامی  و دیگران می آموزد، نه در غزل مقلّد آنها می ماند، نه در مثنوی. غزل او، بر خلاف برداشت نیمایوشیج با احساس و ادراكی گفته نشده است كه خاصّ اراذل و اوباش، خاصّ ولگردها و عیاشها باشد.  او نه همچون مدیحه پردازان غزلی می گفت كه با عشق ساختگی و لفظی، درِ سبزی بر باغِ خشك قصیده ای باشد تا ممدوح را تفریح خاطری دست بدهد و به گردش در تماشای گلهای رنگین كاغذی رغبت بیشتری پیدا كند، نه مانند بعضی از صوفیان و عارفان در غزل خود از معشوق ازلی و عشق مجرّد سخن می گفت كه معلوم نباشد چرا این معشوق نیاز به آن دارد كه عاشق او یك مضمون را با شماری تشبیه و استعاره در صدها غزل به وزنها و قافیه های متفاوت تكرار كند، نه مانند بعضی دیگر از صوفیان و عارفان با معشوق حقیقی و ازلی كه خدا باشد،  در پیكر و چهرۀ یك زیبا پسر نو خطّ یا یك دختر آهو چشم نارپستان، عشق بازی كند. در غزل سعدی، آنجا كه معشوق او زمینی است، سخن او هیچ نیازی به تفسیرها و تعبیرهای عارفانه یا صوفیانه ندارد، چون معشوق غزلی او از درهم آویختگی معشوقه های سه گانه، یعنی معشوق زمینی و ممدوح و معشوق ازلی و آسمانی شكل نگرفته است، و درهم آمیختگی صفتها و حسنهای این سه معشوق برای خواننده ابهام و دشواری پیش نمی آورد. مثلاً حافظ در غزلی ممدوح را ساقی می نامد، و دعا می كند كه جامش از می صافی تهی مباد، و از او می خواهد كه چشم عنایتی به شاعر درد نوش بكند:

                  ساقی، كه جامت از می صافی تهی مباد،

                  چشم عنایتی به منِ دُرد نوش كن!

                  سرمست در قبای زرافشان چو بگذری،

                  یك بوسه نذرِ حافظ پشمینه پوش كن!

 

«دُرد نوش» به یك معنی شرابخواری است تهیدست كه وجه لازم برای خرید شراب یا می صافی را ندارد. خود حافظ در غزلی دیگر، باز در اشاره به یكی از ممدوحان خود، آصف عهد، می گوید :

                  آن حریفی كه شب و روز می صاف كشد

                  بود آیا كه كند یاد ز دُردآشامی؟

لابد شراب بی دُرد یا «می صافی» بهترین و گران ترین نوع شراب بوده است و شرابِ دُرد دار ارزان ترین نوع آن. البتّه در میكده ها هم گدایان شرابخوار    می گشته اند و دُرد ته جامهای دیگران را می نوشیده اند، كه دُردنوش و دُردآشام در این معنی مترادف با «ریزه خوار» سفرۀ دیگران است.

                  روی سخن حافظ با یكی از ممدوحان اوست كه با استعارۀ ساقی مخاطب واقع می شود، زیرا كه او، به یاری بخت، جام زندگی اش از می صافی ثروت پر است، و لابد چشم عنایتی به شاعر تهیدستِ دُرد نوش یا ریزه خوار نداشته است، و حافظ كه تقاضای حضوری را بر طبع خود گران می دیده  است، از ممدوح چشم عنایت می خواهد، و انتظار دارد كه او، كه سرمستِ  بادۀ دولتمندی، در قبای زرافشان می گذرد، حافظ را از یاد نبرد و یك بوسه هم نذر این شاعر پشمینه پوش كند.

                  درست است كه «زرافشان» را به معنی «زربافت» می توان گرفت، امّا حافظ، استاد معنی در كلام، به معنی دیگری از آن هم توجّه دارد.  او «زرافشان» را در اینجا به معنی «پخش كننده طلا و سكّه زر» هم به كار می گیرد. قبا وقتی می تواند زرافشان باشد كه پوشندۀ آن بتواند از كیسۀ در كمر نهفتۀ آن سكّه های زر بیرون آورد و به نیازمندان یا اهل علم و هنر و ادب و سیاست ببخشد. قبای زرافشان استعاره ای است از مقام و مرتبۀ عالی در حدّی كه دارندۀ آن بتواند در میان مردم زرافشانی كند، چنانكه فردوسی گوید:

                  چو بر گاه باشد «زر افشان» بود،

                  چو در جنگ باشد، سرافشان بود .

یعنی بر تخت فرمانروایی كه نشسته باشد، زر می بخشد، و در میدان جنگ سر دشمنان را بر خاك می اندازد.

                  سعدی در غزل عاشق است، عاشق زیبایی در آفرینشهای خدا،  چـه زیبایی طبیعت در گل و آواز بلبل، چـه زیبایی در چهره و پیكر زن، و چـه زیبایی چهرۀ مرد در نوجوانی، و عشق را جاذبۀ زیبایی می داند كه عاشق را به پرستش زیبایی وامی دارد، و این عشق بر خلاف تصوّر و برداشت نیما یوشیج عشق عادّی ولگردها و عیاشها و اراذل و اوباش نیست. سعدی با زبانی زیبایی معشوق را توصیف می كند كه به ندرت می تواند شهوت انگیز باشد، و در بسیاری موارد معشوق را دوست خطاب می كند. در همۀ آناتی كه از عشق و معشوق سخن می گوید، خود را نقّاشی می بیند كه پرده هایی از زیبایی، زیبا پرستی، و حالات زیباپرست می نگارد، و این تماشای زیبایی را در عرفان خود ستایش ِ«صانع» در صنع او می داند. آگاه است كه در مذهب او «نظر به روی خوبان» نهی شده است، امّا او به معشوق می گوید:

                  گویند نظر به روی خوبان

                  نهی است، نه این نظر كه ما راست:

                  در روی تو سرّ صنع بیچون

                  چون آب در آبگینه پیداست.

 

                  سعدی به كسی صاحبنظر می گوید كه در نظر خود به خوبان، شاهد زیبایی باشد، لذّت برنده از زیبایی، و پرستندۀ زیبایی. این صورت معشوق نیست كه عقل را از او می رباید، بلكه در لحظۀ تماشای صورت چنان مجذوبِ هنر آفریدگارِ آن صورت می شود كه عقل را فرو می گذارد، و به خرده گیران بی بصیرت می گوید:

                  باور مكن كه صورت او عقل من ببرد،

                  عقل من آن ببرد كه صورت نگار اوست؛

                  گر دیگران به منظر زیبا نظر كنند،

                  ما را نظر به قدرت پروردگار اوست.

 

                  حال اگر نظر از معشوق سعدی برداریم و بر تابلو «تولّد ونوس»، اثر ساندرو بوتیچلی (Sandro Botticelli) یا بر مجسّمۀ داوود ، اثر میكل آنژ بیندازیم، در «ونوس» بوتیچلی كه نظیر «آفرودیت» در اساطیر یونان، الهه زیبایی و عشق و تولید مثل است،  می بینیم كه الهۀ در ساحل برهنه از یك صدف بیرون می آید، و زیبایی پر لطف و لطافت زن را در پیش چشم ما می گذارد، و در مجسّمۀ داوود میكل آنژ زیبایی و نیرومندی مرد را به كمال در پیكر برهنۀ این «شاه پیامبر» می بینیم كه میكل آنژ، بنا بر این اعتقاد كه پیكر تراشی والاترین نوع هنر تجسّمی است، زیرا كه عین آفرینش آلهی را تقلید می كند، شاهكار خود را می تراشد، و كاری هم به خرده گیران متظاهر ندارد كه بخواهند آلت تناسلی و موی زهار داوود را با برگ انجیر بپوشانند. انگار سعدی در آگاهانیدن این خرده گیران متظاهر است كه می گوید:

جماعتی كه ندانند حظّ روحانی

تفاوتی كه میان دواب و انسان است

گمان برند كه در باغ عشق سعدی را

نظر به سیب زنخدان و نار پستان است

مرا هر آینه خاموش بودن اولیتر

كه جهل پیش خردمند عذر نادان است.

 

                  زیباپرستی الزاماً، بر خلاف تصوّر كوته بینان، همیشه با شهوت همراه نیست، و این اصل را سعدی همواره در هنگام ساختن بیت به بیت غزلهایش در نظر داشته است و معتقد است كه معشوقی را كه او ستایش می كند، هر چشمی چنانكه هست نمی بیند، و صنع پروردگار را چشم یا آیینه ای باید كه از زنگ جهل تیره نباشد:

شاهد ما را نه هر چشمی چنان بیند كه هست،

صنع را آیینه ای باید كه بر وی زنگ نیست.

عشقی كه سعدی از آن در غزلهایش سخن می گوید، همان كشش انسان به سوی زیبایی است كه طبیعت در وجود او نهاده است، و بر خلاف نظر نیما یوشیج ، شاعرانه و غیر شاعرانه ندارد. از دید سعدی كسی كه بگوید دل دارد، امّا دلداری یا دلارامی ندارد، حیوانی است نا متناسب:

                  سعدیا ، نامتناسب حَیوانی باشد

                  هر كه گوید كه دلم هست و دلارامم نیست.

و صریح تر از این، به كسانی كه از عشق او عیب می گیرند، می تازد و تظاهر فریبكارانۀ آنها را برملا می كند و با اعتقاد به اینكه هر آدمیزادی میل به پری رویان دارد، به آنها می گوید كه اگر چنین میلی ندارند، آدمیزاد نیستند:

                  عیب سعدی مكن، ای خواجه، اگر آدمئی،

                  كآدمی نیست كه میلش به پریرویان نیست.

و در غزلی دیگر همین مفهوم را در خطاب به معشوق پری روی فرشته صورت زیبا سیرت خود تكرار می كند:

                  ای پری روی ملك صورت زیبا سیرت

                  هر كه با مثل تو انسش نبود، انسان نیست.

 

(پایان فصل)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مهدی خطیبی دوشنبه دهم دی 1386  نظر بدهید!

مقدمه کتاب رمز ورازهای نیما یوشیج

درود بر شما

در این پست می خواهم نوشته یی از محمود کیانوش عزیز را در دسترس جویندگان حقیقت بگذارم. بر کنار از روابط عاطفی من و کیانوش ،هماره احترام خاصی به روش وشیوه او داشته ام ..او حقیقت جویی پرتلاش است، با دانش و تجربه یی ارزشمند. نوشته زیر مقدمه ی کتاب رمزها و رازهای نیما یوشیج است، بی هیچ پیش داوری یی به بانگ بلند می گویم :کیانوش با هر نوشته خود فراخوانی را اعلام می کند فراخوانی برای بار دیگر دیدن اما این بار با عقل نقاد نه ذهنی ستایشگر. بیاییم یک بار دیگر نیما را بخوانیم.اکنون که" ستایش و پرستش نیمایوشیج نوعی مذهب شده است و مؤمن به نوعی مذهب را نمی توان به آسانی به شنیدن سخنانی كه مبنای ایمانِ بی شناخت را متزلزل می كند، دعوت كرد."

دعوت او را بپذیریم.

تنها نکته یادکردنی آن است که این نوشته را گذشته از آن که در وبلاگ خود می گذارم به سایت های دیگر نیز می فرستم تا جویندگان حقیقت در سایه سار عقل نقاد بخوانند و بیندیشند.

 

 

                                                              

                                                              مهربان بمانید

                                                                مهدی خطیبی

                                                             آذر 1386/تهران

 

 

 

رمزها و رازهای نیمایوشیج

 

 

دفتر اوّل

 

نیمایوشیج و شعر كلاسیك فارسی

 

 

 

نوشته

 

محمود كیانوش

 

 

لندن ، 2005-2004

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مقدّمه

 

                 در ایران نیما یوشیج معروفترین، و در عینِ حال ناشناخته ترین شاعر عصر جدید است. پیش از ایرانگیر شدنِ نام نیمایوشیج در مقام پدر شعر نو فارسی، گمان نمی كنم كسی نام فرزندش را «نیما» گذاشته بود، چون به هرحال خود «نیما» را هم پدر یا مادرش «علی» نامیده بود، و خود نیما بود كه با زیركساری، در آستانۀ نو كردن طرز شعر، نامش را نو كرد، و چنان نو كرد كه بسیاری در ابتدا تصوّر می كردند كه نیمایوشیج باید یك نام بیگانه باشد، و بعدها گفتند كه «نیما» نام كوهی است در  مازندران، و نیز گفتند كه شاید معكوس شدۀ «امین» باشد. «یوش» هم روستایی است در جایی از مازندران كه زادگاه علی اسفندیاری بوده است و «ایج» هم پسوند نسبت است و برابر با پسوند «ای» در فارسی امروز كه چون به نام محل اضافه شود، صفت نسبی     می سازد، و بر این قرار «یوشیج» یعنی «یوشی» یا «اهل یوش»، و خود علی اسفندیاری هم در آغاز شعرهایی با نام مستعار «نیمای یوشی» چاپ كرده بود. امّا امروز اگر بگوییم كه در ایران نام «نیما» در میان خانواده های تحصیلكردۀ طبقۀ متوسّط بیش از «علی» رواج پیدا كرده است، شاید مبالغه نكرده باشیم.

                 گاه كه در بحث از ناشناخته ماندگی نیمایوشیج و شیفتگی تحصیلكردگان طبقۀ متوسّط در برابر شهرت یافتگی، اشاره به همین موضوع كرده ام، در پاسخ شنیده ام كه نه، شاید مردم بیشتر به دلیل خوشاهنگ بودنِ كلمۀ «نیما» آن را برای فرزندانشان برگزیده باشند. امّا همان كسی كه به من چنین پاسخی داده است، با فرهنگ طبقۀ خود چندان آشنا نبوده است تا بداند كه زمانی پدرانِ طبقۀ اجتماعی او كه نام فرزندانشان را «غلامعلی»می گذاشتند، به دلیل خوشاهنگ بودن این نام نبود، بلكه شیفتگی آنها در برابر «علی» ترغیبشان می كرد كه فرزند خود را غلامِ «علی» كنند تا در دو دنیا از شگون آن برخوردار شوند. بدیهی است كه در نیم قرن اخیر كسانی كه نام فرزند خود را «نیما» گذاشته اند، اگر شعر نیمایوشیج را نمی توانند درست بخوانند یا از آن چیزی سزاوار بفهمند، این را خوب فهمیده اند كه نام «نیما» برای آنها می تواند نشانۀ وابستگی به طبقۀ به اصطلاح روشنفكر و متجدّد در ایران امروز باشد.

 

 

                 بارها از خود پرسیده ام، و نیز از دیگران پرسیده ام كه آیا همۀ تحصیلكردگانِ طبقۀ متوسّط ایران، وقتی كه «نظامی گنجه ای» یا «گنجوی» را در ردیف فردوسی، مولوی، سعدی  و حافظ نام می برند، غیر از چند قطعه از شعر نظامی در كتابهای درسی، واقعاً نشسته اند و با دقّت خمسۀ نظامی را خوانده اند و همۀ بیتهای پیچیده و معمّایی او را فهمیده اند؟ و در برابر این پرسش، با شناختی كه از فرهنگ جامعۀ خود داشته ام، به این پاسخ رسیده ام كه برای بخش وسیعی از تحصیلكردگان طبقۀ متوسّط یا بورژوازی بی اصالت، همان شهرتِ عامّ «نظامی» كافی است تا در هنگام ضرورت از نظامی نام ببرند، بی آنكه نظامی را به سزا بشناسند .

     ستایش و پرستش در میان تحصیلكردگان طبقۀ متوسّط ایران از دیرباز برخاسته از شناخت نبوده است، و درست برعكس، شهرت عامّ همراه با ناشناختگی بوده است كه صاحبِ نامی را بر عرش تقدّس و دور از درك و فهم می نشانده است و ستایش برمی انگیخته است و به پرستش وامی داشته است. و حال اگر شما بخواهید یكی از این بر عرشِ تقدّس نشاندگان را پایین بیاورید و واقعیت را، یعنی همۀ قدرتها و ضعفهایش را نشان بدهید، گناهی بزرگ و نابخشودنی كرده اید، زیرا كه ناخواسته خشم گرفتگانِ معترض را به نادانی متّهم كرده اید.

