تبليغاتX
تاول حکایت راه است

mehdikhatibi

مهدی خطیبی

mehdikhatibi

http://mehdikhatibi.blogfa.com

تاول حکایت راه است

تاول حکایت راه است

تاول حکایت راه است

درساعت23 روز دهم مهر ماه سال یک هزار و سی صد و پنجاه و پنج شمسی در تهران دیده گشودم – اگر چه پروزم از نیماست- و اولین چیزی که گفتم «اون نه»بود.دانش آموخته حقوق قضایی هستم .تا کنون هفت کتاب تالیفی و چهل و شش کتاب به ویراسته و مقدمه ی من منتشر شده است .گذشته از آن که شاعر و منتقد هستم در زمینه ویرایش و تصحیح متون نیز فعالیت دارم . کتابدارم و گذشته از این شغل، مشاور و ویراستار انتشارات آفرینش نیز هستم.نمونه وار کتاب هایی که از من چاپ شده است عبارتند از:
1.ترانه های آدم و حوا ،دفتر اول ،انتشارات روزگار،چاپ اول ،1378
2.آیینه دار آب(نقد ،بررسی و گزیده آثار شیون فومنی)انتشارات روزگار،چاپ اول ،1379
3.شعر متعهد ایران (چهره های شعر سلاح)بررسی شعر سال های 1347تا1357،دفتر اول:جعفر کوش آبادی ،انتشارات آفرینش،چاپ اول 1383
4.ترانه های آدم و حوا ، دفتر دوم، انتشارات آفرینش،چاپ اول ،1384
5.ماه ماهی (قصه شعر)تصویرگر لیلی درخشانی،انتشارات زیتون 1384
6.بوتیمار بی اشک (قصه - شعر )، همراه با یک پیشنهاد: قصه - شعر به مثابه یک قالب ، همراه با نقدی از محمود کیانوش ، تصویرگر ساناز فلاحتی ، انتشارات آفرینش
.............
زیر چاپ:
1.نسل ستاره در شب توفان(شعر و زندگی نعمت میرزازاده م.آزرم)انتشارات ثالث
2.شناختنامه محمود کیانوش،انتشارات آفرینش
3.بوتیمار بی اشک(قصه شعر)همراه با نقدی از محمود کیانوش و طرح هایی از سرکارخانم فلاحتی،انتشارت آفرینش1388
...........
آماده چاپ:
1.پیشگامان غزل امروز ایران ؛ دفتر نخست:محمد ذکایی (هومن)،حکایت غم بیزاریان
........

شماره تلفن جهت تماس با من:
09126894681

وب نوشته های مهدی خطیبی (حلقه نیلوفری/1)

تاول حکایت راه است

 
وب نوشت های مهدی خطیبی/حلقه نیلوفری1    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " تاول حکایت راه است " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
خبرگزاری دانشجویان:بوتیمار بی اشک به قلم مهدی خطیبی منتشر شد
مجموعه رباعیات کیانوش با عنوان با نگاهی دیگر را دانلود کنید
چه اتفاقی افتاد که آقای محقق تاريخ ! ..../اصغر آقا
بهانه‌هایی برای نوشتن (تفسیری بر شعر "خواب" سروده‌ی جعفر کوش آبادی)/مهدی خطیبی/دینگ دانگ
شماره ششم دینگ دانگ منتشر شد
خانگی سه/گویا نیوز
«زندگي و شعر خسرو گلسرخي» در راه است /ایسنا
بهانه هایی برای نوشتن :حسین منزوی /مهدی خطیبی/فرهنگ و هنراز مجموعه گروه اینترنتی فرهنگ گفتگو
شماره ی ۳ مجله ی الکترونیکی دینگ دانگ به روز شد
به بهانه حذف هفتاد غزل از مجموعه کامل شعرهای حسين منزوی از سوی وزارت ارشاد، مهدی خطيبی/گویانیوز
قالب بلاگفا
قالب وبلاگ
آرشیو تماس با ما


رضا سید حسینی رفت

 

خبر مثل یک پتک بر سرم فرود آمد : «رضاسید حسینی رفت » بعد باران پیامک بود که می بارید .نمی خواهم مرثیه ای بگویم و آوای همیشگی وا اندوها و واحسرتا را سر دهم . او بزرگ بود چه بگویم و چه نگویم و چه بخواهم و چه نخواهم . صادقانه زیست . آنچه بود ، نمود . اهل دغل و دروغ نبود . و رفت ...شادا که دیگر درد نمی کشد . روانش شاد. دعوت تان می کنم نوشتۀ یکی از همنسلان او را با هم بخوانیم .

با مهر و دوستی

مهدی خطیبی

 

به رضا سید حسینی سلام می کنم

من همیشه غربت را در وقتی احساس می کنم که  دنیای من از وجود و حضور یکی دیگر از کسانی که ضامن امیدواری به روشنی آینده انسانیت بوده اند، خالی می شود. در این موقعهاست که آرزو می کنم که نسل جوان امروزی در میان خود کسانی را داشته باشد که جای این گونه ارجمندان را بگیرند و فرزندان خلف آنها باشند، به این معنی که با چشم خود و با پای خود و با ذهن خود در راهی که آنها هموار کرده اند، به هموار کردن و دنبال کردن راه خود بپردازند. بدیهی است که هر نسلی جهت راهش را قدم به قدم خود تعیین می کند، امّا جا و معنای مقصد را از نسل با اصالت پیش از خود می آموزد، زیرا که انسان تاریخی، که خود را از غارنشینی به کاخ تمدّن امروز رسانده است، هرگز مقصد عوض نکرده است. مقصد او همیشه بقا و خوشبختی خود با حفظ اصالت و معنویت انسان بوده است.

          امروز شنیدم که دنیای من از وجود و حضور «رضا سید حسینی» خالی شده است، و در این لحظه خود را در دنیایی که دارم، غریب تر از همیشه احساس می کنم. روح او نهفته در قالب جسم، همیشه از آتش صداقت در عشق به دانستن شعله ور بود. می سوخت و یاد می گرفت، می سوخت و یاد می داد. با فروتنی سربلند می زیست و از شراب آگاهی سرمست بود. با او که بودی، از درنگها و دریافتهای خود با اطمینان سخن می گفتی، چون می دانستی که ذهن او در آفاق بیکران اندیشه پروازهای بلند داشته است و درنگها و دریافتهای انسان تاریخی را تجربه کرده است.

          با اینکه در فاصله کمی از او ایستاده ام و برق چشمهای ژرف نگر او را می بینم و صدای مهر و صداقت انسان کامل را از گلوی او می شنوم، در غربتی که با رفتن او در دنیای من تازه شده است، خاموش می مانم.

 

محمود کیانوش

لندن - اول ماه مه 2009

 

 

بادِ حادثه

 

به ياد فرزند رضا سيد حسيني

آن گل كه شكفت و ماند و كم كم پژمرد

با خاطرِ شاد زيست ، بي حسرت مرد:

از آن گلِ نوشكفته دارم افسوس

كِه ش حادثه بركند و به بادَش بسپرد.

 

 

 

در باغ وجود

به یاد رضا سیّد حسینی

انسان به خزانِ خود چو گل خاك شود،

از پيري و دردهاي آن پاك شود:

با چهرۀ نسلِ نو، در اين باغِ وجود،

باز آمده، خرّم و طربناك شود.

 

 

مهدی خطیبی شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388  نظر بدهید!

خبری از خبرگزاری کتاب ( ایبنا )

 

مهدی خطیبی

تازه‌هاي كتاب در نمايشگاه ۲۲

  «بوتيمار بي اشك» مهدي خطيبي به نمايشگاه مي‌‌آيد

24 فروردين 1388 ساعت 12:35
«بوتيمار بي اشك» تازه‌ترين اثر «مهدي خطيبي» به زودی توسط انتشارات «آفرينش» منتشر مي‌شود. اين كتاب در بيست و دومين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران (۱۶ تا ۲۶ اردیبهشت) عرضه خواهد شد.\
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)،  اين اثر پژوهشي با نام کامل «بوتيمار بي اشك همراه با يك پيشنهاد»، نوعي قصه-شعر است كه همراه با نقدي از «محمود كيانوش»شاعر و نويسنده، منتشر مي‌شود. 

خطيبي درباره اين ژانر (گونه) ادبي توضیح داد: «قصه-شعر» نوعي ژانر  ادبی است كه قبلا هم در ادبيات به كار گرفته شده. بخش بروني اين گونه ادبی، قصه است و بخش دروني آن‌ها حالتي شعر گونه دارد. 

خطيبي همچنين از انتشار كتاب ديگرش كه «شناختنامه محمود كيانوش» است سخن گفت و افزود: « شناختنامه محمود كيانوش» كتاب ديگري است كه شامل بحث‌هاي مفصلي درباره تاريخ روشنفكري و روشنفكران شاعر است و اولين بخش آن «محمود كيانوش به روايت محمود كيانوش» نام دارد. 

ویراستار كتاب «تيغ و ترمه و غزل» در ادامه توضيح داد: بخش‌هاي ديگر كتاب برگزيده‌اي از اشعار و ترجمه‌هاي اين شاعر از انگليسي به فارسي و عكس آن است. 

خطيبي گفت: برگزيده داستان‌ها و ترجمه‌ها و نقد‌هاي كيانوش نيز بخش پاياني كتاب را تشكيل مي‌دهد. اين شناختنامه را كه ۸۰۰ يا ۹۰۰ صفحه است، انتشارات «آفرينش» چاپ خواهد كرد. 

اين نويسنده همچنين از انتشار كتاب ديگرش با عنوان «حكايت غم بيزاريان» كه به احوال پيشگامان غزل در ايران مي پردازد، خبرداد و گفت: كتابي با عنوان « پيشگامان غزل در ايران» آماده چاپ دارم كه اولين دفتر آن به «محمد ذكايي» اختصاص دارد و در حال حاضر مراحل حروفچيني را در نشر آفرينش مي‌گذراند.

وي درباره روند بررسي غزل امروز ايران در اين كتاب خاطر نشان كرد: نقد و بررسي غزل‌هاي «محمد ذكايي» شاعر، همراه با سير غزل امروز و برگزيده‌اي از غزل‌هاي اين شاعر كه بسياري از آنها تابه امروز ناشناخته است، در اين كتاب آمده است.

 

گزارشگر : پروانه توکلی

 

اصل خبر را در این جا بخوانید


 

مهدی خطیبی دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  نظر بدهید!

بخوانید : دو کتاب از محمود کیانوش

 

با درود و مهر

بخوانید : دو کتاب از محمود کیانوش . ( بر عنوان ها کلیک کنید )

۱."ای آفتاب ایران " آخرین دفتر شعرهای فارسی محمود کیانوش

(فرمت : pdf)

غربت

آیینه هاش

             تو را

                   هرگز

در خود نمی پذیرند؛

چشم تو بی پیام و

                     دلت تنهاست.

غربت

امروزهاش

              هر روز

خالی

از انتظار فرداست.

 

                          13 دسامبر 2001

آخرین عکس محمود کیانوش

۲.  "با نگاهی دیگر؛رباعیات نو در پنج دفتر "

(فرمت : word)

 

 يك پيرِ خميده از عصا جان مي خواست،

يك مردِ جوان بر اسب ميدان مي خواست؛

پروازِ غبار و چشمِ حسرت تاريك:

بر سفرۀ باد، خاك مهمان مي خواست!

 

مهدی خطیبی دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387  نظر بدهید!

خبری از خبرگزاری ایبنا

  دفتر اول «شعر متعهد ایران» منتشر شد

8 بهمن 1387 ساعت 12:57
کتاب شعر متعهد ایران با زیر عنوان «چهره‌های شعر سلاح» نوشته مهدی خطیبی منتشر شد. این کتاب به بررسی شعر متعهد فارسی در سال‌های ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۷ می‌پردازد./
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، دفتر اول این مجموعه به بررسی شعر جعفر کوش آبادی شاعر معاصر و از بازماندگان شعر نیمایی می‌پردازد .این کتاب را انتشارات آفرینش به بازار کتاب عرضه کرده است. 

کتاب حاضر در هفت فصل تدوین یافته که از میان آنها می‌توان به «کوش آبادی به روایت کوش آبادی»، «برخورد اول» و «گزیده اشعار» اشاره کرد.

مهدی خطیبی در مقدمه کتاب بیان داشته: اساس پژوهش در این کتاب بر مبنای درون‌مایه‌ها و واژگان کلیدی و پر کاربرد است. البته با یادآوری این نکته که واژه، خود به تنهایی هیچ ارزشی ندارد و تنها زمانی که در ساخت جمله با تکرار و بسامد بالا، القا کننده اندیشه خاصی باشد مورد ارزیابی قرار می‌گیرد. 

وی ادامه می‌دهد : از نمایندگان شعر سلاح، جعفر کوش آبادی را انتخاب کرده‌ام زیرا تنها چهره شعر نیمایی است که تا کنون باقی مانده .
خطیبی در ابتدای کتاب به چگونگی شکل گیری شعر این دوره می‌پردازد و در ادامه به علت‌ها، زمینه‌ها، درون‌مایه‌ها، نمایندگان اصلی شعر سلاح و ویژگی‌های آن اشاره کرده است.
 
در بخش بعد خطیبی به بررسی چهار مجموعه « ساز دیگر»،‌ «کوچک خان»، «چهار شقایق»، «سفر با صدا» و منظومه «اژدهای سیاه»‌ از کوش آبادی پرداخته است.
 
مهدی خطیبی متولد مهرماه ۱۳۵۵ و دانش آموخته حقوق قضایی، و درحال حاضر مشاور و ویراستار انتشارات آفرینش است.  از کتاب‌های انتشار یافته از وی به «ترانه های آدم وحوا»، «آیینه داراب»میتوان اشاره کرد. 
این کتاب در ۴۱۵ صفحه و در شمارگان ۲۰۰۰ نسخه با قیمت ۶۵۰۰ تومان توسط انتشارات آفرینش به بازار عرضه شده است.

اصل خبر در اینجا ست

مهدی خطیبی سه شنبه هشتم بهمن 1387  نظر بدهید!

محمود کیانوش به روایت پری منصوری(بخش سوم/پایانی)

 محمود و کاوه کیانوش

شعر بلند «هنگام ادّعا نیست» در کتاب «خرخاکیها، یونجه ها و کلاغها» را ساده و روان به زلالی آب، این گونه شروع می کند:

 اکنون

هنگام ادّعا نیست،

زیرا که با طبیعت

چندان که باید و شاید جنگیدیم.

 

پیروزی از کدام طرف بود؟

این را

از ابر و باد،

از آفتاب و زلزله،

از مرگ نیز بپرسید.

         

این شعر سی و چهار سال پیش سروده شده است، امّا درست مثل این است که درد همین امروز ماست وچه بسا که درد همیشگیمان باشد.

در شعر بلند «با کمی ابر، کمی مه، از دور» در کتاب «خرخاکیها، یونجه ها و کلاغها» ، در آغاز بخش پنجم، با خشم می گوید:

 

«آه،

       ابری می خواهم چالاک

و شتابان بارانی

که سر شهوت و شورش باشد با خاک.

 

در هوایی که چنین خشک و غبارآلود

و چنین تبناک است،

عشق بیمار،

درد بیمایه،

و از این بدتر

               نفرت

مبتذل،

         خائن،

                  ناپاک است.

و در همین شعر، در جایی دیگر می گوید:

 

در همین این لحظه که در چشم کسی

قطره ای اشک به مدّ ستمی،

                                اندوهی،

                                          حرمانی،

موج از موج برانگیزد و بیدار کند طوفانی،

در جهان تو هزاران               

  _ چه دروغی،

                                    چه شماری ناچیز _

بیشماران گل چشم

می نشیند در اشک؛

و ستم در هرجا می زاید،

                              می زاید،

                                        می زاید؛

و هوا در همه جا رگبار اندوه

بر زمین،

          بر دریا،

                   بر جنگل،

                               بر کوه،

بیگسل می بارد،

                    می بارد،

                                می بارد...

 می بینید که کیانوش درد را به خوبی در همه جا حسّ می کند و چه سخت است این بار را کشیدن و چه تأسّف آور است که باز هم این درد آیینه ای در برابر جهان امروز ما و دربُعدی دیگر در برابر جهان دیروز ماست، و تأسّف آورتر اینکه مژده ای نیست که آیینه ای در برابر جهان فردای ما هم نباشد.

در شعر «خود بودن» در کتاب «آبهای خسته» برای رهایی خود و «انسان» از پیلۀ افسردگی فلسفی با خود سؤالی و جوابی مطرح می کند:

 

پرسید:

«با این همه سیاهی در راه،

با این همه سپیدی در چشم،

چیزی برای ماندن،

جایی برای رفتن

هست؟»

 

گفتم:

«از جلد یاد اگر بیرون آیی،

خود بودنی ست فراموشی؛

فریاد عاشقانۀ شیرینی ست

این بیکرانۀ خاموشی.»

     

در شعر «شب در بیابان»، در «کتاب دوستی»، که در سال 1350 نوشته شده است، جامعۀ گرفتار شقاوت را نشان می دهد که شبی بی پایان بر آن مسلّط شده است و گرکها که تمثیلی از دیکتاتورهای زمانه اند در هرجا و در هر زمانی، به همّت چوپان که نمادی از گردانندگان و روشنفکران دروغین هستند، و بی اعتنایی سگان گلّه که در واقع چاپلوسان و چکمه بوسان مقاماتند، همچنان ملّت گوسفندوار معصوم جاهل را می درند و قربانی شکمبارگی می کنند و آبی هم از آب تکان نمی خورد و شب اختناق و ترس سایۀ سیاه و سنگینش همچنان پابرجا در همه جا می ماند. در بندی از این شعر می گوید:   

 

سگان را پشت بر ایمان آبادی،

سگان را روی با دلجویی یغماست،

به خنجرهای دندانشان گواه کاذب ناچاری چوپان،

به مشعلهای چشمان رهنمای گرگ تا نابودی گلّه،

نشسته دورتر از سور

                       له له زن، گرسنه نال، دُم جنبان،

به گاهی استخوانی گوشتمندِ نیمخورده، نیم لیسیده،

در این سور شبانه

با شبان و گرگ مهمانند!

 

در شعر «کژدم سیاه»، در همان «کتاب دوستی»، سرنوشت خودکامۀ زمان را چنین توصیف می کند:

 

این کژدم سیاه

آزادی و قرار ندارد

تا نیش را به هرچه بیابد

محکم بیازماید و مغرور بگذرد!

گویی که آمده ست

تا گیج و کر بگردد و تا کور بگذرد!

 

با او بگو

            _ اگر چه نخواهد شنید هیچ _

با او بگو که مرگِ تو، ای بیقرار،

در نیش ابله تو نهفته ست؛

دانم که این حقیقت روشن را

هرگز یکی از آن همه کژدم پرست با تو نگفته ست!

 

در شعر «در باغ وحش»، در همان «کتاب دوستی»، با دیدن پلنگی در قفس، در خیال شاعر، در گفت و گویی بین او و پلنگ، مسئلۀ آزادگی و آزادی مطرح می شود که هیچ زندانبان خودکامه ای نمی تواند آن را به بند بکشد، و آنوقت از زبان پلنگ می گوید:

 

«در من تو آنچه نمی بینی

من هستم، ای به خیالی خوش!

گویی که با غمم غمگینی،

در غفلت از چه ملالی خوش!

 

زیرا که ای به گمان آزاد،

من آن نی ام که تو پنداری!

در تنگی بدِ این بیداد

آزادم و تو گرفتاری!»

نادانی ات، برادر، شوم است!...»              

 

در شعر «جوی و رود و دریا»، در کتاب دوستی»، جوی تمثیلی از حرکتها و تلاشهای پراکندۀ انسانهاست که بی ثمر می ماند، و تنها در صورتی این حرکتها و تلاشها می تواند در کلّ یک جامعه تغییر سامان بخش به وجود آورد که همۀ افراد با هم باشند و جوی وار به هم بپیوندند و رودی بشوند و به مقصد خود که دریای آزادی و سعادت است، برسند، و این ناپیوستگی دردی است که متأسّفانه جامعۀ ما تا به امروز همواره گرفتار آن بوده است. این شعر با شکوهی شگفت با این بند پایان می گیرد:

 

ای رود کرور شاخه، با هم شو،

تا باشی رود و رود دریاگردد؛

در روح بزرگ خود فراهم شو

تا دریا به نم نمت پیدا گردد!

 

در شعر «باید آوازمان را بخوانیم»، آن هم در « کتاب دوستی»، مراد شاعر این است که چون انسان تنها جانداری است که از درد مرگ آگاه است، اگر بخواهد به هستی خود جدا از موجودیت جسمی خود ادامه بدهد، باید برای این ادامه آرمانی داشته باشد. در بند پایانی این شعر می خوانیم:

 

باید آوازمان را بخوانیم،

باید آوازی از ما در این بیکرانه بماند؛

باید آوازمان را بخوانیم

تا برای کسانی که از راه دیگر

                                   به این وادی درد خواهند افتاد

از کسانی که بودند و رفتند

                               آوازشان مثل یک سنگواره،

در سکوت فضا جاودانه بماند؛

باید آوازمان را بخوانیم

تا که از ما،

              خدا،

                     آفرینش،

                               همین یک نشانه بماند!

 

باید آوازمان را بخوانیم...

و کیانوش آوازش را چه رسا و چه خوش خوانده است و می خواند.

 

  شعر بلند «کجاست آن صدا؟» ، نهمین دفتر از مجموعۀ نُه کتاب شعر کیانوش، با عنوان کلّی «شکوفۀ حیرت»، در یکی از ابعاد چندگانۀ خود سمفونی بسیار زیبایی است دروصف ستایش آمیز و غم انگیز مادر و همۀ زنانی که در جامعه های سنّتی و مرد سالارانه به خانۀ شوهر می روند و در حالی که همیشه در انتظار جلوۀ جمال بیمثال عشق هستند، با هر ستمی در زندان مرد می مانند تا سرانجام مرگ از راه می رسد و آنها را از آن همه درد و غم و سیاهی نجات می دهد.

این شعر در لایه های روانشناختی و اجتماعی، حکایت از عشقی خدایی به مادر دارد که شاعر در حسرت دیدار روی فرشته آسای او و شنیدن صدای مهربان اوست، و با این حسرت  و دلتنگی به سالهای دور باز می گردد و درعالم سحرآمیز کودکی اش، در خلوتی با مادر همۀ گوش و هوشش را به قصّـۀ او می دهد تا مثل همیشه داستان دختر یتیمِ گرفتار و دربندِ دزد گردنه را بگوید و مثل همیشه در پایان قصّه اش، شاهزادۀ نجیبِ سوارِ اسبِ سفید از راه برسد و دختر یتیم را از زندان تنگ ستم برهاند و با عشق و مهری جاودانه او را بر اسب خود بنشاند و برای همیشه او را خوشبخت کند. و آنوقت راوی قصّه در شعر پدر خود را همیشه با همان قدرت و شکوه شاهزادۀ نجیب ببیند و با وجود مادر مهربان و فرشته خو و آن پدر قهرمان، دنیای کودکی اش از همۀ شادیهای پایدار سرشار شود. ولی افسوس که این بار مادر پایانی غیر منتظره را با های های گریۀ غمناکش برای دختر یتیم تصویر می کند و دختر را همچنان در بند ستم دزد سر گردنه و در انتظار رسیدنِ شاهزادۀ نجیب می گذارد و با این پایان، دنیای آرام و زیبای کودکی او با طوفان و زلزله ای سهمگین در هم می ریزد و از میان غبارِ آن پدر در ذهنش به هیئتِ دزد سر گردنه در می آید و این احساس در ضمیر ناخودآگاه او     می ماند و می ماند تا اینکه در آن رؤیای کودکی صدای مادر را همراه با صدای ترانه خوانهای بسیار دیگری می شنود و صحنه ای بس شگفت و نورانی در برابر چشمان حیرت زدۀ او پدید می آید که من ترجیح می دهم از اینجا به بعد این سمفونی غمناک عاشقانۀ بی نظیر را فقط با شنیدن نوتهای سحرآمیز خود شاعر بشنویم:

 

ولی فقط صدای مادرم نبود:

صدای بیشماری از زنان آشنا و ناشناخته،

شبیه تارهای نازک حریر

کنار هم تنیده،

                 تاب خورده،

                               یک صدای تازه ساخته،

که در طنین درد سوز و مهر بیزِ آن

نوای دختر یتیم قصّه

                        در صدای مادرم

برای من به خوبی آشکار بود،

و در هلالهای اُفت و خیز آن

نهفته

       انعکاسی از تبسّم شکوفه،

                                       پچپچِ نسیم و برگ،

و پرس و جوی ریگ و جویبار بود.