                امروز ستایش و پرستش نیمایوشیج نوعی مذهب شده است و مؤمن به نوعی مذهب را نمی توان به آسانی به شنیدن سخنانی كه مبنای ایمانِ بی شناخت را متزلزل می كند، دعوت كرد. در این مورد به جا می دانم كه از تجربه ای یاد كنم. چندین سال پیش، در «كتابخانه مطالعات ایرانی» در لندن، در چند جلسۀ هفتگی گفتاری دربارۀ شناخت نیمایوشیج داشتم. در دوّمین جلسه یكی از حاضرانِ جوان، كه خود شعر نو می گوید، با بلندكردن انگشت از جابرخاست و سؤالی كرد به این مضمون و با این مقدّمه كه «آنچه شما می گویید، درست و منطقی به نظر  می آید و شنیدنی است، ولی با این روال كه پیش می روید، آیا در پایان ثابت خواهید كرد كه نیمایوشیج شاعر بزرگی است یا نه؟ چون ما باید این را بدانیم تا بیهوده به این جلسات نیاییم و وقت خود را تلف نكنیم!» و من در پاسخ چیزی جز این نداشتم بگویم كه «شما برای شناخت نیمایوشیج در این جلسات شركت می كنید، یا می آیید كه با شنیدنِ گفتاری در ستایش نیمایوشیج، او را پرستش كرده باشید؟»

                  اگر امروز كسی نتواند شعرهای نیمایوشیج را كه بیش از هر شاعر دیگری برای درست خوانده شدن نیاز به نقطه گذاری و فاصله گذاری دارد، درست بخواند، اوّلاً به این دلیل است كه با شگردهای زبانی نیمایوشیج آشنا نیست، و ثانیاً به این دلیل كه شعرهای نیمایوشیج درست نقطه گذاری و فاصله گذاری نشده است، و كسی هم كه همۀ كتابهای نیمایوشیج  با «سعی و اهتمام» او به چاپ رسیده است، به همین دو دلیل از عهدۀ درست خوانی و درست نقطه و فاصله گذاری شعرهای نیمایوشیج بر نمی آمد، حال آنكه تصوّر عامّ این بود كه كسی كه آثار نیمایوشیج به سعی و اهتمام او در می آید، لا اقلّ باید در شمار كسانی باشد كه نیمایوشیج را درست شناخته اند، و حتّی در میان همین كسان در بالاترین مرتبه باشد. امّا نه، زیرا كه در آشفته بازار اندیشه و هنر در ایران هیچ چیز شرط هیچ چیز نیست، و سرنوشت همه چیز را شیفتگی بر زمینۀ ناشناختگی در هوای ستایش و پرستش تعیین می كند.

            سالهاست كه من با بعضی از آشنایانِ شاعر و نویسنده گهگاه دربارۀ رمزها و رازهای شعر نیمایوشیج گفت و شنود داشته ام، و انگشت شماری از همین آشنایان، كه خود در جهان شعر هزارساله فارسی سیر و سیاحتی آگاهانه داشته اند و هنرمایه های آن را در نمونه هایی درخشان از شاعران كلاسیك فارسی شناخته اند، آنچه را كه من در ماهیت كار نیمایوشیج گفته ام، در     ابراز همین آگاهی و شناختشان پذیرفته اند، امّا باز بر لطف سخن نیمایوشیج تأكید كرده اند، و وقتی كه من به جدا كردن اهمیت كار نیمایوشیج در مقام شجاع ترین و جست و جوگر ترین پیشگامان شعر نو فارسی از ارزیابی كار او در مقام یك شاعر، به نمونه هایی از ناپروردگیها و ناشیگریها و ترفندهای او اشاره كرده ام، برای اینكه حتّی در خلوت هم عیبی از نیمایوشیج نگرفته باشند، و بر ستایش و پرستش مؤمنانۀ خود خدشه ای وارد نكرده باشند، چیزهایی گفته اند كه در مضمون سخن یكی از آنها به خوبی خلاصه می شود، و آن اینكه: «تو هرچه می خواهی بگو! من نیمایوشیج را دوست می دارم!»

                  چنین می نماید كه رابطۀ شعر كهن و نو مانند رابطۀ دو آیین در میـان یك ملّت بریده شـده است، و اگر پیـروان آیین نو، نه با خرد، بلـكه با دل خود پرستشگرانه پیامبر آیین خود را ستایش نكنند و او را برتر از موضوع نقد و شناخت ندانند، مرتكب كفر شده اند و به پیروان آیین منسوخ پیوسته اند، چنانكه كلمه «دیو» كه در زبان سانسكریت و فارسی باستان همریشه است و    به معنی «خدا» ست، بعد از ظهور آیین زردشت مفهوم ضدّ خدا و اهریمنی   پیدا می كند.

                 همین گرایش وگروش مؤمنانه در مورد «صادق هدایت»، پیشگام داستان نویسی جدید در ایران هم صدق می كند. اگر بگویید صادق هدایت در زمانی به آزمایش نوشتن داستان به شیوه اروپایی پرداخت كه نوشتن این گونه داستان در ایران رواج نیافته بود، امّا بیشتر داستانهای او در واقع مشقهایی در داستان نویسی است ، و بعضی از آنها حتّی مشقهایی بسیار ضعیف است، فریاد هدایت پرستان بلند می شود و شما را در حرم ادبیات جدید فارسی زندیق می شمارند، و معتقدند كه بر پیشوا فقط ستایش سزاست، و نقد را بر نوشته های داستان نویسان بعد از او روا می دانند.

                 آیا هنوز، در آغاز قرن بیست و یكم میلادی خرد گرایی ما آغاز نشده است و همچنان اهل دل و ایمان مانده ایم، و و قتی كه كسی را مؤمنانه پرستیدیم، دیگر درباره او هرپرسشی را كفر  می انگاریم؟ آیا هنوز هم از عادت تاریخی كردن شخصیتها دست برنداشته ایم، مخصوصاً شخصیتهایی كه در یك موقعیت تاریخی خاصّ پیدا شده اند و مبتكرانه كاری كرده اند؟ مبتكران در هر زمینه ای آغازگر بوده اند و استادان ، بعد از آنها و با گذشت زمان پیدا شده اند. «در تاریخ زندگی كردن» ما را از جست و جو و شناخت باز می دارد. تاریخ را باید شناخت و از آن درس  گرفت، نه اینكه به آن دل باخت و در آن ساكن شد.

                  و اكنون زمانی است كه نیمایوشیج را، پیش از آنكه تاریخی و تاریخ بشود، باید بشناسیم و بشناسانیم، تا در راه بیدار زندگی كردن گامی برداشته باشیم، و بدیهی است كه این واقعاً كاری است دشوار و باید خود را برای واكنشهای تند و خشم آلود و متعصّبانه پرستندگان ستایشگر مؤمن آماده كرد. امّا این كار دشوار ارجی اجتماعی دارد و رفته رفته تأثیر آن آشكار خواهد شد و بسیارند جوانان آگاهی كه تشنه حقیقتند و اهل جست و جو و شناخت، و هنوز كهنه آیین نشده اند تا دل آنها راه را بر خردشان بسته باشد.

 

            درباره «رمزها و رازهای نیمایوشیج» سخن گفتن مراتبی دارد، و من فكر می كنم  كه اوّلین مرتبه «نیمایوشیج و شعر كلاسیك فارسی» باشد، زیرا كه شاعر شدن او با شعر  كلاسیك آغاز می شود. امروز، بعد از گذشتن تقریباً هشتاد سال از زمان ساخته شدن شعر بلند «افسانه» است كه بعضی از شاعران جوان اصلاً برای شاعر شدن لازم نمی دانند كه با شعر كلاسیك آشنایی پیدا كنند و از آن برای نوسرایی مایه های با ارزش را بگیرند، و از همان آغاز با نثری درهم ریخته و با تقلید از چند تنی از شاعرانِ نامدار شده معاصر، دفتر از پی دفتر، شعر به چاپ می رسانند. گاهی هم كه همین شاعران برای اثبات اینكه با شعر كلاسیك بیگانه نیستند، شعری در اسلوب كلاسیك می سازند، می بینی كه از وزن و قافیه شناخت درستی ندارند، چه رسد به بقیه هنرمایه های شعر كلاسیك فارسی كه استادان آن به كار برده اند و شعرشان را ماندگار كرده اند .

            همچنانكه در نقّاشی مادّه اصلی رنگ است و مهارت اصلی حركتِ قلم مو بر بوم، مادّه اصلی شعر هم كلمه است و مهارتِ اصلی حركتِ كلمه ها در جمله است. تركیبِ كلمه ها در شعر همسانِ آمیزشِ رنگها در نقّاشی است، و شاعری كه كلمه ها را بی سنجش معنی و صدای آنها در كنار همدیگر می گذارد، نقّاشی است كه رنگها را در تركیب با همدیگر به جنگ وا می دارد. كلمه را هم در شعر نمی توان شناخت مگر اینكه شاعر با شخصیت تاریخی آن در سیرِ كاربردش در زبان مردم و در ادبیات آن زبان آشنا شده باشد. شعر و نثرِ خوب كلاسیك است كه تا حدّ زیادی شاعر را با زندگی معنایی و جنبشِ آوایی كلمه ها، و نیز با حوادث زندگی دراز كلمه ها در طی دوره های پیوسته تا نزدیك به زمان حال آشنا می كند.

            زبانی كه با آن نیازهای روزمرّه انسان در جامعه برآورده می شود، با همه فرهنگ و داراییهایش به كار گرفته نمی شود، امّا وقتی كه شاعر زبان را به كار می گیرد، باید با همه فرهنگ و داراییهای آن آشنا باشد تا در كاربرد كلمه ها در یك شعر، آنها را شناخته و سنجیده به خدمتِ بیان موضوع وادارد. وقتی كه می گویم شخصیت تاریخی كلمه ها ، مرادم این است كه معمولاً هر كلمه ای در هر دوره از تاریخِ یك قوم، در سیرِ زندگی عمومی آن قوم، حیطه معنای خود را در زبان روزمرّه آن دوره و در آثار شاعران و نویسندگان آگاه وسخندان آن دوره گسترش می دهد و دیگر عیناً همان كلمه دوره پیش نیست، و در دوره های بعد هم این گسترشِ حیطه معنایی ادامه پیدا می كند، و به این ترتیب است كه یك كلمه می تواند هزارها سال زندگی كند و پیر و ناتوان نشود و نمیرد، و همواره با تحوّل فرهنگی خود را زنده و جوان نگهدارد.

            شاعر امروز هم مثل هر فرد دیگر در حدّ برآوردنِ نیازهای اجتماعی با زندگی كلمه ها آشناست، و بدیهی است كه برای آشنایی با تاریخ زندگی كلمه ها و آگاهی از حیطه معنایی آنها امكانی به غیر از سیر در آثار شاعران و نویسندگان دوره های گذشته ندارد، و اگر تصوّر كند كه چون به سبك و شیوه ای نو سخن می گوید، نیازی به آشنایی با آثار كلاسیك ندارد، از این واقعیت غافل است كه زبان بر عكسِ او  زندگی اش كوتاه نیست، با او متولّد نمی شود ، با او رشد نمی كند ، و در حیطه حركتِ او ساكن نمی شود . و اگر تصوّر كند كه چون مثلاً شعر بی وزن و بی قافیه می گوید و غزل  نمی گوید تا ناگزیر باشد كه مثلاً غزلهای حافظ شیرازی را بخواند، از این واقعیت غافل است كه اوّلاً زبان بی وزن و بی آهنگ نیست، و ثانیاً غزل حافظ را فقط وزن و قافیه شعر نكرده است و زندگی جاوید نداده است، بلكه شناخت حافظ از شخصیت و فرهنگ تاریخی كلمه ها، و شناخت او از زبانِ زنده جاری زمان او، شعرش را به درجه كمال هنری رسانده است.

            در دوره جنبشِ مشروطیت  مخاطب شاعران آزاد اندیش و اجتماع گرا دیگر ممدوح واقعی یا معشوق خیالی، چه از نوع زمینی، چه از نوع آسمانی آن نبود، بلكه مخاطب آنها مردم بودند كه باید صدای آنها را در شعرشان می شنیدند، ارزش فكری و هنری آنها را درمی یافتند، و به آنها صله محبوبیت و شهرت می دادند. پیكِ شاعر باد صبا نبود، روزنامه بود كه هركس كوره سوادی داشت، آن را می خواند تا ببیند كه در كشور او چه خبرهایی هست و برای بهتر كردن زندگی او چه كسانی در میدان فكر و سیاست عَلم آزادی و رفاه او را به دست دارند. بدیهی است كه زبان شاعران به زبان مردم نزدیك تر می شد، و شعر ناگزیر در مضمون و بیان روشنی و سادگی طلب  می كرد. به همین دلیل بود كه به جای مثلاً «قاآنی»، «محمّد تقی ملك الشّعراء بهـار»  به صحنه می آمــد، و به جای مثــلاً «فروغی بسـطامی»، «فرّخـی یزدی»،و به جای هاتف اصفهانی، «اشرف الدّین حسینی» (نسیم شمال)، و اینها هم در میان مردم بیشتر نظر به طبقه های معیّنی داشتند، چنانكه ملك الشّعراء بهار و همنظرانش تحصیلكردگان فرهیخته را مخاطب خود می دانستند و اشرف الدّین حسینی گیلانی و یارانش مردم كوچه و بازار را، و همه این شاعران در حدّ خود و به تناسب مقصود خود و به حكم دریافت خود، سخنشان را نومی كردند، امّا همه آنها در شعر میراث از شاعران كلاسیك می بردند، و از فنّ شعر با هزار سال سابقه آن، و از هنرمایه های استادان مسلّم آن از قرن چهارم تا قرن هشتم هجری آگاهی داشتند. مثلاً  «ملك الشّعراء بهار» كه از نخستین نسل استادانِ ادبیات فارسی در دانشگاه تهران بود، و نخستین تاریخ تحوّل و تطوّر شعر و نثر فارسی را با عنوان «سبك شناسی» تألیف كرد، و در قصیده با مضمونهای گهگاه جدید، در سایۀ  منوچهری و مسعود سعد سلمان و ناصر خسرو گام برمی داشت، در روزنامه «خراسان»، چند هفته ای پیش از پایان دورۀ استبداد صغیر و خلعِ محمّد علی شاه (1288)، در مستزادی می گفت:

       با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست،

      كار ایران با خداست؛

      مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست،

      كار ایران با خداست!

      شاه مست و میر مست و شحنه مست و شیخ مست،

      مملكت رفته ز دست؛

      هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست،

      كار ایران با خداست!

      هر دم از دریای استبداد آید بر فراز

      موجهای جانگداز،

      ز این تلاطم كشتی ملّت به گرداب بلاست،

      كار ایران با خداست!

و اشرف الدّین حسینی گیلانی هم، پیش از ملك الشّعراء بهار، در همان آشفتگی اوضاع، در مستزادی، در روزنامه «نسیم شمال» گفته بود:

                 دوش می گفت این سخن دیوانه ای بی بازخواست

                  درد ایران بی دواست ؛

                  عاقلی گفتا كه از دیوانه بشنو حرف راست،

                  درد ایران بی دواست!

                  مملكت از چارسو در حال بحران و خطر،

                  چون مریض محتضر؛

                  با چنین دستور، این رنجور مهجور از شفاست،

                  درد ایران بی دواست!

                  پادشه بر ضدّ ملّت، ملّت اندر ضدّ شاه،

                  ز این مصیبت آه، آه!

                چون حقیقت بنگری، هم این خطا، هم آن خطاست،

                  درد ایران بی دواست!

و پیداست كه هر دو شاعر در این گونه شعرها «روزنامه ای» سخن می گفتند، با این تفاوت كه یكی ساخت و پرداخت سخنش استوارتر از دیگری است. و همین ملك الشّعراء بهار، آنجا كه مانند مدیحه سرایان گذشته، پرده ای رنگین و آهنگین برای تماشای گوش و هوش فرمانروای زمانِ خود و اطرافیان سخندانش می سازد، كاری به زبان مردم زمان خود ندارد، و هرچند كه مثلاً در قصیدۀ «سپید رود» كلمه هایی جدید، مثل ترن، راه آهن، و نامهای مكان، مثل نوشهر، رامسر، بابل، شاهی، گرگان و مازندران به كار می برد، باز طنطنۀ سخن خود را در كلام و شیوۀ تركیب كهن نما نگاه می دارد و این كهن نمایی را با كلمه هایی مثل میغ، شخودن، غنودن، خسرو، و جیش نمایان تر می كند، و در پایان، پس از دعا به شاهنشاه، از او درخواست كف دستی از زمینِ «رامسر» را می كند، تا لابد ویلایی بسازد:

                  «بخشد بهار را كف دستی ز رامسر

                  كآنجا توان به هر نفسی دفتری سرود.»

كافی است به همان چند بیت آغاز این قصیده توجّه كنیم و دریابیم كه او شعر كلاسیك را خوب شناخته بود و حقّ داشت كه در پیروی از شاعران كلاسیك خود را در مرتبه آنها بداند:

                  «هنگام فرودین كه رساند ز ما درود

                  بر مرغزار دیلم و طرف سفید رود

                  كز سبزه و بنفشه و گلهای رنگ رنگ

                  گویی بهشت آمده از آسمان فرود

                  دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش

                  جنگل كبود و كوه كبود و افق كبود...»

                 

                  «رشید یاسمی» كه استاد كرسی تاریخ در دانشكده ادبیات دانشگاه تهران بود و نه سالی جوان تر از ملك الشّعراء بهار، با زبان و ادبیات فرانسوی آشنایی داشت، ولی او هم در تجدّد ادبی از حدّ ملك الشّعراء بهار چندان فراتر نرفت، و تصوّرش از تجدّد در ادبیات وسیع تر از تجربه های    خودِ او نبود. در مقدّمه كتاب «ادبیات معاصر» او كه ضمیمه ای است بر ترجمۀ او  از جلد چهارم «تاریخ ادبیات ایران» ، تألیف «ادوارد براون» (1316)،     آمده است:

                  «ادبیات آیینه احوال اجتماعی است. وقتی كه قرنها بگذرد و تمدّنی در حال ركود باشد و جز تقلید سلف كاری نكند، طبعاً ادبیات هم راكد و فاسد خواهد گشت و صاحبان ذوق در روی زمینه های قدیم چندان پیرایه و زینت می بندند كه «گر تو ببینی نشناسیش باز» و چنانكه بعضی از آثار عهد صفویه و زندیه و قاجاریه نه فقط با ذوق ساده قابل فهم نیست، بلكه با تعمّل عقلی و تأمّل فكری هم نمی توان معنای محصّلی برایش یافت. تجدّد در ادبیات تابع تجدّد در محیط زندگانی است. هر وقت شاعر چیزها دید كه سلف ندیده بودند و چیزها شنید كه نیاكان استماع نكرده بودند و لطایفی ادراك كرد كه پیشینیان در آن غفلت داشته اند، آن زمان است كه امید شعر تازه و سبك جدید و نهضت ادبی می توان داشت...»

                  قدیم ترین شعری كه در دیوان رشید یاسمی می بینیم ، شعری است با عنوان «پروانه و گل» كه در سال 295 ۱، یعنی در بیست سالگی شاعر ساخته شده است. این شعر در قالب نوعی مستزاد است، و در مضمون تمثیلی است در گفت و گوی پروانه و گل با نتیجه ای اخلاقی، چنانكه گل با همه رنگ و بوی، خود را پایبند خاك می داند، و پروانه را آزاد، و به او    می گوید :

                  برو شكرِ آزادی خویش گوی

                  كه این بوی و رنگ

                  هماره مرا سختی آرد به روی

                  به زندان تنگ

 

                  به آزادی ار در سپنجی سرای

                  دمی زنده ای

                  از آن به كه صد سال مانی به جای

                  اگر بنده ای.

 

                  امّا ده سال بعد، در شعری با عنوان «شبی در جنگل» می كوشد   كه فقط محیط جنگل را در هنگام شب، با احساسی كه این محیط در او پدید می آورد، تصویر كند، و برای این تصویر قالب چهارپاره به كار می برد، و نظام قافیه را در هر چهارپاره بر همقافیه بودن مصراع اوّل و  سوّم، و مصراع دوّم و چهارم می گذارد، و سعی او در تصویر منظر و حال و احساس، حاصلی می دهد كه می توان او را پیشگام فریدون تولّلی دانست:

                  خرّم آن ساعتی كه طلعت ماه

                  بدرخشد ز حجله خانه كوه

                  و آن پراكنده نور او ناگاه

     راه یابد به جنگلِ انبوه

 

                  چون پراكنده سیم نور قمر

                  شود از شاخ بر زمین غربال

                  راست گویی كه زیر شاخ شجر

                  جوشد از خاك قطره های زلال

 

                  چشمه را جادویی بیفزاید

                  چون بتابد به او شعاع سفید

                  آتشی بر رخش پدید آید

                  كه بود دود او ز سایه بید...

                  ناگهان مرغكی كشد فریاد

                  چون هراسیده كودكی در خواب

                  و آن نواهای مادرانه باد

                  آرد او را دوباره در سر خواب...

 

                  امّا با همۀ آن شناخت وسیع و عمیق از شعر كلاسیك، و این پیروی استادانه از هنر شاعران برجسته قدیم، بدیهی است كه ملك الشّعراء بهار و همگامان او، از آن جمله رشیدیاسمی، در ساختن و پرداختن این گونه شعرها گویی در خوابی خوش، زمان و جهان روزگارِ خود را فراموش كرده بودند و با رؤیایی افیونی به قرنها پیش برگشته بودند و «كهن سرایی نو» یا نئوكلاسیسیسم آنها با نئوكلاسیسیسم اروپایی این تفاوت را داشت كه در نیمه دوّم قرن هفدهم و در قرن هجدهم میلادی در اروپا شاعران و درام نویسانی پیدا شدند كه از شاعران و درام نویسان یونان و روم باستان پیروی كردند، و اینها عینیت گرا و خرد گرا بودند، و در فنّ سخنوری به بوطیقای ارسطو توجّه داشتند، حال آنكه نئوكلاسیسیستهای ایرانی علاوه بر تقلید در سبك  سخن، در محتوای سخن هم تا حدّی نمایان مقلّد كلاسیكهایی مانند عنصری و منوچهری و انوری و مسعود سعد سلمان و مانند اینها بودند.

                  امّا به هر حال چه نئوكلاسیسیستها یا پیروان جنبش بازگشت ادبی، چه شاعرانی كه می كوشیدند تا با رعایت اصول فنّی شعر، زبان و مضمون را نو كنند، و چه شاعرانی كه در قالب هم نوآوریهایی می كردند، همه در نظم سخن، كم و بیش، مهارت یافته بودند و سست بافی و ناشیگری را در همان نوجوانی كه مشق شعرسازی می كردند، پشت سر گذاشته بودند. حتّی كسانی مانند «فریدون تولّلی» كه در نو كردنِ مضمون و قالب چندان از حدّ «حمیدی شیرازی»  فراتر نرفته بودند، از ترس اینكه به ناتوانی در نظم سنّتی متّهم بشوند، قصیده و غزل استوار می ساختند و عرضه می كردند تا گواه مهارتشان در سخن منظوم باشد. فریدون تولّلی در مقدّمۀ «رها»، مجموعه ای از شعرهای سال 1319 تا 1329 خود، نوشت:

                  «نگارنده سال گذشته برای تحلیل این موضوع و نیز اثبات این نكته كه علّت توجّه روز افـزون به شعر جـدید ، ناتوانی در پرداختن اشعار قدیم نبوده، بلكه صورتی منطقی داشته است ،با گنجانیدن عمدی و تفنّنی پاره ای از واژه های متداول جدید در بافت شعر كهن قصیده ای ساخته است... مطالعه این قصیده نشان خواهد داد كه این بن بست كوتاه نیز به تحوّل راه نخواهد نبرد و انجام این منظور جز از طریق  ریختن اساس جدید امكان پذیر نخواهد بود.»

                  و قصیده ای كه به منزله گواهینامۀ استادی در نظم سخن در هفتاد و شش بیت عرضه كرده است، چنین آغاز می شود:

                  كیست این دلبر غارتگر یغمایی

                  كه بر آشفته دل شهر به شیدایی ؟

                  شهره در شنگی و شنگولی و سرمستی

                  فتنه در خوبی و زیبایی و رعنایی

                  پارسی گوی و به رخ چون مه «پاریسی»

                  آتشین خوی و به بر چون بت بودایی

                  گاه در كسوت تركان سمرقندی

                  گاه در صورت خوبان بخارایی

                  گاه عینك زده بر دیدۀ شهرآشوب

                  پاك قرتی شده و جلف و اروپایی

                  گاه پیژامه به تن كرده و استاده ست

                  لب آن باغچه با كفشك سرپایی...

 

                  «احمد شاملو»، كه در سالهای قبل از كودتای بیست و هشتم مرداد 1332 نام مستعار   «الف . صبح» داشت، و بعدها «ا . بامداد» شد، در كتاب «آهنگهای فراموش شده» كه مجموعۀ قطعه های ادبی دورۀ نوجوانی اوست، هنوز نمونۀ استواری از شعر با وزنها و قالبهای كلاسیك نداشت، امّا خیلی زود دریافت كه باید در جنبشی كه برای نو كردنِ شعر در گرفته است، و نیمایوشیج دارد به پیشگامی آن شهرت پیدا می كند، و كسانی مانند هوشنگ ایرانی، فریدون تولّلی، نادر نادرپور، سیاوش كسرایی (كولی)، محمّد علی اسلامی ندوشن، ایرج علی آبادی (دریا)، سهراب سپهری، و دیگران، در آشنایی با شعر جهانی، به زبانهای اصلی، یا از طریق ترجمه ها، به آزمایشهای گوناگون در نوسـازی شـكل و مضمون می كـوشند، به نوبت خـود بكوشـد و مخصوصـاً ازشعر منثور، یا به اصطلاح آن روزگار قطعه ادبی نویسی دوری بجوید، و با این هدف بود كه به تجربه های شاعران نام یافتۀ زمان خود نگاه می كرد، و از نوآوریهاشان آنهایی را كه به پسند خود می یافت، شورمندانه می آزمود.

                  در ابتدا چهارپاره سازیهای تولّلی و نادرپور را برای مضمونهایی كه بیشتر حدیث نفس بود یا روایت احساسات و هیجانات در حیطۀ عشق و حرمان و اندوههای فردی و اجتماعی، به كار می گرفت، و گزیده هایی از آنها را كه در فاصلۀ 1328 و 1335 سروده شده است، در بخش اوّل كتاب «هوای تازه» می بینیم:

                  دست بردار از این هیكل غم

                  كه ز ویرانی خویش است آباد.

                  دست بردار كه تاریكم و سرد

                  چون فرو مرده چراغ از دمِ باد.

                                                             ( رانده )

 

                  از سال 1334 به بعد است كه «احمد شاملو» میانِ شعر با قالبهای نیمایی و شعر منثور در تردّد است، تا آنكه زبانش را در شعر منثور، در حدّ ترجمۀ آهنگینی از شعر خارجی، جا افتاده می بیند و در مدار آن قرارمی گیرد، و این جوازی می شود برای آنكه قطعه های ادبی یا نثرهای شاعرانۀ 1326 تا 1335 خود را در سال 1346 كه كتاب «هوای تازه» را برای انتشار آماده می كند، در بخش هشتم كتاب بگنجاند، از آن جمله «ركسانا» را كه در واقع داستانِ كوتاهِ شاعرانه ای است در شانزده صفحه، و شاعر برای پذیرفته شدنِ آن در خانۀ شعر، هر بند از آن را، با ترفندی چاپی، مصراعی به حساب آورده است:

      بگذار هیچ كس نداند، هیچ كس نداند تا روزی كه سرانجام،                                                                                                                        

آفتابی كه

                  [ باید به چمن ها و جنگل ها بتابد، آب این دریای مانع را

                  [ بخشكاند و مرا چون قایقی فرسوده به شن بنشاند و بدین

                  [ گونه، روح مرا به ركسانا... روح دریا و عشق و زندگی...

 

                   [ باز رساند،

                  زیرا كه ركسانای من مرا به هجرانی كه اعصاب را می فرساید و                                                                         دلهره می آورد

                  [ محكوم كرده است. و محكوم كرده است كه تا روز خشكیدن                                                                           دریاها به انتظار

                  [ رسیدن بدو... در اضطراب انتظاری سرگردان.... 

                  [ محبوس بمانم...

                                                                  ( ركسانا )

                  احمد شاملو حتّی در «آهنگهای فراموش شده» هم تجربه هایی با وزن عروضی داشت، و بعد از «باغ آینه» بود كه در نوشتن به نثر آهنگین به منزلۀ سبك خاصّ خود ماندگار شد و دیگر به ندرت شعری در وزنهای عروضی سرود، امّا به هر حال تجر به سرودن با وزن عروضی سنّتی و نیز وزن عروضی شكسته یا شبه نیمایی را به جایی رساند كه اگر می خواست،می توانست مثل نادرپور یا هوشنگ ابتهاج همچنان در آن شیوه بماند، و در عین حال  سیمای فردی و مستقلّ شعری خود را هم حفظ كند. 

                  از شاعران نوپردازِ دیگر، «مهدی اخوان ثالث» (م . امید)، كه دو كتاب با عنوانهای «بدعتها و بدایع نیمایوشیج» و «عطا و لقای نیمایوشیج» نوشته است، شاعری را با ساختنِ شعرهایی در اسلوب كلاسیك یا در قالبهای كهن شروع كرد، و از همان آغاز در این قالبها تجربه هایی استوار داشت، و نمونه هایی از آنها را در كتاب «ارغنون» آورده است، امّا بعدها كه به شعر موزون با قالبهای نو روی آورد، آنچه را كه در قالبهای كهن می ساخت، تفنّن می دانست، چنانكه در مؤخّرۀ «ارغنون» گفته است:

                  «... و امّا در مورد آنچها كه در ارغنون آمده است: از پاره ای امور گذشته و قطع نظر از برخی قطعات ایام نوجوانی...كه بیشتر برای خواست و مقصود بنیاد نشر «خانۀ مروارید» در كتاب آمد ... حتّی آن قطعات این دیوان كه به قول قائلانی احیاناً اندكی نزدیك به هنجار و اسلوب پرداخته آمده است و پر دور از اقالیم آشنای قدیم نیفتاده، نیز تازه حسابشان نزد من حسابی دیگر است. می خواهم بگویم بازهم من یك تكّه از «نماز» و «آخر شاهنامه» و «پیوندها و باغ» و چه و چها از امثال آن كارهای دور از اسـلوب و هنجارآشنای قدیم را نمی دهم به ده تا قصیده «خطبۀ اردیبهشت» و «عصیان» و «نظام دهر» و نظایر آن از «ارغنونیات» كه من در حدود هجده، بیست سالگی گفته ام (و بعد كم كم به شیوۀ نو نیمایی گرایش یافته ام) هم كار آسانی نباشد و كار هركس هركس نیز...»

                  قدیم ترین تاریخ ساختن شعرهای مجموعۀ «ارغنون» 1325 است كه در آن موقع «اخوان ثالث» هجده ساله بوده است، و یكی از شعرهای هجده سالگی او «حجّت بالغ» عنوان دارد:

                  برده دل از كف من آن خط و خالی كه تو راست

                  بارك الّله بدین طرفه جمالی كه تو راست

                  دلی از سنگ مگر باشد و در من نبود

                  كه فریبش ندهد غنج و دلالی كه تو راست

                  دیدم آن روی فریبنده و آن ابروی طاق

                  متحیر شدم از بدر و هلالی كه تو راست...

                  خواهش بوسه ندارم ز تو، بگذار لبم

                  بزداید ز دو رخ گرد ملالی كه تو راست

                  «حجّت بالغ» حقّ هستی و بر این دعوی

                  دو دلیلند موجّه خط و خالی كه تو راست

                  آنكه را بر تو به شهوت نگرد كور كناد

                  نمك چهرۀ بی مثل و مثالی كه تو راست...

                  گرد قند لب تو مور به تعجیل دمد

                  به غنیمت شمر این تنگ مجالی كه تو راست

                  انبیا فخر به معجز نفروشند، امید

            گر ببینند چنین سحر حلالی كه تو راست.

 

و در همین غزل هجده سالگی اخوان ثالث كه تشبیهات و استعارات و تركیب كلام آن به آشنایی  او با شعر كلاسیك گواهی می دهد، دو مورد تقلید محض ملاحظه می شود: یكی آنكه معشوق شاعر نه دختری در خور عشق شاعر هجده ساله، بلكه پسری است كه سریعاً روی لبش خطّ سبیل سبز می شود: «گرد قند لب تو مور به تعجیـل دمـد / به غنیمت شمر این تنگ مجـالی كه تو راست» ؛ و دیگر فخر فروشی قدمایی به قدرت شاعری در نهایت مبالغه: «انبیا فخر به معجز نفروشند، امید / گر ببینند چنین سحر حلالی كه تو راست!»

                  حتّی حافظ شیرازی هم در بیتهایی كه از در افتخار به علوّ مرتبۀ شعر خود اشاره كرده است، همواره حدّ نگهداشته است و چنان غرّه نشده است كه مثل« اخوان ثالث» غزل هجده سالگی خود یا سحر حلالش را از معجز انبیاء بسی فراتر بگذارد، و این فخر فروشی از حدّ بیرون در قرنهای بعد از حافظ كه عصر تقلید و صنعتگری بود، نزد بعضی از شعرسازان پیدا شد.

                  «هوشنگ ابتهاج» (ه. . ا . سایه) اوّلین مجموعۀ اشعارش را با عنوان «نخستین نغمه ها» در مهر ماه 1325 در رشت منتشر كرد، یعنی در حدود هجده سالگی، و در آن زمان، با بهره ای كه از حافظ و سعدی در غزل گرفته بود، غزلهایی روان می ساخت، امّا در مقدّمۀ دوّمین كتابش، «سراب»، كه در سال 1330 منتشر شد، با گرایشی كه در جهان بینی سیاسی به جنبش چپ پیدا كرده بود، با این پیمان دست مردم را فشرد كه «به هنگامی كه خروش و خشم و فریاد درد، در پردۀ دل» مردم می آویزد، او دیگر برای دلش، برای عشق بیمارش آواز نخواند. در همین كتاب «سراب» شعرها بیشتر در قالب چهارپاره است، و مضمون شعرها همه در عشق و سایه های آن، و یكی از آنها كه در هجده سالگی شاعر ساخته شده است، خبر از شور عاشقانۀ جوانی می دهد  كه از هر اندیشه ای جز آنچه طبیعت از او می خواهد فارغ است، و كلام شعر روان و تركیبها لطیف است و گواه بر موفّقیت شاعر در تجربۀ موزون سرایی و بهره گیری از هنرمایه های غزل كلاسیك:

 

                  دوش آن رشته های یاس، كه بود

                  خفته بر سینۀ دل انگیزت،

                  راست گفتی كه آرزوی من است

                  كه چنان گشته گردن آویزت.

 

                  با چه لبخندهای نازآلود،

                  با چه شیرین نگاه شور انگیز،

                  باز كردی ز گردن و، دادی

                  به من آن یاسهای عطرآمیز!

 

                  بوسه دادم بسی به یاد تو اش:

                  دلم از دست رفت و مست شدم.

                  آنچنانش به شوق بوییدم

                  كه به بوی خوشش ز دست شدم.

 

                  دوش، تا وقت بامداد، مرا

                  گل تو در كنار بالین بود.

                  در بر من بخفت و عطر افشاند؛

                  بسترم، تا به صبح، مشكین بود.

 

به شگفت آمدم كه: این همه بوی

                  زگلی این چنین، عجب باشد!

                  حیرتم زد كه، راز این گل چیست؟

                  كه چنینم از آن طرب باشد!...

 

                  آه، دانستم، ... ای شكوفه ناز! ....

                  راز این بوی مستی آمیزت:

                  كاندر آن رشته بود پیچیده

                  تاری از گیسوی دلاویزت!