 

 

کلام در ترانه اش

روایتی صریح و ساده از طلوع عشق

                                         در کرانۀ حیات داشت؛

پیامی از تمام کائنات وُ

                         از ورای کائنات داشت:

 

نه غم در آن،

نه شادیِ جریحه دار ریشه در غمی،

نشاطِ آن رهایی مسلّمی

که از ظهورِ اوّلین نشانۀ غم و ملال           

 تا به حال

به جست و جوش بوده است عالمی.

 

صدای آن ترانه خوان

جلوتر و جلو تر آمد و

                          سپس

صدای سمّ اسب هم بلند شد؛

ولی همین که من سرم

گرفت نیم چرخشی به جانب صدا...

خدای من!

برای من

           همیشه وصف آن محال بوده است،

تصوّرش ورای قدرت خیال بوده است:

به لمحه ای جمال شاهزادۀ نجیب قصّه ها

گشود چشمۀ هزار آفتاب را

                                  به چشمهای من،

و ذهن من شکافت

و تافت نور قدسی اش

به قلب ذرّه ذرّۀ وجود من،

و هوش از سرم پرید و

      نقش بر زمین شدم.

 

گذشت از کنار من

سوار اسب تازی سفید

                          شاهزادۀ نجیب

و چند لحظه بعد

که چشمهای پر غبار من

گشوده شد به یک نگاه

آه!

سوار اسب،

              پشت شاهزاده

                   دختر یتیم قصّه ها

نشسته بود و بود همچنان ترانه خوان

و ناگهان سرش گرفت نیم چرخشی به سوی من

و یک تبسّمِ لطیف و مهربان

                               شکفت

به باغِ چهره اش

                  که داشت بیش و کم شباهتی

به چهرۀ ملیح مادرم

و نیز چهرۀ تمام دختران دیگری که می شناختم؛

و من در آن دم

                  آنچه از خود و جهان

                                         به یاد داشتم    

به آن جمالِ مهربان،

به آن تبسّمِ لطیف،

به آن صدایِ دلنواز

                      باختم.

 

هنوز مادرم نشسته بود

و من سرم به دامنش؛

هنوز اشک قطره قطره می چکید

از آن دو چشمِ میشی غریب روشنش:

 

کجاست آن صدای با دل آشنای گمشده

که من هزار سال،

گشوده بال

            در سپهر خواب،

                               در ستاره های خرّم خیال

به جست و جوش بوده ام؟

کجاست آن صدا،

                      کجاست؟

 

         کیانوش، با نظر به وضعیتِ جهان امروز که بشر، غافل از گمراهیِ خود، در جهتِ فاجعه در پیش گرفته است، در شعر بلندِ «ناگهان انسان و زمینش» که در سال 2002 (1383) در لندن منتشر شد،حماسۀ پیدایش جهان و زمان را، با زیبایی و غنا و شکوه کلامی تنیده با معنایی عمیق و علمی تصویر می کند. شاعر در عالمی بین خواب و بیداری، انسانها را در آغاز «نیک اندیشان و خوبانی» می بیند که همه همساز و هم آیین اند و زمین با شور و تلاش آنها به «بهشتی روشن» تبدیل می شود، امّا متأسّفانه این دوران یگانگی و نظم و زیبایی دوامی نمی آورد، چون حرص و آزِ جمعی از انسانها ستم و شقاوت می زاید، و ظلم و بیداد مادرِ جنون می شود و آن دنیای بهشتِ روشن را به دوزخی هولناک و تاریک تبدیل می کند، چنانکه جز تباهی عاقبتی ندارد. در آن جمعی بیشمار از انسانها برده اند و وجودشان فقط برای جان کندن است و فراهم کردنِ اسباب عیش و تن آساییِ آن جمعِ آزمند و شقی و ستمگر است. ظلم چنان گسترده و همه جا گیر می شود که در ذهنِ انسانِ آگاهِ اندیشمند چنین تصویری پیدا می شود:

         ... با پلیدیها و زشتیهای خود خورشید را باید

         از درخشیدن،   

         و به مشتی خاک و دَلوی آب

         جان و روح و عشق بخشیدن

         تا ابد بیزار می کردند...

         ... در بدی از معنی و حـّدِ بدی بیرون

رهبری را سخت بر شیطان،

داوری را بر خدا دشوار می کردند...

 

آیا این حکایتی از امروز ما و روال قدرتمندان حاکم بر جهان نیست که همچنان با بیرحمی می تازند و می تازند و همۀ هستی را به خاک و خون می کشند؟ تا «آنک فاجعه! با آن نشانه های عالمگیر» از راه برسد و «زندگی یکباره در سرتا سر خاک و هوا و آب / ناپدید و بی صدا» گردد؟ ای کاش هشدارِ این شعر بلندِ پُر معنی می توانست بر وجدان خفتۀ همۀ ظالمانِ جاهل در هرجایِ زمین تلنگری باشد!

کیانوش اخیراً مجموعه شعری با عنوانِ «ای آفتاب ایران» را که شامل شعرهای سه چهار سال اخیر اوست، برای چاپ به ایران فرستاده است. در این مجموعه، شعری هست با عنوان «امّا در این عبور» که من تکّه ای از آن را در اینجا می آورم:

... دیدم،

آری، گذشته افسانه ست،

                             افسانه؛

آینده هم به چشمِ خرد نقشی

رنگین و دلفریب

بر پردۀ خیالیِ افسون است؛

پس ناگزیر

معنای زندگی

بیدار زیستن

در سیرِ جاودانۀ اکنون است،

اکنون،

اکنون!

شاید به ظاهر معنای این شعر انسان را به یاد عمر خیّام و فلسفۀ او دربارۀ گذشته و حال و آینده بیندازد. درست است، امّا یک تفاوتِ آَشکار که با آن دارد این است که بر خلاف فلسفۀ خیّامی که با طنزی تلخ خوش بودن در زمان حال را تصویر و توصیه می کند، کیانوش دیدی دگر به این سه بُعدِ زمان دارد. او می گوید که گذشته و هرچه در آن بوده است، در زیر غبار سالها برای ما ارمغانی جز افسانه ندارد. آینده هم بیشتر همان رنگ و جلای آرزوها و امیدهای ماست که در پشتِ مِـه پنهان است، ولی در واقعیت آنچه ملموس و در دسترس است، همین زمان حال است که اکنونی جاودانه است و نباید آن را از دست داد و باید با چشم بازِ مسئولیت آن را پذیرفت.

         کیانوش شعری دارد با عنوانِ «دیگر چه باید گفت؟» که آن را در آخرین مجموعۀ اشعارش نیاورده است، چون این شعر در پایانِ کتاب«شعر فارسی در غربت»، که بررسیِ تحلیلیِ نمونه هایی از شعرهای شاعرانِ ایرانی در غربت است، چاپ شده است. روی او در این شعر به کسانی است که قرنها شاهدِ ستمی که در اطرافشان می گذرد، بوده اند، امّا همواره خاموش مانده اند. می کوشند که از مشاهدۀ صحنه ستم روی بگردانند، و در خیالِ خود خوشند که دراین ستم دستی ندارند، و ستمکاران دیگرانند. پس چه بهتر که آنها همان اندرز قدیمی حکیمان را سرمشق خود کنند که می گوید: «دلا، خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد!» و کیانوش در پیِ این اندرز قدیمی حکیمان می گوید: 

         دردا!

                که این اندیشه هرگز

         برقی نزد در ذهنِ کورِ آن حکیمان

         که با نظر بر معنیِ والای انسان

         در مُلک اگر یک تن،

                                   فقط یک تن

                                                به ناحقّ

         باشد به زندان،

         سرتاسرٍ آن ملک زندان است، ای دل؛  

         یا کشتنِ یک تن،

                            به دستِ هرکسی،

                                                با هر دلیلی،

         در دیدۀ پاکِ حقیقت

                               قتلِ عامِ نوع انسان است، ای دل!

 

         عصری پس از عصری گذشت وُ

                                                همچنان ما

         نسلی پس از نسلِ دگر این داستان را

         با زندگیمان، مو به مو،

                                    تکرار کردیم؛

         خود را حقیر و ناتوان دیدیم وُ

                                           ترسیدیم وُ

                                                       از خود

خالی شدیم وُ

              پُر شدیم از چاپلوسی،

                                      پای بوسی،

وَ از نفسهامان هوا آلوده شد،

                                از گامهامان خاک ملعون

تا آنکه با کردارِ ابلیسیِ خود

                                         جمشید را ضحّاک کردیم...

 

ای هموطن،

                       ای لاجرم با من

همجُرم و هم زنجیر در زندانِ تاریخ،

تاریخ ما،

                   جمشید ما،

                               ضحّاک ماییم؛

و هر زمان هم که رسد بر استخوان کارد،

یک چند روزی کاوۀ آزادۀ بیباک ماییم!

دیگر چه باید گفت؟ ...

 

                                      ***

و امّا کیانوش در شعر کودک به معنای واقعی، که خود بنیانگذارِ آن است، پکپارچه احساس است و عاشق زندگی. جهان را با چشم کودک می بیند و آنچه را که با احساس کودک می بیند، با زبانی لطیف و شاعرانه بیان می کند. در شعر او تپشهای تند و شادمانۀ قلبهای کودکان، خنده های زنگدار آنها و برق شیطنتِ چشمهاشان را می بینیم. در اینجا با شعرِ او، کودک به جهانی سحرآمیز و مهربان وارد می شود که در آن همۀ اجزای طبیعت : آسمان، زمین، درخت، گل، گیاه، ابر، باد، آفتاب، جانوران، فصلها، همه دارای شخصیتهای مستقلّند و همچون مادر مهربانند و عاشق، و کودک با شعرِ او عشق به زیبایی، پاکی و نیکی را که دنیای خودِ اوست، روشن تر می بیند، احساس میکند و برایش محسوس و ملموس می شود.

                   کیانوش منشور بیشمار پهلوی حیات و هستی را خوب می بیند و با هر اثری، شعر، نثر، داستان کوتاه، رمان، و نقد ادبی، پهلویی از این منشور را به روشنی و زیبایی در منظر خواننده می گذارد. در آثار او قدرت دریافت، زیبایی و انسجام و سنجیدگی کلام به حدّی است که در خوانندۀ آگاه شگفتی و تحسین می انگیزد، و در عینِ حال جوهرِ اندیشه را هم به خواننده می نماید. او بینشی فلسفی دارد، و این بینش در یک یک شعرهای او و در بیشتر داستانهای او، مخصوصاً در آخرین رمانش، «در آفاق نفس» به خوبی ملاحظه می شود. در رمان «غوّاص و ماهی» هم که سیری است در شناخت نفس، به شیوه ای دیگر نهفتگیهای زندگی را روشن و نمودار می کند.

                    او در همۀ داستانهای کوتاه و رمانهایش، با اینکه در ایجاد کشش و گیرایی داستان برای خواننده بسیار موفّق است، در خلقِ شخصیتها و شکافتنِ روحِ آنها چنان مهارتی به کار می برد که خواننده گاه خود را یکی از آن شخصیتها می بیند و وقتی که خواندنِ اثر را تمام می کند، به طور کلّی احساسش این است که خودش از قبل با همۀ این شخصیتها آشنا بوده است. او با پروردنِ هر داستانی پیامِ خودش را، بدونِ اینکه خواننده را مستقیماً از آن آگاه کند، در سیرِ حرکتها و در مدارِ گفت و گوها جاری می کند، و چنان هنرمندانه که خواننده به خود هشدار می دهد که «هان، فهمیدم، درد من همین است. درد تو همین است. این درد اجتماع امروز است. این درد عصر گمگشتگی انسان است که از مادرِ خود، طبیعت، بریده است و در بیراهه سرگردان و افسرده می دود تا معنایی برای زندگی پیدا کند و پیدا نمی کند. از همه چیز بیزار است. می خواهد همه چیز را عوض کند، امّا نمی داند که «اگر بخواهیم بیرون عوض شود، باید یک چیزهایی را توی خودمان عوض کنیم... تو دنیای ما کار را با پول یکی کرده اند. نگذار کار سوار تو بشود. تو سوار کار باش. وگر نه چشم به هم بزنی، می بینی نه دیگر برای کار داری کار می کنی، نه برای زندگی. برای پول کارمی کنی . پول می شود فرمانده و اربابِ تو. تو می شوی فرمانبر و بردۀ پول.» (غوّاص و ماهی، از گفت و گوی فرید با جعفرآقا) و در جای دیگری از همین رمان، در گفت و گوی فرید با عبدالله رامیار، می خوانیم:

                   و فرید گفت: «هر وقت می آیم روی این تخته سنگ می نشینم، این احساس را دارم که انسانم و این تخته سنگ، تخت فرمانروایی من است، و این درخت چتری است که طبیعت در بالای سرم گرفته است، و آن چشمه که در حوضچه ای زیر آفتاب تلألؤ دارد، گنجینۀ من است. نگاه گن! همۀ معنی همین جاست! نگاه کن و مدّتی کلمه ها را فراموش کن. معنی در اینجا به کلمه نیاز ندارد!»

                   در رمان «در آفاق نفس» با سه شخصیت آشنا می شویم: استاد نیشابوری، رضا چاووشی، و فرهاد نوغانی. نویسنده در بُعدِ رئالیستیِ داستان، با شکافتن روح هر کدام از آنها، شخصیت مستقلّ آنها را به خواننده می شناساند، اما بُعدِ سمبولیک و     فلسفی داستان چنان شکل می گیرد که خواننده می تواند به این نتیجه هم برسد که این  سه شخصیت، در واقع «منِ سه گانۀ یک انسانند، انسانی که از تضادّها و تعارضهای درونیِ خود آگاه است. در یکی از این «من» ها با نقاب دروغ و ریا دیگران را       می فریبد و از پلّه های موفّقیت در جامعه بالا می رود. در «منِ» دوّم شریف است و معتدل و منطقی و در زندگی روالی عادّی دارد. در «منِ» سوّم سخت حسّاس و عاطفی است و آرمانش رساندنِ خود به مثالِ اعلای انسان است.

در بُعدِ رئالیستی داستان، از زبان رضا چاووشی در خطاب به استاد نیشابوری می خوانیم: «تعجّب می کنم، استاد! شما انتظار دارید از جانبِ او (فرهاد نوغــانی) برای شما همیشه درهــایی به باطن او باز باشد، امّا از جانب شــما برای اوحتی یک روزنۀ کوچک هم باز نباشد، و او فقط دلش به نقشِ درهایی که شما بر دیوارِ بلند خودتان کشیده اید، خوش باشد! سرانجام یکوقت یکی از عالم خیال در     می آید و تصمیم می گیرد که در عالم واقعیت از یکی از آن درها واردِ دنیای شما بشود، و آنوقت سرش محکم به سنگی می خورد که در زیر نقشها پنهان است و تازه متوجّه  می شود که آنچه از منظر این درهای گشوده می دیده، همه نقشهایی بر این دیوار نفوذناپذیر بوده، و آنوقت تصمیم می گیرد که شبانه کمند بیندازد و از این دیوار بلند بالا برود و دزدانه نگاهی به دنیای پنهان شما بکند...»

در جای دیگری از داستان، فرهاد نوغانی در جایی از یادداشتهایی که برای رساله اش نوشته است و آن را در حضور رضا چاووشی برای استاد نیشابوری     می خواند، می شنویم: «این فقط انسان است که لذّتها را از نیاز جدا می کند و آنها را با هنر به زیبایی بدل می کند و به جاودانگی می رساند. می گویند انسان غارنشین و شکارگر به رسم جادو دیوارهای غار را به تصویر جانورانی که آنها را شکار می کرد و می خورد، هنرمندانه می آراست. می گویم که این خود، لذّت را از نیاز جدا کردن است و با زیبایی در جادو و هنر آن را ماندگار کردن است، چون جانور شکارشده خورده می شود و تمام می شود. امّا انسان غارنشین عمل شکار را از لاشۀ جانورِ شکارشده و از خوردن گوشتِ آن جدا می کند و آن را در وِردهایش و هنر تصویر سازی اش ماندگار می کند...در اصل همین کار انسان در دادن معنی به ذات، و جدا کردن معنی از ذات، نشانۀ آگاهی او از تغییر و فناپذیریِ ذات است. آگاهی از مرگ ذات است، و هدف آن جاودانگی دادن به معنیِ ذات است و نشاندنِ معنی به جای ذات است...انسان با معنی دادن به هر چیز، می خواهد همه چیز را از تغییر و فرسودگی و زوال برهاند. امید بخش و گیرا کند. ابدی کند، زیبا کند، و با زیباییِ معنویتی که به همه چیز می دهد، همه چیز را در جهان انسانی خود بازبیافریند...»

کیانوش در هنرش اهل راه حقیقت و راستی است و به همین دلیل است که هرگز نخواسته است آن طور که معمول است، اهل سیاست زمانه و شعارهای زمانه پسند باشد و فرصتها را دریابد. او آینۀ زاویۀ نهان خود و انسانهای دیگر است. این رسالت را دارد که تا آنجا که می تواند واقعیتها را، اعمّ از خوب و بد، بنمایاند، و همین خصوصیات است که او را انسان و هنرمندی یگانه می سازد.

و من امروز بعد از چهل و شش سال همسفری با کیانوش، این نجیبِ مهربانِ سخاوتمند، این مغرورِ سرفرازِ متواضع و آزادۀ متعهّد، به اوّلین روز بهار جاودانی 1338 بر می گردم و او را در اوج جوانی و قدرت می بینم که با نگاه تیز بین و مو شکاف و ذهنی عاشق، شعر بلند «بهار سی و هشت» سروده است و در آن می گوید:

... آواز مرجانها را می شنوم؛

از شرابِ ستاره ها سرمست می شوم؛

نوازش گرم انگشتان مهتاب را احساس می کنم؛

میانِ آفریدن و آفریده شدن در نوسانم...

بیا که ما درخشش زر را فراموش کنیم،

و به آفتاب دلخوش باشیم،

زیرا که آفتاب سکّه ای است با یک چهره

و یک نقش،

و ما نیایندۀ یگانگی هستیم....

بازو در بازو گام بر می داریم،

چهره به چهره آواز می خوانیم،          

سینه به سینه زندگی و انسان را ستایش می کنیم.

در سپیده دم روزها

به سوی غروب آنها سفر می کنیم،

تا هر شبانگاه راهی برای بازگشتن

به سپیده دمی دیگر داشته باشیم.

 

         و او امروز در شعر«دردمندیها» می گوید:

         ... من جهان را خانۀ آبادِ انسان می خواهم،

         انسان را آزاد،

         و خدا را در دلِ هر انسان

                                      در هر جای جهان

         مصدرِ عشق وُ

                          زیبایی وُ داد!

 

         و امّا این مختصر که من گفتم، تنها اشاره به دریچه هایی کوچک بر پهنۀ وسیع دنیای شگفتی انگیز اندیشه و هنر کیانوش بود. آفتاب جان هنرمند او همچنان خواهد درخشید و همچنان آثار ماندگار دیگری به وجود خواهد آورد. خدای بزرگ و مهربان همیشه یار و یاورش باد!

 

                   لندن 30 نوامبر 2005                             

                                     

                              

 

                                                        

 

 

 

 

 

 

 

مهدی خطیبی چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387  نظر بدهید!

محمود کیانوش به روایت پری منصوری(بخش دوم)

 محمود کیانوش و پری منصوری در هلند

به دنیای شعری کیانوش بر می گردم، زیرا که دربارۀ او در مقام همسر و پدر هرچه بگویم، فقط می تواند او را در مرتبۀ مهربانترین و وظیفه شناسترین همسران و پدران قرار بدهد. من کیانوش را در بیرون از این حیطه، در شعرها و داستانهای او می بینم. او در دنیای شعر افقی به وسعت همۀ هستی را در منظر تماشا دارد. در برابر ستم و ستمگر و ظلم طبیعت و جهالت انسانها در هر کجای دنیا و در هر زمانی که باشد، رنج می برد و احساسش را با سادگی و زیبایی تمام بیان می کند و چه شگفتی آور است، در واقع چه تأسّف آور است که اغلب آن روشنفکران قلمزن ادّعا می کنند که چون کیانوش توجّهی به اطرافش ندارد، شعرش همیشه پیچیده و دشوار فهم است!

و من اینجا شعر «چه وحشتناک است مردن» را از کتاب «شکوفۀ حیرت»، از  سروده های سالهای 1334تا 1338 او را می آورم تا نهایت کج فکری و انکار ابلهانۀ این کسان معلوم شود:

چه جابرانه است آمدن،

چه ستمگرانه است زیستن

و چه وحشتناک است مردن!

 

یک تن را کشتند به انتقام،

یک تن را کشتند به آز،

یک تن، صد تن، هزار تن را

  کشتند در جنگ.

 

یک تن را در همسایگی تو،

یک تن را در سر زمینی دیگر،

و یک تن، ده تن، هزار تن را

زیر آفتاب،

در پناه شب،

در هر جای خاک،

بر هر جای آب،

و بدین گونه یک روز از عمر تو گذشت؛

افقی چهره در خون کشید

و شبی دیگر

بر دیار تو محمل فرو گرفت.

 

در شمشک

با انفجاری معصوم

زندگی دوازده تن با زغال پیوند یافت،

و روز شصت تن رنگ شَبَه گرفت.

 

و در خلیج فارس

شهری چوبین در هم شکست،

و آب گرسنه صدها تن را بلعید،

و بدین گونه روزی دیگر

از عمر تو گذشت؛

افقی دیگر بار در خون نشست

و شبی دیگر بر دیار تو گریست.

 

تا بوده ایم، سوخته ایم،

و جز اضطراب شبها و روزهای نیامده،

جز خاطرۀ دردناک یاران رفته،

جز خاکستر گذشتۀ بی آغاز

زاد و برگی نیندوخته ایم.

 

چه جابرانه است آمدن،

چه ستمگرانه است زیستن،

و چه وحشتناک است مردن!

 

خوب، حالا این سؤال پیش می آید که شاعر با چه چشم بازِ دیگری می باید اطراف خود و جهان را از زوایای مختلف ببیند و با چه رسایی ای دیگر می باید عصارۀ احساسش را در جام بلور شعر بریزد تا پیامش را دیگران درک کنند و از زیبایی آن جام بلور لذّت ببرند؟ در تکّه ای از شعر بلند «زمزمه ای در گذرگاه» از کتاب «شکوفۀ حیرت»، که یک سمفونی کلامی است، می خوانیم:

ترانه ها را سرودیم و سرودیم،

ترانه ها را باز نخواندیم و نخواندیم

تا از یادها رفتند.

این دل بی ترانه را به کجا ببریم؟

این قفس بی پرنده را به کدام شاخه بیاویزیم؟...

 

از چه می هراسی؟

به کجا می گریزی؟

اگر می اندیشی، همزاد هراسی؛

از خویشتن چگونه توان گریخت؟

 

و در همین شعر از روال غیر طبیعی و نا پسند انسان که با دست خود، و با آز و طمعش باغهای معطّر را به برهوت خشک تبدیل می کند، از سینه سرخها می گوید که از آسمان زندگی ما می گذرند و می گریزند. و نیز دربارۀ گمگشتگی انسان امروز می گوید:

 

... در آیینه ای نگریستم،

نه برای خو آراستن؛

در آیینه ای نگریستم،

همچون شبانی که در بیابان

گوسفند گمشدۀ خود را می جوید،

خویشتن را می جستم، نیافتم،

                            چهرۀ خود را دیدم ، نشناختم.

 

تو کیستی، ای شکستۀ سرفراز،

ای درندۀ مهربان،

ای آشفتۀ آسوده دل؛

تو کیستی، ای آوارۀ راهبر؟...

 

و در تکّه ای دیگر از همین شعر بلند از حال کودکان با اندوهی سخن می گوید که قلب خوانندۀ آگاه را می لرزاند:

 

کودکان،

دشت از آفتاب خنده های شما؟

و از رود پر غلغلۀ نشاط شما خالی است...

 

و بعد در خطاب به انسان هشدار می دهد که :

ای رهرو سکوت

 بی توشۀ اشک و تبسّم

 چگونه خواهی توانست

 صحرا صحرا فاصله را در نوردی؟ ...

 

و در تکّه ای دیگر در اوج احساسی ظریف و با طنزی دردمند می گوید:

کودکم، بیا،

برایت لالایی آورده ام.

 

بابا، تو لالاییها را از کجا می خری؟

 

از بازار خیال؛

ترانه ها و افسانه ها را هم از آنجا می خرم!

 

بابا، لالایی را نگو،

نشانم بده؛

قرمز است یا آبی؟

می شود آن را برایم باد کنی؟

 

کودکم،

بادکنکها را در بازار خیال نمی فروشند.

گریه نکن،

فردا در بازار رنگها برایت همه چیز خواهم خرید.

 

از فضای مسموم اجتماع که بیزارش کرده است، می گوید:

 

بوی کهنگی فضا را می آکند، 

خنده ها و کلمه ها گندیده اند،

و نگاهها فرسوده و غبارآلود.

 

اگر توان فریادی می بود

مرز پندار را می شکستم

و با نفسی تازه

از خود می گریختم.

 

و سرانجام این سمفونی با ملودیهای نرم و گوشنواز، و نیز با طوفانها و تندرهایش در برابر شکوه و شگفتی هستی بیکران چنین به پایان می رسد:

 

راز، رمز،

راز، رمز،

نامهای پنهان کنندۀ سادگی.

در نقش این پرده رمزی نیست،

در پس این پرده رازی نیست.

                  

تپشهای دلت را می شنوم،

بگذار این قطره های شور

از شکاف صخرۀ نمناک

بر آبگیر کوچک فروچکد.

 

اشکهایت را می بینم؛

ستاره ها را نمی توان شمرد،

یک، ده، هزار، بیشمار ستاره:

زیبا، درخشان، دور، خیال انگیز؛

ستاره اگر ندرخشد، چه کند؟

اشک اگر ندرخشد، چه کند؟ 

 

در بندی از شعر «جادو» در کتاب «ساده وغمناک» انسانها را تمثیلی ازجنگل سرشار از طراوت، نیرو، تلألؤ و شور عشق می بیندکه انگار با افسونی یا نفرینی به ماتمکده ای آشفته، غمناک، بیحاصل و دلمرده تبدیل شده است. آنوقت خطاب به انسان، در جامعۀ افسون زده و نفرین شدۀ خود می گوید:

 

جنگل تردید،

جنگل سرهای بی تصمیم،

جنگل دلهای بی امّید،

جنگل دستان بی معبود،

جنگل پاهای بی رفتار،

جنگل چشمان بی مقصود،

جنگل بی آب،

جنگل بی عشق،

جنگل بی سایه، بی مهتاب،

جنگل بی روز،

با کدام افسون

بوسه هاشان مُرد بر لبها؟

با چه نفرین عشقهاشان جمله رفت از یاد؟

با کدامین شکّ

بارگاه ذهنشان خالی شد از هر نام؟

با کدامین ماتم جاوید

جامه هاشان را کبودی شست از هر رنگ؟

 

در پاره ای از منظومۀ «شباویز»، که مناظره ای است بین «عقل» که تمثیلی است از همۀ افرادی که با جریان امواج می روند تا راحت به ساحل امن برسند و فقط خود را دریابند، و «دل» که نمادی است از عشق، شجاعت، اعتراض، و سرباختن انسانهای پاکدل در راه حقیقت، از زبان دل در خطاب به عقل می گوید:

 

ای، شما را سر به زانوی سکوت

معتکف در تنگنای خستگی

از خرابی بستگی با خاک را

خوانده آبادانی و وارستگی

 

آرزو گر نیست شور انگیز جان

خاکسار کالبد بودن چرا؟

زحمت آباد است ملک زندگی

زنده را چون مرده آسودن چرا؟

 

ای، شما از مرده بی آوازتر

بگسلد این نای بی آوازتان

در قفس هم مرغ بالی می زند

بشکند این بال بی پروازتان

 

گر چراغ شوق در چشم شما

روشنی می داد، تاریکی نبود

گر طلب می تاخت با خشم شما

ناروایی حاکم نیکی نبود

 

ای خدا، شب زنده داران نیستند

صبح را نادیده، می میرد چراغ

آه ! اگر خود بر نیاید آفتاب

هیچکس از او نمی گیرد سراغ!

 

در بندی از شعر «دست پنهان» از کتاب « ماه و ماهی در چشمۀ باد»، با نظر به موقعیت و وقایع اجتماعی و سیاسی جامعۀ خود، از دو روییها و دشمنیهای دوستان به ظاهر

برادر می گوید:                     

 

آمدم تا که حکایت گویم

با تو از قافلۀ خوف و شکست،

دیدمت چهره چه بیگانه، چه سرد،

دیدگانت تهی از شوق درود،

بر لبانت دشنام،

ترکشی بسته و تیری به کمان،

زدم از وحشت فریاد:

«وای، دست پنهان،

                     دست پنهان!»

 

در شعر «سفر» ، در کتاب «ماه و ماهی در چشمۀ باد» کیانوش در اوج پروازش در پهنۀ هستی، همۀ تاریخ انسان را نظاره می کند. در بندی از این شعر می گوید:

 

من به یاری تکان دست

هم به نسلهای خرّمِ نیامده،

هم به رفته های خسته می کنم سلام؛

از شکوه جشنهای کهکشان،

ازسپهر بیکرانه می دهم پیام.

بر ستاره ای نشسته ام،

صحنه های اتــّفاق را،

عصرهای نکبت و کمال را نگاه می کنم؛

بی دخالت تصوّر و خیال

پهنۀ تجلّی و زوال را نگاه می کنم.

 

در شعر «تنهایان»، در همین کتاب «ماه و ماهی در چشمۀ باد»، که در وزنی هجایی و ابداعی ساخته شده است، در بیانِ تردید و وحشت حاکم بر جامعه که زاییدۀ خفقان و تفتیش عقاید است، می گوید:

 

با تردید گامی بر می داری،

زیر لب می گویی:

«دق کردم، آخر کی؟»

ناگه برمی گردی،

سر تا پا از وحشت می لرزی.

دور از تو مردی تک از دنبال می آید.

شاید او هم با خود می گوید:

«دق کردیم،

  دق کردیم،

   آخر کی؟»

در شعر «خون من و تمشک»، در کتاب «ماه و ماهی در چشمۀ باد»، خود را، انسان را، با طبیعت آمیخته می بیند و حیات را جوهری واحد در همۀ جانداران، و با این لطافت و زیبایی می گوید:

وقتی که در کنارۀ جنگل      

می خواستم    

از بوته ای تمشک بچینم،

انگشت من ز بوسۀ خاری نالید.

 

اکنون شکوفۀ سرخی

لبخند می زند به سینۀ پیراهن؛

این خون مهربان تمشک است،

یا خون من؟

    درست نمی دانم.

 

همین خطّ یگانگی با طبیعت را در بندی از شعر «گل ختمی»، در کتاب «آبهای خسته» می بینیم:

 

خواهرم،

آن گل خطمی قرمز را، من

می شناسم دیری ست؛

باد را می خواهد،

                   امّا

ساقه اش نازک و آغوشش تنگ،

عاشق کوچک بی تدبیری ست.

 

در شعر «خوشی با خطّ و خال خود» در کتاب «آبهای خسته» از درگیری و سرگردانی ذهنی خودش برای دریافت جوابی دربارۀ خلقت انسان این سؤال را مطرح می کند:

 

چه ام؟

رؤیایی از نابوده ای،

            آواره گردِ یک شبِ هذیان؟

که ام در خواب می بیند؟

منم در خوابِ او یا او،

جمالش را،

  شکسته در شکنج بیقرار موج،

دمی بر آب می بیند؟

 

و در خطاب به خالق احتمالی، شعر را این گونه به پایان می برد:

         بگو، ای خوش به رؤیایی،

         تو خود را می فریبی با خیال خود؛

         در این تنهایی پر انتظار خالی از معشوق،

         خوشی با خطّ و خال خود.

 

         نه ما رؤیای بی خوابیم،

         نه ما موجی رها از باد،

         تو خود خوابی و رؤیایی،

تو خود بادی،

تو خود موجی و دریایی. 

( ادامه دارد)  

 

مهدی خطیبی سه شنبه هفتم آبان 1387  نظر بدهید!

محمود کیانوش به روایت پری منصوری(بخش نخست)

 

نوشته زیر را پری خانم منصوری ( کیانوش) به خواهش من نوشت . این نوشته را در کتاب شناختنامه کیانوش گذاشته بودم .اما ناشر به دلیل حجم  زیاد کتاب (970ص) از من خواست که از صفحات آن بکاهم و من نیز به رغم این که نوشته پری خانم را دوست دارم و اساسا قلم روان و جذابش همواره برای من شیرین و دوست داشتنی بوده است مجبور شدم آن را از کتاب بیرون آورم . خوب ...این هم حکایتی است اگر چه از نوع تلخش ؛ و البته می دانم که پری خانم عزیز هیچ گاه از دست من دلگیر نمی شود چرا که اوضاع آشفته ایران را می داند .گو این که دل دریائی پری و محمود کیانوش آنقدر بزرگ است که غباری برآن نمی نشیند. مهربانی شان مستدام باد. باری... بخش اول روایت پری خانم کیانوش ، از مردی دوست داشتنی  که نمونۀ کامل انسانی مهربان ، اندیشمند و هنرمند است را با هم می خوانیم.با درود های بسیار برای محمود و پری کیانوش.

با احترام

مهدی خطیبی

مهر 1387

تهران

 پری و محمود کیانوش

محمود کیانوش

به روایت پری منصوری

 

            اگرمن در سال 1335به طور ناگهانی برادرم را از دست نداده بودم ، مسلـّماً زندگی ام مسیری دیگر می داشت و هرگز با کیانوش ، این همسر نجیب و مهربان تمامی روزها و سالهای عمرم آشنا نشده بودم .قرار بود به امریکا بروم و در رشتۀ پزشکی ، که سخت به آن دلبسته بودم ، ادامۀ تحصیل بدهم ، امّا در روز هفدهم شهریور آن سال، درست یک هفته قبل از سفرم، با مرگ ناگهانی برادرم ، آوار همۀ دردهای جهان بر روحم فرو ریخت و آن سال یکی از دردناکترین سالهای زندگی ام شد . ضربه چنان شدید بود که همه چیز مفهوم خودش را برایم از دست داد . احساس می کردم که انگار در دریایی طوفانی هستم و در زیر پایم گردابی است که مدام مرا به اعماق می کشد .

          به هر حال در همان دورۀ آشفتگی ، دایی من ، پس از مشورت با مادرم ، در دانشگاه تهران در رشتۀ زبان انگلیسی برایم ثبت نام کرد ، ومن که در یک سال پیش از رفتن به امریکا دیپلم ادبی را هم گرفته بودم و به طور موقّت معلم شده بودم ، در ضمن تحصیل در دانشگاه تهران ، به شغل معلّمی ادامه دادم . آشنایی با دنیای شگفت و زیبای کودکان معصوم و فقیری که به آنها درس می دادم چنان شوق معلّمی را در من بر انگیخت که بیست سال تمام معلّم ماندم و از هر لحظۀ این سالها لذّت بردم و احساس کردم که می شود از این راه هم در جامعه انسانی مفید و مؤثّر بود .

          درست به خاطر نمی آورم که سال اوّل دانشکده را از نظر روحی چگونه گذراندم . در واقع سال دوّم بود که با محیط دانشکده و با کیانوش ، آن جوان فهیم ، متین و ادیب ، که یکی از همکلاسهایم بود ، آشنا شدم و بعدها فهمیدم که هر دوی ما به نحوی گذران زندگیمان مثل هم است . او هم مثل من معلّم و در عین حال دانشجو بود . او هم مثل من محلّ کارش با خانه فاصلۀ بسیار داشت ، حتـّی خیلی بیشتر از فاصلۀ خانۀ من تا مدرسه ای که در آن درس می دادم . او از خانه اش در خیابان نواب به روستای «مراد آباد» می رفت و من از خانه ام در قلهک به میدان گمرک می رفتم . ضمناً او به طور جدّی در زمینۀ ادبیات فعّالیتی پیگیر داشت ، با مجلّه های ادبی خوب آن زمان همکاری می کرد ، شعر می سرود و داستان و   مقاله می نوشت و ترجمه می کرد . اغلب با او دربارۀ مسائل مختلف گفت و گو وبحث داشتم . خوب ، گاهی هم نکته ای را که به نظر خودم درست نمی آمد ، به او یادآور می شدم و اگر دلایلش قانعم نمی کرد ، روی عقیده ام پافشاری می کردم .  

          تعداد دانشجویانی که در یک کلاس با هم بودیم ، بسیار زیاد بود ، از صد تجاوز می کرد ، ولی در میان همۀ این دانشجویان ، امروز که فکر می کنم ، جز چند چهرۀ محو و چند اسم چیزی باقی نمانده است . دانشجویان دختر که گفت و گوهایشان غالباً در زمینۀ مد روز و آرایش دور می زد و من نمی توانستم با آنها ارتباط جدّی و عمیق داشته باشم . دانشجویان پسر هم در نظر من همه شان دارای یک شکل و یک طرز فکر مشترک بودند . بیشترشان جوان بودند ، می خواستند خوش باشند ، لیسانسی بگیرند و روزگار را باری به   هر جهت بگذرانند . فقط چند نفری بودند که گاه کیانوش را با آنها در گفت و گو و بحث می دیدم و فکر می کردم که باید اهل معنی باشند .

          من خودم دو دوست دختر خوب در دانشکده داشتم که نامهای کوچکشان شایسته و اقدس بود . اقدس با من همکلاس بود و شایسته در رشتۀ فلسفه درس می خواند ، و این دو دوست جزو انگشت شمار دوستان خوب من مانده اند . بنا بر این از لحاظ دوست احساس کمبود نمی کردم . در ضمن کیانوش هم بود که می توانستم گهگاه با او گفت و گویی داشته باشم ، بحث و جدلی بکنم ، و از خواندن   نوشته هایش که به من می داد ، لذّت ببرم .

          به یادم می آید که در تمام دوره ای که در دانشکده بودیم ، کیانوش همیشه سراپا سیاه می پوشید و این لباس سیاه پوشیدن او جلب توجّه همه را می کرد . بارها و بارها بسیاری از همکلاسها و حتـّی یکی دو تن از استادها از او خواستند که رنگ لباسش را تغییر بدهد ،  ولی فایده ای نکرد . امّا برای من رنگ سیاه کفش و جوراب و پیراهن و کت و شلوار او با اینکه تعجّب آور بود ، مسئله ای نبود که بخواهم به او یادآور شوم . برای من متانتش ، دیدگاه فکری اش نسبت به زندگی و آن همه شور و هیجان و فعّالیتش مهمّ بود که او را در میان    همۀ آنهای دیگر مشخّص می کرد . اگر حرفی می زد ، چیزی بود که مرا به فکر و تأمّل وا می داشت .

          فکر می کنم که در اوایل سال سوّم دانشکده بودیم که یک روز غروب ، که من و دخترک برادرم در خیابان شاه آباد تهران قدم می زدیم که به کیانوش برخوردیم . بعد از احوالپرسی به او گفتم که کفشی خریده ام که اشکالی دارد و حالا آن را به کفـّاش که مغازه اش در آن حوالی است ، داده ام که درستش کند و نیم ساعت دیگر حاضر می شود و حالا دارم با دختر برادرم ، ماندانا ، قدم می زنم تا کفش آماده شود . کیانوش خیلی طبیعی پیشنهاد کرد که او هم با ما همراه باشد و من هم خیلی طبیعی قبول کردم و خوشحال هم شدم که توانستم یک همکلاس خوب و ادیبم را با دختر شیطان و حسّاس و با استعداد برادرم آشنا کنم . وقتی هم که کفشم آماده شد ، او ما را تا قلهک و تا در خانه مان همراهی کرد و من که می دانستم که او تا چه حدّ وقتش برای رسیدن به کارهایش محدود است ، اصراری نکردم که ساعتی در خانۀ ما بماند و بعد از رفع خستگی به شهر بازگردد .

          و باز به یادم می آید که یک روز من و کیانوش و یکی از همکلاسهای بسیار مؤمن و نمازخوان ما که در ماه رمضان روزه می گرفت و در حال روزه از همصحبت شدن با دخترها پرهیز می کرد ، و ضمناً جوان مؤدّب و خوشصحبتی هم بود و بیشتر اوقات ، برای استفادۀ درسی ، مخصوصاً در امتحانات ، با کیانوش همراه بود ، داشتیم دربارۀ موضوعی بحث می کردیم . ناگهان این دوست مؤمن روزه دار حرف مرا قطع کرد و گفت : « ای وای ! هیچ یادم نبود که من روزه هستم و نباید با یک دختر حرف بزنم !» ما با تعجّب به او نگاه کردیم  و او لبخندی زد و گفت : « اشکالی ندارد . خانم منصوری فرق می کند .  ما وقتی با او هستیم ، فکر نمی کنیم که با یک دختر هستیم . » من وقتی که این اظهار نظر او را شنیدم ،  بی نهایت خوشحال شدم ، چون خودم هم از همکلاسهای پسرم همین انتظار را داشتم . امروز فکر می کنم که اگر در آن روز دختر دیگری چنین اظهار نظری را دربارۀ خودش می شنید ، مسلّماً عکس العمل او شادی و رضایت خاطر نمی بود ، و شاید هم به سختی جلوی بغضش را می گرفت و خیلی زود به بهانه ای از آنها جدا می شد . باید این را بگویم که من از همان کودکی شیفتۀ شخصیتهایی مثل «ژاندارک»، دوشیزۀ اورلئان، بودم و آرزوهایم رنگ به اصطلاح زنانه نداشت

          و باز به یادم می آید که یکی از متون انگلیسی ای که می خواندیم ، رمان «Emma» نوشتۀ جین استین (Jane Austin) بود . کیانوش وقت آن را نداشت که این رمان را بخواند . درست یک روز قبل از امتحان از من که آن را خوانده بودم ، خواست که داستان را برایش تعریف کنم . همین کافی بود که او در جلسۀ امتحان بنشیند و سؤالهایی را که دربارۀ داستان و شخصیتهای آن می کنند ، به زبان انگلیسی بنویسد . با قدرتی که او در تجزیه و تحلیل کاراکترها داشت ، از اینکه او بتواند به این ترتیب از عهدۀ امتحان آن درس بر بیاید ، هیچ تعجّبی نکردم .

          به هر حال این رابطۀ دوستانه و پاک و همکلاسانۀ ما ادامه داشت تا اینکه در امتحانات نیمۀ دوّم سال آخر من گرفتار دل درد شدید شدم و پزشک تشخیص قولنج کلیه داد و داروهایی تجویز کرد که مؤثّر واقع نشد و هفتۀ بعد در جلسۀ امتحان دوباره آن دردشدید به سراغم آمد . یک استاد انگلیسی داشتیم به نام «ویلسون» که تاریخ زبان انگلیسی تدریس   می کرد . استادی فهیم و مهربان بود . نوشتن پاسخ به سؤالات را با تحمّل درد تا نیمه پیش رفته بودم که او متوجّه چهرۀ برافروخته و منقبض من شد و آمد بالای سرم و پیشنهاد کرد که به خانه بروم و بقیۀ جوابها را بعد از دیدن دکتر و روشن شدن وضعم بنویسم و به او بدهم . امّا من که غرور بیش از درد گریبانم را گرفته بود ، با تشکر پیشنهاد او را ردّ کردم و آن امتحان را به پایان بردم . فکر می کردم که شاید بتوانم بر درد غلبه کنم و امتحان بعدی آن روز را هم که به فاصله ای کمتر از نیم ساعت شروع می شد ، بدهم . امّا متوجّه شدم که درد دیگر قابل تأمّل نیست و به من مجال فکر کردن نمی دهد . با آشفتگی به راه افتادم که به خانه بروم که کیانوش و اقدس با شتاب خودشان را به من رساندند . کیانوش نظرش این بود که این درد شدید ناشی از عفونت آپاندیس است و گفت که چند ثانیه صبر کنم تا او موضوع را به استادی که امتحان بعدی را با او داشتیم ، بگوید و با من بیاید تا فوراً مرا به پزشک برساند . ولی من با ناراحتی از اینکه کیانوش می خواهد با این فداکاری امتحان آن درسش را از خرداد به شهریور   بیندازد ، پیشنهادش را با لحنی تند ردّ کردم و منتظر نماندم و با گرفتن چند قرص سیبالژین از داروخانه و خوردن آنها ، با تاکسی خودم را به خانه رساندم . خلاصه آنکه وقتی که مادرم مرا به بیمارستان رساند ، آزمایش خون نشان داد که آپاندیس من ترکیده است و چرک وارد خون شده است . اوّل جرّاح از عمل اکراه داشت . می ترسید که من در موقع عمل بمیرم . من که نمی دانستم جرّاح و مادرم چه بحثی دارند ، امّا بعد از مادرم شنیدم که با التماس و زاری او ، جرّاح قبول کرده بود که این عمل خطرناک را انجام بدهد . بعد از عمل در حدود سه ماه با مرگ دست و پنجه نرم کردم تا با تلاشهای جرّاح و مراقبتهای شبانه روزی مادرم ، به زندگی برگشتم .

          در مدّتی که در بیمارستان بودم ، خویشان، دوستان و آشنایان مرتّباً به دیدنم می آمدند . حتـّی یکبار همۀ آن نوآموزان معصوم و فقیری که شوق معلّمی را در من پدید آورده بودند ، هرکدام با یک شاخه گل سرخ ، همراه ناظم مدرسه ، به دیدنم آمدند . کیانوش هم مرتّباً به دیدنم می آمد ، ولی برعکس آنهای دیگر که می کوشیدند با لحنی بسیار دلسوزانه به من دلداری بدهند ، کیانوش لحنش بیشتر سرزنش آمیز بود . شاید وخامت حال مرا نمی خواست باور کند ، یا شاید کلّه شقـّیهای من چنان کلافه اش کرده بود که در دلش می گفت که هرچه  می کشم ، سزای من است . به این ترتیب آمدنش مرا خوشحال نمی کرد . به یادم  می آید که یکبار هم که آمد ، نمایشنامۀ «مکبث» ویلیام شکسپیر را که تازه به فارسی منتشر شده بود ، برایم آورد . مکبث از تراژدیهای بسیار تاریک و تلخ شکسپیر است. از این گذشته ، کیانوش با جمله ای به این مضمون آن را به من هدیه کرده بود : « زندگی با همۀ شکوهش به یک لحظه اندیشۀ مرگ نمی ارزد .»

          من که به زعم دیگران با شجاعت در حال مبارزه با مرگ بودم ، به اندازه ای روحیۀ همیشگی ام را باخته بودم که نه از آن کتاب خوشم آمد ، نه از آن جمله ای که نوشته بود ، به حدّی که از بودن آن کتاب در کنار تختم می ترسیدم . آن قدر آزرده و ناراحت و عصبی بودم که همان روز ، وقتی که اقدس به دیدنم آمد ، از او خواهش کردم که به کیانوش بگوید که اگر همچنان می خواهد مرا زجر بدهد ، ترجیح می دهم که دیگر به دیدنم نیاید . امّا نمی دانم که اقدس به کیانوش چه گفته بود که بعد از آن کیانوش باز بدیدنم آمد ، ولی رفتارش به کلّی فرق کرده   بود . سعی می کرد تا آنجا که می شد با گفته هایش مرا بخنداند !

          وقتی که از بیمارستان مرخـّص شدم و به خانه رفتم ، کیانوش با مهر پیشنهاد کرد که چون من مدّت درازی سر کلاس استادان نبوده ام ، او به خانۀ من بیاید و درسها را با هم مرور کنیم . من که یکبار برای کلّه شقـّی خود تاوان سنگینی داده بودم ، این بار با سپاس محبّتش را قبول کردم و او تدریجاً برای من در شمار یکی از بهترین دوستانم شد . تنها چیزی که در دیدار او ناراحتم می کرد ، سراپا سیاه پوشیدنش بود ، و حالا دیگر این موضوع برایم اهمیت پیدا کرده بود ، چون او دیگر برایم فقط یک همکلاس دوست نبود ، بلکه یکی از بهترین دوستهایم بود .

در آخرین روز سال که کیانوش باز برای مرور درسها به خانۀ ما آمد ، قرار شد که روز بعد هم که اوّلین روز بهار 1338 می شد ، نه برای درس ، بلکه به مناسبت نوروز به خانۀ ما بیاید . همان روز پیش از عید به خودم جرئتی دادم و از او خواهش کردم که دیگر سراپا سیاه نپوشد . روز اوّل فروردین که آمد ، دیدم که باز همان کت و شلوار سیاه را به تن دارد ، امّا پیراهنی سپید ، به پاکی و روشنی برف پوشیده است . بالاتر از آن اینکه همان روز شعر بلند بهاری و عاشقانه ای را که روز قبل سروده بود و به آن عنوان «بهار سی و هشت» داده بود ، به من تقدیم کرد ، و با این بهترین و با ارزشترین هدیۀ نوروزی ، عشق را و بهار را برای همیشه به خانۀ دل من آورد .