                                                         ( سراب )

                  در كتاب بعدی، یعنی «شبگیر» (1332) بود كه هوشنگ ابتهاج به پیمان خود با مردم عمل كرد، و مضمون عشق را با مبارزۀ سیاسی آمیخت، و در این كتاب بود كه به وزن شكسته «شبه نیمایی» روی آورد، هرچند كه باز هم شعرهایی در قالب چهاپاره، و همچنین در قالب غزل می ساخت، امّا غزلهایش را با عنوان «سیاه مشق» به مردم عرضه كرد، و این سیاه مشق سازی را رها نكرد، و «سیاه مشق» سوّم او در سال 364 ۱، در پنجاه و هفت سالگی  شاعر منتشرشد.

                  آخرین نمونه از اوّلین شعرهای شاعران همعصر نیما یوشیج را از «پرویز ناتل خانلری» می آورم كه با نیما یوشیج خویشاوند هم بود. خود او گفته است: « امّا مشوّق اصلی من نیما بود كه از خویشان نزدیك من بود و به من محبّتی فراوان داشت و او بود كه مرا به عالم شعر و ادب كشانید. روزها از مدرسه می گریختم و به خانۀ نیما كه مانند من از اداره گریخته بود، می رفتم و گوش به سخنان سودمند و لذّت بخش او می سپردم و بسیار خود را بهره مند می دیدم. سرودن شعر را از دورۀ تحصیل دبیرستانی آغاز كردم و جدّاً به آن پرداختم.»

                  از پرویز ناتل خانلری فقط یك مجموعۀ شعر چاپ شده است كه گزیده ای از شعرهای 1310 تا 1346 او را در بر دارد، و چنین می نماید كه او بر خلاف دوره دبیرستان، كه به گفته خودش جداً به شعر گفتن پرداخته بود، بعدها كه استادی دانشگاه، مدیریت مجلّۀ «سخن»، سناتوری، و وزارت آموزش و پرورش برای او مشغله هایی شد كه جدّی تر از شاعری شوق و كوشش او را طلب می كرد، رفته رفته شعر گفتن در زندگی او به مشغله ای تفنّنی تبدیل   شد، چنانكه می توانست به فراموشی هم سپرده شود.

                  در چاپ دوّم «ماه در مرداب» (1370) پرویز ناتل خانلری در بخش «اخوانیات» قسمتی از نامۀ منظوم خود به نیمایوشیج و تمامی پاسخ منظوم نیمایوشیج به نامۀ خود را آورده است. هر دو نامۀ منظوم در سال 1310 ساخته شده است كه خانلری در آن زمان هفده ساله و نیمایوشیج سی و پنج ساله بود. خانلری هفده ساله نامۀ خود را به صورت قصیده ای با نظر به یك قصیدۀ مسعود سعد سلمان می سازد، و نیمایوشیج هم با نظر به همان قصیده به خانلری پاسخ می دهد. خانلری در یادداشتی كه بر این دو نامه نوشته است، نامۀ خود را «قصیدۀ كودكانه» می خواند، و در اشاره به نامۀ نیمایوشیج می گوید: «درباره شیوۀ بیان و مطالب و معانی این قصیده اكنون مناسب تر آن می بینم كه هیچگونه اظهار نظری نكنم و اگر این كار لازم باشد، آن را به وقت دیگر بگذارم.» امّا واقعیت این است كه پرویز ناتل خانلری شعر خوب در اوزان عروضی را خوب می شناخت و هرگز نظر واقعی خود دربارۀ شاعری نیمایوشیج را مكتوب و منتشر نكرد و فقط با دوستان نزدیكش، آن هم در مواردی كه ضرورت پیش می آمد، آنچه را كه دربارۀ كار نیمـایوشیج فـكر  می كرد، در چند جمله ای می گفت و می گذشت. خانلری هفده ساله نامۀ خود را چنین آغاز می كند:

                  ای یار عزیز بر تر از جانم

                  استاد سخنور سخندانم

                  دیری ست كه دورم از تو وز این غم

                  پیوسته ز بخت شوم نالانم

                  تنها ز تو دورم، ار چه پندارم

                  دور از همه دوستان و خویشانم

                  كس نیست كه شرح غم به او گویم

كس نیست كه راز دل بر او خوانم

دلخسته و دردمند و پژمرده

دل دادۀ دلشكسته را مانم

افكنده سپهر سركش بد خوی

در محبس مدرسه به زندانم...

 

و در دو بیت آخر قصیده می گوید:

                  ای یار سخنور من، ای نیما

                  این گفته مدان گزاف و هذیانم

                  راز دل خویش بر تو بگشودم

                  زیرا كه ز اهل دل تو را دانم.

                  نیمایوشیج سی و پنج ساله از آستارا پاسخ او را در قصیده ای در صد و بیست بیت می دهد، و او را سرزنش می كند كه به سبك قدما شعر  می سازد، و خود را هم از اینكه ناگزیر به سبك قدما به او پاسخ می دهد «سر مانده ز شرم در گریبان» می داند و می گوید:

                  امروز منم كه در همه ایران

                  آگاه به دردهای ایرانم

                  تو از چه طرف به من ندا دادی

                  تا آنكه تو را از آن طرف خوانم

                  در دست من است خامۀ عصری

                  هر نوع كه خواهمش بپیچانم

                  نه عنصری ام من و نه فردوسی

                  نه فرّخی ام، نه پور سلمانم

                  دزدند تمام رفتگان و من

                  بدخواه اساس قید دزدانم

                  دزدان دگر به پشت آن دزدان

                  این مشت سخنوران كه می دانم

                  زیبا سخنی درست بنوشتی

                  «در محبس مدرسه به زندانم»

                  زندان من این جهان پر دزد است

اندوه من آنكه بین آنانم...

 

            خانلری در نوشته ای با عنوان «من و نیما» ( قافله سالار سخن، نشر البرز، 1370 تهران) می گوید: «در این منظومه همۀ استادان شعر قدیم، از عنصری و فردوسی تا سعدی و حافظ را به باد دشنام گرفته و مدّعی شده بود كه «صد عنصری و هزار فردوسی» را به جوی نمی خرد و همه را دزد و بیشرف خوانده بود ... باری، من در آ زمان با ادبیات كهن فارسی اندك اندك آشنا می شدم و این آشنایی را در مدّت ارتباط با نیما نمی توانستم از او كسب كنم. نیما كه تحصیلات ادبی كافی نداشت و شاید به همین سبب با بزرگان قدیم سر ستیزه داشت، نمی توانست در این طریق راهنمای من باشد. در مدرسۀ سن لویی معلّم ادبیات فارسی او «نظام وفا» بود كه خود چندان با ادبیات فارسی آشنا نبود و از آشنایی با ادبیات فرانسه تنها یك ذوق بسیار «آبكی» نسبت به رمانتیسم پیدا كرده بود... »

            البتّه پرویز خانلری در مضمون شعرهایش بسیار نوآورتر از «نئوكلاسیسیستها»، یا پیروان مكتب «بازگشت ادبی» بود و به تولّلی و نادرپور نزدیك تر، امّا  در قالب شعرهایش از آنها   محتاط تر، چنانكه از چهارپاره سازی فراتر نرفت. خود او در مقدّمۀ «ماه در مرداب» گفته است: «ساختمان چهارپاره یكی از قالبهای ساده و آسان بود. در این قالب بود كـه چنـدین قطعه سرودم، امّا دیگر ذوق و همّت شاعری دوام نداشت و به كار تحقیق و مطالعه در كارهای علمی و ادبی پرداختم كه به نظرم مهمّتر و فوری تر می آمد.»

                  یكی از اوّلین شعرهای خانلری در اسلوب كلاسیك قصیده ای است با عنوان «فردوسی» كه آن را در هفده سالگی ساخته است و سنجیدگی و استواری آن در حدّی بوده است  كه از آوردنِ آن در آغاز «ماه در مرداب» نگران نبوده است، و من چند بیتی از این قصیده را نقل می كنم:

        چنین بخواندم دی در یكی كهن دفتر

      كه چرخ دشمن دانایی است و خصم هنر

      سیاه روز آن كه ش خرد بود افزون

      سپید بخت تر آن كه ش هنر بود كمتر

      به نزد رای من این نكته نادرست آمد

      كه را خرد بود اینش كجا شود باور

      چنین گزاف سخن آن سیاه دل گوید

      كه هست نخل وجود وی از هنر بی بر

      بهانه آرد تا عیب خود فرو پوشد

      چو خویشتن را درمانده بیند و مضطر

      اگر كمال به مال است این تواند بود

      بسا كه دست هنرور تهی بود از زر

      وگر به مال نباشد چه نعمت اندر دهر

      بزرگتر ز خرد هست و خوبتر ز هنر

      سپهر كیست كه باشد عدوی دانشمند

      ستاره چیست كه گردد رقیب دانشور...

 

می بینیم كه نیمایوشیج سی و پنج ساله با چنان قصیده ای كه حتّی یك بیت آن به سنجیدگی و استواری هیچیك از بیتهای قصیدۀ خانلری هفده ساله نیست، خود را كسی معرّفی می كند كه از دردهای ایران آگاه تر از همه است، خود را دارندۀ قلم در «سخن عصری» می خواند و تمام شاعران گذشته را دزد قلمداد می كند. قبلاً اشاره كردم كه این نوع فخر فروشی در شعر كلاسیك سابقه ندارد . شاعران گـرانمایۀ كلاسیك حتّی اگر دیگران را در هنر شاعری فرو تر از خود می دانستند، به ندرت گزافه ای می گفتند كه آنها را در نزد مردم سخندان رسوا كند. «عنصری» كه ملك الشّعرای دربار سلطان محمود غزنوی بود، در حقّ «رودكی» می گفت :

غزل رودكی وار نیكو بود،

غزلهای من رودكی وار نیست.

و «حافظ شیرازی»، آگاه ترین شناسندۀ چند و چون چهار صد سال غزل فارسی و  سازندۀ سنجیده ترین و پر معنی ترین غزلها، وقتی كه می خواهد به بلندی سخن خود بنازد، شاعران پیش از خود یا همزمان خود را تحقیر نمی كند و می گوید:

                  ز شعر دلكش حافظ كسی بود آگاه

                  كه لطف طبع و سخن گفتن دری داند.

فخر فروختن از بابت بلندپایگی خود با فروپایه شمردن دیگران از هیچكس پسندیده نیست، حتّی اگر كسی در مراتب هنر از همۀ پیشینیان و همعصران خود واقعاً مرتبه ای برتر داشته باشد. مثلاً «مهدی حمیدی شیرازی»، كه از نظر بعضی از سخن شناسان در قصیده سرایی همپایه یا حتّی بلند پایه تر از ملك الشّعراء بهار بود، و از حیث نوآوری در مضمون در قالب چهارپاره شعرهایی دارد كه او را در ردیف شاعرانی مانند تولّلی، خانلری، سایه، و نادرپور قرار می دهد، حقّ داشت كه به مهارت خود در ساختن شعر در قالبهای قصیده و غزل اطمینان داشته باشد، و به معشوق خود بگوید:

                  گفتم ای دلدار، گفتم: ناز كم كن، عشوه كم كن

                  گر تو شاه دخترانی، من خدای شاعرانم!

امّا وقتی كه از او می شنویم كه در نظم سخن به شیوۀ كهن، به برتری خود از شاعر هزار سال پیش می نازد، این عمل او را غرور ناشی از ناآگاهی می بینیم و ناپسند و ناخوشایند:

                  چندان دمیدم جان خود، در جان شعر پارسی

                  كاو شد پس از پیری جوان، من پیر گشتم پیشِ سی

                  وِ امروز اگر دانشوری نیكو نماید وارسی

                  كم بلبلی بیند چو من از پشت جنگ قادسی

داند كه من در كودكی كندم بنای رودكی

سنجیدن سنگ و گهر نادانی است و كودكی

                                        (هذیان، اشك معشوق)

شاید پا فشاری «حمیدی شیرازی» بر اینكه سخن او مناسب زمان اوست، و او در این شیوه در مقایسه با همۀ معاصران خود مرتبۀ خدایی دارد، موجب می شد كه شاعرانی مثل «احمد شاملو» كه شاعر را آشنا «با دردهای مشترك خلق»  می دانستند، و ناله های موزون عاشق شكست خورده در «اشك معشوق» را شعر زمانه خود نمی دیدند، بگویند:

                  حال آنكه من بشخصه، زمانی

                  همراه شعر خویش

                  همدوش «شن چو»ی كره ای جنگ كرده ام

                  یك بار هم «حمیدی شاعر» را

                  در چند سال پیش

                  بر دار شعر خویشتن آونگ كرده ام . . .

                                                    (شعری كه زندگی است)

و فقط شاعرانی از حمیدی شیرازی به حمایت برمی خاستند كه آفاق ذهنشان به آفاق شعر او محدود می شد، چنانكه «سیمین بهبهانی» غزلسرا، در 1341، در مجلّۀ «خوشه» نوشت:

                  « من اگر به خدایی دكتر حمیدی شیرازی در شعر فارسی معتقد نباشم، به پیشوایی او در شعر فارسی معتقدم. بگذارید نوپردازان نیما نما رسوا شوند. شعر زبان حال است و كهنه و نو ندارد. بگذارید حمیدی ها آنچه را كه می دانند بگویند. بگذارید پرده های جهل و ابهام دریده شود. بگذارید روح نیماها و سایرین آزرده شود، امّا آینده شعر فارسی تیره و خاموش نباشد، و این تنها وسیلۀ بروز و ظهور و جهش روح ایرانی از دستش گرفته نشود.»

                  به هر حال همین حمیدی شیرازی كه در ساختن قصیده و غزل با تركیب و لحن و طنطنۀ شاعران كلاسیك مهارتی انكار ناپذیر داشت، وقتی هم كه در چهارپاره سرایی طبع می آزمود، می توانست با سادگی بیان تصویرهایی محسوس و دقیق بسازد :

      شب از پشت درختان بر سر كوه

      چو دیوی خسته، لختی پا به پا شد

      چو آتش برقی اندر جنگل افتاد

      به سقف شب، دری از روز وا شد

 

      كلاغان از میان نارونها

      ز وحشت ناله كردند و پریدند

      سكوت دهشت انگیز سیه را

      به بانگ بال و پر درهم دریدند

 

      كسی از برق، گفتی می زد آنجا

      به پشت زنگی شب تازیانه

      غریو رعد می نالید در كوه

      سخن می گفت ز این رنج شبانه

 

      صدای پای شب می آمد از دور

      به روی برگهای خشك ریزان

      میان جنگل انبوه می رفت

      كه پشت شاخه ها پیچد گریزان

 

      نشان می داد كم كم چشمۀ پاك

      عقابی را كه پر در اوج می زد

      به چشم خویش می دیدم در آن آب

      كه مرگ و زندگانی موج می زد...

                              ( از شعر «كفش عنّابی معشوق» )

                  نمونه هایی از شعرهای چند تن از معروف ترین شاعران همعصر نیمایوشیج را، در وزنهای عروضی و قالبهای قصیده و غزل و مثنوی و مستزاد و چهارپاره آوردم، كه بیشتر آنها اوّلین شعرهایی است كه این شاعران گفته اند و به هر حال آنها را قابل چاپ دانسته اند، و چه بسیار شعرها كه همین شاعران پیش از اینهـا گفتـه بوده اند و بعـد آنهـا را ناپـخته و سست یافـته اند و بـه دورانداخته اند. منظورم از آوردن این نمونه ها این بوده است كه بگویم كه همۀ این شاعران نهال شعرشان را در خاك كلاسیك كاشتند، و بعد كه آن نهال گرفت و به حدّی رسید كه به سبز ماندنش امید بتوان داشت، به زدن پیوندهای تازه به این نهال پرداختند. به عبارت دیگر همۀ این شاعران ابتدا با دریافت درست از تركیب و تنظیم كلام در مصراع با وزنهای مختلف عروضی از طریق تمرین و تجربه، در نظم سخن به درجات متفاوت، امّا در حدّ قبول مهارت یافتند، و آنگاه در پی آن برآمدند كه برای نو كردنِ شعر خود، قالب را هم به تناسب و نیاز مضمون نو كنند، و این نو كردنِ قالب برای گروهی، مانند محمّد تقی بهار ، رشید یاسمی، حمیدی شیرازی و فریدون تولّلی از   حدّ مستزاد و چهارپاره فراتر نرفت ، و برای گروهی، مانند نادر نادرپور، مهدی اخوان ثالث  و هوشنگ ابتهاج تا شكستن وزن عروضی از فاصله های افاعیل یا پایه های وزنی، برای كوتاه و بلند آوردن مصراعها، پیش رفت، و در مورد بعضی هم، مانند احمد شاملو، به رها كردنِ اوزان عروضی و پروردنِ سبك خود در نثر آهنگین انجامید. تنها نیمایوشیج بود كه بیرون رفتن از قالبهای سنّتی شعر كلاسیك را از مستزاد، به شكلهای مختلف، شروع كرد و سرانجام به شكستن بحرهای عروضی، نه فقط از فاصله های افاعیل، بلكه به شكستنِ خود افاعیل یا پایه ها رسید، و من به همین دلیل وزنهای شكسته ای را كه مثلاً مهدی اخوان ثالث به كار برده است، «شبه نیمایی» یا «وزن شكسته عروضی» می خوانم. 