شعر «بهار سی و هشت» زیباترین و انسانی ترین شعر عاشقانه ای است که به اعتقاد من ، اگر نه در همۀ جهان ، تا به حال در سرزمین من سروده شده است . در این شعر او با نهایت پاکی و نجابت عشق را بیان می کند و با وسعت دیدی عمیق انسان را با دو چهرۀ فرشتگی و شیطانی در طول تاریخ تصویر می کند . بارها و بارها این شعر را خوانده ام و اگر هزار بار دیگر هم بخوانم ، همچنان از اشارات ظریف و هشدارهایی که به همۀ قلبهای پاک می دهد ، لذّت می برم و به حیرت می افتم که چگونه جوانی بیست و چهار ساله با چنین عمقی احساسش را ، «اندیشه اش را از محبس تن آزاد می کند» و برای آن کسی که   می خواهد همسفر زندگی اش بشود ، به تماشا می گذارد .

به این ترتیب بود که من با مادرم، بهترین دوستی که مرا همیشه به خوبی درک  می کرد، و می دانستم که بالا ترین فضیلت و دارایی را در انسان نجابت، آگاهی و دانش او می داند، دربارۀ کیانوش و احساس مشترکمان حرف زدم. او که تدریجاً گوهر وجود کیانوش را شناخته بود، با شادی و اعتماد تمام با پیوند ما موافقت کرد و در نتیجه در هفدهم اردیبهشت  ماه 1338 با خواست خودم، در مراسمی در نهایت سادگی و با لباسی کاملاً ساده و معمولی و حلقۀ طلایی بسیار نازک، با غرور و افتخار بر سر سفرۀ عقد نشستم تا « با هم از دروازۀ امن ترانه هامان ، / راهی به دیار پاکی و روشنایی بیابیم ، / و در باغستان خرّم گفت و گوهامان / آلاچیقی بسازیم : / آلاچیقی از شاخ و برگ معطّر محبّتهای بی منظور ؛ / از سقف آن فانوسی بیاویزیم : ؟ فانوسی از ستارگان رؤیاهای بی تشویش.» چون برای ما چه چیز می توانست وجود داشته باشد؟ «چه چیز پیروزمندانه تر از فروغی ست / که لبخندی بر لبخندی / در ازلیت یک آشنایی می افشاند؟ / چه چیز با شکوه تر از ایمان ناخواسته ای ست / که لبانی بر لبانی / در تفویض جاودانۀ یک یگانگی امضاء می کند؟ »

محمود کاوه پری و کتایون کیانوش/لندن

در اسفند ماه همان سال شادی بزرگی نصیبمان شد و آن تولّد پسرمان کاوه بود. چهار سال بعد، در فروردین ماه 1343، با به دنیا آمدن دخترمان، کتایون باز زنگ شادی بزرگی در دنیای من و کیانوش به صدا در آمد. امروز که 46 سال از زمان پیوند من و کیانوش، در     آن بهار جاودانه می گذرد، عمیقاً احساس می کنم که با وجود او، و این پاره های جسم و  روحم گسترده شده ام و می توانم سرم را بلند نگهدارم و به او و روال پاک زندگی فرزندانمان افتخار کنم .

کیانوش با آن همه وسعت ذهن و احساس مسئولیتی که از نوجوانی همراهش بود، همچنان به خلق آثار ارزشمند در زمینه های مختلف دنیای ادبیات : شعر، داستان کوتاه، رمان، نقد ادبی و طنز، ادامه داد و می دهد. خلاقیت در او چشمۀ جوشانی است که لحظه ای آرام ندارد. یکی از شادیهای امید بخشی که من با همۀ دردمندی جسم، دارم این است که می توانم تا زمانی که زنده هستم، اوّلین خوانندۀ آثارش باشم.

از مایه های دیگری که در این ناتوانی جسمی به من نیرو می بخشد، کارهای کاوه و کتایون است. با اینکه آن دو در زمینه های متفاوت، کاوه در دنیای علم و تکنولوژی و کتایون در نقـّاشی، موفقیتهایی بزرگ به دست آورده اند، هرگز آن احساس مسئولیت و تعلّق خاطری را که در برابر سرزمینمان، ایران، دارند از یاد نمی برند و تلاششان بر این است که به عنوان یک ایرانی، نمونۀ خوبی در غربت باشند.

همۀ انسانهای روشن اندیش در هر گوشۀ دنیا کم و بیش از مسئولیتهای بومی، جهانی، اجتماعی و خانوادگی خود در دوران حیات آگاهی دارند. امّا در میان همه شمار بسیار معدودی هستند که علاوه بر همۀ اینها نسبت به خودشان و نسبت به آن مثال اعلایی که از خود در نظر دارند نیز سخت احساس مسئولیت می کنند، و کیانوش یکی از این معدود کسان است. او هر لحظه سعی می کند که با آگاهی کامل و بدون گذشت و سهل انگاری، آن مثال اعلی را در پیش چشم داشته باشد.

با این حساب، طبیعی است که کیانوش نخواهد که بت باشد یا بت ساز. او در همۀ آثارش هرگز جوهر هنر را به عرصۀ تجارت، و در واقع به بازار عرضه و تقاضا نکشانده است، و از آنجا که هرگز در انتظار آفرینی، نامی، و جاه و مقامی نبوده است، ابتذال را در هیچیک از کارهایش نمی بینیم. در ابراز عقیده اش صریح است و آنچه دربارۀ کسی فکر می کند، اگر آن شخص و یا دیگران بخواهند، خیلی راحت حقیقت را بیان می کند، نه مثل بیشتر قلمزنها  که غالباً حرفشان را در لایه هایی از زرورق زیرکی و ریا و رندی چنان به صورت بسته ای دلپذیر در می آورند که حتّی ذمّشان هم برای خود آن کس و دیگران به صورت مدحی خوشایند جلوه کند! متأسّفانه ادامۀ این روال تأثیری مخرّب در فرهنگ جامعه و دیدگاه فکری و آگاهی نسلهای بعد خواهد داشت.

کیانوش در مورد صدمه و ضربه های مالی که از دیگران خورده است، هرگز به یاد ندارم که زجر کشیده باشد. خیلی راحت هم بخشیده است و هم فراموش کرده است، امّا در مورد آنهایی که ادّعای هنرمند و روشنفکر بودن می کنند، طبیعی است که انتظار داشته است که تا حدّی مواظبِ من و نفس خودشان باشند و از نفس خود و دیگران آگاهی داشته باشند، یا لا اقل همیشه حقایق را برای کسب منافع مادی و شهرت ناپایدار در زمانۀ متغیّر قربانی نکنند، و باز طبیعی است که گاه از دشمنی و حسادتهای ابلهانه، از ریا و سکوتهای کینه آمیز در برابر آثار هنری اش به خشم آمده باشد. امّا این احساس خشم به آن معنی نبوده است که اگر در موقعیتی دربارۀ کردار و رفتار و آثار آنها به قضاوت نشسته باشد، به انتقامجویی  بپردازد و حقیقت را چنانکه باید در مدّ نظر نداشته باشد، یا اینکه تنگ نظریهای آنها موجب دلسردی اش در به وجود آوردن اثر ماندگار بعدی او بشود.

دربارۀ یکی از خصوصیات اخلاقی کیانوش در حیطۀ اخلاق خانوادگی در اینجا ماجرایی را نقل می کنم که می تواند نمودار پایبندی او به اصول اخلاقی باشد. در اولین سفری که کیانوش با یک بورس تحصیلی از طرف وزارت اقتصاد برای سه ماه به انگلستان رفت، تقریباً هیچکس را در انگلستان نمی شناخت. یکی از دوستان خانوادگی که قبلاً در انگلستان با خانمی انگلیسی در آموزشگاه زبان آشنا شده بود، تلفن این خانم را به کیانوش داده بود و گفته بود که این خانم به آموختن زبان فارسی علاقه داشته است، فکر نسبة ً روشنی دارد و آشنایی با او ممکن است در آشنایی تو با مردم و محیط انگلستان مفید بیفتد. آشنایی کیانوش با این خانم که اسمش جیل بربری  (Jill Burberry)  است، و آشنایی غیابی من با او ادامه یافت تا اینکه ما به انگلستان آمدیم و در غربت مقیم شدیم. امروز این خانم انگلیسی نه تنها دوست کیانوش، بلکه یکی از انگشت شمار دوستانی است که من در این سی و یک سال در غربت داشته ام و هر ساله رشتۀ پیوستگی و الفتمان محکم تر شده است.

روزی جیل برایم از آن سالهای دور و آشنایی اش با کیانوش تعریف می کرد. می گفت که اوّلین بار که کیانوش تلفنی خودش را به من معرّفی کرد، قبل از هر چیز گفت :« من زن ودو بچه دارم و زنم را هم خیلی دوست می دارم . وقتی هم که مرا دید، عکس تو و بچه ها را به من نشان داد. من قبلاً تجربۀ تلخی از رفتار یکی از ادیبان ایرانی داشتم. او در تمام مدّتی که با من دوست بود، اصلاً از زن و بچه هایش حرفی نزده بود، تا من تصوّرم بر این باشد که او مجرّد است، امّا خلافش بر من ثابت شد. با در نظر داشتن این تجربه، آن روز این رفتار صادقانۀ کیانوش متعجّبم کرد و تدریجاً پایۀ دوستی عمیق ما ریخته شد و از همان روز همیشه، جدا از شاعر و ادیب بودنش، احترام خاصّی برای او قائل بوده ام.

تجربۀ دیگری را که در همین زمینۀ خصوصیات اخلاق خانوادگی کیانوش می توانم نقل کنم این است که او عادت بر این داشت که در هر سازمانی که کار می کرد، از رفتار و طرز فکر همکارانش برای من بگوید، و من در واقع، بدون اینکه با آنها تماس رو در رو داشته باشم، اغلب دورادور از خصوصیات اخلاقی آنها آگاهی داشتم. یکی از بهترین دوستان انگشت شمار من که اول از این طریق با او آشنا شدم، «هما متین» رزم است که در سالهای دور همکار کیانوش در سازمان امور اداری و استخدامی کشور بود. هما متین رزم، این دوست بسیار عزیز و فداکار من کسی بود که کیانوش همیشه از او به عنوان یک کارمند خیلی جدّی، صریح و با پرنسیب یاد می کرد و او را در شمار یکی از دوستان خوب و روشنفکر اداری خودش می دانست.

در ایران که بودیم، فرصتی پیش نیامد که من هما متین رزم را ببینم، تا اینکه به انگلستان آمدیم و برای تحصیل بچه ها در اینجا مستقرّ شدیم. تقریباً با هیچکس جز جیل بربری و یک دوست انگلیسی دیگر که همسر یک شاعر و از دوستان کیانوش بود، رفت و آمدی نداشتیم، و رفت و آمد با آنها هم همیشه بر طبق تعیین وقت قبلی پیش می آمد. دوری از مادر و دختر برادرم، ماندانا، دوری از خانوادۀ بزرگ کیانوش، دوری از معدود خویشاوندان و دوستان دیگری که در ایران داشتم، دوری از شاگردانی که به آنها درس می دادم و مثل فرزند آنها را دوست می داشتم، و دوری از وطن پر آفتاب، برایم سخت سنگین بود. روزی در اوایل پاییز زنگ در خانه به صدا در آمد! من که انتظار هیچکس را نداشتم، با کنجکاوی در را باز کردم و خانم جوانی خودش را معرّفی کرد و گفت « من هما متین رزم هستم.» با شنیدن نام او ناگاه همۀ آفتاب و گرمای وطن به سراغم آمد. او را در بر گرفتم و با خوشحالی پذیرایش شدم، چون او در واقع برایم کاملاً آشنا بود.

آن سال هما متین رزم برای تحصیل در رشتۀ فوق لیسانس علوم اداری در دانشگاه Bath واقع در شهری به همین نام درس می خواند. اغلب در تعطیلات به سراغ ما می آمد. هرچه زمان گذشت، من به محسّنات فوق العاده ای که در سرشت او بود، بیشتر آشنا شدم و احساس کردم که از نظر محبّت و صداقت و ایثار و فداکاری مثل دوست خوب دیگرم، میمنت میر صادقی است. هما متین رزم فوق لیسانسش را گرفت و به ایران برگشت. از آنجا که     می دانست که مادرم به تنهایی در ایران زندگی می کند، و از من که تنها فرزندش هستم، دور است، سالهای سال با مهر یک فرزند همیشه به دیدارش می رفت و اغلب کارهای اداری او را با اصرار و با دل و جان انجام می داد و از حال او کاملاً آگاه بود . زمانی هم که مادرم گرفتار سرطان شد و من برای دو ماهی با درد او و نگرانی و اضطراب وحشتناک خودم دست و گریبان بودم، و با دور بودن از کیانوش و بچه ها سخت از نظر عاطفی احتیاج به پشتیبانی و کمک داشتم، هما متین رزم و میمنت میرصادقی بیشتر اوقات در کنارم بودند.

به هرحال من همیشه احساس می کنم که داشتن دوستی با این همه صداقت و مهربانی و ایثار را به کیانوش مدیونم و در این چهار پنج سال اخیر که من به سبب ناراحتیهای مختلف جسمی بارها و بارها در بیمارستان بستری بوده ام و آن همه قدرت و توانایی فعّالیتی را که  در گذشته داشتم، از دست داده ام، فکر می کنم که اگر توجّه و مراقبتهای کیانوش و عشق او و فرزندانم را نمی داشتم، سخت در زندگی نومید می شدم. من مقاومتم را بیشتر مدیون کیانوش و البته مهربانیهای چند دوست خوبم در غربت، از جمله ژالۀ اصفهانی، شاداب وجدی، خانم ماندانا زهری و حالپرسیهای مهرآمیز و پیوستۀ هما متین رزم و میمنت میرصادقی و شایسته می دانم. (ادامه دارد)

مهدی خطیبی یکشنبه بیست و یکم مهر 1387  نظر بدهید!

خبر کتاب های در دست انتشار مهدی خطیبی

 

محمد ذکایی

«حكايت غم بيزاريان» کتابی در مورد غزل محمد ذکایی(هومن)

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

«حكايت غم بيزاريان» درباره‌ي محمد ذكايي (هومن) منتشر مي‌شود.

محمد ذکایی (هومن) با سپاس از بیژن اسدی پور

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، مهدي خطيبي در مجموعه‌اي با عنوان «پيشگامان غزل امروز ايران» و در دفتر اول آن با نام «حكايت غم بيزاريان»، به بررسي غزل محمد ذكايي با تخلص هومن مي‌پردازد.

موسيقي شعر، شيوه‌هاي بياني ذكايي، زبان غزل او، بحثي درباره‌ي سير تحول غزل از مشروطه تا زمان انتشار اولين مجموعه‌ي غزل ذكايي به همراه زندگي‌نوشتي به قلم خود او و بيش از 120 غزل چاپ‌نشده و 50 ترانه، از جمله موضوع‌هايي است كه در اين كتاب ارائه مي‌شود.

«حكايت غم بيزاريان» در مرحله‌ي بازنگري قرار دارد.

محمد ذكايي كه با چهره‌هايي از جمله منوچهر نيستاني و حسين منزوي معاصر است، متولد سال 1323 در نهاوند است، كه هم‌اكنون در آمريكا سكونت دارد.

از آثار او به «چه پرسش‌ها كه بر لب آمد اما بي‌جواب افتاد» و «بر بام استعاره‌ها»، شعرهاي نيمايي كه بر طرح‌هاي بيژن اسدي‌پور نوشته است، مي‌توان اشاره كرد.

خطيبي همچنين «در هم‌آوايي كلمه و خط» شامل شعرهاي كوتاه خود را با تصويرگري ساناز فلاحتي در دست كار دارد.

اصل خبر را در اینجا ببینید

مهدی خطیبی سه شنبه نهم مهر 1387  نظر بدهید!

خبری از کتاب های در دست انتشار شهره یوسفی

 

شهره یوسفی

شعرهاي كودكان انگليسي به فارسي ترجمه مي‌شود

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

با ترجمه‌ي شهره يوسفي، مجموعه‌اي از شعرهاي كودكان انگليسي به فارسي ترجمه مي‌شود.

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، به گفته‌ي مترجم، مضمون شعرهاي مجموعه‌ي يادشده، زندگي اين كودكان و موضوع‌هاي اجتماعي است كه سن آن‌ها هفت تا سيزده سال است.

يوسفي پيش‌تر كتاب‌هاي «سخن از زندگي نقره‌يي آوازي است»، درباره‌ي زندگي و شعر فروغ فرخزاد، كه به تازگي براي نوبت دوم از سوي نشر آفرينش تجديد چاپ شده است، «ترانه‌هاي آدم و حوا» در دو دفتر، و پنج مجلد «افسانه‌هاي ايراني» را به چاپ رسانده است

مطلب در اینجا منتشر شده است

مهدی خطیبی دوشنبه هشتم مهر 1387  نظر بدهید!

بیژن اسدی پور

بهانه هایی برای نوشتن

3- بیژن اسدی پور و دفتر هنر

 

بیژن اسدی پور دهۀ 90 میلادی ، آمریکا عکس از ناهید اصلان بیگی

 

این روزها ، شادم زیرا مهمان ارجمندی  به خانه پدری آمده است . محمد ذکایی ( هومن ) از پیشگامان غزل نو، چند هفته ای است که از آمریکا به تهران آمده است و چند ماهی را در خانه پدری می ماند . علت این شادی گذشته از دیدن محمد ذکایی عزیز و  غزل های نابش  که به اصرار من آن ها را با  خود آورده ، دو هدیۀ گرانسنگ اوست: اول دفتر هنر ویژۀ قمر  همراه با دو سی دی از صدای او  . دو دیگر کتاب بر بام استعاره ها که سروده ای نیمایی  هومن بر طرح های بیژن اسدی پور است.

بیژن عزیز نیز مثل محمود کیانوش و دکتر اسماعیل خویی و احمد افرادی و رضا مقصدی جزء دوستان ندیده من است . بگذارید ساده بگویم ،من به دوستی با آن ها افتخار می کنم .

 نام بیژن که می آید نا خودآگاه دو نام دیگر نیز بر زبان جاری می شود: پرویز شاپور و عمران صلاحی. این سه تن را باید سه تفنگدار یا نه اصلا سه طفلان نامید. خاک بر آن دو تن خوش و عمر بیژن با عزت باد.

زمانی که مشغول کار بر کتاب شعر و زندگی خسرو گلسرخی بودم . تلفن بیژن  که شنیده بودم با خسرو دوست بوده است را از رضا مقصدی عزیز گرفتم و با او صحبت کردم . در اولین گپ ، صداقت و سادگی و مهربانی ویژه ای را در کلامش یافتم .اهل ادا  و عشوه های لاجوردی نبود . ساده صحبت می کرد. مثل تمام ایرانی های خون گرم ، پذیرندۀ یک هم وطن بود. وقتی خواسته ام را با او در میان گذاشتم ، بی هیچ ادا و اصولی گفت : تا آن جا که بتوانم یاری ات می کنم و الحق که او یگانه کسی بود که در آن سوی مرزها ، پاسخگوی سوالاتم بود .

اما نمی دانم چه زمانی بود که دفتر هنر  که با تلاش او چاپ ومنتشر می شود را دیدم . آها یادم آمد زمانی که همسرم شهره داشت بر شعرهای فروغ کار می کرد .دوست مهربانی کپی دفتر هنر ویژه فروغ را به ما داد با مقاله هایی از زنده یاد نادرپور، عمران صلاحی ، دکتر اسماعیل نوری علا... وبعدها  برخی از شماره ها را به لطف و مهربانی عزیزانم رضا مقصدی و احمد افرادی دیدم و البته به یادگار در کتابخانه ام  جلوه گری می کنند : ویژه نامه هدایت ، شاملو ، سایه ، دولت آبادی ...آری همین ها و افسوس که دفترهای جمالزاده، صادق چوبک ، سیمین دانشور، تقی مدرسی، ابوالحسن صبا، سیمین بهبهانی، هادی شفائیه ، نیما یوشیج، محمد رضا شجریان، بهروز وثوقی ، جواد مجابی ،و همچنین ویژه طنز ایران را ندارم .

دفترهای هنر برای هر کسی که اهل تحقیق باشد ، یک گنجینه پربهاست. از جمله دلایل، یکی تمرکز بر یک شاعر یا هنرمند است .یک محقق به راحتی می تواند نگاه های متفاوتی را که بر یک شخصیت شده است ، نظاره کند . دفتر هنر حول سه محور اصلی می گردد :

1.   زندگی هنرمند

2.   خاطراتی که دیگران از او دارند

3.   نقد آثار

این سه بی شک برای یک محقق جالب است . اما دفترهای هنر تا آن جا که من دیده ام. یک ویژگی منحصر به فرد دارد و آن این است که مثل بسیاری از مجلات آن سویی اهل دشنام دادن و شعارهای سیاسی نیست . اگر چه به جای خود ، نویسندگانش نیز بی هیچ خود سانسوری به بیان نظریات شان  می پردازند .نمونه اش نظر زنده یاد نادر پور در مورد شعر« کسی که مثل هیچ کس نیست» فروغ است. بنابراین دفتر هنر یک مجله هنری – ادبی است که صبغه ادبیات افزون بر دیگر شاخه هاست.

روی جلد شماره 18 دفتر هنر ویژه قمر

 

بگذارید به آخرین شماره دفتر هنر بپردازم .ویژۀ قمر شمارۀ 18 دفتر هنر است .ویژه نامه قمر اکنون پیش روی من است.اول دفتر با غزلی از شهریار آغاز می شود و پس از آن غزلی از رضا مقصدی نمایان است.سپس قصیده بلند ایرج میرزا که روایت شبی در خانه حاج امین است در دو صفحه با طرح هایی از بیژن درج شده است. گذشته از کلی یات بیژن ، مقالاتی چون گپ تصادفی از فرهنگ فرهی،سالشمار زندگی قمر،قمر الملوک وزیری از ساسان سپنتا، بلبل آواز ایران از سیمین بهبهانی، قمری در آسمان موسیقی ایران از محمود خوشنام،گفت و گو با دخترخوانده قمر : زبیده جهانگیری(شبنم) و روایت هایی از او و محمد علی بطحایی ،مینو وزیری،بیژن ترقی، ابراهیم باستانی پاریزی ، و یاد قمر از زبان منوچهر همایون پور با بیان محمد ذکایی و گپ و گفتی باهمایون خرم،خانواده ذوالفنون ،مشفق همدانی،طالع همدانی ،و ...است البته مقالات و گفت و گوهای بسیاری در این مجله هست که در حوصله این نوشته نیست. اما یک نکته را نگفته رها نکنم . عکس های زیبا و تاریخی یکی از ویژگی های مهم دفترهای هنر است .

همین جا بگویم که شماره بعدی دفتر هنر « ویژۀ سه تفنگدار طنز ایران : بیژن اسدی پور، پرویز شاپور و عمران صلاحی » است .

فرصت ارسال آثار تا پایان آبان ماه 1387 است. دوستان می توانند نوشته های شان را به نشانی:

Daftar-e-honar

p.o.BOX7387

Stockton,ca 95267 usa

یا به شماره 0012094690100فاکس کنید.

یا می توانید به

e-mail address:

bassadipour@comcast.net

ایمیل کنید.

و کلام آخر: بیژن جان دمت گرم و سرت خوش باد

                                                   و خسته نباشی.

 

نامه من به بیژن اسدی پور را در اینجا  ببینید.

مهدی خطیبی یکشنبه دوم تیر 1387  نظر بدهید!

عرض حال

 

 

دوست خوب زنجانی ام مهدی جلیل خانی چندی پیش از من خواست که در مورد کارهایم گزارشی بنویسم . در آن روزها من نیز سوکوار هجرت پدرم و پرواز تلخ پسر خاله 27 ساله ام بودم .چندی پیش بالاخره عزم را جزم کردم و نوشته زیر را نوشتم و برای مهدی عزیز جلیل خانی فرستادم اما یقین داشتم که در خبرگزاری ها چاپ نخواهد شد ....خوب....چه بیم و باک .....حالا پس از چندی آن را در وبلاگ خودم می گذارم .با سپاس از جلیل خانی ؛این هم عرض حال من .به قول حافظ :عرض(حسب) حالی ننوشتیم و شد ایامی چند .آن هم چه ایامی ....آها راستی درود بر دولت کریمه ....درود بر ملت فهیمه ....آقا به خدا من با فهیمه هیچ ارتباطی ندارم....بابا بگذار و بگذر....این روزها گاه گاه هذیان می گویم ...کی به کیه ...گویا حسابی تاریکیه...راستی تصویر زیر هم برای کمی خندیدن بد نیست.

                                                              مهربان بمانید

                                                             مهدی خطیبی

                                                    آخر آخرای عرقریزان تهران

بخند

 

 

این روزها روزهای بدی برای کسانی است که می کوشند، بیندیشند زیرا به تعبیر جورج ارول گویا متهم به «بزه فکری » هستند .

فرایند اندیشیدن در این زمانه چیزی جز «عسرت » و «غربت » نیست .آن که می کوشد صادقانه بجوید و صادقانه بیان کند گرفتار عسرت و غربت می شود. این غربت گستره وسیعی دارد می تواند هم تنهایی باشد هم بند ..و امان از این کژدم غربت... که بسیارانی را تا دم مرگ یا آرزوی مرگ می برد اما خوشا به حال آن بادبان گشودگان در توفان که آزادانه می گویند و هراسی از تخته پاره ها ندارند .

این روزها کارهای پژوهشی بیشترین وقت مرا گرفته است. «شناختنامه محمود کیانوش »کتابی است در 800صفحه که گذشته از آثار گوناگون کیانوش .دربرگیرنده زندگی نوشتی از اوست که گذشته از ترسیم سیمای اجتماعی و هنری به خاطرات خود با شاعران و روشنفکران عصرش می پردازد .کیانوش نویسنده ای (در معنای عام ) منفرد، اندیشمند، صریح و بدون مرز بندی های اجتماعی و سیاسی است .همین موضوع کافی است تا بتوان توصیفی صادقانه ازجامعه هنری عصر او یافت.این کتاب اگر از هفت خان نشر در ایران به سلامت بگذرد از سوی انتشارات آفرینش چاپ خواهد شد. همین جا خبر انتشار کتابی دیگر از کیانوش را بدهم .«باغی در کویر »آخرین داستان بلند کیانوش نیز از  سوی انتشارات آفرینش  چاپ خواهد شد این داستان تم اصلی اش بازنمایی چهره واقعی  روشنفکران عصر نویسنده است. روشنفکران و هنرمندانی که به واسطه خفقان برآمدند بنابراین شخصیت ها ی داستان برای خواننده ارجاع بیرونی دارد .

فرهنگ شاعران ایران را نیز به سفارش انتشارات آفرینش کار کرده ام که آن نیز به زودی چاپ خواهد شد .کتاب «و هنوز عشق ..»نیز در برگیرنده گزین گویه ها و گزین سروده ها یی با موضوع عشق است که آن را نیز انتشارات آفرینش چاپ خواهد کرد

در سال 1383 کتاب «شعر متعهد ایران ؛چهره های شعر سلاح »که بررسی شعر سال های 1347تا1357بود چاپ شد .امسال اگر وضعیت کاغذ بسامان شود به چاپ دوم خواهد رسید . مجلد دوم همین کتاب البته با عنوانی دیگر :«نسل ستاره در شب توفان »که به بررسی شعر نعمت میرزازاده م. آزرم پرداخته ام .سه سالی است که در دست انتشارات ثالث است گمان می برم در برنامه شصت ساله سوم شاید در نوبت چاپ قرار گیرد . می دانید ...ما (منظور پژوهشگران جوان)گذشته از آن که جدالی تلخ با ممیزی داریم .ناشران مدعی نیز جفایی بیشتر از ممیزی بر ما می کنند . من حیرانم ...هیچ ضابطه ای در کشور ما برای حقوق مولف وجود ندارد ...باری ....سحوری نعمت آزرم نیز که با مقدمه تازه ای از او و  همچنین مقدمه ای بلند از من به نام «درنگی بر شعر آزرم» و برخی افزوده ها چون نامه نوشته ای از مصطفا شعاعیان و...به لطف ممیزی رخصت انتشار نیافت

در سال 1384از سوی انتشارات زیتون کتابی از من چاپ شد به نام «ماه ماهی» که قصه – شعری  در مورد کهن الگوی جاودانگی بود .یک قصه –شعر دیگر نیز در سال 1385 نوشتم به نام «بوتیمار بی اشک »که همراه با نقدی از محمود کیانوش است .این کتاب نیز آماده برای چاپ است.

اما از کارهای نیمه تمام زندگی و شعر خسرو گلسرخی و هم چنین زندگی و شعر رضا مقصدی است که با این روزگار اسفناک حسی برای تمام کردن آن ها ندارم .

در زمینه تصحیح و ویراستاری نیز چهار کتاب از حسین منزوی با ویراسته من چاپ و منتشر شد و کتاب «ادبیات زندان» از دوست خوبم روح الله مهدی پور عمرانی به ویراسته من و توسط انتشارات آفرینش به زودی چاپ ومنتشر می شود.البته این نکته نیز یادکردنی است که تا کنون 46 عنوان کتاب به ویراسته من چاپ و منتشر شده است. اما حقیقت نهایی را گیلبرت رایل فیلسوف انگلیسی می گوید :«تاریخ هنگامی آغاز می شود که غبار یادها فرو نشسته باشد.»

مهدی خطیبی یکشنبه هجدهم شهریور 1386  نظر بدهید!

به آذین به روایت دو نسل

 

«فرخنده آن که راه به هنجار می رود»

                                                 «سیاوش کسرایی/مهره سرخ»

 

 بارهای بار این سطر را خوانده ام و گریسته ام .نمی دانم، اما، در نهانگاه ِ این کلمات اعترافی نهفته است؛ اعتراف و بغضی که همیشه برای من مثل پژواک یک ناقوس است .نسل به آذین و کسرایی برای من همواره قابل احترام اند اما در پوسته ای که گرد خود تنیده بودند یکی در غربت وطنی جان داد و دیگری را کژدم غربت  گزید وآهسته آهسته شیره جانش را مکید.1984 ارول را به این دلیل دوست دارم که تصویر زیبایی از جامعه آرمانی به آذین و کسرایی کشیده است.

آیا تا به حال حالتی به شما دست داده است که کسی را هم دوست داشته و هم از او متنفر باشید.هم بدتان بیاید هم به او احترام بگذارید.به آذین مترجم و نویسنده ،کسرایی شاعر همیشه برای من قابل احترام بوده اند و هستند اما به آذین وکسرایی سیاسی را دوست ندارم و جه بسا از آن ها متنفرم .

 خدای من !آن چه آن ها در دفاع از آن کوشیدند چه نتیجه ای در بر داشت.نتیجه ای تلخ ....دردناک ....و سیاه....آیا نسل من حق ندارد ازآن ها بدش بیاید؟؟شما بگویید....

حدود یک سال از رفتن به آذین می گذرد .مترجم و نویسنده ای ارجمند که نثرش همیشه برای من جذاب و زیبا بوده است . هنوز هم در جاری ترجمه های او چون دن آرام ،جان شیفته ،چرم ساغری رها می شوم .نثر خیره کننده همراه با وسواس جانکاه در انتخاب کلمات صیقل خورده و دوری از واژگان عامیانه اولین چیزی است که در ترجمه های او می بینید .این را حتا می توان در کتاب خاطرات او «از هر دری»نیز به راحتی دید.

سال 1383برای اولین بار او را دیدم. با عزیزانم جعفر کوش آبادی ،بهمن حمیدی ، همسرم –شهره – نزد او رفتیم.تازه کتاب شعر متعهد ایران چاپ شده بود.وقتی او را دیدم .با خود اندیشیدم :پیرمرد با زندگی لج کرده است یا زندگی با او.در قامت استوارش نوعی لج بازی بود .غروری رشک انگیز در چشمانش موج می زد اما آیا هنوز تسمه بر گرده توفان می کشید؟ نمی دانم.پیرمرد خسته بود.گفت و گوی کوتاهی میان ما رد وبدل شد.آن زمان تازه ترجمه دن آرام شولوخف که توسط شاملو عرضه شده بود ،به بازار آمده بود.از او پرسیدم آیا در متن اصلی جملات عامیانه هست؟او گفت :به غیر از گفت و گوها من جای دیگری ندیده ام.و ادامه داد من بخشی از متن را از زبان فرانسه و بخش دیگر را از زبان روسی ترجمه کرده ام و البته آن کتاب یادگار شولوخف است .برایم جالب بود .وقتی در مورد ترجمه شاملو از او پرسیدم ،گفت آن را ندیده ام اما کارهای شاملو همیشه قابل احترام است .اما راستی را، ترجمه شاملو از دن آرام بیشتر به یک لج بازی می مانست.هنوز هم برای من ترجمه به آذین از دن آرام از معتبرترین وزیباترین هاست. روانی وسلاست خواننده را به خواندن بیشتر وبیشتر وا می دارد .حالا اگر مترجمی بکوشد تا به زور واژه ای را در متن جای دهد که خواننده می بایست یک لغت نامه نیز در اختیار داشته باشد یا برود قلهک از قدیمی ها بپرسد آقا! این کلمه که در زبان عامیانه سابقه داشته است معنایش چیست؟ بی گمان خواندش چیزی جز خستگی را در بر نخواهد داشت .

باری نوشته زیر را دوست خوب و شاعرم جعفر کوش آبادی به من داد .ای کاش عکس های نخستین و آخرین دیدار را هم در این پست می گذاشتم اما متاسفانه نیافتم .دیگر بس است برخیزم .برخیزم و به احترام به آذین مترجم و نویسنده دقیقه ای سکوت کنم.   

                                        مهدی خطیبی

 

                                  متن سخنرانی جعفر کوش آبادی

                         در بزرگداشت م.الف.به آذین/تابستان1385/تهران

 

 

 

خبر آمد به آذین رفت

به جز معدودی از یاران

نه دست ای دریغا روی دستی خورد

نه دندانی لب افسوس را خایید

که پیشانی نوشت دیگراندیشان

در این ماتمسرا این بوده و این است.

 

 

دل نازکم را در دستان کوچک وشکننده ام گرفته بودم.دوران شکفتگی وشور و حال جوانی بود.

با همه ی تاریکی آن روزگار شلنگ انداز بالا و پایین می پریدم و راه به عافیت می جستم.چشم انداز اندیشه ام ایوان تنگ و تنکی بود که قاچی از آسمان را به فراخور وسعتش می برید و من با مداد رنگی واژه ها آن را در دفترچه های کاهی چهل برگم نقاشی می کردم.مثل قاصدکی یله شده در معبر بادها چرخ می زدم و باری به هر جهت به هر گوشه سرک می کشیدم:کتاب خانه ها،کوچه های دروازه غار،کوره پزخانه ها،مراوده با همپالگی های دردمندی که چهره ام را در آینه ی بی غل وغش آنان می جستم.دیدار با شاعران زنده یاد محمد زهری و مهدی اخوان ثالث در کتاب خانه ی ملی در وادی هنر پر شور و شوقم را می افزود و تشنه تر از تشنه ام می کرد.در یکی از پاتوق هایم:قهوه خانه ی کوچکی در کوچه ی رو در روی کافه قنادی نادری نشسته می شنوم به آذین سردبیر کتاب هفته شده است.از ترجمه هایش «بابا گوریو»و «ژان کریستف»را و از نوشته هایش داستان نیمه تمام «خانواده ی امین زادگان»و «دختر رعیت»را خوانده ام.به یاد می آورم که پس از خواندن رمان «دختر رعیت»از خود پرسیدم:این کیست که در کوچه های تاریک شهر چراغ بر گرفته است و از نهفت نه توی زنگاری که به عمد بر پرده ی مناسبات ارباب رعیتی کشیده اند واقعیت ها را عریان کرده و به قضاوت همگان نشانده است. این کیست که سرنوشت امثال «ژان کریستف»ها را با سرنوشت ما پیوند زده و جوانه های استقامت و پایداری را چونان دانه های تسبیح به بند واژه های رنگارنگ می کشاند و ما را نوید رستگاری می بخشد.آیا می خواهید نسلی عطشان را در پیله ی تفکر بنشاند و با عطر امید نا دیده بپروراند وبه پروانه بدل کند؟چون جوانم و نا آگاه از این خیالات عجولانه می گذرم و پرسش ها با جرقه ای در ذهنم خاموش می شود.غریبانه دست هایم را در تاریکی به دیواره های لزج زندگی می سایم و پیش می روم .حرکتی با هدفی نا مشخص.

در کند و کاوهایم تنها دریافته ام که اگر زورقم را بر این روال پیش برانم حاصل خمیر مایه ام جز فطیر نخواهد بود.اما آغازیدن از کجا؟تنها کتاب ها را بو زده می کنم و می گذرم. کتاب های فلسفی ،اقتصادی.چه کنم ،توان آن که زندگی پیرامونم را با ملودی های آن هماهنگ کنم،ندارم و مقدورم نیست.لبالب از براده ی اندیشه های پراکنده ام.کسی در من فریاد می زند آهن ربا وشی کجاست تا از این براده ها طیف رنگین کمان آزادی در جان شیفته ام بنشاند،بگذاریم.از به آذین می گفتم.او را ندیده بودم اما از دوستان و آشنایان شنیده بودم ؛بعد از پریشبدن مبارزات مردمی و تحمل سختی ها ،خلوت گزیده است و تنها با ترجمه و نوشته هایش رخ نشان داده است.اینک ظهور او در کتاب هفته غنیمتی است برای هنروران و قلم به دستانی که با سری پر شور به میدان آمده اند.این گوی و این میدان.

در یکی از روزها که پاییز در حباب شیشه ای زردش رنگ سبز تابستان را از دیواره ی شاخه های درختان زدوده است و ژولیدگی برگ های سوخته کهربا و یاقوت را در خیابان ها در هم دوانیده است ،شال و کلاه می کنم و با دوستی راهی کتاب هفته می شوم که شرح مبسوطش را در مقاله ای به نام «برخورد اول»در حیات به آذین نوشته و انتشار داده ام. دیدار من با به آذین درست در هنگامه ای است که توفان سیاه استبداد گرده ی دریا را لگدکوب می کند و موج های سهمگین بر می انگیزاند و در غرقاب سیاه کاری هایش نقش و نگار فریبنده برای دل مشغولان می زند.منی که بر تخته پاره ای سوار کوهه ی امواج مهیب این دریا سرگردانم به ساحل امن دفتر او یعنی کتاب هفته می افتم،همای سعادت برسرم می نشیند و رودررو با مردی می شوم که شاهین وار با موهای مرتب ،چهره ای گندم گون و عینک و قاب مشکی صخره ی میز تحریر قهوه ای رنگی را مسخر است و به کاویدن چند و چون نوشته ای مشغول.او همان یگانه ای است که می جستم.او همان ناجی موعودی است که تصویرش را در ذهنم مجسم می کردم.آری اوست که رنگ فریب را از چشمانم می شوید و راه نجات از این مهلکه را کم کم به من می آموزد.بگذریم.اینک جنب و جوشم دو چندان شده است .اکثر روزهایم در دفتر کار او می گذرد.روزهای طلایی که آفتاب اندیشه اش بر من می تابد و ریشه ام را در خاک استوار می کند و بر شاخ و برگم می افزاید.چه اقبال خجسته ای!

به آذین کتاب هفته را به آوردگاه اهل قلم بدل کرده است.می آیند و می روند و در این آیند و روندها در می یابم که او از اهالی تعارف نیست.هر اثری را با دقت می خواندو با نویسندگانش رک و پوست کنده رو در رو می نشیندو نظرش را با صراحت اعلام می کند .هر چه بیشتر می شناسمش اعتماد به نفسم افزون تر می شود چرا که او مرا از بین هنروران جوان به فرزند خواندگی پذیرفته است.در نهان با من لطف دوستی دیرینه را دارد و در عیان آموزگاری سخت گیر. از آن جا که طبع حساسم را دریافته استنقد تلخش را با لعابی شیرین دمساز می کند تا مرا رم نداده باشد.

من با نخبگان روزگارم کم و بیش آشنایی داشته ام یا حداقل با نزدیکان شان دم خور بوده ام.در مقایسه براین باورم که به معنی واقعی آدمی برازنده ی انسانیت بود.معیار اندیشه اش در سنجش تحت تاثیر همهمه های آن روزها نبود.با آنانی که هنر را تافته ای جدا بافته از مردم می دانستند و بر ابرهای نقره ای فارغ از زمینیان کش و قوس می رفتند.یک تنه می جنگید.برای نمونه به نامه هایی که از دور و نزدیک به تحریک این وآنبر علیه شعر من برایش می رسید،وقعی نمی گذاشت و تکیهکلامش این بود:«آقا جان آب در خوابگه مورچه گان ریخته ای .این واکنش ها برای تو خبرخوشی است. از آن بترس که روزی این طرفداران هنر آن چنانی علم تایید تو را بر دوش گیرند،آن روز است که باید فاتحه ی شعرت را بخوانی.اعترضات نشانگر تیز بودن شمشیری است که برداشته ای.»

به آذین نیازیبه تعریف و تمجید ندارد.حتا مخالفانش هم از این که بر سر اندیشه اش سرتق و یک دنده ایستاده وتا آخرین لحظه ی عمر پر برکتش سماجت ورزیده شکی ندارند.

به آذین عمری را در زیر آوار سیاهی ها سعیش دفاع از سنگر هنر متعهد و آزادی بود.قصد نجیبی که او را از معاصرینش متمایز می کرد.به آذین کور دل نبود.حافظ دید و کشفی بود که در گذر سالیان بر جانش نشسته بود.با خودش راست بود.این سخن نیاز به استدلال ندارد.گواه من آثار به یادگار مانده اش.

به آذین تندیسی فولادین بود که در برخورد اول غیر قابل نفوذ می نمود اما اگر کسی از پوسته ی فولادینش گذر می کرد با درونی سیال ،دوست داشتنی و مهربان روبه رو می شد.مستقل عمل می کرد و آن چه را که خود دریافته بود اگر تمام عالم گرد می آمدند از محالات بود که بتوانند کوچک ترین تغییری در رای و نظرش پدید آورند.هر چند این سماجت و یک دندگی در اواخر زندگی در دید و برداشتش تاثیر می گذارد و در فرازهایی از کتاب «از هر دری»او را نسبت به عملکرد پیرامونیانش دچار لغزش می کند اما نباید فراموش کرد که این لغزش ها قطره ی ناچیزی در مقابل دریای پر تلاطم اندیشه هایی است که رودرروی استبداد ایستاده است و در ساختن اندیشه ی نسلی سهم عمده ای داشته است.برای یادآوری علاوه بر ترجمه ها و نوشته های رشک برانگیزی که در خط فکری او جریان دارد از مجله صدف،کتاب هفته،پیام نوین،همکاری تنگاتنگش برای تاسیس و برقراری کانون نویسندگان ایران،دفاع از آزادی،یکی از مسببین موثر در برقراری ده شب شعر خوانی و سخنرانی در انجمن گوته را می توان نام برد.

در هر حال من افتخار می کنم که به آذین پدر اجتماعی من است.به قول معروف:دستم بگرفت وپابه پا برد/تا شیوه ی راه رفتن آموخت.من زندگی اجتماعی ام را مدیون اویم و خواهم بود.هنگامی که آن روزها حکومت سیاه مرا گرفت و برای چشم زخم گرفتن از دوستدارانم ناسورم کرد وبر سنگلاخ های تهمت رهایم کرد،او بود که با مهربانی به بالینم آمد و با سخن های امیدبخشش مرحم بر زخم جانکاهم نهاد و به رغم دشمن نگذاشتخاموش شوم.سخن گفتن از این انسان بزرگ آوردن کاهی در برابر عظمت کوهی است.در آینده با تحلیل عمل و آثارشنقش این راد مرد نادره در یک برهه ی تاریخی روشن و روشن تر خواهد شد .یادش گرامی باد و رهروان راهش پویا.

                                                                 تیرماه1385/تهران

 

 

                                                                                                       

مهدی خطیبی دوشنبه چهاردهم خرداد 1386  نظر بدهید!

خاطره ای از« امیرپرویز پویان» به روایت« نعمت میرزازاده»(م. آزرم)

یکی از مسائلی که سال هاست ذهن مرا به خود مشغول کرده است ؛گردآوری بخشی از تاریخ شفاهی هنر و ادبیات معاصر ایران است. متاسفانه آن چنان که باید و شاید در ایران به این موضوع نپرداخته اند .البته این روزها از سوی نسل من – نسل گفتگو وبازنگری ها در پناه عقل نقاد و به دور از دسته بندی ها – در قالب کتاب یا مقاله به این موضوع پرداخته شده است.من نیز به «قدر وسع»به این موضوع پرداخته ام .نمونه اش کتاب «شعر متعهد ایران»است مصاحبه دراز دامن من با جعفر کوش آبادی یا روایت نعمت آزرم از زندگی خود به در خواست من که در کتاب «نسل ستاره در شب توفان/انتشارات ثالث)زیر چاپ است .یا روایت محمود کیانوش از زندگی خود و.... یا از کارهای آینده ام گردآوری روایت های عزیزانم اسماعیل خویی و اسماعیل نوری علاست.

 نوشته ی زیر را نعمت آزرم به در خواست من نوشت .خاطره ای از امیر پرویز پویان.من به تفصیل به شعر آزرم در کتاب «نسل ستاره...»پرداخته ام.اما این نکته را بگویم که آزرم آخرین شعله ی بلند شعر نیمایی به شیوه ی خراسانی است.اغراق نیست اگر بگویم او از جمله ی معدود فرهیختگان داخل و خارج از ایران است که احاطه بی مانندی بر ادبیات کهن مان دارد.دریغ و درد، غربت و «درخواست های آن جایی» او را به مقوله سیاست  نزدیک واز تحقیق و پژوهش های ادبی دور کرده است..«جان و جهان شاهنامه»سال هاست که در کشوی میز اوست .تمام اندوه من این است که نسل من نمی تواند از تجربه ها و دید و دریافت های او استفاده کند.دوری از وطن،غربت و گرفتاری های آن،او را که حافظه ی سال های دیر و دور وطن و فرهنگ من است،از من دور کرده است. بگذریم....تنها نکته یادکردنی آن است که عکس زیررا- به روایت آزرم- امیر پرویز پویان در مشهد از او گرفته است.غزل زیر را نیز من به آزرم تقدیم کرده ام و البته در دفتر شعر من(ترانه های آدم و حوا/دفتردوم/انتشارات آفرینش/1384)چاپ شده است.یادباد

 

مهدی خطیبی

 

 

برای مهدی عزیزم

 

خاطره ای از امیر پرویز پویان

 

یک روز غروب ، از غروب های نارنجی و بنفش مشهد – مهر ماه 1347 خورشیدی – هنگام خروج از خانه به قصد رفتن به حمام « مَر مَر » که به تازگی در خيابان عشرت آباد ، سر کوچه ی خانه مان - کوچه ی يدا... نيکويی - درست شده بود ،با امير پرويز پويان مواجه شدم . دم در خانه مان ، با ساکی در دست که از تهران به مشهد آمده بود و از ايستگاه راه آهن يک راست آمده بود خانه ما - از راه آهن مشهد تا خانه ما پياده ۱۵ دقيقه بيشتر راه نبود - امير بی مقدمه گفت : می خواهم ترک تحصيل کنم و آمده ام در اين باب مشورت کنم . گفتم : می بينی که عازم حمام هستم تو هم بيا با هم برويم . حمام نو ساز خوبی است و به خنده افزودم : حکمای قديم يونان در حمام بحث می کردند ! امير در آن هنگام دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه تهران بود . پذيرفت و رفتيم به حمام « مَر مَر » . گوهر استدلال امير برای ترک تحصيل به فشردگی اين بود : داشتن دانشنامه برای روشن فکری که بخواهد به مسايل اجتماعی عمیقاً بپردازد ، می تواند عاملی بازدارنده و مشکل ساز شود به اين معنی که با داشتن دانشنامه آدمی معمولا جذب کارهای دولتی می شود و کم کم با پيشرفت در دستگاه حکومتی از رسالت های اجتماعی اش باز می ماند و من به خاطر پيشگيری از چنين احتمالی در آينده ، می خواهم با ترک دانشگاه ، خيالم را راحت کنم ... !