                  نیمایوشیج، دانسته یا ندانسته، پایۀ آغازی و پایۀ پایانی مصراع را هم گهگاه می شكست، و خودِ پایه ها یا افاعیل وقتی که بشكند، دیگر به تنهایی وزنِ آن بحرِ معّین را حفظ نمی كند و با موسیقی بقیۀ مصراعها هماهنگ نمی ماند. مثلاً نیمایوشیج در شعر «وك دار» كه بحر آن «هزج» است (مفاعیلن مفاعیلن... مفاعیل»، مصراع اوّل را چنین می آورد: «شب است»، كه می شود «مفاع» یا «فعول» و موسیقی عروضی آن با مصراعهای دوّم و سوّم هماهنگی ندارد:

                  شب است (مفاع»

                  شبی بس تیرگی با آن (مفاعیلن مفاعیلان)

به روی شاخ انجیر كهن وك دار می خواند (مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن»

یا در منظومه «مانلی» كه وزن اصلی آن بحر رمل است «فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات)، می گوید :

                  چشم این ازرق

                  چه گشاده ست به من وحشتبار !

و می بینیم كه در مصراع اوّل، پایۀ آخر مصراع كه در بحر رمل سالم «فعلات» است، به صورت «فع» (... رق) می آید، كه اگر می خواست این پایه نشكند و موسیقی بحر با آن شكسته نشود، مثلاً باید می گفت: «چشم این ازرق رنگ»، و اینجاست كه همان مهدی اخوان ثالث كه بیش از هر شاعر معاصر دیگری در معرّفی «بدعتها و بدایع» نیمایوشیج كوشیده است، در كتابی با همین عنوان، در فصل «نوعی وزن در شعر فارسی»، پس از آنكه بدعتهای وزنی نیمایوشیج را با آفرین و ستایش باز كرد و نمود، می گوید كه در این كوشش: «... اسناد من فقط و فقط همان شعرهای نیماست و راهنمای جزئیات بحث همان كلیاتی كه از قول او آوردیم و تفصیل فنّی و توصیف و طرح نقشه ها و كیف و كمّ دستگاه عروضی او، همه استنباط و دریافت خودِ من است از كارهای بدیع و آثار گوناگون او كه در دسترس همگان هست.

                  « ممكن است پسند من در بعضی موارد از جزئیات چیز دیگری باشد. منجمله من در  هر بحری از بحور همچنان كه شروع مصراعها را هماهنگ و همنوا می پسندم، در خواتیم نیز، حتّی المقدور چنین حالی را خوش دارم ، مگر آنجاها كه جزم و اصرار در این پسند مخلّ معنی و روح شعر و دست و پاگیر شود. امّا من پسندهای خود را در كشف و ثبت قواعد عروضی نیما دخالت ندادم...» (بدعتها و بدایع نیمایوشیج، چاپ اوّل، 357 ، انتشارات توكا، تهران، صفحه 201) 

                  وقتی كه اخوان ثالث می گوید كه پسند او در بعضی موارد از جزئیات مربوط به وزن شعر، یعنی وزن شكسته عروضی، ممكن است چیز دیگری باشد، نه «ممكن»، بلكه «مسلّم» است كه او شكستن وزن عروضی را تا جـایی می پذیرد كه كلام در مصراع، آهـنگ خود را در بحری كـه شاعر برای شعر خود گزیده است، یا بحری كه خود را به شعر برای بیان مضمونش عرضه كرده است، حفظ كند. به عبارت دیگر اخوان ثالث شكستن وزن و كوتاه و بلند آوردن مصراعهای یك شعر را بدعتی می داند كه آغاز كننده آن نیمایوشیج است، امّا آغاز كننده ای كه در این تجربه دچار لغزشهایی می شود، و این لغزشهاست كه به پسند اخوان ثالث نمی آید، زیرا كه او «در هر بحری همچنان كه شروع مصراعها را هماهنگ و همنوا» می پسندد ، «در خواتیم نیز»، یعنی در پایان بندی مصراعها، «حتّی المقدور چنین حالی را» خوشتر دارد. و باز در همین جاست كه این لغزشها را نتیجه طبیعی آغازگری می داند و از قول نیمایوشیج، او را «رودكی» این طریق می خواند و می گوید:

                  «آینده بخیل نیست و نباید باشد. هنوز دیر نشده است، چه بهتر كه ببینیم و تعریف كنیم و ببینند و تعریف كنند از این پس آمدن فردوسی و خیام ها را و ظهور سنایی و عطّار و مولوی ها را در این طریقت و نیز سعدی ها و حافظ ها و دیگر و دیگران بیایند... راه را اوگشود، دیگر در این راه هركس بچمد، بخرامد، بدود، هر گونه كه خوش دارد، برود... »

                  و این «دیگر و دیگران» در زمان اخوان ثالث كسانی بودند مثل نادر نادرپور، احمد شاملو (ا. بامداد)، هوشنگ ابتهاج (ه. . ا . سایه)، سیاوش كسرایی، سهراب سپهری، منوچهر شیبانی، حسن هنرمندی، محمّد زهری ، فروغ فرّخ زاد، منوچهر آتشی، رضا براهنی، یدالّله رؤیایی، فریدون مشیری، بیژن جلالی، و... كه با برخورداری از شكستن قیدهای سنّتی، در راهی كه نیمایوشیج گشود، چمیدند، خرامیدند، دویدند، و هر یك هرگونه كه خوش داشت، رفت، و دیدیم كه بعضی از آنها به طور كلّی از جاده های عروضی بیرون رفتند، و اگر نیمایوشیج همچون «رودكی» پدر شعر جدید فارسی شناخته شود، آیا اخوان ثالث هیچیك از صاحبان این نامهایی را كه بر شمردم، فردوسی، خیام، سنایی، عطّار، مولوی، سعدی یا حافظ شعر جدید نمی داند؟ و اگر نمی دانست، پس منتظر ظهوركه بود ؟ ظهور آنهایی كه امروزحتّی یك شعر نیمایوشیج را نمی توانند درست بخوانند ومعنی سادۀ آن را دریابند؟ ظهورآنهایی كه زبان فارسی را، بی اعتناء به گذشته آن، بی اعتناء به میراث شاعران و نویسندگان بزرگ كلاسیك، آموخته اند و بد آموخته اند و آن را بی هیچ آشنایی با رمزها و رازهای آن، سخت ناشیانه به كار می برند؟

                  در میان شاعرانی كه نمونه هایی از شعرها و اوّلین شعرهای آنها را آوردم، شعرهایی كه همه در قالبهای سنّتی ساخته شده است، هیچ شاعری نبوده است كه شعر گفتن به سبك كلاسیك، یا ساختن سخن منظوم در وزنهای عروضی و در قالبهای سنّتی را حدّ اكثر در سنّ بیست سالگی به مرتبۀ قبول نرسانده باشد، و از نیمایوشیج در «مجموعۀ كامل اشعار» فارسی و طبری او (به تدوین سیروس طاهباز، انتشارات نگاه، 1370، تهران)، منظومۀ «قصّه رنگ پریده، خون سرد» قدیم ترین تاریخ را در پایان خود دارد، كه سال 1299   است، یعنی شاعر در آن زمان بیست و پنج ساله بوده است. خود نیمایوشیج چنانكه در مقدّمۀ كتاب «نیما: زندگانی و آثار او»، از دكتر جنّتی عطایی (بنگاه مطبوعاتی صفیعلیشاه، تهران، 1334) آمده است، می گوید:

                  «... در سال 1342 هجری بود كه اشعار من صفحات زیاد منتخبات شعرای معاصر را پر كرد. عجب آنكه نخستین منظومه من «قصّه رنگ پریده» هم كه از آثار بچگی به شمار می آمد، در جزو مندرجات این كتاب و در بین نام آن ادبای ریش و سبیل دار خوانده می شد، و به طوری قرار گرفته بود كه شعرا و ادبا را نسبت به من و مؤلّف دانشمند آن (هشترودی زاده ) خشمناك  می ساخت، مثل اینكه طبیعت آزاد پرورش یافتۀ من در هر دوره از زندگی باید با زد و خورد روبرو باشد.»

                  نیمایوشیج كه شعر «قصّه رنگ پریده، خون سرد» ر  ا«نیما نوری [یوشی]» امضاء كرده  بود، و هنوز «نیمایوشیج» نشده بود، بیست و پنج سالگی را برای یك شاعر دورۀ   «بچگی» به حساب آورده بود، حال آنكه «سراب»، دوّمین كتاب هوشنگ ابتهاج (سایه)، كه آن را در سال 1330 منتشر كرد و شعرهای هجده تا بیست و سه سالگی او را در بر دارد، شامل جا افتاده ترین و روان ترین و آراسته ترین و پیراسته ترین شعرهای عاشقانه با اوزان عروضی درست در قالبهای چهارپاره در آن زمان است، و نیما نوری «یوشی» بیست و پنج ساله «قصّه رنگ پریده» را در قالب مثنوی و بحر رمل مسدّس مقصور، همان وزن مثنوی مولوی، در دویست و چهل و پنج بیت ساخت در روایت  حال، كه سراسر تقلید ناشیانه است و تكرار و حشو و پوشال شعری، و در هم ریختگی نظم كلام و دستور زبان برای ایجاد وزن، و گهگاه آوردن  قافیه های ناقص یا غلط، و مصراعها یا بیتهایی نامفهوم، و تركیبات مبتذل و گاه خنده آورو اندرزهای كهنه و ناله های طفلانه، و افكار عوامانه، و یك بیت هم به استواری شعرهای هجده تا بیست و سه سالگی هوشنگ ابتهاج و اخوان ثالث ندارد، و از بخشی از همین من.ظومه است كه در دو سال بعد، در ساختن منظومۀ «افسانه» استفاده می كند. دربارۀ همۀ این نكات، با آوردن نمونه، در فصلی معّین سخن خواهم گفت. فعلاً در اینجا در هر مورد از اشاره هایی كه به سستیها و ناشیگریها در نظم سخن در این منظومه كردم، برای نمونه بیتی  می آورم تا این اشاره ها در خلأ معلّق نماند. 

                  هركه با من همره و پیمانه شد (همره و همپیمانه)

                  عاقبت شیدا دل و دیوانه شد....

 

                  گفتم: «ای غافل بباید جست او (جست او را)

                  هركه باشد دوستار توست او ...

 

                  ترك آن زیبا رخ فرخنده حال

                  از محال است، از محال است، از محال ... (از محالات است)

 

                  خیره خیره گاه گریان می شوم

                  بی سبب گاهی گریزان می شوم (قافیه شایگان)

 

                  بی مروّت، این جفاهایت چراست ؟

                  یار، آخر آن وفاهایت كجاست؟ (مبتذل و سست)

 

                  با چنین هدیه مرا پاداش كرد (پاداش كردن؟!)

                  هدیه، آری، هدیه ای از رنج و درد...

 

                  كس نخوانده ست ایچ آثار مرا،

                  نه شنیده ست ایچ گفتار مرا... (هیچ در تنگنای وزن )

 

                  چند! چند آخر مصیبت بردنا (بردن در تنگنای وزن)

 

                  پس چرا آرد شما را خرّم ،

                  بهر من آرد همیشه مؤتمی... ( مؤتم ! در عربی: مأتم؟)

     

                  متأسّفانه چهارده سال بعدكه نیمایوشیج منظومۀ دیگری باعنوان «قلعۀ سقریم»می سازد، و در آن دیگر «بچه ای بیست و پنج ساله» نیست، و سی ونُه سال از عمرش می گذرد، نه تنها همۀ سستیها و ناشیگریها در كار او به جای خود مانده است، بلكه به واسطۀ بلندپروازی دور از مایه و مهارت او، افزایش هم یافته است.

                  سخن اینجاست كه چگونه می توان گفت كه نیمایوشیج در ساختن شعر در قالبهای كلاسیك ناتوان ماند، امّا با همان زبان و همان مایه از هنرمنظوم سازی سخن، در شعر نو خود، در وزنهای عروضی شكستۀ نیمایی،  توفیق یافت؟ و چه دلیلی داشته است این ساكت ماندن یا رندانه گذشتنِ گرانمایه ترین سخنوران معاصر از این واقعیت كه نیمایوشیج، پیشگام شعر نو فارسی، در نو كردن مضمون و قالب از شعر اروپایی، مخصوصاً شعرهای بعضی از شاعران رمانتیك و سمبولیست فرانسوی و بلژیكی بهره گرفت و همین كارش گامی بلند در تحوّل شعر فارسی بود، امّا در ساخت و پرداخت شعر تا پایان عمر ناشی و ناموفّق ماند؟ پاسخ به این سؤال و بسیار سؤالهای دیگر موضوع این دفتر از كتاب «رمزها و رازهای نیمایوشیج» است كه به آن «نیما یوشیج و شعر كلاسیك فارسی» عنوان می دهم و آن را با فصلی زیر عنوان «دریافت نیمایوشیج از شاعران كلاسیك» آغاز می كنم.  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مهدی خطیبی جمعه شانزدهم آذر 1386  نظر بدهید!

جدال با مدعی

 به احمد افرادی که بزرگ است و مهربان مثل آسمان

 

این جدال در فروردین 1385 در سایت های عصر نو و فرهنگ گفتگو منتشر شد تنها بهانه باز چاپ آن خواسته دوستانی بود که خواستار انتشار آن شدند .پس به احترام آنان به صورت پیوسته چهار مقاله را تقدیم می کنم .تنها نکته یادکردنی آن است که به مقالات نه یک کلمه افزوده و نه کاسته ام .

 

                                                                     مهربان بمانید

                                                                    مهدی خطیبی

                                                                      شهریور1386               

 

 

 

 

 

 

 

جدال با مدعی

 

 

 

 

 

 

 

         

 

                      سخنی با آ قای  میرفطروس

                                           و درد دلی با جان های بیدار

 

                                                                                                                                                                               

 

 

 

    فکر ideaدر شعورِ منفِرد مجرِد یک شخص زندگی نمی کند .اگر فقط در این محدوده بماند،تباهی می پذیرد ومی میرد.فکرفقط در صورتی که وارد یک رابطه ی گفت و گویی واقعی با فکرهای دیگر،با فکرهای اشخاص دیگر بشود،زندگی آغاز می کند...اندیشه ی انسانی فقط در صورت داشتن برخورد زنده با اندیشه ای دیگر ،اندیشه ای بیگانه ،اندیشه ای جان گرفته در صدای شخص دیگر،یعنی در آگاهی به بیان درآمده ی شخصی دیگر در جریان گفت وگو ،به اندیشه ای واقعی ،یعنی به فکر مبدل می شود.در این نقطه از رابطه ی میان صدا وشعور ،فکر زاده می شود و زندگی آغاز می کند.

                                                                                         میخاییل باختین

                                                                                   Mikhail Bakhtin  

The Problems Of Dostoevskys Poetic. Mikhail Bakhtin.University Of Minnesota Press.1984 )         )

 

منقول از کتاب در دست انتشار«شعر؛زبان کودکی انسان»محمود کیانوش،بخش شخصیت و فرهنگ کلمه، ص  111 .   دست نوشته ی این کتاب ناتمام را عزیزم محمود کیانوش با مهربانی بسیار برای من فرستاد.یاد باد.)

 

  زنده یاد محمد مختاری که خاک بر او خوش باد، یکی از علل عقب ماندگی ما را  «عدم درک حضور دیگری » می داند .ایرانی نمی تواند حضور دیگری راتحمل کند .چرا ؟ علت اصلی ،ساختار ذهنِ ِ استبدادی اوست . نظام اجتماعی- سیاسی ایران ساخته و  پرداخته ی همین ذهن است : ذهنی خود نگر و حسود، که تاب دیگری را ندارد . به گمان من این ویژگی ،ایرانی را در هر کجای دنیا اسیر و در بند کرده است و با تمام ادعا ها ی « این منم طاووس علیین شده »، ،  ذهن شان را در سطح نگاه داشته است  .  ندای درون ایرانی ، در تقابل با  حضور و غیبت  دیگری این است که : من شبانم، تو جزیی از رمه. من خدایگانم تو بنده. همان که مختاری شبان – رمه گی و هگل پیش تر از او خدایگانی – بندگی می نامید. می دانم واین را به بانگ بلند می گویم که بسیارانی مرا به ستیز با نژاد وملت متهم می کنند .اما راستی را،آیا این واقعیتی نیست؟مگر نه آن که یکی از ویژگی های مدرنیته «تفکر انتقادی»است و مگر نه آن که اندیشه ی مدرن همیشه در پی نفی خویشتن است.پس چرا هنوز که هنوز است من ِ ایرانی نمی توانم سخن دیگری را حتا در حد شعارِ:«حاضرم بمیرم تا تو سخنت را بگویی»تحمل کنم . دیر زمانی است که نگاه  نقادانه ی روشنفکر ایرانی ، در «رد» یا «مدح» مطلق خلاصه می شود  . اساس اندیشه ی انتقادی  روشنفکر ایرانی در «گروه و دسته»  معنی پیدا می کند :با ما باش تا «ارج» ببینی ، بی ما باش تا «محو»  شوی.

دریغ ودرد ! از کودکی آموخته ایم ، سخنی  را که  در مخالفت با ما  باشد ، با رگباری از دشنام  پاسخ  گوییم و کلام  ِ مهرورزانه ی غیرواقع  و  تعارفات  اغراق آمیز روزمره را ، باشعف بسیار پذیرا  شویم  . دیگر برای ما عادت  شده است که اگر منطقی را تاب نیاوردیم ، گوینده اش را با تهمت هایی چون : دگر اندیش ، کافر ، قرمطی ، زندیق ،  مرتد ، کمونیست و سلطنت طلب ، تا بنیادگرای اسلامی  از میدان به در کنیم  .  دیری است که  سفره ی افترا و دشنام روشنفکر ایرانی  گسترده است . این طور نیست ؟

 در این میان ما ، نسل جوان ایرانی ، زیر بار میراث فرهنگی چغر و  نامبارکِ  به جا مانده از پدران روشنفکرمان تا کجا و تا کی دندان بر جگر بگذاریم و هر روزه ، همان کوته نظری ها را شاهد باشیم  و دم برنیاوریم ؟  با کدام منطق وزبان ، ذهنِ کودک مانده ی پدران پیر شده مان را ، برای فرزندان مان توجیه کنیم ؟تا ، به حق یا به ناحق  حرف تلخی نسبت به خود می شنویم ، « رگ های گردن به حجت قوی» که جای خود دارد ـ شمشیر آخته مان -  به حذف دیگری آماده است . اما، آنگاه که حق دیگری، نا حق می شود ، باری به هر جهت... در دل و یا در جمع دوستان تأسف می خوریم  و بعد انگار نه انگار که در مقام روشنفکر مسوولیتی هم داریم .