 

وفشرده ی پاسخ من اين بود : نخست اين که در جامعه ی ما " دولت " و " حکومت " يکی نيست ! درست است که حقوق همه ی کارکنان دولتی از خزانه ی عمومی پرداخت می شود اما به اندازه ی فاصله ی " حق " و " باطل " تفاوت است ميان فلان دبيرکه درگوشه ای از پهناوران اين سرزمين برای تربيت زنان و مردان آينده ی کشور می کوشد تا مفسر راديو - تلویزيون دولتی که سياست های حکومتی را تبليغ می کند و فلان مأمور امنيتی که آزادی مردم را از آنها می گيرد ! تو خودت می دانی که به خلاف طبقه ی کارگر که به انگيزه ی دفاع ناگزير از منافع طبقاتی اش به ميدان مبارزه روی می کند ، روشن فکر جايگاه اجتماعی خودش را به اختيار و بنابراين با مسووليت بر می گزيند . اين اصلاً درست نيست که تو به خاطر دفع يک خطر محتمل از ضرورت قطعی مفيد بودن مثلاً در مقام دبير علوم اجتماعی چشم بپوشی .اگر قرار باشد که همه ی تحصيل کردگان جذب حکومت شوند و غير تحصيل کردگان انقلابی ، الان بايد در ميهن ما طبقه ی کارگر پيشرو مبارزه های اجتماعی باشند و تحصيل کردگان در سازمان امنيت .......... ! در حالی که عموماً معکوس است ... ! البته گاه ، شرايطی پيش می آيد که روشن فکران واقعی بايد به آن وظايف اجتماعی يا انقلابی بپيوندند . آن امر ديگری است و اضافه کردم : يادم هست چند ماه پيش در خانه مان از من پرسيدی : اگر هم اکنون جبهه ی آزادی بخش ملّی به وجود بيايد تو چه می کنی ؟ و من بالافاصله در پاسخ گفتم : به عنوان شاعر قطعاً به آن جبهه می پيوندم . حالا هم می گويم اگر چنين جبهه ای کارش را آغاز کرد البته تو می توانی دانشگاه را رها کنی و از سوی من هم وکالت بلاعزل داری که اعلام آمادگی کنی ... سرانجام امير قانع شد ... تا دو سال و چند ماه ديگر که طبل عظيم توفان را او و ياران جان برکفش نواختند ...

 

نعمت آزرم -پاريس

سوم فروردين ۱۳۸۴ خورشيدی

nemat_azarm@hotmail.com


 

ای عجب دل تان بنگرفت ونشد جان تان ملول

                                          زین هواهای عفن،زین آب های ناگوار

                                                         

 

 

 برای عزیزم نعمت آزرم شاعر

 

 

 

 آیینه و خورشید را بردار می ترسیم

ازسایه ی افتاده بر دیوار می ترسیم

 

بالهجه ی آیینه ها بیگانه خوییم و...

ازصافی ِ تصویر خود انگار می ترسیم

 

عمری ست درحلق حقیقت سرب می ریزیم

ازیک تکان سایه ای بر دار می ترسیم

 

چشمان مان پوشیده ازخواب زمستانی است

ازچشم های« زنده ی بیدار »می ترسیم

 

درکوچه اما سایه ای جزسایه ها مان نیست

ای سایه ی افتاده بردیوار می ترسیم.

 

 

 

(از دفتر دوم ترانه های آدم وحوا ،انتشارات آفرینش ،بخش ترانه های آدم،

   چاپ اول ،1384)

 

 

 

مهدی خطیبی جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386  نظر بدهید!

دکتر اسماعیل نوری علا

1:دوستان پر تلاش در روزنامه ی شرق!

 

چه غم که عشق به جایی رسید یا نرسید

                        که آن چه زنده و زیباست نفس این سفر است.

                                                                     (حسین منزوی)

 

      

                                                         خسته نباشید.

 

 

 

 

2:

 

 

همدلان و همراهان عزیز

 

درود برشما

 

متاسفانه دیر زمانی است که بلاگفای عزیز با من سر ناسازگاری دارد.قسمت پیام های دیگران مدتی است که پی در پی حذف می شود.بنابراین من نتوانستم پیام های دوستان را بخوانم.پس من به جای بلاگفای عزیز از همه ی دوستان پوزش می خواهم.

بخت با من یار است که با بسیاری از عزیزان غربت گَزیده و گزیده آشنا هستم و با بسارانی روابط دوستانه ای دارم .یکی از این افراد عزیزم دکتر اسماعیل نوری علاست.

طرح از عباس کيارستمی 1356

       دکتر اسماعيل نوری علا (پيام) در بيست و سوم بهمن ماه 1321 در تهران به دنيا آمد. در 1340 از رشته رياضی دبيرستان مروی فارغ التحصيل شد، در همان سال در رشته زبان و ادبيات انگليسی دانشکده ادبيات تهران پذيرفته شد، در سال 1343، پس از اخذ مدرک ليسانس، تحصيل در دانشسراي عالی را نيز به پايان رساند. در سال 1347 دوره فوق ليسانس رشته علوم اجتماعی دانشگاه تهران را گذراند و در سال 1361 از دانشگاه لندن در رشته جامعه شناسی سياسی فارغ التحصيل شد.

       او از 15 سالگی کار در مطبوعات را با همکاری با صفحه کودکان مجله آسيای جوان آغاز کرد و نخستين ترجمه هايش درباره مسائل مربوط به سينما را از 1337 در مطبوعات سينمایی به چاپ رساند. پس از سال ها تمرين در قالب غزل و قصيده، نخستين شعرهای نوی او از سال 1341 در مطبوعات ايران به چاپ رسيد و از سال 1344 به جمع منتقدان شعر نوی فارسی پيوست. از او تاکنون 9 مجموعه ی شعر منتشر شده است. او در سال 1348 کتاب مفصل خود درباره ی تاريخ و مقولات شعر نو را با نام «صور و اسباب» منتشر کرد. در سال 1374 نيز کتاب مفصل ديگر او به نام «تئوری شعر: از موج نو تا شعر عشق» در لندن به چاپ رسيد که اکنون در سايت او در دسترس عموم گذاشته شده است.

     از سال 1342 دست به ترجمه کتاب های متعددی در زمينه ی نقاشی، معماری و سينمای مدرن زد و از سال 1344 به نوشتن نقد فيلم پرداخت. از سال 1347 در فستيوال های متعدد سينمایی به عنوان عضو هيئت داوران شرکت داشت و در سال 1349 نخستين فيلم سينمایی خود را با نام «مردان سحر» نوشت و کارگردانی کرد. سال بعد دومين فيلم او به نام «مطرب» ساخته شد. در سال 1356 نيز دست به توليد 8 فيلم مستند درباره هنرهای ايران زد که به زبان انگليسی و برای پخش در تلويزيون های اروپا و امريکا تهيه شده بودند.

      در سال 1342 يکی از موسسان «انتشارات طرفه» بود و در سال 1343 نشريه ادبی ـ فرهنگی آن را سردبيری کرد و در همان سال به عنوان منتقد شعر و سينما در مجله «بامشاد» به کار پرداخت. در سال 1344 به عنوان معاون سردبير مجله «نگين» در انتشار آن نشريه همکاری کرد و در همان سال مجله ای ويژه شعر مدرن ايران با نام «جزوه شعر» را منتشر ساخت که جريان «موج نوی شعر ايران» از آن برخاسته است. او در سال 1345 مسئول صفحات فرهنگی مجله «خوشه» شد و اين صفحات را با نام «هوای تازه» اداره کرد. از سال 1346 به عنوان يکی از مسئولان صفحات شعر مجله «فردوسی» انتخاب شد و فعاليت های خود را در آن نشريه متمرکز ساخت.

      در سال 1347 يکی از 9 نفر موسسين «کانون نويسندگان ايران» و منشی تمام دوران نخست فعاليت اين کانون بود. اما پس از انقلاب در اعتراض به سياست های هيئت دبيران کانون که منجر به اخراج برخی از اعضاء موسس کانون شد از آن استعفاء داد.

      در سال 1354 برای ادامه تحصيل به انگلستان رفت، دو ماه پس از انقلاب به ايران بازگشت و سپس، در سال 1361 برای آخرين بار از ايران خارج شده و به کشور انگلستان پناهنده شد.

      در انگلستان موسس «گروه ايران کوچک» و يکی از موسسان «انجمن نويسندگان و هنرمندان ايرانی در بريتانيا» بود و در سال 1989 نيز، به اتفاق شکوه ميرزادگی «انجمن فرهنگی پويشگران» را تأسيس کرد. نشريه «پويشگران» نتيجه اين همکاری محسوب می شود.

    اين دو تن در سال 1990 با هم ازدواج کرده و در سال 1994 به کشور امريکا مهاجرت کرده و در ايالت کلرادوی اين سرزمين ساکن شدند.

      آنها در طی سال های اقامت خود در کلرادو نخست به باز تأسيس «انجمن فرهنگی پويشگران» اقدام کرده و سپس به ادامه انتشار نشريه «پويشگران» پرداختند.

 آنها از سال 2002 برنامه تلويزيونی «کارگاه انديشه» و از سال بعد برنامه راديو ـ تلويزيونی «بر ميز تشريح» را برای کانال های ماهواره ای فارسی زبان و سياسی توليد کرده اند. آخرين فعاليت های آنان تأسيس «کميته بين المللی برای نجات آثار باستانی دشت پاسارگاد» است که دارای سايت مستقل خود است:

www.savepasargad.com

 

===================

کتاب ها، مقالات

و فعاليت های فرهنگی او:

 

 { شعر }

قصه ها... 1342

اطاق های در بسته 1345

با مردم شب 1348

سرزمين ممنوع 1357

از اين سوی ديوار 1357

هنوز، دماوند 1369

سه پله تا شکوه 1370

موريانه ها و چشمه 1374

کليد آذرخش 1376

غروب در آتش  (آماده برای چاپ)

 

{ نقد ادبی }

صور و اسباب در شعر امروز ايران 1348

تئوری شعر: از موج نو تا شعر عشق 1373

 

{ ترجمه }

ديد نو و کارنامه ی يک هنرمند 1342

بسوی يک معماری ارگانيک 1343

ساويتری از مهابهاراتا 1344

امپرسيونيسم 1344

هنر نقاشی مدرن 1345

تاريخ هنر ايران 1346

هنر فيلم 1347

گمشده (رمان) 1364

 

{ جامعه شناسی }

جامعه شناسی افکار عمومی 1353

جامعه شناسی سياسی تشيع اثنی عشری - 1357

تاريخ اجتماعی تشيع در ايران 1357 (توقيف و خمير شد)

 

{ فعاليت های مطبوعاتی }

سردبير « جُنگ طرفه » 1343

سردبیر « جزوه ی شعر » 1344

مسئول صفحات هنری « بامشاد» 1344

معاون سردبير « نگین » 1344

سردبیر بخش « هوای تازه » در «خوشه » 1345

مسئول صفحات شعر « فردوسی » 1346/7

مسئول صفحات «کارگاه شعر » در « فردوسی » 1351/2

سردبیر نشريه « آوند» ـ لندن 1365

سردبیر مشترک « پویشگران » ـ لندن و دنور 1378 تا اکنون

 

{بيش از 500 مقاله پراکنده}

 

{ فعالیت های سینمائی }

«مرغ سحر» ـ سناریو 1347

«مردان سحر» ـ فیلم بلند 1349

«ایوب» ـ سناریو 1349

«مطرب» ـ فیلم سینمائی 1350

7 فیلم مستند درباره هنر و فرهنگ ایران به زبان انگلیسی

برای قسمت مبادلات برنامه ای تلویزیون ایران و بی.بی.سی 1356

 

{ فعالیت های فرهنگی }

شرکت در تأسیس «سازمان انتشارات طرفه» - 1342

کارشناس فرهنگ و هنر سازمان برنامه 1343/1358

عضو هیئت داوران جایزه سپاس 1347

عضو موسس و دبیر 

«کانون نویسندگان ایران» - 1346/9

دبیر «سندیکای هنرمندان ایران» 1351

عضو هیئت برنامه ریزی برای رشته سمعی و بصری دبیرستان های ایران 1352

موسس «گروه هنری ایران کوچک» ـ لندن 1360/5

عضو موسس «انجمن هنرمندان و نویسندگان ایران در بریتانیا» 1365

عضو موسس « انجمن فرهنگی پویشگران » 1373 تا اکنون

 

{ فعالیت های آموزشی }

تدریس زبان انگلیسی دبيرستان درالفنون 1344

 

تدریس «جامعه شناسی فرهنگ» ـ دانشکده علوم اجتماعی

 

دانشگاه تهران 1351

 

تدریس «فرهنگ ایران» - دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران 1352

 

تدریس «زبان و ادبیات فارسی» یونیورسیتی کالج ـ دانشگاه دنور کلرادو  ـ اکنون

 

 

                  برگرفته از سایت اسماعیل نوری علا

 

                   با اندکی تغییر:

 

http://www.puyeshgaraan.com/Esmail.htm

                                                                                                                        

 

 

من کوشیدم  تا گفت و گویی با او در زمینه شعر و نقد ادبی و کلا بررسی سیر شعر نیمایی از آغاز تا امروز داشته باشم و در این میان به شخصیت شاعری و منتقد ادبی او نیز بپردازم.البته این گفت و گوی اینترنتی متاسفانه به دلیل مشکلاتی ادامه نیافت و گمان می برم ادامه نیابد .باری این شروع گفت و گوی ما که پایان آن نیز بود را حضورتان تقدیم می کنم.این روزها اسماعیل نوری علا مادر خود را از دست داده است به او تسلیت می گویم و امیدوارم همچنان پرتلاش بنویسد.شیون فومنی زیبا می گوید:

 

ادامه ی سفر کولیانه ی بادند

 

وطن پذیر نشد یک تن از اهالی عشق

 

 

 

 

 

 

*******

 

- چطور شد که سراغ شعر رفتيد؟

- من سراغ شعر نرفتم. شعر، قبل از آنکه بدانم شعر چيست، به سراغ من آمد. البته من نمی خواهم مثل يدالله رويائی وارونه گوئی کنم يا امری عادی را اسرارآميز جلوه دهم. داستان اين بود که پدر پدرم «اسماعيل خان علا» ی نوری دينه کوهی شاعر بود و سه سال قبل از اينکه من ـ در 1321 ـ متولد شوم چشم از جهان فرو بسته بود. پدرم، که بدلايلی که خواهم گفت از مرگ پدر سخت آزرده دل شده بود، نام او را بر من گذاشت و به من تلقين کرد که روح آن شاعر درگذشته نيز در جسم حلول کرده است. بايد مدتی طول می کشيد تا من شر عقل آمده و خود را از شر اين تحميل بی مورد رها کنم اما نه تنها آن اسم تا امروز با من مانده است که همان مدت آلودگی به يقين هم توانست کار خود را بکند آنسان که امروز هم در يقين شاعر بودن باقی بمانم.

اما چرا من «اسماعيل علا» نيستم و «نوری علا» شده ام؟ حکايتش آن است که پدرم، پيش از تولد من، افسر ارتش رضاشاهی و رئيس املاک او در مازندران بود و در شناسنامه اش نوشته بودند که: «به امر مطاع ملوکانه نام فاميل از علا به نوری علا تبديل شد.» او می گفت رضاشاه اين کار را کرده است تا «علا» های ديگر مازندران از قـِبل هم اسم بودن با رئيس املاک اش دست به تطاول دارئی های مردم نزنند، هرچند که پدرم خود به نقشش در ضبط املاک مردم به نفع شاه اقرار می کرد. بدينسان، با اينکه خاندان علا در نور مازندران خاندان بزرگی است اما خاندان نوری علا به من و برادر و سه خواهرم و پسرهای من و دختر و پسر برادرم و نوه پسری او محدود می شود.

از مطلب دور نيافتم، اسماعيل خان علا شاعر بود و پدرم گهگاه شعری از او را زمزمه می کرد. دلش از اين می سوخت که وقتی پدرش از جهان رفت او در زندان غضب رضاشاهی گرفتار شده و نتوانسته بود بر سر بستر نزع پدر حضور يابد و با او يک وداع جانانه کند. رضاشاه رئيس املاکش را سه سال در حبس انفرادی تاريک نگاه داشته بود ـ گويا با اين باور که او هم جزو افسرانی بوده که با «تيمسار آيرم» قصد کودتا داشته اند. و پدرم هم اين مطلب را نه تأکيد و نه تکذيب می کرد. هرچه بود لبخندش نشان می داد که از اين شايعه بدش نمی آيد.

حالا من نوباوه، که به حکم باور پدری در معرض تشعشع تناسخی قرار گرفته بودم، برای بازشناخت خويش بايد در احوال پير مردی کنکاش می کردم که در زير خاک های امامزاده عبدالله شهر ری خوابيده بود. می گفتند اسماعيل خان علا ـ که کارمند وزارت خارجه بود و ابياتی هم عليه «علاء السطنه»، وزير امور خارجه (که مازندرانی نبود و قرابتی هم با علاهای مازندران نداشت) سروده بود (از جمله اينکه «علا، به جای حنا، گه به ريش خود بسته») مردی بود شاعرپيشه و خوش مشرب. اگرچه پدرش، ملا علی دينه کوهی، آخوند ده بود و احترامی داشت و هوز هم قبرش در شهر ساری مورد احترام قديمی هاست (اگرچه در اين سه دهه اخير ديگر آدم قديمی باقی نمانده است و من خود اينک قديمی تر از آنها شده ام) اما خود او ابتدا در همان ده «دينه کوه» به کارهای کوچکی مثل قاطرچی باشی و حمل هيزم به دست آمده از «قطع اشجار» مشغول بوده و در سلسله بزرگان خاندان علا جائی نداشته است. اما روحيه لطيف و خوش زبانی هايش عاقبت دل بلقيس خانم، دختر عزيز کرده بزرگان خاندان علا، را می ربايد و او، پس از ماجراهای سنتی مخالفت و دعوا و قهر و غيره بالاخره به همسری اسماعيل خان در می آيد. پسر اولشان در کودکی می ميرد و پسر دومشان حيدرخان، پدر من، فرزند ارشد خانواده می شود، دبيرستان سن لوئی فرانسوی ها را تمام می کند، از اولين افسران ژاندارمری ايران می شود، و بعد به دسته قزاق ها می پيوندد و، در رکاب رضا خان ميرپنج، در کودتای قزاق های قزوين شرکت می کند و در شب کودتا مأمور حفاظت از سفارتخانه ها می شود و پس از شاه شدن رضاخان هم ابتدا به رياست کارخانه چوب بری تميشان و سپس به رياست املاک پهلوی در مازندران می رسد.

سال ها بعد، که گذار من برای يک سالی به شهر بابل افتاد و در آن شهر به دبيرستان رفتم، پدران چند نفر از همدرسانم می گفتند که در آن روزگار سرمستی لقب پدرم در افواه مردم «شاه مازندران» بوده است. خودبخود، شاه مازندران برای پدرش، اسماعيل خان شاعر، آسايشی فراهم می کند تا پيرمرد ـ کناردست بلقيس خانم ـ روی تشکچه اش بنشيند، ترياکش را بکشد و غزل ها و قطعه ها و قصيده هايش را بسرايد يا بخواند. اما پدرم که به زندان می افتد و مال و منالش (باز به فرمان مطاع ملوکانه) غارت می شود، روزگار اسماعيل خان شاعر هم برمی گردد و ناچار دست به دامان خانواده بلقيس خانم می شوند تا آنها آن زن و شوهر ديرينه سال را به حلقه خود در خانه ای که در خيابان اميريه داشتند راه دهند. اسماعيل خان در همان خانه از جهان می رود.

باری، دو سال بعد ارتش متفقين از راه رسيد، در زندان ها گشوده شد، و حيدرخان نوری علا، افسر سابق ارتش شاهنشاهی، با دو تا پيژامه و يک عدد پتوی چرک سربازی از زندان به عالم واقعيت های روزگار جنگ دوم جهانی پرتاب شد. مادرم با او خويشاوندی داشت و همين موجب شد تا پدرم او را ـ به عنوان دوازدهمين همسر عقدی خود ـ به خانه علاها و دو اطاق بلقيس خانم که در آن خانه تنها مانده بود ببرد. من يک سال ديگر به دنيا آمدم. پدرم در گذاشتن نام «اسماعيل» بر من لحظه ای ترديد به خود روا نداشت. و تا ياد دارم به من تلقين کرد که روح پدرش اسماعيل خان علا ـ آن شاعر بذله گوی دينه کوهی ـ در بدن من به جهان بازگشته است. بدينسان، من اصلاً قرار نبود روزی شاعر بشوم چرا که شاعر به دنيا آمده بودم.

اما پدرم ـ اگرچه در سرمستی های شبانه اش تارکی هم می زد و آوازکی مستانه هم می خواند ـ اما خود چندان ذوقی در شاعری نداشت و، با وجود زندان و خلع درجه، همچنان افسر رضاشاهی باقی مانده بود و آنسان هارت و پورتی داشت که فريادش دل گربه های خانه را از ترس اب می کرد و به فرارشان وا می داشت. در واقع، آنکه مرا واقعاً و رسماً با شعر آشنا کرد مادرم بود که دو اسم را با خود يدک می کشيد: فاطمه سلطان و اقدس الملوک. بعدها فهميدم که از زمان صفويه ببعد، برای تحقير سلاطين عثمانی، درباريان و اشراف ايران به نام دختران خود يک لقب «سلطان» هم اضافه می کردند. نام خانوادگی مادرم «منوچهری» بود ـ نامی که قرابت خانواده را با منوچهرخان معتمدالدوله، حاکم اصفهان و پناه دهنده سيد باب در عهد امير کبير، گواهی می داد، هرچند که خود منوچهر خان صاحب عقبه نبود و پدر مادرم از تخم و ترکه برادر او، گرگين خان، بشمار می آمد. اين دو برادر صاحب مکنتانی مسيحی از گرجستان بوده و به اسارات به ايران کشانده شده بودند و در آنجا «جديد الاسلام» لقب گرفته و بعلت مهارت در کارهای ديوانی به مقامات مختلفی (همچون حاکميت اصفهان) رسيده بودند. اسم پدر مادرم ميرزا دادود خان منوچهری بود، مردی شاعر و شعر دوست و ديوانسالار که زمانی مباشرت املاک خاندان «صاحب جمع» (از اقوام مصدق السلطنه) را بر عهده داشت و سپس در آستان «قدس» رضوی شغلی دفتری گرفته و زن و بچه هايش را به مشهد برده بود و دو سالی پيش از تولد من بازنشسته شده و به تهران برگشته بود و من در واقع در خانه او، در محله سنگلج تهران، کوچه ناموس، متولد شدم.

ميرزا داود خان در تربيت بچه هايش سعی تمام داشت و به همين لحاظ مادرم هم اهل ادب و شعر و شاعری شده بود ـ از همان روزهای زندگی در مشهد. عاشق حافظ بود و به جای لالائی برای من، اين اسماعيل خان جديدالولاده، غزل های حافظ را زمزمه می کرد. او البته قبول نداشت که روح اسماعيل خان علا در قالب من به دنيا برگشته است، چرا که از پيش از ازدواجش با پدرم، تصميم گرفته بود صاحب يک پسر و يک دختر شود، با اسم های پيام و پرتو. تصميم پدرم به اينکه مرا اسماعيل بخواند توفانی برانگيخت و اين توفان تنها زمانی فرو نشست که توافق شد نام من در شناسنامه اسماعيل باشد، اما همه مرا پيام صدا کنند. به عنوان نکته معترضه اين را هم بگويم که من، اگرچه روانشناس نيستم اما می دانم که همين ماجرای کوچک می تواند به دو شخصيتی شدن يک کودک بيانجامد. چندان که حالا هم اين را که کدام شخصيت من دارد اين خطوط را می نويسد نمی دانم. خدس می زنم دست و قلم اسماعيل خان بيشتر در کار باشد تا نفس ميرزا داود خان، هرچند که من پيش از انقلاب موفق شدم ديوان اشعار اين يکی را چاپ کنم اما انقلاب فرصت رسيدگی به شعرهای اسماعيل خان را از من گرفت و اکنون آن اشعار، درون پوشه ای از عهد رضاشاه، در صندوقچه ای در جائی از تهران خفته اند و مرا به آنها دسترسی نيست. گاهی اما نيم بيتی يا بيتی از آن مجموعه از ميان حافظه فرسوده ام بيرون می جهد و روح ميرزا اسماعيل خان علا در واژه واژه آن با من تجديد عهد می کند.

بدينسان، می توانم پرسش شما را اينگوه پاسخ دهم که شاعر بودن را پدرم بر من تحميل کرد و شعر را مادرم به من آموخت. در آن ميانه من، گوئی مأموريتی تاريخی داشته باشم، مجدانه در پی آن بودم که هرچه زودتر به سرايش اشعاری بکر و قديمی بپردازم. مادرم خواندن و نوشتن را پيش از رفتن به دبستان يادم داد؛ پدرم مشق با قلم نئی را به من آموخت، و مادرم کوشيد تا من هرچه زودتر بتوانم نشريه «آسيای جوان» را بخوانم. اما وقتی در آغاز هفت سالگی قلم بدست گرفتم و توسن خيال را به جولان در آوردم، آنچه به روی کاغذ آمد روح هيچ کدام از پدر بزرگ های مرا شادمان نکرد. مادرم نگاهی به آن انداخت و يخ کرده تحويل پدرم داد. او هم خواند و سرفه ای کرد و، لابد، فاجعه را به «پيام» شدن «اسماعيل خان علا» نسبت داد. نوشته بودم«صدائی از ته چاهی برون آمد / که سطلی از لب چاهی درون آمد.» مطمئنم که اين را اگر آلبرت انشتين نوشته بود الان می گشتند و حضور ذهنی منطقی و دو دوتا چهارتائی و علت و معلولی را در آن کشف می کردند. اما من ـ که قرار نبود انشتين شوم ـ به چه حقی بايد کار شاعری را اينگونه شروع کرده باشم؟ من پاسخ اين پرسش را در جيب بغل دارم و اگر مثل بعضی شاعران، که در شأن نزول اشعارشان بسيار می نويسند، رو و جسارت کافی داشتم می توانستم در مورد همين يک بيت، که همه اسرار کائنات و درهمفرورفتگی عينيت و ذهنيت ما در آن حضور دارند، داد سخن دهم. اما فکر می کنم همينقدر نوشتن درباره خود نيز گام نهادن به بيرون از دايره حجب و حيا محسوب می شود که عملی است، بقول سعدی، «خلاف رأی اولالباب».

مهدی خطیبی جمعه سی و یکم شهریور 1385  نظر بدهید!

مصاحبه با محمود کیانوش

 

 

سلام و درود بر شما

امروز در وهله ی اول یک خبر دارم.سایت محمود کیانوش راه اندازی شد:

www.kianush.com

دو دیگر ؛این روزها محمود کیانوش گفت و گو هایی داشته است اما چنان که افتد و دانید در ایران اسلامی ،بیشتر حفظ شعائر...مهم است نه تعهد به پرنسیب های اولیه اجتماعی و اخلاقی.

در این پست ،من متن کامل گفت و گوی چاپ نشده کیانوش و خانم ژورنالیستی که نامش را نمی آورم ،در این جا می آورم و امیدوارم مورد توجه قرار گیرد.

 

 

 

 

 

 

سرکار خانم «  ن »

 

سلام . سؤالهای شما را دریافت کردم . من در گفتن ِ پاسخ به آنها کاری به این     ندارم که اگر نسل شما با زندگی فکری و ادبی من آشنا می بود ، بیشتر این سؤالها به ذهنتان نمی آمد تا آنها را مطرح کنید و جای آنها را مسلّماً سؤالهای مهمتر و مفیدتری می گرفت . ضمناً  چون ، به احتمال زیاد ، بسیاری از افراد نسل شما ، که با زندگی فکری و ادبی من آشنا نیستند ،می توانند همین سؤالها را داشته باشند ، من در اینجا به یک یک سؤالهای شما پاسخ می دهم و می کوشم تا آنجا که می شود ، این پاسخها کوتاه باشد .

 

سؤال

آقای کیانوش ، شما به عنوان یکی از پیشگامان شعر کودک محسوب می شوید ، از چگونگی شروع فعالیتتان در آن دوره که شعر کودک چندان شناخته نشده بود و مشخصه ای نداشت ، بفرمایید و چه طور شد که به شعر کودک گرایش پیدا کردید ؟

 

جواب

              مرکزی بود به نام « مرکز انتشارات آموزشی» که از طرف وزارت آموزش وپرورش با همکاری « مؤسّسۀ انتشارات فرانکلین» تأسیس شده بود . این مرکز مجلّه هایی با نام «پیک » برای کودکان ، نوآموزان ، دانش آموزان و نوجوانان تهیه و منتشر می کرد . من برای مؤسّسۀ فرانکلین کتابهایی ترجمه کرده بودم و بسیاری از کارکنان این مؤسّسه با من  آشنا بودند ، از آن جمله مدیر قبلی آن ، همایون صنعتی زاده ، و مدیر وقت آن ، علی اصغر مهاجر . آنها با آن محمود کیانوش آشنا بودند که تا آن زمان شعری برای کودکان نگفته بود ، امّا شاعری را از کلاس پنجم ابتدایی با غزل و مثنوی شروع کرده بود ، و در کلاس اوّل متوسّطه به نوشتن داستان کوتاه پرداخته بود . اوّلین داستان کوتاه او با عنوان « هشت و سی و پنج دقیقه » ددر همان زمان در روزنامۀ دانش آموزان ایران چاپ شد و آن را برندۀ جایزۀ اوّل داستان نویسی دانش آموزان دبیرستانهای کشورمعرّفی کردند . برندۀ دوّم آن ، چنانکه بعدها از غلامحسین ساعدی شنیدم ، او بود ، و برندۀ سوّم هرمز میلانیان .

          آن محمود کیانوش در کلاس چهارم متوسّطه ( کلاس اوّل دانشسرای مقدّماتی) ، داستانهای کوتاهش با نام مستعار « م . شباهنگ » در « نیروی سوّم هفتگی » ، به سردبیری جلال آل احمد چاپ می شد ، و جلال آل احمد که داستانهای « م . شباهنگ » را در ردیف داستانهای کوتاه خودش در « نیروی سوّم هفتگی» چاپ می کرد ، خبر نداشت که نویسندۀ آنها یک دانش آموز کلاس چهارم متوسّطه است .

          آن محمود کیانوش از دانشسرای مقدّماتی که در آمد و در روستای « مراد آباد » ، در فاصلۀ دو سه فرسنگی تهران معلّم شد ، شعرهای نو منثور به شیوه ای که امروز به شیوۀ «شاملویی» معروف است ، می نوشت و با نام مستعار « م . ک » برای مجلّۀ « خوشه» ، که صفحه های شعر آن را احمد شاملو ، نادر نادرپور ، محمّد زهری ، و سیاوش کسرایی تهیه می کردند ، می فرستاد و در آن مجلّه چاپ می شد . بعد هم که احمد شاملو به مجلّۀ « بامشاد» رفت ، محمود کیانوش ، به جای فرستادن شعرهایش به وسیلۀ پست ، شخصاً به دیدار احمد شاملو رفت ، و احمد شاملو که در آن زمان سی ساله بود ، با تعجّب به محمود کیانوش چیزی گفت به این مضمون : « من گمان می کردم که « م . ک » باید شاعری سی و چند ساله     باشد ! » از آنجا دوستی آنها شروع شد و تا زمانی که آخرین شمارۀ مجلّۀ « آشنا » به سردبیری احمد شاملو منتشر می شد ، دوستی آنها ادامه یافت .

صفحۀ ( 2 )

شعرهای این دوره از شاعری محمود کیانوش ، یعنی سالهای 1334 تا  1338، در مجموعه ای با عنوان « شکوفۀ حیرت » منتشر شد . امّا محمود کیانوش تجربه در شعر منثور یا آهنگین را ، که احمد شاملو تا پایان عمر به آن پیوسته ماند ، دیگر ادامه نداد و دریافت که شعر فارسی ، نوشدن را با نوکردن شیوۀ بهره گیری از وزن و قافیه می تواند به خود بپذیرد ، و این تجربه را تا به امروز ادامه داده است .

آن محمود کیانوش در بهمن سال 1341 رمان « مرد گرفتار » را نوشت که جهانگیر افکاری در سازمان کتابهای جیبی ، وقتی که نسخۀ تایپ شدۀ آن را خواند ، سخت شیفتۀ آن شد و آن را در حدّ شاهکاری تحسین کرد ، و این کتاب که قرار بود به صورت جیبی درآید ، در قطع بزرگ در سال 1343 به وسیلۀ سازمان کتابهای جیبی منتشر شد و رشک بسیاری را بر انگیخت ، چنانکه چند تنی کمر به کشتن آن بستند ، و یکی از علّتهای این خصومت نقدی بود که محمود کیانوش ، در مجلّۀ « اندیشه و هنر » ، شمارۀ ویژۀ جلال آل احمد ، با عنوان « آل احمد در داستانهای کوتاهش » نوشت ، و در آن زمان همان طور که « انتقاد از حکومت » شجاعت می خواست و «عقوبت» داشت ، ایراد گرفتن از کار جلال آل احمد هم شعور و شجاعت می خواست و « کفر » به حساب می آمد و بعضی از هواداران ِ شیفتۀ او ، برای رضای او ، و شاید با رضایت او ، رذیلانه زبانشان را شلاّق می کردند .

آن محمود کیانوش در سال 1337 ، وقتی که محمود اعتماد زاده ( به آذین ) و یارانش مجلّۀ «صدف» ، تنها مجلّۀ همپایه با « سخن » را ترک کردند ، با دوست روشن ضمیرم دکتر تقی مدرّسی ادامۀ انتشار آن مجلّه را تعهّد کرد ، و بعد که دکتر تقی مدرّسی به امریکا رفت ، سردبیری «صدف» را به عهده گرفت ، و پس از آن مدّتی هم سردبیر مجلّۀ « انتقاد کتاب» انتشارات نیل بود ، و در عین حال با بعضی از مجلّه های دیگر ، غیر از مجلّۀ «سخن» همکاری می کرد . با عنایت اهل اندیشه و قلم به این تجربه های محمود کیانوش در حیطۀ مطبوعات ، و همچنین انتشار کتابهای «شبستان» ( یک شعربلند – 1339) ، « ساده و غمناک » ( مجموعۀ شعر – 1341) ، « شکوفۀ حیرت » (مجموعۀ شعر – 1343 ) ، « مرد گرفتار» ( داستان بلند – 1343) و ترجمۀ کتابهای « به خدایی ناشناخته» از جان استین بک  (1336) ، «زنی که گریخت» از دی . اچ . لارنس ( 1337) ، « در کرانۀ شب » از     مری الن چیس ، « بچّه های عمو تام » از ریچارد رایت و چندین کتاب دیگر بود که در سال 1343 ، رضا سیّد حسینی ، دوست سخن شناس و صاحبدل من ، که خود در گذشته مدّتی بر« سخن » سردبیری کرده  بود ، از من خواست که به دیدار دکتر پرویز ناتل خانلری بروم ، و وقتی که رفتم ، معلوم شد که دکتر پرویز ناتل خانلری از من می خواهد که سر دبیری مجلّه اش را بر عهده بگیرم . من  که تا آن زمان با « سخن » همکاری نکرده بودم ، چون این مجلّه به دلیل شخصیت سیاسی دکتر خانلری و بی اعتنا به شخصیت دانشگاهی و ادبی او در نزد همنسلانم نامطبوع شمرده می شد ، سردبیری آن را پذیرفتم و به تدریج گروهی از شاعران ، نویسندگان و مترجمان همنسل خود را به همکاری ترغیب کردم و در چهار دوره ای که سردبیری « سخن » را بر عهده داشتم ، در آن تحوّلی پدید آوردم که اثر آن در دوره های بعد به جا   ماند .

آن محمود کیانوش تا پیش از آغاز همکاری با مجلّه های « پیک » در سال1345 ( یا 1346) ، کتابهای «شباویز» ( یک شعر بلند – 1344) ، «غصّه ای و قصّه ای» ( هفت داستان پیوسته – 1344 ) ، « در آنجا هیچکس نبود » ( هشت داستان کوتاه – 1345) و ترجمۀ کتابهای « میمون گلی کوچولو» از کارلوکولودی (1342) ، « سیر روز در شب» از یوجین اونیل (1344) ، « عشق در میان کومه های یونجه » از دی . اچ . لارنس( 1345) ، و چند کتاب دیگر را منتشر کرده بود . با این سابقۀ دراز در شاعری ، نویسندگی ، ترجمه و سردبیری مجلاّت بود که در سال 1345 ( یا 1346 ) علی اصغر مهاجر ، مدیر مؤسّسۀ

صفحۀ ( 3 )

انتشارات فرانکلین از محمود کیانوش دعوت کرد که همکاری با مجلّه های « پیک »          را بپذیرد ، و تازه در این زمان بود که محمود کیانوش شماره های منتشر شدۀ مجلّه های       « پیک » را بررسی کرد و به این نتیجه رسید که جای «شعر کودک» در آنها خالی است . البتّه تا آن زمان گهگاه شعری زیبا و مناسب از پروین دولت آبادی در « پیکها » چاپ شده بود ، امّا محمود کیانوش خواست تجربه ای را آغاز کند که شعر کودک در جهان کودک و با شناخت از زندگی کودک به وجود بیاید . این مقدّمۀ دراز لازم بود تا به این سؤال پاسخ داده باشم که « چه طور شد که به شعر کودک گرایش پیدا کردید ؟ »

با چندین سال تجربه در ساختن شعر برای کودکان و نوجوانان بود که نیاز به رعایت اصولی معیّن در شعر کودک پی بردم و با تأمّل در این اصول ، در سال 1351 ، به درخواست دوستم توران میرهادی و یارانش، گردانندگان «شورای کتاب کودک» ، متنی با عنوان « شعر کودک در ایران » برای سخنرانی در سمیناری دربارۀ ادبیات کودکان و نوجوانان تهیه کردم ، و بعد متن این سخنرانی را دوستم محمود خوشنام ، سردبیر مجلّۀ «رودکی» در چند شمارۀ این مجلّه چاپ کرد ، و در سال 1352 هم به صورت کتابی با همین عنوان « شعر کودک در ایران » به وسیلۀ «انتشارات آگاه» منتشر شد .

 

سؤال

به نظر شما شاعران نام آوری چون شاملو ( پریا ) چه ویژگیهای خاصی به چشم  می خورد که به گونه ای جاودانه می شوند و مخاطب بزرگسال و کودک را جذب می کند و آیا ویژگیهای شعر کودک در آن رعایت شده است ؟

 

جواب

          احمد شاملو ، پیش از ساختن شعر « پریا » و « دخترای ننه دریا » در شعر خود از آثار شاعران اروپایی ، مخصوصاً پل الوار و لویی آراگون فرانسوی ، ولادیمیر مایاکوفسکی روس ، و فدریکو گارسیا لورکا ی اسپانیایی شاگردانه تأثیرهایی عمیق پذیرفته بود . یکی از مهمّترین خصوصیات شعر « لورکا » بهره گیری او از ترانه های عامیانۀ آندولس بود .     گی یرمو ده تورّه ( Guillermo de Torre ) شاعر و منتقد ادبی اسپانیایی ، دربارۀ این بهره گیری «لورکا» از ترانه های عامیانه گفته است : « او این ترانه ها را با آواز می خواند ، آنها را در رؤیاهایش می بیند ، آنها را از نو کشف می کند ، و خلاصه آنکه آنها را به صورت شعر باز می آفریند . » تأثیری را که احمد شاملو در این زمینه از « لورکا » پذیرفته است ، علاوه بر «پریا» و «دخترای ننه دریا» ، در بعضی از « شبانه » های او آشکارتر است . من خود دربارۀ شعر « پریا» در کتاب « شعر کودک در ایران » ( 1351) گفته ام :

          « شعر پریا ی احمد شاملو موفّق ترین نمونۀ تقلید از شعر عامیانه است . علاوه بر آنکه موسیقی و فضای ترکیبها به کلّی از شعر عامیانه گرفته شده است ، جای جای پاره هایی عیناً در ساختمان آن به کار آمده است . شاید هنگامی که احمد شاملو این شعر را می ساخت و با نیتی که برای ساختن آن داشت ، هرگز تصوّر نمی کرد که خوانندگان واقعی و صمیمی    آن کودکان خواهند شد . برای همین بود که شعر «پریا» با آنکه قالب آن بهانه ای بود       برای بیان استعاری تجربه ای یا بانگی اجتماعی در جهان بزرگها ، خود را از حیطۀ بزرگها بیرون انداخت و به کودکان تعلّق یافت . کیفیتی که موجب این انتقال شد ، ترکیب شعر پریا از عناصر شعر عامیانه ، شعر مناسب دنیای کودک ، بود . کودکان شعری را که برای آنها ساخته نشده بود ، امّا در فضای شعر ویژۀ آنان بود ، گرفتند ، و می بینیم که آن را شادمانه زمزمه می کنند و می خندند ، حتّی در هنگام خواندن پاره هایی از آن که بزرگها به غمی تلخ فرو می روند :

          صفحۀ ( 4 )

زار و زار گریه می کردن پریا ،

          مثل ابرای بهار گریه می کردن پریا ... »

و امروز که سال 1351 نیست و دربارۀ آن زمان می شود بی پرده سخن گفت ، بر این اشاره در کتاب « شعر کودک در ایران » اضافه می کنم که شعر « پریا » شعری بود سیاسی و انقلابی در پردۀ استعاره های سمبولیک ، و در معنای اصلی فریادی نهفته در زمزمه ای آشنا علیه استبداد و ستمگری و خفقان زمانۀ شاعر . در « شهر غلامای اسیر» انقلابی در می گیرد و بعد از این انقلاب آرمانی :

غلوما آزاد میشن  ویرونه ها آباد میشن

هرکی که غصّه داره ، غمشو زمین میذاره

قالی میشن حصیرا

آزاد میشن اسیرا ...

ما ظلمو نفله کردیم

آزادی رو قبله کردیم ...

و در جایی از همین شعر بود که شاملو در چاپ اوّل گفته بود « شهر مال توده ها شد ، دیو گله داره » و بعد ، شاید به حکم سانسور گفت « شهر مال مردما شد » یا « مال آدما شد دیو گله داره » . در پایان شعر به خوبی آشکار است که مخاطبان شعر در پردۀ شعر کودکانه بزرگسالان تشنۀ آزادی اند :

         بالا رفتیم دوغ بود

         قصّۀ بی بیم دروغ بود ،

         پایین اومدیم ماست بود ،

         قصّۀ « صبح » راست بود ...

در واقع « پریا » ( پریها ) به دنیای افسانه ، به تاریخ تعلّق دارند ، به قصّه های بی بی تعلّق دارند و قصّه هاشان دروغ است . قصّۀ راست قصّۀ « صبح » است که پاشنه را ورمی کشد و از کوه واقعیت و مبارزه بالا می رود و می بیند که در سر زمین آن طرف کوه مردم از ستم آزاد   شده اند . « صبح » اسم مستعار احمد شاملو بود که بعد ها به « بامداد » تبدیل شد ، و ضمناً «صبح» استعاره ای بود از طلوع آزادی در برابر « شب» که استعاره ای بوده است از استبداد و خفقان .

 

سؤال

fhn ldak

در تجربه های حرفه ای تان ترجمه های موفقی چون رمان «مالون می میرد» را داشته اید . همین طور سردبیری مجلۀ سخن ، و فعالیتهایی در حوزۀ ادبیات عامیانه ، شعر کودک و شعر بزرگسال را در کارنامۀ خود دارید . با توجه به تجربیات موفقتان در شعر کودک چطور به شعر بزرگسال گرایش پیدا کردید ؟ و این پراکندگی فعالیت ادبی چه ویژگیهایی را در کار شما ایجاد کرد ؟

 

جواب

          شما می پرسید «با توجّه به تجربیات موفّقتان در شعر کودک چه طور شد که به شعر بزرگسال گرایش پیدا کردید ؟ » همان طور که به تفصیل در پاسخ سؤال اوّل شما گفتم ، من در واقع بعد از « تجربه های موفّق » در شعر بزرگسال بود که شعر گفتن برای کودکان و نوجوانان را به منزلۀ یک خدمت فرهنگی به جامعۀ خودم آغاز کردم . به عبارت دیگر شعر گفتن برای کودک را مقدّمۀ کارورزی خود برای شعر بزرگسال نکردم ، که اگر چنین کرده بودم ، به هیچوجه در شعر کودک تجربه ای چنان موفـّق نمی داشتم که برای دیگران راهگشا

صفحۀ ( 5 )

باشد . در همۀ کشورهای جهان شاعرانی داریم که فقط برای کودکان شعر گفته اند و من از شمار آنها نیستم . اگر بخواهم در میان شاعران جهان یکی را که مثل من در جهان شعری  خود به هنگام جایی به شعر برای کودکان و نوجوانان داده باشد ، معرّفی کنم ، « تد هیوز » (Ted Hughes)  ، شاعر انگلیسی است که در چهارده سال آخر عمرش ملک الشّعرای انگلستان بود و امروز او را در میان شاعران نسل پیش از او ، در مرتبۀ کسانی مثل «تی . اس . الیوت» ، «دبلیو . اچ . اودن» ، «سسیل دی لوییس» ، «استیفن اسپندر» ، «ادیث سیتول» ، «رابرت گریوز» ، « لوییس مک نیس» ، و مانند اینها می شناسند . او چندین سال یکی از داوران مسابقۀ شعر کودک در مسابقۀ ادبی شعر کودک نشریۀ « دیلی میرور» بود ، چنانکه من چندین سال یکی از داوران انتخاب بهترین کتاب سال در « شورای کتاب کودک » بودم . او با تجربۀ وسیع و عمیق خود در شعر بزرگسالان به شعر گفتن برای کودکان و نوجوانان پرداخته بود ، امّا کوشیده بود که در این حیطه به فضای کودکی خود برگردد و گفته بود : «شاید ، چنانکه حکیمان چینی اظهار داشته اند ، واقعاً کسی که دل و ذهن کودک در او مرده باشد ، خود با مُرده چندان فرقی نداشته باشد . »

          « مجموعۀ کامل اشعار» تد هیوز برای بزرگسالان در سال 2003 ، در 1333 صفحه ، به وسیلۀ یکی از معتبر ترین ناشران انگلستان که « الیوت » از مؤسّسان آن بود ، یعنی « فیبر اند فیبر» (Faber and Faber) انتشار یافت و در سال 2005 تجدید چاپ شد و منتقدی دربارۀ آن گفت : « این کتابی است که بر گنجینۀ شاهکارهای ادبیات انگلیسی افزوده می شود ، کتابی که داشتن آن را باید نشانۀ بلند بختی ما در ادبیات دانست . » امّا از آنجا که شعر در انگلستان ، مثل دیگر کشورهای پنج قارّۀ جهان ، حیطۀ خاصّ خود را دارد و خوانندۀ خاصّ خود را ، و نقد ادبی اصالت و اعتباری دارد ، و مجلّه های ادبی معتبر فقط شعرهایی را چاپ می کنند که با معیارهای جهانی شعر پذیرفتنی باشد ، و از آنجا که دوستداران شعر معمولاً شبه بورژوا نیستند و از شعر انتظار «شعر بودن» دارند ، با به میان آمدن ِ نام       «تد هیوز» ، شاید از هیچکس نشنوید که بگوید : « همان شاعری را می گویید که برای     بچّه ها شعر می گوید و تا به حال شانزده کتاب شعر و قصّه برای کودکان و نو جوانان منتشر کرده است ؟ » و مسلّماً هر دوستدارشعری از هزار و سیصد صفحه شعری که « تد هیوز » برای بزرگسالان گفته است ، شعرهایی خوانده است که می تواند به عنوان یا مضمون آنها اشاره کند ، نه اینکه مثلاً شعر « باسترک » از کتاب « گربه و فاخته » او را برای شما بخواند تا به شما فهمانده باشد که « تد هیوز » را می شناسد . بگذارید من اوّل شعر « باسترک » اورا برای شما بخوانم ، و بعد شعری از محمود کیانوش که برای بزرگسالان گفته است ، و حتّی انتظارنداشته است که بعضی از شاعران ایرانی نامدار معاصر آن را خوانده باشند ، و اگر آن را خوانده باشند ، در پهنۀ معنای آن آگاهانه گشته باشند ، و به کمال معنایی و هنری آن پی برده باشند . باسترک نام پرنده ای است خوش آواز که در زبان انگلیسی به آن «thrush»     می گویند :

                   باسترک خالمخالی

                   با بانگی شادمانه

                   نوک در تاریکی فرو می برد

                   و خورشید را بیرون می کشد .

 

                   آنوقت حلزونها را صدا می کند و می گوید :

                   « باز خدا اینجاست !

                   چشمهاتان را برای خواندن دعا ببندید

                   و من هم آمّین می خوانم .

                   صفحۀ ( 6 )

و بعد از آمّین می گویم

                   شادی کنید ! شادی کنید ! »

 

                   آنوقت باسترک شبنمهایی بر می دارد

                   و آوازش را با آنها می شوید .