خواندم . هم مقاله ی آقای احمد افرادی را و هم جوابیه ی آقای علی میر فطروس را.نمی دانم چه بگویم . حکایت جالبی است . از یک سو منطق و دلیل و سند و از دیگر سو، افترا و تهمت و دشنام.

روی سخنم  با جان های بیدار است . نسل من ، نسل سرگردان میان ِ آتش وخون بهمن1357وآتش و اشک ِ جنگ ایران وعراق است .نسلی که کودکی نکرد .جوانی نکرد و نمی کند .اما از آینه های روبه رو ،آینه های سیاه ،صیقل خورده ، گرد وغبار گرفته  آموخت که بیندیشد .از یک دریچه به جهانش ننگرد .از دسته و گروهی که او را در بند « باید ها»  و « نبایدها» اسیر می کنند ، بپرهیزد . دقیق و صادقانه بجوید وبی ملاحظه  بیان کند. مصلحت ها و« حلقه یاران » را به کناری بگذارد و حرف و حدیث دیگران  را  ، با تکیه بر عقل و منطق و انصاف  پذیرا شود  و همان رانیز صادقانه بیان کند . برای همین است که امروز،  کتاب حلاج آقای میرفطروس را  پاسخ  «شور »ی  به  «شور» دیگر می دانم.

آقای میر فطروس! ، شما  در مقدمه ی کتاب« رو در رو با تاریخ» که من آن را با مصیبتی تهیه کردم، می نویسید :«عصر ما عصر فرو پاشی نظام های ایدئولوژیک وفرو ریختن دیوارهای بلند توهمات دیرینه است.عصری که نسبیت گرایی و چند بعدی دیدن حوادث تاریخی،بیش ازپیش ارزشی عام می یابند،وروشنفکری –ابتداء-با شک کردن در«حقایق بدیهی»آغاز می شود .بی تردید،بدون یک تحلیل انتقادی از گذشته ی فرهنگی و سیاسی ما،نمی توان آن را کاملا پشت سر گذاشت واز تکرار آن خودداری کرد .بنابر این باید با شهامت وبی پروا به چهره ی حقیقت تلخ نگریست و با فروتنی و تواضع از آن آموخت.»(رودررو با تاریخ،نشر نیما،پیشگفتارص7)

حالا حقیقت تلخ را بنگرید وبا فروتنی و تواضع بپذیرید که در عمل همانی نیستید که  در شعار  ادعا می کنید  .

 در پاسخ تان  به آقای افرادی نوشتید: « او - علیرغم فضل نمائی خویش - با اولین سطرِ «نقد» ش، بیسوادی و بی اطلاعی خویش را از تاریخ و ادب فارسی، برملا نموده و سخن معروف و درخشان ابوالفضل بیهقی را  غلط و نادرست آورده است

لطف کنید وسخن صحیح و درست بیهقی را نقل کنید . زیرا من هر چه در نسخه ها جستم، ردی از نادرستی نقل قول آقای افرادی نیافتم .شاید شما نسخه معتبر تری از  تاریخ بیهقی، بر اساس نسخه ی غنی ـ فیاض  و نسخه ی ادیب پیشاوری دارید . در این صورت  ،اگر این ادعا  نیز، مثل سایر حرف های تان در این نوشته ، از سر مغلطه نیست ، هم مرا ،هم آقای افرادی و خوانندگان دیگر را از اشتباه بیرون آورید . راستی مگر یکی از وظایف پژوهشگر این نیست ، زمانی که سخنی می گوید دلیلی یا سندی بر صحت سخنش ارایه کند .البته، زمانی که پژوهشگری، اعتنایی به  ابتدایی ترین ضابطه های تحقیق نکند ، زهر خند ، محترمانه ترین  واکنش دربرابر اوست  .

دیگر این که  :بزرگوار! هر چه  در نوشته ی شما جستم .نتوانستم پاسخی  بر انتقادهای  بی شمارآقای افرادی بیابم. هر چه پیش رفتم. فقط جملاتی از این دست دیدم:

     این آقای افرادی، آدم «بسیار خوشمزه» و «بسیار رقّت انگیزی» است. بسیار خوشمزه است، وقتی که از «در» رانده می شود، از «پنجره» وارد می گردد. بسیار رقّت انگیز است: به این معنا که پس از حمایت از انقلاب شکوهمند اسلامی و «خط ضد امپریالیستی امام خمینی» و شکست و ناکامی های سیاسی، اینک - در آستانة پیری - تلاش می کند تا خود را - بهر حال - «مطرح» کند چرا که بقول شاعر:

        موی سر کرده سپید و هیچ کارش سر نشد

                                               دست و پایی می زند، اینک که آب از سر گذشت

     او نمی داند (و نمی خواهد بداند) که برای مطرح بودن و معروف شدن، باید خواند و خواند و خواند و یا با کسانی که جان و جوانی بر سر تاریخ و فرهنگ این آب و خاک گذاشته اند، باید با ادب، اخلاق، اعتدال و خصوصاً به انصاف سخن گفت. آقای افرادی نمی داند (و نمی خواهد که بداند) لذا برای معروف شدن، (مانند برادرِ حاتم طائی) نزدیک ترین راه را انتخاب کرده است: «چاه زمزم» را. بهمین جهت «نقد» ی را که سال ها پیش چاپ کرده و پاسخ آنرا نیز دریافت نموده، چونان یک «مانیفست ادبی» (با پاک کردن تاریخ صدور آن و با سوء استفاده از بی اطلاعی مسئولین این یا آن سایت و نشریه) هنوز تجدید چاپ و منتشر می سازد تا سامری وار «مطلا» را بجای «طلاّ» به عوام الناس، قالب کند. بقول حافظ:

« کجا روی به تجارت    بدین کسادِ متاع!؟»

عجیب است . آیا باید  آن شعارهای مکرر نوشته های شما را ، در تکریم  «  ادب، اخلاق، اعتدال و خصوصأ انصاف » ، که بارها در مصاحبه ها ونوشته های تان بیان کرده اید ،  باور کرد ؟

   شما ، حتا به یک سوال آقای افرادی پاسخ نمی گویید. بلکه ، فقط پی در پی او را متهم می کنید ؛ «خوشمزه»و«رقت انگیز »ش می نامید ؟!  این همان روشی نیست که شما  به دیگران نسبت می دهید ؟

 شما ، در پاسخ تان از کار پوپر نقل کردید که :

« كارل پوپر بياد مي آورد كه يك عضو جوان حزب ناسيونال سوسياليست آلمان به وي گفته بود:  «ببينم! مي خواهي بحث كني؟! من بحث نمي كنم. من، شليك مي كنم!» .

آقای میرفطروس!  نگاهی به پاسخ خود بیندازید .  انصاف بدهید ،آیا این شما نیستید که  نوشته  تان  به جای «بحثی روشنگر» ،«شلیک» می کند؟

شما نوشتید که : نقد و بررسی تاریخ معاصر ایران امری حیاتی ست که هم دقّت و همّت بسیار طلب می کند و هم، شهامت فراوان...» .

 باید به شما عرض کنم که ، نقد و بررسی تاریخ ایران معاصر  بیش از « همت و شهامت » ، به صداقت  پالودگی جان  نیازمند است .

در باره ی نقد شما ، گفتنی بسیار است . فعلأ تا همین جا بسنده می کنم .

اما،  صادقانه بگویم  من ، در مقام منتقد نه با شما دشمنی دارم ونه دوستی .دلیل این مدعا کتاب من :  « شعر متعهد ایران، چهره های شعر سلاح ،انتشارات آفرینش چا پ اول،1383»است که در فاصله ی سال های1350تا 1357 شعر تا ن را بررسی کرده ام . این بررسی نه در تایید ونه در نفی شماست .

گفتم که روی سخنم با جان های بیدار است . آن هایی که می اندیشند ومتعهد به منِ انسانیِ خویش اند. هر چه در سایت های گوناگون جستم، ندیدم که کسی از  خیل بی شمار قلمزنان ، نه  در« تایید»  یا «  نفی » نوشته ی شما ،  بلکه نظر و دید ودریافت واقعی اش را، در مورد پاسخ شما بیان کند .علت چیست؟آیا عادت کرده ایم  حریفی را که فرسنگ ها با ما فاصله دارد ، زیر  باران دشنامش بگیریم ؛ اما حقیقتی را که در کنار مان در حال وقوع است ، بینیم، و بی تفاوت بگذریم . نزار قبانی در شعر «زیباترین »زیبا می گوید:

وچه بدبختی بزرگی است:

اختگی فکری.

(منقول از ادب مقاومت،نوشته ی دکتر غالی شکری،گردانیده ی محمد حسین روحانی،بخش بعدهای قهرمانی در شعر پایداری عربی،ص472)

آیا دوستی ها  وبرخی مصلحت ها ، از نظر دادن  و سخن به حق گفتن بازمان می  دارد ؟اگر چنین است خوش باشید.

امیدوارم آقای میر فطروس از پس این سخن مرا «افرادی»از «پایگاه های لنینی و...» ننامند . اگر چه ، دور نیست که ، با رخصت حضور یافتن این نوشته در سایت های عصر نو و فرهنگ گفتگو ، آقای میرفطروس مرا هم  بسیجیده ی جمهوری اسلامی بخواند ، که بر آن است تا چهره ی مبارک ایشان  را – دور باد-  لجن آلود کند  ویا در خوشبینانه ترین احتمال ، مرا  هم یک فرد خیالی بنامد که از سوی «افرادی» به مصاف ایشان رفته است !  بنا براین ، هم تصویرم را می گذارم و هم نشانی ام را ، تا جلوی هر شائبه ای را بگیرم  .

 اخوان، شاعر شوریده مان که خاک بر او خوش باد، در مصاحبه ای حکایتی را نقل کرد که بی مناسبت نیست  من هم به عنوان حسن ختام در این جا بیاورم :

«هیزم فروشی به شهر آمد.  وقت عبور از جلوی مدرسه ی شهر،طلبه ای که می خواست مقبپز حرف بزند گفت:ای صاحب حمار اسود اللون ،این حطبِ مرتب را رطلِ شرعی به چند درهم فضی تحت معامله ی بیع وشراءدر می آوری؟مرد هیزم فروش هرچه فکر کردکه او چه می گوید،چیزی نفهمید،گفت:اگر می خواهی دعا بخوانی،مسجد آن جاست،اگر هیزم می خواهی ، خرواری فلان قدر.»

(صدای حیرت بیدار،انتشارات زمستان،صص278و279)

 

 

                                                       فرخنده آن که راه به  هنجار می رود

                                                     (سیاوش کسرایی/مهره ی سرخ ص56)

 

                                                              

 

                                                              با    احترام-مهدی خطیبی

 

 

 

 

 

علی میرفطروس

 

 

سخنی با یک «جانِ جوان و بیدار»!

 

     خواندن مقالة دوست جوانم، آقای خطیبی، باعث خوشحالی من گردید، امّا از اینکه ایشان هم (مانند آقای افرادی) در برابر دشنام و توهین به صادق هدایت، استاد عبدالحسین زرین کوب و سعیدی سیرجانی، «سکوت تأئیدآمیز» کرده اند، واقعاً متأسفم.

     حقیقت این است که من فرصت پرداختن به «شاهکار» هائی (از آن دست که آقای افرادی ارائه کرده اند) ندارم و اگر عصبیّتی در کلام من بوده، ناشی از نفرتی است که - به جان- نسبت به شیوه ها و شگردهای حزب تودة کیانوری و افرادی از فدائیان آن دارم.

     وقتِ من، بسیار بسیار تنگ است، و گرنه یک «جانِ جوان و بیدار» - مانند آقای خطیبی - با نگاهی صادقانه به صفحة سوم کتاب «حلاّجِ» من (چاپ اوّل تا چاپ چهاردهم) و نیز - خصوصاً به معتبرترین چاپ «تاریخ بیهقی» (تصحیح دکتر عباس فیّاض، چاپ دانشگاه فردوسی مشهد، 1356، صفحة 589) می توانست (و می تواند)جملة درست و درخشان ابوالفضل بیهقی را بیابد و بخواند که:

     «تاریخ، به راهِ راست رود، که روا نیست در تاریخ، تبذیر و تحریف کردن».

     لذا، از اینکه آقای خطیبی «هر چه در نسخه های (تاریخ بیهقی) جُسته اند، ردّی از نادرستی نقل قول آقای افرادی نیافته» اند!!!، ناشی از شتابزدگی و جوانی ایشان است و لاغیر.

امیدوارم که این «اشارة کوتاه» برای «جان های جوان و بیدار» (خصوصاً برای آقای مهدی خطیبی) بسنده باشد چرا که بقول حافظ:

تلقینِ درسِ اهل نظر، یک اشارتست

کردم اشارتی و مکرّر نمی کنم

 

 

www.mirfetros.com

 

 

 

         

 

این بار هم سلام آقای میر فطروس!

 

 

 

 وناچار از حدیث،حدیث شکافد.

                                              ابوالفضل بیهقی

 (منقول از کتاب متن درغیاب استعاره(بررسی ابعاد زیباشناسی تاریخ بیهقی)سینا جها ندیده، انتشارات چوبک،1379،ص106)

 

 

   در ابتدا باید سپاسگزار دوستان ندیده ام: آقای مسعود فتحی وآقای کیانوش توکلی باشم که زمینه ای را فراهم کردند تا بتوانم سخنم را برای جان های بیدار بیان کنم ؛واما بعد....باید سپاسگزار آقای میر فطروس نیز باشم که پاسخ این «جوان »را که با«شتابزدگی»و«جوانی» سخن می گوید،به «یک اشارت»قلمی کردند و قلم مباد قلم شان  وهم چنین دست شان.

نسل من-که من نیز به هر حال جزیی از آنم-از هیاهوهای کاذب می گریزد، اما هیچ گاه مرعوب نمی شود، چه آنان که می کوشند دن کیشوت وار با دیدگاهی «کهتر نگر» استادی و دلاوری خود را در عرصه های گوناگون ثابت کنند و چه آنانی که با مویه، می کوشند بوسهل زوزنی وار -البته نه در حد دانش او- ترحم دیگران را برانگیزند ودریوزه گی نام کنند، وچه آنان که با یافتن اندک- به زعم خود- عیبی می کوشند تا با ارعاب و تزویردیگران را خاموش کنند.

آقای میر فطروس! من هیچ گاه در برابر بی حرمتی به بزرگانی چون هدایت و یعقوبِ یوسف جمال ِ خفته در خاک، استاد زرین کوب، سکوت نکردم ونخواهم کرد اما بزرگوار! هر سخن جایی و هر نکته....چگونه است که من در برخورد با متن شما می بایست در مورد مطلب ونویسنده ای که از او چیزی نخوانده ام، سخن بگویم؟ من در مقام بررس نوشته ی شما بودم نه بررس نوشته ی آن نویسنده(خانم آزاده سپهری)؛ورنه جایگاه بزرگانی چون استاد زرین کوب بر هیچ کس پوشیده نیست وهر جان بیداری نه با نامی مستعار و در مدح وثنای خود و نه به قصد رد یا قبول یا اهداف آوازه گرانه بلکه با حفظ حرمت ها پاسخی خواهد داد.با این که آن مقاله ی مورد ادعا را نخوانده ام اما به بانگ بلند می گویم :من صداقت را بر پنهان کاری مزورانه ترجیح می دهم .چه خوب بود تمامی آن هایی که اصول اخلاقی –انسانی راشعار می دهند ومدعی اند، با صداقت کامل نظر شان را می نوشتند وبیان می کردند که صداقت اولین مرحله ی رسیدن به چشمه ی زلال جان نجیب است.

و امابعد...از تنگی وقت سخن گفتید.برای من جای سوال است چگونه شما برای پاسخ دادن ها و دیگر گونه مسایل وقت دارید اما برای خواندن نظر دیگران، با علم به این که مورد انتقاد قرار گرفته اید، وقتی ندارید.آیا این نگاه کهتر نگر شما نیست که نظر دیگران را به هیچ می گیرید وخود را مهترودیگران را کهتر می نگرید؟

آقای میر فطروس !نویسنده ی مقاله ی آوازه گری ...برپیشانی آن چنین نوشت:

"تاريخ به راه راست رود كه روا نيست در تاريخ تبذير و تحريف " 

 

 

و شما در مقام پاسخ نوشتید:

 

    « وقتِ من، بسیار بسیار تنگ است، و گرنه یک «جانِ جوان و بیدار» - مانند آقای خطیبی - با نگاهی صادقانه به صفحة سوم کتاب «حلاّجِ» من (چاپ اوّل تا چاپ چهاردهم) و نیز - خصوصاً – به معتبرترین چاپ «تاریخ بیهقی» (تصحیح دکتر عباس فیّاض، چاپ دانشگاه فردوسی مشهد، 1356، صفحة 589) می توانست (و می تواند)جملة درست و درخشان ابوالفضل بیهقی را بیابد و بخواند که:

     «تاریخ، به راهِ راست رود، که روا نیست در تاریخ، تبذیر و تحریف کردن».