 

          نـُه کتاب از هفده کتاب شعری که من برای بزرگسالان گفته ام در سال 1372 در یک جلد ، با عنوان « شکوفۀ حیرت » ، که نام یکی از آن نُه کتاب است ، با جلد زرکوب به وسیلۀ انتشارات « آگاه » منتشر شد و از فهم و وجدان شاعران و نویسندگان و منتقدان و مجلاّت ادبی امروز در ایران دور ماند و باید که دور می ماند ، و شعر « آبهای خسته » ، از کتابی به همین نام ، را برایتان می خوانم ، و طنین آن را در تالار شعر جهانی می شنوم :

          زیبایی را

          من در طلیعۀ مهتاب

          دیدم

                   که باشب

          از آبهای خسته سخن می گفت .

 

آیا من

                 این نشستۀ خاموش

آن جویبار زمزمه گر را

در خود نمی برم ،

آن جویبار را که دشت در آغوش می کشد ،

وَ خورشید

با بوسه های گرم

تا اوج ِ نیلگون

مدهوش می کشد ؟

 

او می رود ،

از حادثات می گذرد ،

از ناله ها و مشغله ها ،

از خون و انتظار می گذرد .

 

این راه ِ دور

                 این سفر ِ بی نصیب ،

آیا نصیب نخواهد بُرد

از خوابِ بیکرانۀ دریا ؟

                                      تهران ، 1348

 

          و باید بگویم که بیشتر شعرهای آن هفده کتاب ، چه کوتاه ، چه بلند ، از حیطۀ « شعر مکاشفه» است ، نه «شعر ملاحظه» ( این بحثی است که در رساله ای زیر عنوان « ملاحظه و مکاشفه      در شعر معاصر» نوشته ام و فصلی از آن در مجلّۀ « فصل کتاب» ، شمارۀ دهم و یازدهم ، بهار 1371 ، لندن ، چاپ شد ) . در شعر ملاحظه ، شاعر با دیدن ، شنیدن یا خواندن چیزی ، و در مواردی پس از این ملاحظۀ حسّی ،

صفحۀ ( 7 )

با تداعی و یاد آوری چیزی دیگر ، که ملاحظه ای ذهنی است ، فکر می کند که موضوعی برای ساختن یک شعر پیدا کرده است ، و همین ملاحظه را با مهارتی که در بهره گیری از هنرمایه های زبانی و فنـّی زبان شاعرانه دارد ، به قالب یک شعر می ریزد . امّا واقعیت این است که با این ملاحظه شعری حادث نشده است . اگر آن ملاحظۀ حسّی ناگهان شاعر را ، در لحظه ای بزرگ ، در جهان ذهنی او ، که پهنه اش به وسعت تاریخ انسان در جهان هستی است ، بگرداند ، در این گردش ، چنانکه گویی ذهن او عقربه ای دارد و این عقربه آن ملاحظۀ حسّی را با خود می گرداند تا به «مکاشفه» ای درخور آن «ملاحظه»  برسد ، ناگهان می ایستد ، یعنی که شعر حادث می شود ، و این شعر دیگر تصویر آن ملاحظۀ حسّی یا ملاحظۀ ذهنی یا ترکیب آن دو نیست ، شعری است اصیل و والا و در ردیف ماندگارترین شعرهای جهان : شعری است جهانی . مثلاً شاعری در شبی مهتابی و آرام از کوچه ای      می گذرد و در این کوچه جویباری با زمزمه در گذر است . این ملاحظه در او به مکاشفه ای می انجامد که حاصل آن شعر « آبهای خسته » است . شبی دیگر همین شاعر چشمش به ماه می افتد . زمان ، زمان آشفتۀ آغاز قرن بیست و یکم است که آیندۀ انسان و زمین را تاریک نشان می دهد . در گردش ذهن شاعر در لحظۀ بزرگ ، شعر مکاشفه حادث می شود و در قالب یک رباعی می نشیند ، و شاعر به آن « انتظار فاجعه » عنوان می دهد :

 

                   از بام ِ سیاه ِ شبِ ماتمزده ، ماه

                   با چشم ِ جنون به من کند مات نگاه ؛

                   آیا دل ِ من منتظر ِ فاجعه ای ست ،

یا ماه ِ خبر شنیدۀ چشم به راه ؟

                                        ( از کتاب آمادۀ چاپ «با نگاهی دیگر» )

 

و شاعری دیگر با ملاحظۀ حسّی « شبی مهتابی» و ملاحظۀ ذهنی خاطره ای ، ممکن است که شعری زیبا و دل انگیز ازگذشتن ِ دوبارۀ خود در مهتاب شبی از کوچه ای که قبلاً با معشوق از آن گذشته است ، بسازد ، امّا این شعر در حیطۀ « شعر ملاحظه» می ماند و حسابش از «شعر مکاشفه» جداست .   

          بگذریم ، که این بحث دراز است . بر می گردم به موضوع این سؤال و می گویم     که غیراز « تد هیوز » ، بسیاری از شاعران بزرگ جهان برای کودکان و نوجوانان هم شعرهایی گفته اند ، از آن جمله «تی . اس . الیوت» ، برندۀ جایزۀ ادبی نوبل ؛ «فدریکو گازسیا لورکا» ، شاعر اسپانیایی ؛ « والتر دو لامر » ، شاعر انگلیسی ؛ « پابلو نرودا » ، شاعر شیلیایی ، برندۀ جایزۀ ادبی نوبل ؛ «ولادیمیر مایاکوفسکی» ، شاعر روس ؛ و رابیندرانات تاگور ، شاعر و نویسندۀ هندی ، برندۀ جایزۀ ادبی نوبل در سال 1913 ، و خوش دارم که ترجمۀ یکی از شعرهایی را که با عنوان «قایقهای کاغذی» برای کودکان گفته است ، در اینجا بیاورم :

 

          من هر روز قایقهای کاغذی ام را یک یک بر آب روان جویبار شناور می کنم .

          نام خودم و نام دهکده ای را که در آن زندگی می کنم ، بر قایقها می نویسم .

          امیدم این است که کسی در سرزمینی بیگانه قایقهایم را پیدا کند و بداند که من کی  هستم .

          من قایقهایم را از گلهای «شیولی» که از باغچه مان می چینم ، پر می کنم و امیدم این است که این گلها سالم از شب بگذرند .

          قایقهایم را بر آب می اندازم و به آسمان نگاه می کنم و ابرهای کوچک را می بینم که بادبانهای سفیدشان را بر می افرازند .

          صفحۀ ( 8 )

نمی دانم که کدام همبازی من در آسمان آنها رادر هوا به پایین می فرستد تا با قایقهای من به مسابقه بپردازند .

شب که می آید ، سرم را در میان دستهایم فرومی برم و در خواب می بینم که قایقهای من همچنان در زیر آسمان شناورند و پیش می روند .

پریان ِ خواب در قایقهای من سفر می کنند و بارشان سبدهایی پر از رؤیاهاست .

  

سؤال

شما در حوزۀ ترجمه ، تجربه هایی در خصوص ترجمه شعر به شعر داشته اید . فکر می کنید این گونه ترجمه چه ویژگیهایی را داراست ؟ با توجه به اینکه در بسیاری از موارد همان وازه و همان اصطلاح را نمی توان جایگزین کرد و در بسیاری از مواقع دیده شده که شعر به نثر بدل می شود .

 

جواب

          وقتی که با مجلّه های « پیک » همکاری می کردم ، به این فکر افتادم که شاید مناسب باشد که کودکان با نمونه هایی از شعرهای شاعران خارجی آشنا بشوند . شعرهایی نسبة ً ساده با مضمونهایی درخور کودکان پیدا می کردم و آنها را به نظم در می آوردم و می کوشیدم که در این کار از حیطۀ معنی و کلام متن دور نشوم . بعضی از آنها از زبانی دیگر به انگلیسی ترجمه شده بود و من نمی دانم که مترجمان ِ آنها تا چه حدّ امانت را رعایت کرده بودند . بدیهی است که در ترجمه به نثر امانت را بیشتر می توان رعایت کرد ، امّا من رنج منظوم کردن را می بردم تا کودکان و نوجوانان تصوّر نکنند که خارجیها شعرشان به نثر است . دیده ایم که بسیاری از شاعران ما که از راه ترجمۀ فارسی منثور با شعر ملّتهای دیگر آشنا شده بودند ، خود شعرهایی نوشتند که از حیث قالب به این ترجمه های منثور بی شباهت نبود . هنوز هم شاعرانی هستند که همین کار را می کنند ، و بعضاً برای اینکه شعرشان از حالت نثری در بیاید ، نظم طبیعی کلام را در هم می ریزند . ترجمۀ منظوم شعرهای خوب کاری است دشوار و تقریباً امکان ناپذیر ، مگر اینکه مترجم تا حدّی خود را در بیان آزاد بگذارد . در زبان انگلیسی شعرهای زبانهای دیگر را معمولاً به سه طرز ترجمه می کنند ، یا آنها را  نزدیک به کلام اصلی و به نثری روان به انگلیسی بر می گردانند ، و این ترجمه ها با متن شعرها به زبان اصلی چاپ می شود ، یا اینکه می کوشند که شعرها را با حفظ قالبهای اصلی و ترتیب قافیه های آنها به نظم انگلیسی درآورند که غالباً نتیجه ای موفقیت آمیز ندارد ، یا اینکه کاری به قالبهای اصلی و ترتیب قافیه های شعرها ندارند و آنها را در یکی از قالبهای شعر انگلیسی منظوم می کنند . یکی از نمونه های نوع اخیر ، ترجمۀ « گرترود بل » (Gertrude Bell) از غزلهای « حافظ » است که مترجم در بسیاری موارد هر بیت حافظ را به صورت یک بند در آورده است ، چیزهایی به ترکیب کلام در بیان مضمون افزوده است ، چیزهایی را حذف کرده است ، و بسیاری چیزها را در معنای ظاهری آنها آورده است و به معنای باطنی آنها پی نبرده است ، و حاصل ، شعری شده است به اشتراک « خواجه حافظ » و «گرترود بل» . برای نمونه ترجمۀ او از سه بیت از اوّلین غزل دیوان حافظ را به نثر ترجمه می کنم ، تا بتوانیم آن را با متن فارسی بیتها مقایسه کنیم و تفاوتها را ببینیم . این غزل هفت بیتی حافظ به چهارده بیت انگلیسی درآمده است . حافظ می گوید :

          به بوی نافه ای کآخر صبا زآن طرّه بگشاید ،

          ز ِ تابِ جعدِ مُشکینش چه خون افتاد در دلها !

          به می سجّاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید ،

          که سالک بی خبر نبود ز ِ راه و رسم منزلها .

          صفحۀ ( 9 )

مرا در منزل جانان چه امن ِ عیش ، چون هردم

          جرس فریاد می دارد که بربندید محملها ...

و حالا ترجمۀ انگلیسی « گرترود بل » از این سه بیت را به فارسی می خوانیم :

          من به باد التماس کرده ام که عطر موهایش را

          که در شب موهایش خفته است ، بر دل من فرو پاشد ،

          امّا هیچ عطری اشکهای خون دل مرا

          که دل غمگین من می بارد ، پایان نمی دهد .

          اندرز میخانه دار را بشنو که به تو می گوید :

          باشراب ، شراب سرخ ، سجّاده ات را رنگ کن ! »

          هرگز مسافری همچون او نبوده است

که طریق راهها و مهمانسرا را بشناسد .

کجا خواهم توانست بیارامم ، زیرا که چون شب به پایان رسد ،

آن سوی در سرای تو ، ای جانان من ،

زنگهای شترها به ناله در می آید و بانگ در می دهد :

باز بار سفر را ببند و رهسپار شو ...

 

حافظ ما کجا و حافظ گرترود بل ؟ ترجمه را با کلمه به کلمۀ این سه بیت حافظ مقایسه کنید تا ببینید که وقتی که یک شعر ترجمه پذیر نیست ، مخصوصاً در موردی که مترجم با فرهنگ زبانی شاعر و هنر او در بهره گیری از این فرهنگ آشنا نباشد ، ترجمه چه بلایی بر سر شعر می آورد . نافه بوی خوش دارد ؛ رنگ آن سیاه مایل به قرمز است ، همان رنگی که ما در فارسی به آن مشکی می گوییم ، یعنی رنگ موی بسیاری از مردم ؛ مثل طرّه ، موی حلقه وار و شکن دار پیشانی پیچیده است ؛ صبا هر بادی نیست ، باد خنک و لطیفی است که از جانب شمال شرقی می وزد ، پیک عاشقان است ؛ معشوق در این بیت ، معشوقی معیـّن و دل برده از یک عاشق نیست ، معشوق همه است ، و همه به بوی ( به امید و آرزوی) آنکه روزی سرانجام صبا یک نافه از طرۀ موی او را بگشاید ، یا بی آنکه معشوق خواسته باشد ، جلوه ای از او در نظره ای بر عاشقان آشکار شود ، چه انتظار سوزانی را عاشقان گذرانده اند و      می گذرانند و چه دلها که از این انتظار در خون افتاده است ! از ترجمۀ دوبیت دیگر چیزی نمی گویم . مقایسه اش و دریافت ناآگاهیها و ناتوانیهای مترجم خود تفنـّنی است .

         به نظر من حتـّی در مورد شعرهای ساده تری که ابعاد چندگانۀ شعر حافظ و        جلوه های رنگین کمانی ِ فرهنگِ کلمه ها در آنها با سنجیدگی و هنرآوری اعجاب انگیزی به کار گرفته نشده است ، بهتر است که مترجم آنها را به نثر ، و حتـّی المقدور نزدیک به معنی و ترکیبِ کلام اصلی ، امّا روان و برخوردار از آهنگ طبیعی کلام در زبان دوّم ، برگرداند . من اززمانی که هنوز به دانشگاه نرفته بودم ، تا پیش از آمدن به انگلستان ، شعرهای بسیاری از شاعران جهان برای بزگسالان ترجمه می کردم و در ترجمه همین روش را به کار        می بردم ، و فقط برای کودکان و نوجوانان بود که ترجمه را منظوم می کردم تا آنها تصوّری نادرست از شعر ملّتهای دیگر پیدا نکنند . در مورد ترجمه ای مثل شعر حافظ ، مثلاً به زبان انگلیسی ، معتقدم که مترجم ، پس از ارائـۀ آن ترجمۀ روان به نثر ، برای تصویرهای و استعاره ها برای خواننده زیرنویسهای مشروح بدهد تا خواننده به فضای اصلی شعر ورود پیدا کند ، و لذّتی از این راه برای او حاصل شود . «ادوارد فیتزجرالد» که رباعیهای خیـّام را به انگلیسی ترجمه کرد ، در واقع آنها را به شعر انگلیسی باز آفرید ، یعنی که با توانایی خود در نظم کلاسیک انگلیسی مضمونها ، اندیشه ها ، تشبیهات و استعارات خیّام را گرفت و با آنها در

 

صفحۀ ( 10 )

خود یک خیّام انگلیسی خلق کرد . امّا حافظ را هیچ شاعر انگلیسی فارسی دانی تا به حال ، حتـّی در یک غزل هم ، خلق نکرده است .

« رابرت فراست» ، شاعر امریکایی ، گفته است : « آنچه در ترجمه از بین می رود شعر است . » این گفته به نظر من تا حدیّ در مورد شعری مانند غزلهای « حافظ » صدق  می کند ، امّا در مورد شعر به مفهومی که از قرن نوزدهم ، مخصوصا از اوایل قرن بیستم ، تا به امروز بزرگترین شاعران جهان ، از آن جمله رافائل آلبرتی ، تی . اس . الیوت ، پل الوار ، لویی آراگون ، خوآن رامون خیمه نز ، فدریکو گارسیا لورکا ، آنتونیو ماچادو ، ولادیمیر مایاکوفسکی ، ناظم حکمت ، پابلو نرودا ، اوکتاویو پاز ، راینر ماریا ریلکه ، پل والری ، و دهها تن دیگر گفته اند و به همۀ زبانهای زنده ترجمه شده است و می شود ، و بیشتر این ترجمه ها به نثر انجام گرفته است ، می توانیم بگوییم : «آنچه در ترجمه به جا    می ماند شعر است . » به عبارت دیگر هر «شعر» به معنای یک روح کامل در کالبد کلام ، وقتی که همۀ زیباییهای جامگی را از آن بگیریم ، باز همان شعر است ، یک « شعر برهنه » .

  

سؤال

منتقدان یکی از ویژگیهای شعر شما را ادبیت شعر و زبان آن می دانند یعنی به کارگیری کلمات به قاعده به همراه ریتم شاد برای گروه سنی کودک و موسیقی شعر که از ابتدا تا انتها حفظ می شود مثل شعر «یک گل ده گل » . در زمینۀ به کار گیری واژه ها و ریتم و قافیه و موسیقی در شعر کودک بگویید .

 

جواب

          من در این باره ، با تجربه ای که تا سال 1351 دربارۀ شعر کودک و مضمون و زبان و موسیقی و زیباییهای کلامی آن داشتم ، آنچه را که به ذهنم آمد ، در همان کتاب کوچک «شعر کودک در ایران » نوشتم ، و از 1354 به بعد هم دیگر به ساختن شعر برای کودکان و نوجوانان نپرداخته ام . فکر نمی کنم که شما بخواهید که من مطالب آن کتاب را در پاسخ شما تکرار کنم . فقط این را می گویم که در شعر کودک «موسیقی ِ همراه با معنی» بسیار اهمیت دارد و ترکیب کلام هم در شعر کودک ، در عین سادگی و روانی ، باید سنجیده و استوار   باشد . ضمناً چون کودک در مدرسه می خواهد خواندن یاد بگیرد ، و زبان نوشتاری فارسی با زبان گفتاری یا محاوره ای آن خیلی فرق می کند ، به نظر من نوشتن شعر با کلام شکستۀ گفتاری ، در خواندن ذهن کودک را آشفته می کند ، چون می بیند که در مدرسه مثلاً معلم به او می گوید :« کتایون نشسّه داره نون می خوره ، درست نیست . باید بگویی و بنویسی : کتایون نشسته است و دارد نان می خورد . » وقتی که کودک خواندن و نوشتن را آموخت و به سنـّی رسید که بتواند تفاوت زبان گفتاری و نوشتاری رسمی را درک کند ، آنوقت هر نوشته ای را می تواند بخواند و تفاوتها را تشخیص بدهد . بنا براین شعری مثل « پریا » و « دخترای ننه درا » ی احمد شاملو برای این نیست که کودک نوآموزخود آنها را بخواند ، بلکه  مناسب آن است که پدر ، مادر ، یا مربـّی آنها را برایش بخواند . شعرهایی که من برای کودکان در سنـّهای متفاوت می ساختم و در مجلّه های ویژۀ هر سنّ چاپ می شد ، برای آن بود که خود کودکان آنها را بخوانند و لاجرم به قول شما « ادبیت شعر وزبان آن» در کار من چنان بود که ملاحظه شده است . 

 

سؤال

آیا شعر کودک باید مفاهیم آموزشی را به همراه داشته باشد ؟

 

صفحۀ ( 11 )

جواب

          بستگی به این دارد که از « مفاهیم آموزشی » چه دریافتی داشته باشید . اگر منظور این باشد که در شعر اندرزهایی بنشانیم که به درد آیندۀ کودک  بخورد ، اوّلا  « شعر» به او نداده ایم ، اندرزنامۀ منظوم داده ایم ، حال آنکه شعر کودک باید شعری باشد که مضمون آن در جهان تجربی و ذهنی او آشنا باشد ، و ثانیاً او را از «اکنون» او که « زمان بازی و شناخت» است ، بیرون نکشد و او را به جهان ذهنی و تجربی بزرگسالان نکشاند . شعر دستیار پدر و مادر و مربـّی و معلّم نیست ، زمزمۀ خود کودک است در بازی او با طبیعت ، بازی او در طبیعت و آشنایی او با طبیعت . گاهی هم اگر شاعر می خواهد از عاطفه ای از عواطف انسانی در شعری حرف بزند ، باید این حرف را در حدّ شناخت تجربی کودک از آن عاطفه نگهدارد و به پهنۀ معنیها و مفهومهای انتزاعی نرود . بنابر این ، به نظر من روا نیست که «آموزش محض» در زمینه های مختلف به شعر کودک راه پیدا کند . مثلا ً شعری مثل اندرزنامۀ « بچۀ خوب » شعر کودک نیست . در کلمه به کلمۀ آن پدر ، مادر ، مربـّی و معلّم ایستاده اند و کودک را در میان گرفتنه اند :

          بچـّـۀ خوب و عاقل و هشیار

          اوّل صبح می شود بیدار

          می رود از اتاق خود بیرون

          می برد آب و حوله و صابون

          می کند دست و روی خود را پاک

          خوب دندان خویش را مسواک

          می زند شانۀ تمیز به موی

          صاف و برّاق می کند سر و روی

          می کند جامۀ تمیز به بر

          می رود با ادب به پیش پدر

          سخن اوّل و شروع کلام

          می کند با پدر به مهر سلام

          می رود با دهان خندان پیش

          می زند بوسه دست مادر خویش

می نشیند برای صبحانه

بعد از آن ترک می کند خانه

به دبستان برای کسب کمال

بچـّـۀ خوب می رود خوشحال .

            

سؤال

در برخی اشعارتان پدیده های جهان امروز را به شکلی تمثیلی به کار می برید مانند درسقف خانه تو خورشید ... که اشاره ای دارید به لامپ ، تا چه حد می توان مفاهیم امروز و دنیای جدید را در شعر کودک به گونه ای تمثیلی به کار برد ؟

 

جواب

          در حدّی که در جهان حسّی ، تجربی و ذهنی کودک بیگانه نباشد . ما نباید « تخیـّل» کودک را با « تعقـّل » کودک اشتباه کنیم . اگر تمثیلها در حیطۀ تخیـّل بماند و به حیطۀ تعقـّل و انتزاع کشیده نشود ، از جهان حسّی ، تجربی و ذهنی کودک دور نمی شود . ماهیت تخیّل کودک با تخیّل بزرگسال فرق می کند . بزرگسال با انتزاعیات از دنیای تخیل کودک بیرون

صفۀ ( 12 )

می رود و بالهای پروازکودکانه اش می خشکد و افقهای گردش کودکانه اش بسته می شود و تخیّل او با تعقّل در می آمیزد . برای همین است که بزرگسالان فقط در شعرهای اصیل و خوب است که گهگاه به جهان کودکی بازگشتی ، و در این جهان درنگی کوتاه دارند ، و شاعر است که در بزرگسالی هم جان و ذهن کودکی خود را زنده و پویا نگاه می دارد . این بازگشت و درنگ را در موسیقی ، رقص ، و بازی هم می توان داشت . بگذارید نکته ای دربارۀ قدرت تخیّل کودک از لئو فروبنیوس (Leo Frobenius)  باستان شناس و مردم شناس آلمانی (1938 – 1873) نقل کنم . او در در رساله ای در این باره گفته است : « یک استاد دانشگاه در پشت میزش در خانه نشسته است و دارد چیزی می نویسد ، و دختر چهار ساله اش در اطراف اتاق می دود . دخترک مشغولیتی ندارد و مزاحم پدر است و حواسّ او را پرت می کند . پدر سه لاخ کبریت سوخته به او می دهد و می گوید " بیا اینها را بگیر و بنشین بازی کن ! " و دخترک روی فرش بر کف اتاق می نشیند و با آن سه لاخ کبریت سوخته شروع می کند به بازی « هنزل و گرتل و زن جادوگر» ( از افسانه های برادران گریم) .  مدّت نسبة ً درازی می گذرد ، و در این مدّت پدر او می تواند با تمرکز ذهن و حواسّ جمع به کارش ادامه بدهد . امّا بعد ناگهان دخترک با وحشت فریاد می زند . پدر از جا می جهد و به دخترک می گوید "چه شده است ؟ چه اتّفاقی افتاده است ؟ " و دخترک به پیش پدر می دود و از حالت و رفتار او  پیداست که سخت ترسیده است . گریه کنان به پدرش می گوید " بابا ، بابا ، این زن جادوگر را از من بگیر ! دیگر نمی توانم به آن دست بزنم ! » 

 

سؤال

دوره ای در نشریه پیک به آموزش شعر پرداختید . در این خصوص و راه گشا بودن این شیوه توضیح دهید .

 

جواب

 

          به نظر من با روشی که ما در آموزش داریم ، کودکان در مدرسه با نمونه هایی از شعره