   

آیا از منظر نگاه شما با حذف مصدر «کردن»نقل قول روایت شده، غلط است؟

اما من نه به روایت شما اعتماد کردم ونه به ادعای تان  زیرا با خواندن نوشته تان دریافتم  که شما حتا نام مصحح تاریخ بیهقی را نمی دانید.آقای میرفطروس !شماکه مرا به شتابزدگی و جوانی متهم می کنید،مصحح تاریخ بیهقی(البته یکی از بی شمارها)استاد دکتر علی اکبر فیاض است نه عباس فیاض.به قولی:

پسر که نا خلف افتد ،پدر تواند زد

                                                      پدر که ناخلف افتد پسرچه کار کند

 اما باز هم جستم و دیدم عجبا تازه نقل قول شما همراه با حذف چند کلمه است آن هم نه در انتهای آن بلکه در میان آن. بر حیرتم افزوده شد .با خود گفتم شاید نسخه ها بایک دیگر متفاوت اند ؟ویا شاید آن نسخه ی آقای میر فطروس یگانه نسخه ی موجود در جهان است ؛ویا شاید استاد ِ تازه تولد یا فته، آقای دکتر عباس فیاض ،تصحیح چاپ نشده ای را به آقای میرفطروس اهدا کرده اند؟ اما من در نسخه ی دکتر علی اکبر فیاض چنین دیدم:

 

  و تاریخ به راه راست برود که روا نیست در   تاریخ تخسیر و تحریف و تقتیر و تبذیر کردن .

 

(تاریخ بیهقی،به تصحیح دکترعلی اکبر فیاض،1350،صص588و589)

 

باز جستم ودیدم در کتابی دیگر که بر اساس نسخه ی دکتر علی اکبر فیاض وبه کوشش آقای عبدالحسین احسانی توسط کتاب فروشی ایران مهر در آذر ماه 1358(ص513)چاپ شده است چنین آمده است:

 

  و تاریخ به راه راست برود که روانیست در   تاریخ تخسیر و تحریف و تقتیر و تبذیر کردن .

 

باز جستم ودیدم درمجلد دوم کتاب دیگر که براساس نسخه ی استادان غنی – قزوینی ونسخه ی استاد ادیب پیشاوری ونسخه ی دکتر علی اکبر فیاض وبا مقدمه و توضیحات و تعلیقات استاد عالیقدرآقای منوچهر دانش پژوه که توسط انتشارات هیرمند در سال 1376(ص688) چاپ شده ، چنین آمده است:

 

   و تاریخ به راه راست برود که روانیست در   تاریخ تخسیر و تحریف و تقتیر و تبذیر کردن .

 

آن وقت انصاف بدهید،نیاوردن کلمه ای(البته به زعم شما) آن هم در پایان تیتر یک مقاله  این همه جار و جنجال داشت؟کاملا مشخص است، آقای افرادی آن چند جمله ی بیهقی را در مقام تیتر دوم انتخاب کرده اند، پس اگر این حذف و اضافات مشکلی داشته باشد باید تمامی آن هایی که جمله ای را با حذف چند کلمه به عنوان تیتر قرار می دهند، بی اطلاع و بی سواد و حتا خوشمزه و...نامید. آن هم در صورتی که شما دو کلمه را حذف کردید و....راستی آیا یک بارهم تاریخ بیهقی را- حتا- تورق کرده اید؟

جان های بیدار را ارجاع می دهم به تمامی نسخه های موجود تاریخ بیهقی، بخش«الحکایۀ فی معنی السیاسهّ من الامیرالعادل سبکتکین رحمهّ الله علیه»قسمت «حرکت مسعود به ساری» تا خود ببینند وقضاوت کنند.

آقای میر فطروس! من به شما به عنوان کسی که تلاش می کند وبه عنوان یک انسان هم وطن احترام می گذارم اما بدانید همیشه دیگرانی هستند که به دور ازترس و واهمه- هر چند تلخ- سخن می گویند ؛ و خوب می دانید« تاریخ هنگامی آغاز می شود که غبار یادها فرو نشسته باشد.»(نقل به مضمون .البته یقین دارم که این جمله را گیلبرت رایل ،فیلسوف انگلیسی  بیان کرده است و اول بار شاعر گرامی آقای اسماعیل خویی در جدال با مدعی آن را نقل کرده اند)

باری ... حضرت عبید زاکانی در بخش لطایف (حکایات فارسی،به تصحیح آقای پرویز اتابکی،زوار،چاپ دوم،1343،ص265)حکایت جالبی را نقل می کند:«مهدی خلیفه در شکار از لشکر جدا ماند شب به خانه اعرابی رسید.طعام ماحضری و کوزه ی شراب پیش آورد چون کاسه بخوردند،مهدی گفت:من یکی از خواص مهدیم.کاسه ی دوم بخوردند،گفت:یکی از امرای مهدیم. کاسه ی سیم بخوردند،گفت:من مهدیم.اعرابی کوزه را برداشت و گفت:کاسه اول خوردی دعوی خدمتکاری کردی،دوم دعوی امارت کردی،سیم دعوی خلافت کردی،اگر کاسه ی دیگری خوری هر آینه دعوی خدایی کنی(....)»

                                                     باقی........بقای تان.مهدی خطیبی

         

 

علی میرفطروس

 

آقا! شرم هم یك فضیلت انسانی است!

(اشاره ای به خُطبة آقای خطیبی)

 

 

**

     مطلب دوست جوانم آقای خطیبی را خواندم و بار دیگر از آنهمه خُطبة پُرخطا و تیغ كشیدن بر چهرة حقیقت، شرمنده شده ام. اینكه آقای خطیبی (بنا بر نوشتة وبلاگ كوچكش) در همدستی با یك «مثلث خام» (= خ + ا + م) مركب از سه شاعر و مقاله نویسِ ناكام («خمینی آورانِ» شعرِ معاصر ما) كوشش می كند تا با وارونه نمائی و سیاه كردن دیگران، به «خطیبی مشهور» بدل گردد، البتّه، آرزوئی است كه بر جوانان عیب نیست، امّا آقای خطیبی كه بقول خود: كتاب «رو در رو با تاریخِ» مرا دقیقاً خوانده، چرا و چگونه نام درست استاد علی اكبر فیاض (مُصحّح تاریخ بیهقی) را در صفحة ٨ كتابِ «رو در رو با تاریخ» (و دیگر كتابهای من) ندیده و یا نخواسته است كه ببیند؟!

     توهین به صادق هدایت، استاد عبدالحسین زرین كوب وسعیدی سیرجانی در «مُستندات» دوست عزیزِ آقای خطیبی (احمد افرادی) وجود داشته، چرا وی، در این باره «سكوت تائیدآمیز» كرده و آقای خطیبی نیز در خطبة اوّل خویش، از كنارِ آن گذشته است؟!

     از این گذشته: این چه صداقت و شرافتی است كه آقای خطیبی نقل قولی را به من نسبت می دهد كه اصلاً متعلق به من نیست بلكه مربوط به جلال آل احمد است!

     با این «بضاعت» ها و خامی ها،‌ دوست جوانم (كه خود را «دانش آموختة حقوق قضائی، شاعر، منتقد، ویراستار و ...» !! می داند طبیعی است كه نداند حذف مصدرِ «كردن» در جملة درخشان ابوالفضل بیهقی (تاریخ به راهِ راست رود، كه روا نیست در تاریخ، تبذیر و تحریف كردن) یك غلط مُسلّم است. با چنین خطبه ها و خطاهائی باید گفت:

- بدا به حال ادبیات ما!،

 آقا! شرم هم یك فضیلت انسانی است. ایكاش ...

 

www.mirfetros.com

 

         

 

 

 

 

 

                                                                                                         

                                                                         

 

 

 

 

         

 

 

 

 

مهدی خطیبی شنبه سوم شهریور 1386  نظر بدهید!

متن سخنرانی مهدی خطیبی در سومین سال رفتن حسین منزوی/زنجان اردی بهشت1386

              عشق ، یک همیشه است

 

 

برای جان بیدار نسلم:

                          مهدی جلیل خانی

او که مرا واداشت تا در مورد حسین منزوی سخن بگویم

 

 

 

 

 

 

پیش درآمد:

 

 

تو را به کینه چه دینی است ، کاش می آمد

                               کسی که دین ِ جهان را به عشق ادا می کرد

                                                                       منزوی

 

 

سال هاست که می خواهم از منزوی بنویسم ،خاصه که در این ایام، کتاب هایش به کوشش من چاپ می شود:«هم چنان از عشق»،«تیغ زنگ زده»،«دیدار در متن یک شعر»،«تیغ و ترمه و تغزل»و....

سال 1382 بود ،دوست ناشرم آقای فتحی از من خواست که به عنوان مشاور و ویراستار انتشارات آفرینش با او همکاری کنم .وقتی آغاز کردم، دیدم ،چقدرکار چاپ نشده از منزوی نزد اوست.می دانید، شاعر عزیز ما شنیدنی بود نه دیدنی.

به هر طریقی بود ناشر را مجاب کردم که می بایست کتاب ها چاپ شود .او هم با این قول پذیرفت که تمام عواقب برخورد شاعر عزیز مان را بپذیرم.(خاصه عواقب مالی را اگر چه پیشترها تمام آن را ستانده بود)پذیرفتم .اولین کار برگزیده ای از افسانه های آذربایجان بود که نام یکی از افسانه ها را بر پیشانی کتاب نشانده بود:«تیغ زنگ زده».کتاب یک ماه پس از مرگ او چاپ و منتشر شد.پس از آن هم کتاب های دیگر....

ابتدا سکوت و سپس به قول آزرم «کبوترکان خویشتن عقاب انگار»به هیاهو پرداختند. «جان هیث استابز»(johon heath stubbs)شاعر معاصر انگلیسی زیبا می گوید:

خورشید در کسوف است؛و پرندگان

یک یک از خواندن باز می مانند

و بال ها را فرو می بندند

اما من هرگز نشنیده ام

که غورباغه ها از قور قور باز مانده باشند.

تمام حرف و سخن شان این بود که چرا در پانوشت شعرها به نکته یا احیانا ایرادی اشاره کرده ام آنان غافل از این نکته بودند که من به عنوان یک مصحح با متن روبه رو بودم نه شاعر .دست نوشته شاعر پیش رویم بود نه او، بنابراین اگر اشکالی در متن وجود داشت، می بایست یادآور می شدم وگرنه به عنوان مثال می دانستم/ومی دانم که منزوی وزن را بهتر از من و امثال من می دانست

این «کبوترکان خویشتن عقاب انگار» مانند بسیاری به دنبال ساختن بت بودند تا در زیر سایه اش حقارت و بی سوادی خود را پنهان کنند .من هم البته پاسخی به آن ها ندادم زیرا می دانستم در تسلسل پاسخ هایی گرفتار می شوم که سرانجامش جز بازماندن از تحقیق و کارهای پژوهشی ام نیست.بگذریم به قول شاعر:

شخصی بدِ ما به خلق می گفت

ما چهره ز غم نمی خراشیم

ما خوبی او به خلق گفتیم

تا هردو دروغ گفته باشیم

باری...دوست خوبم جلیل خانی از من دعوت کرد تا در سومین سال رفتن منزوی به زنجان بروم و در مورد او سخن بگویم .متن زیر،سخنرانی من در زنجان است.از دوستان مهمان نواز زنجانی و هم چنین دوستان با صفای انجمن اشراق سپاسگزارم.

                                               

                                                           مهربان بمانید

                                                            مهدی خطیبی

                                                          2/تیر/1386

 

 

 

 

 

 

 

 

و تاریخ به راه راست رود که روا نیست در تاریخ تخسیر وتحریف وتقتیر و تبذیر كردن.

 

 

 

دوستان و همدلان گرامی

 

بسیار خوشحالم كه در جمع مردم خوب زنجان هستم. صحبتم را با چند جمله از ابوالفضل بیهقی آغاز كردم. به عقیده من تاریخ كه در زمان نمود می یابد بهترین داور است. گیلبرت رایل می گوید: « تاریخ هنگامی آغاز می شود كه غبار یادها فرو نشسته باشد.» اما متاسفانه در ایران ما آن چنان كه باید و شاید در داوری ها، خاصه داوری های ادبی، راه انصاف و راستی را پیش نگرفته اند. یا قلم را در مدح یك نفر می گریانند و یا آن كه در ذم دیگری دشنه ای می كنند .چرا، برای آن كه پیرو شعار« با ما» یا «بی ما »هستند.

دریغ و درد از كودكی آموخته ایم سخنی را كه در مخالفت با ما باشد با رگباری از دشنام پاسخ گوییم و كلام مهرورزانه ی غیر واقع و تعارفات اغراق آمیز روزمره را با شعف بسیار پذیرا شویم. دیگر برای ما عادت شده است كه اگر منطقی را تاب نیاوردیم گوینده اش را با صفت هایی چون بی سواد،احمق، دیوانه و حتا کافر ، دگراندیش از میدان به در كنیم. دیری است كه سفره افترا و دشنام گسترده شده است. تا به حق یا ناحق حرف تلخی نسبت به خود می شنویم "رگ های گردن به حجت قوی" كه جای خود دارد شمشیر آخته مان به حذف دیگری آماده است و چرا این گونه است؟ زیرا تفكر انتقادی ما خلاصه می شود در مدح یا ذم. آن كسی كه در گروه ماست همیشه بهترین و برترین است و آن كس كه در گروه ما نیست، پست و بدترین است و بدا به حال آن كس كه روزی به آن كه در جبهه خوب هاست بگوید بالای چشمت ابروست آن وقت هر چه صفت ناپسندی كه می یابید، سزاوار اوست.

باری ... بگذریم. امروز این جا دعوت شده ام تا در مورد شاعری سخن بگویم كه سه سال است در میان ما نیست. برخلاف هنجار پذیرفته شده ی ایرانی نمی خواهم و نمی كوشم كه لختی قلم را بگریانم. بلكه می خواهم از شاعری سخن بگویم كه در سال 1350 با كتاب «حنجره زخمی تغزل» متولد شد. بنابراین كاری به این كه در اجتماع كه بود و چه كرد ندارم.و دیگر آن كه امروز و این جا تمام سخنم را متمركز بر یك جنبه از تلاش هنری او می كنم كه به آن معروف و مشهور است و آن غزل اوست.

منزوی برای نسل من از نظرگاه یک مخاطب،  عزیز و دوست داشتنی بود و هست و خواهد بود. چرا؟ برای این كه او در زمانه ای از «مگوهایی» سخن گفت كه برای نسل من حتا فكر كردن به آن گناهی غیر قابل بخشش بود او از عشق سخن گفت، نه از عشق عارفانه یا عشق به وطن یا عشق به آزادی و... بلكه از عشقی كه جریان داشت، بوده و هست. از ایثار دوتن و مهربانی شان سخن گفت و این برای نسل من دوست داشتنی بود. او از مرزهای تن گفت در ستایش تن و صادقانه از لحظه هایی سرود كه بسیاری حتا جرات فكر كردن به آن را ندارند. ما صداقت عریان او را دوست داشتیم و داریم. منزوی از عاشقانه هایی سخن گفت كه برای نسل من مثل یك آتش زیر خاكستر بود. به قول حافظ : 

تلقین درس اهل نظر یك اشارت است 

 كردم اشارتی (یا كنایتی) و مكرر نمی كنم

نسل قبل از ما شیفتگی شور انگیزی به عمل قهرمانانه داشت زیرا در عصری می زیستند كه در جهان معروف به عصر آرمانگرایی بود. اما ما كه خسته از فریاد و هیاهو و آتش و خانه به دوشی و مرگ عزیزان به سخنی می اندیشیدم كه از لحظه های ناب انسانی بگوید ناگهان غزلسرایی به نام منزوی در زمانی كه بكن نكن و حرف مزن این سخن عنوان مكن ،چون دستوری در ذهن مان حك شده بود از لحظه های حقیقی ای گفت كه در خیال مان با آن معاشقه می كردیم از تن گفت و و در ستایش آن لحظه هایی را تصویر كرد. این ها را گفتم تا روشن شود چرا نسل من این قدر منزوی را دوست می دارد. اما این از دیدگاه مخاطب شعر بود مخاطبی كه دوست دارد در جاری شعر رها شود و نمی اندیشد كه آن جا چه بود و این جا چه بود زیرا به قول الیوت شعر اصیل پیش از آن كه فهمیده شود، ارتباط برقرار می كند.

باری اجازه بدهید پیش از پرداختن به غزل منزوی از دوره ای سخن بگویم كه من به عنوان یك منتقد و پژوهشگر بر آن متمركز شده و از آن سخن گفته ام.

شعر سال های 1357 تا 1347 در نگاه بسیاری از منتقدان، دوره ای است كه اهمیت چندانی ندارد اما برای من كه جست و جو كرده ام سال های جالب توجه ای است زیرا سه جریان شعری در آن یافته ام كه در یكی از آن ها منزوی نقش تعیین كننده ای داشته است.

شیفتگی شور انگیز به عمل قهرمانانه و شرایط اجتماعی، سیاسی و قیام های سایر ملت ها موجب به وجود آمدن نگره ای شد كه بر شعر معاصر نیز تاثیر بسیار گذاشت. آن را شعر سلاح نامیده ام. شاعران آن براین باور بودند كه « اینك نیاز شعر شمشیر بودن است.»

شعر پس از كودتای 1332 در طیف وسیع خلاصه می شد به رمانتیسم سیاهی كه در دود و سیاهی می گذشت و شعر رمز گرایانه ی اجتماعی كه می كوشید با اشارات و كنایاتی حضور اعتراض آمیز خود را نمایان كند. اما از سال 1340 با برآمدن دو جریان كه اولی به همه سنت ها و باورها پشت پا می زد و دومی كه می خواست شعر را فقط به عنوان یك سلاح مبارزه استفاده كند، با آن دو جریان ثابت برخورد شد. دو صدا این گونه بود.

من/ پرنده ی فلزی/ شكوفه ی كاغذی / تصویر قفس / ذغال نوزاد/ ناگهان به خواستن پیوستیم/ و خواستیم/ و خواستیم/ كه/ میوه ای كنجكاو بر دست های سوخته شاخه باشیم (برشی از شعر احمد رضا احمدی در مجموعه طرح)

و دومی

خشن/ خشن و ناهموار/ گسست یك ستاره/ پر از كوه و درخت/ و انفجار در مسیر سرعت/ و جاده ای پر از گدازه های شعله ور/ و سنگ ها/ و تنه های سوخته/ و دود/ دود كه در باد كشیده می شود/ و من/ كه شعرم/ جز این تصویر نیست/

(برشی از شعر سعید سلطان پور)

اولی در همان سال ها خاموش شد و دومی تا سال 1357 هیاهو كرد و دشنام داد و به یك باره پس از فروكش كردن هیجان ها خاموش شد.

جریان دیگر شعر نیمایی مذهبی است. كه در همین سالها جلوه كرد. پس از كودتای 28مرداد و حتا پیشتر كه اندیشه های ماركسیستی رشد كرده بود بسیاری از شاعران به عناد آشكار با مذهب پرداختند اما پس از نفوذ اندیشه های آل احمد و شریعتی و تئوری هایی چون " بازگشت به خویشتن" و تشكیل كانون های مذهبی فرهنگی چون حسینیه ارشاد در تهران و كانون نشر حقایق اسلامی در مشهد شاعرانی گرایش به شعر مذهبی پیدا كردند یا بهتر بگویم نشانه های بسیاری در شعرشان دیده می شد سحوری نعمت آزرم با اشاراتی مذهبی انقلابی آغازگر و سپس در كتاب عبور علی موسوی گرمارودی و پس از آن سفر پنجم صفارزاده ادامه یافت و البته پس از بهمن 1357 جریان حاكم ادبی در طیف شاعران جوان انقلابی و بعدها شعر حكومتی شد.

 و اما سومین جریان، ظهور غزلی دیگر گونه بود. غزلی كه شاعران آن می كوشیدند با رهنمودهای نیما، زبان و بیان و نگاه و حتا شكل غزل را دگرگون كنند. منزوی در سال 1351 در مجله تماشا نوشت:«پذیرفتن نیما به این معنی نیست كه شاعر، خود را مقید كند فقط در قالب نیمایی شعر بنویسد، چه این خود قید دیگری است و نیما هرگز چنین نمی خواست. اوج كار نیما در این است كه ارزش های نیكوی گذشته، در شعرش نفی نشد. نیما دریچه ای دیگر به روی شعر فارسی گشود و گرچه، این دریچه در لحظه ای گشوده شد كه شعر فارسی، به راستی خناق گرفته بود. اما این هرگز به آن معنی نبود كه باید همه دریچه های دیگر بسته شود مگر نه این كه شعر، آزادی است و مگر نه این كه مقید كردن شعر در یك قالب گیرم، قالب آزادی خود به نوعی دیگر، سلب آزادی از شعر است؟»

 سال 1350 سالی است كه این جریان شعری با دو كتاب دیروز خط فاصله منوچهر نیستانی و حنجره زخمی تغزل منزوی آغاز می شود. البته تلاش های گاه و بی گاه برخی شاعران دیگر نیز بوده است اما مگربا یك غزل می توان شاعری را به عنوان آغازگر شیوه ای نامید و مگر نه آن كه هر شیوه ای با توجه به زمینه های اجتماعی مرحله به مرحله رشد می كند؟ در غزل نیستانی به ساختمان غزل توجه بسیار شده است و در غزل منزوی به زبان و شیوه های بیانی و رویكرد دوباره به اصل غزل كه همانا تغزل است.

نیستانی با هنجار گریزی نوشتاری و هم چنین شكستن ساختمان غزل جزء مبتكرترین غزلپردازان است. برای همین است كه در غزلی ناگاه دو بیت با وحدت طولی مصرع ها دیده می شود و بیت سوم سه مصرع می شود و یا در قالب جملات معترضه غالباً بی فعل، هنجار نوشتاری غزل شكسته می شود. نظام سجاوندی در غزل نیستانی نقش ویژه ای دارد و در خدمت غزل است.

اما چرا نیستانی آن چنان كه باید و شاید شناخته نیست. دو علت اصلی دارد یكی به خاطر عقل نقال ماست كه بیشتر به دنبال نقل دیگران هستیم تا جست و جو كه آغاز نقد است و دیگر به خاطر زبان ناصرخسرو وار او كه زمختی خاصی دارد و وسواس در پرداختن به ساختمان غزل كه او را از پرداختن به زبان و بیان دور نگاه داشته است. اما منزوی دقت ویژه ای بر زبان و بیان كرده است و دیگر آن كه غزل را به طبیعت واقعی اش كه همان تغزل است، سوق داده است. او در مصاحبه ای می گوید:

« من می گویم عشق یك مساله روزمره نیست، عشق یك همیشه است اما اضافه می كنم كه عشق من و شما كه با من اید با عشق حافظ فرق های بسیاری دارد مگر نه این كه زمانه ی ما با زمانه ی حافظ فرق های بسیاری دارد؟ عاشق زمانه ما و معشوق زمانه ی ما نیز.ناچار طعم غزل من وشما با طعم غزل شاعر قرن هفتم و نهم و دوازدهم فرق بسیار خواهد داشت و اگر نداشته باشد، معلوم است كه من وشما انسان زمان خود نیستیم.به اعتبار این كه عشق، همان "قصه ی واحدی است كه از هر زبان می شنوی،نامكرراست". غزل زمانه ی ما نیز، عشق زمانه ی ما را با مخاطبش در میان می گذارد كه در دو سویش عاشق و معشوقی ایستاده اند كه می دانند كجا و در چه نقطه ای از جغرافیا و در چه لحظه ای از تاریخ ایستاده اند.»

منزوی غزل را پس از سال ها به تصاویر تغزلی كه دارای یك متن زبانی جاندار است تبدیل كرد.تصاویر تغزلی كه امروزی و عریان و صمیمی است و نشان از صداقت شاعر دارد.عریانی را بشنوید:

زنی كه آمدنش مثل "آ"ی آمدنش

رهایی نفس از حبس های ممتد بود.

 در شعر تغزلی گذشته مان وجود آدمی تجزبه می شود بنابراین وحدت هستی او مورد توجه نیست برای همین است كه عشق به حقیقی و مجازی تفكیك می شود و نفی عشق مجازی وجه غالب گرایش می شود. پس از ظهور نیما برخی به تظاهر عشق پرداختند و در رویاهای شب های بلوغ فرو رفتند و برخی نیز یكسره به نفی عشق پرداختند مثل حبیب ساهر

ای خود پرست تا به كی این سوز و اشتیاق

 تا كی فسانه گفتن در هجر و در فراق

در باغ ما از گل شادی نشانه نیست

 گفتن ز عشق بلبل و گل از برای چیست

برخی تن را رها كردند و به جان زیبا پرداختند اما منزوی با صمیمیت تمام، تصویری از معشوق امروزی كشید و به ستایش تن پرداخت . من این صمیمیت و شجاعت را در غزل معاصر كم دیده ام و در شعر معاصر نیز جز یك دو تن چون نصرت و خویی ندیده ام.بشنوید:

چرا صبح مرا زندانی پیراهنت داری

تو که خورشید را چون خون جاری در تنت داری

دو سار از چشم های تو به یک دیگر نشان دادند

دو مرغ سینه سرخی را که در پیراهنت داری

البته منزوی در مقابل نیستانی محافظه کار است  یعنی دل آن را نداشت که در ساختمان غزل هنجار پذیرفته را بشکند.

 من منزوی را با نزار قبانی قیاس می كنم. عرب ها به  او شاعر زن می گویند. تنها تفاوت قبانی با منزوی این است كه او پس از ستایش تن به سوی مدیحه -  عاشقانه ها می رود یعنی از عاشق - معشوق به شاعر- جهان می رسد و عرصه فردی را به عشق فراگیر انسانی تبدیل می کند و این ها همه در بستری تغزلی صورت می گیرد.بنابراین گه گاه می بینیم که ستایش معشوق در همراهی به سوی عظمت انسانی است از این رو قبانی از« زن سبزه به من گفت» آغاز می کند و به «عشق و نفت »می رسد.

منزوی در کتاب حنجره زخمی تغزل غزل هایی را ارائه داد که گذشته از تغزلی ناب، زبان و بیان امروزی دارد .او درمورد نسل خود معتقد است نسلی است که دوباره زبانش را به طرف نوعی لیبرالیسم با نوعی زبان غنایی می چرخاند.

زبا ن منزوی فخامت ویژه ای دارد گرایش منزوی به شعر گذشته ، بالاخص حافظ  از یک سوبه زبانش فخامت ویژه ای داده است از دیگر سو گاه موجب شده است که دوگانگی خاصی نمود یابد .نمونه ای ارائه می دهم تا به این ویژگی زبانی غزل های منزوی توجه کنید:

زن جوان غزلی با ردیف آمد بود

که بر صحیفه تقدیر من مسود بود

دایره واژگانی دو مصرع را خوب بکاوید و دیگر آن که مصرع دوم را با این بیت قیاس کنید:

دو چشم داشت دو سبز آبی یلاتکلیف

که بر دو راهی دریا - چمن مردد بود

و در این میان صورت های کهنه برخی واژگان نیز در این موضوع بی تاثیر نیست مثل گهی به جای گاهی،کنون به جای اکنون،استاده ای به جای ایستاده ای واز  این دست.

شکل بیانی غزل منزوی در بیشتر بیت ها قدرتمند است .منزوی گذشته از تبحر ویژه بر موسیقی بیرونی و کناری ،بر موسیقی کلمات نیز تسلط کامل دارد .او کلمه را از لحاظ موسیقیایی می شناخت بنابراین می بینیم در بیشتر غزل های اوگذشته از تری و ترانه گی که به واسطه موسیقی بیرونی و کناری به وجود آمده است از طریق هم حروفی و هم آغازی نوعی موسیقی درونی و از طریق دقت در موسیقی کلمات نوعی موسیقی معنوی درخشان در غزلش وجود دارد .البته نباید از نظر دور داشت که گاه از تمام ظرفیت های موسیقی کناری غزل استفاده می کند چیزی که خود در مجله تماشا در سال 1351 آن را تقبیح می کرد.

منزوی در کتاب «حنجره زخمی تغزل» نوعی تغزل ناب و دست یافتنی را همراه با رویکردی نو به زبان و شکل بیانی تازه عرضه کرد .در کتاب از «شوکران و شکر» نشانه های تدقیق و غور را در غزل های سعدی وحاقظ وحتا مولانا- دیوان شمس- دیده می شود.و در این میان می کوشد با تلفیق زبان کهن شیوه و امروزین تلاشی در بارورشدن غزلش کند.این کار در کتاب با «عشق در حوالی فاجعه» شکل می گیرد مجموعه ای که هنوز هم نسل من با آن خاطره های بسیاری دارد البته در همین کتاب است که گذشته از تغزلی ناب به پرسش های خیام گونه نیز می رسد

اوج هنر نمایی منزوی در کتاب «از کهربا و کافور» است .گذشته از استحکام زبانی و استفاده از تمام دقایق موسیقی شعر از لحاظ بیانی می کوشد با شکستن اسطوره ها جلوه ای دیگر را در برابر خواننده نمایان کند.

شاید حسد به خاطر حوا دلیل بود

ابلیس اگر که سجده به آدم روا نداشت

 

 

این بار رفت رستم و اسفندیار ماند

سیمرغ نیز مکر و فسونش اثر نکرد

وآن تیر گز به ترکش مان آخرین امید

آخر اثر به دیده آن خیره سر نکرد

 

باری این نگاه اجمالی به غزل منزوی بود.متاسفانه پس از سه سال که از رفتن او می گذرد  نگاهی نقادانه به آثار او نشده است گو این که به وجوه دیگر آثارش چون شعر نیمایی و شاملویی و ترجمه و نثر او  توجه ای نشده است امید است در آینده شاهد دقت وبررسی در آثار گوناگون او به دور از نفی یا مداحی های بی مورد باشیم.اجازه دهید صحبتم را با با یک رباعی از او به پایان برم:

افسانه جویبار کوچک زیباست

یا قصه رودی که سراپا غوغاست

رفتن زیباست- نفس رفتن - اما

ناز نفسی که آرزویش دریاست

 

 

 

                                          16/اردیبهشت/1386

                                               زنجان            

 

مهدی خطیبی دوشنبه چهارم تیر 1386  نظر بدهید!

وقتی می آد بهار خانوم با چارقد بلندش

بهاران خجسته باد.برای تان آزادی و سلامتی آرزو می کنم.

 

 

 

یک شعر بلند از دیروز ها .بهار همیشه برای من تکرار خاطره ی تلخی است .هیج گاه نتوانستم با او/آن آشتی کنم .ریا کاری ی خاصی دارد .امیدوارم این را به حساب عشوه گری های لاجوردی منورالفکری  نگذارید .من رنگارنگی پاییز و صداقت زمستان را بیشتر دوست دارم .راستی به قول منزوی :پاییزی ام بهار چه دارد برای من. و این پاییز روح نیست بهار زندگی من، دهم اولین ماه فصل پاییز است .

 

                                                      مهربان بمانید

 

 

 

 

 

وقتی می آد بهار خانوم با چارقد بلندش

 

                                                        مهدی خطیبی

 

برای تو و کودکی هایت

که می دانم زیبا بود و هنوز دوستش داری

به زن-مادر:شهره

 

 

 

وقتی بهار با چارقد بلندش

با عشوه و با گیسوی کمندش

 

پا می ذاره تو خونه ی دلامون

وا می شه باز پنجره ی چشامون

 

بهار! بهار! خونه ی ما نمی یای

خونه ما ای با وفا! نمی یای

 

خونه ی ما با یه حیاط کوچیک

پر از صدای بال بال و جیک وجیک

 

از وقتی که سقف خونه خم شده

طاقت و صبر همه مون کم شده

 

آهای بهار حال ما رو می بینی

الاهی که سیاهی رو نبینی

 

 

 

بابا شبا از راهای پیچ وا پیچ

می یاد خونه با دستایی پر از هیچ

 

چشاش غروب، با دستای پر پینه

وا می ره و کنج اتاق می شینه

 

-«بابا بازم دستات پر از خالیه»

امشب از اون شبای بی حالیه

 

شب های دم کرده ی بی خوابیه

اگر چه شب، باز شب مهتابیه

 

فکر بابا تا کجا که نرونده

اگر چه هی...فکری براش نمونده

 

فکر زری که نامزدش این روزا

می خواد بیاد ببردش ایشالا

 

فکر جهاز ،فکر لباس ، فکر کار

فکر همین گذشتن روزگار

 

بابا می گه بهار اومد دوباره

می خواد بیاد این جا ،مگه بی کاره

 

طفلی بابا حتا شبا تو خونه

فکرش اینه:یا خرج آب یا دونه.

 

خواب دیگه تو چشم بابا شکسته

اون دیگه مثل کوچه یی بن بسته

 

 

 

مامان شبا تو هشتی مون می شینه

از گونه هاش اشکاشو ور می چینه

 

-«خدا خدا قسمت ما این نبود

عمری صدا کردمت اما چه سود

 

یه عمر سگ دو می زنیم ای خدا

پیر شدیم و نرسیدیم به هیچ جا

 

بازم خدا شکر،که تن سالمیم

به برکتت،به رحمتت عالمیم»

 

مامان همش فکرش و ذکرش اینه

همش می گه قسمت ما هم اینه

 

هنوز چهل بهار و هم ندیده

ولی ببین چقد شده تکیده

 

 

 

وقتی که صب ،طیاره خورشیدی

تو آسمون می آد، می شه سپیدی

 

روز از نو و روزی ام از نو می شه

غصه می آد مثل شب همیشه

 

غصه نون ،غصه درد بابا

غصه ی نجوای مامان تو شب ها

 

حالا دیگه بهارمون خزونه

خزون خوبه مثل شب زندونه

 

فصل بهار چه زردی و چه سردی

قصه ی دلتنگی و رنج و دردی

 

قصه ی دلواپسی فردایی

اگر چه پشت ابر،نا پیدایی

 

حالا بیا امسال فقط صدا کن

از تو دلا غصه ها رو جدا کن

 

آجیل بریز تو مشتای بچه ها

خونه بکن توی همه کوچه ها

 

خنده بزار روی لب مردما

عیدی بده به همه ی آدما

 

آشتی بده درخت و با تگرگا

رود با سنگ ،باد و با شاخ و برگا

 

بهار جونم سبز بکن دلا رو

بکار تو دل ها همه ی گلا رو

 

اونوخت تو با اون چارقد بلندت

با عشوه و با گیسوی کمندت

 

پا می ذاری تو خونه ی دلامون

وا می شه باز پنجره ی چشامون.....