تبليغاتX
تاول حکایت راه است

mehdikhatibi

مهدی خطیبی

mehdikhatibi

http://mehdikhatibi.blogfa.com

تاول حکایت راه است

تاول حکایت راه است

تاول حکایت راه است

درساعت23 روز دهم مهر ماه سال یک هزار و سی صد و پنجاه و پنج شمسی در تهران دیده گشودم – اگر چه پروزم از نیماست- و اولین چیزی که گفتم «اون نه»بود.دانش آموخته حقوق قضایی هستم .تا کنون هفت کتاب تالیفی و چهل و شش کتاب به ویراسته و مقدمه ی من منتشر شده است .گذشته از آن که شاعر و منتقد هستم در زمینه ویرایش و تصحیح متون نیز فعالیت دارم . کتابدارم و گذشته از این شغل، مشاور و ویراستار انتشارات آفرینش نیز هستم.نمونه وار کتاب هایی که از من چاپ شده است عبارتند از:
1.ترانه های آدم و حوا ،دفتر اول ،انتشارات روزگار،چاپ اول ،1378
2.آیینه دار آب(نقد ،بررسی و گزیده آثار شیون فومنی)انتشارات روزگار،چاپ اول ،1379
3.شعر متعهد ایران (چهره های شعر سلاح)بررسی شعر سال های 1347تا1357،دفتر اول:جعفر کوش آبادی ،انتشارات آفرینش،چاپ اول 1383
4.ترانه های آدم و حوا ، دفتر دوم، انتشارات آفرینش،چاپ اول ،1384
5.ماه ماهی (قصه شعر)تصویرگر لیلی درخشانی،انتشارات زیتون 1384
6.بوتیمار بی اشک (قصه - شعر )، همراه با یک پیشنهاد: قصه - شعر به مثابه یک قالب ، همراه با نقدی از محمود کیانوش ، تصویرگر ساناز فلاحتی ، انتشارات آفرینش
.............
زیر چاپ:
1.نسل ستاره در شب توفان(شعر و زندگی نعمت میرزازاده م.آزرم)انتشارات ثالث
2.شناختنامه محمود کیانوش،انتشارات آفرینش
3.بوتیمار بی اشک(قصه شعر)همراه با نقدی از محمود کیانوش و طرح هایی از سرکارخانم فلاحتی،انتشارت آفرینش1388
...........
آماده چاپ:
1.پیشگامان غزل امروز ایران ؛ دفتر نخست:محمد ذکایی (هومن)،حکایت غم بیزاریان
........

شماره تلفن جهت تماس با من:
09126894681

وب نوشته های مهدی خطیبی (حلقه نیلوفری/1)

تاول حکایت راه است

 
وب نوشت های مهدی خطیبی/حلقه نیلوفری1    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " تاول حکایت راه است " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
خبرگزاری دانشجویان:بوتیمار بی اشک به قلم مهدی خطیبی منتشر شد
مجموعه رباعیات کیانوش با عنوان با نگاهی دیگر را دانلود کنید
چه اتفاقی افتاد که آقای محقق تاريخ ! ..../اصغر آقا
بهانه‌هایی برای نوشتن (تفسیری بر شعر "خواب" سروده‌ی جعفر کوش آبادی)/مهدی خطیبی/دینگ دانگ
شماره ششم دینگ دانگ منتشر شد
خانگی سه/گویا نیوز
«زندگي و شعر خسرو گلسرخي» در راه است /ایسنا
بهانه هایی برای نوشتن :حسین منزوی /مهدی خطیبی/فرهنگ و هنراز مجموعه گروه اینترنتی فرهنگ گفتگو
شماره ی ۳ مجله ی الکترونیکی دینگ دانگ به روز شد
به بهانه حذف هفتاد غزل از مجموعه کامل شعرهای حسين منزوی از سوی وزارت ارشاد، مهدی خطيبی/گویانیوز
قالب بلاگفا
قالب وبلاگ
آرشیو تماس با ما


غزل نامه : دلم انارک خونین...

 
به : علی سعادتخانی ، ابوالقاسم حیدری و محمد حسین ملکیان(فراز)
 
 
کدام اوج؟بگو تا کدام قله رسیدم

منی که از دل خود هم هنوز خیر ندیدم

 کدام اوج؟ببین از بلور - باغ جوانی

همیشه دلهره با صدهزار دغدغه چیدم

 چه بارها که پریدم ولی قفس وطنم شد

چقدر سنگ چشیدم، کشیدم و نبریدم

 دلم انارک خونین،تو شاهدی که چه عمری

شبیه ابر شدم قطره قطره قطره چکیدم

 غریب شهر قریبم ولی غبار نبودم

شبیه کودکی آفتاب پاک و سپیدم

 برای اینکه خودم را ببینم و بشناسم

هزارو سیصد و پنجاه و پنج سال دویدم

 عقاب خانگی ام، لقمه گیر خوان کلاغی

کدام اوج؟ببین تا کدام قله رسیدم

 

مهدی خطیبی

مهدی خطیبی شنبه بیست و سوم آبان 1388  نظر بدهید!

ای سی و سه سالگی ! سلام

 

 

با درود و مهر

از بزرگواری و مهربانی یاران عزیزم سپاسگزارم که مرا خیس باران مهربانی شان کردند . از ابتدای ماه مهر تا اکنون دوستان دیده و نادیده ، شناخته و نا شناخته هر یک به زبان و بیانی شیرین مهربانی شان را نثار من کردند . هر چه می جویم کلامی درخور نمی یابم تا پاسخگوی توجه و مهرشان باشد . حکایت من و این زبان الکن در این مصرع بزرگ غزلسرای ایران نهفته است :« که در حدیث نیاید ، چو در حدیث آید»

 

مهرتان مستدام باد

 

باری... به خواهشی دوستی عزیز شعر زیر را تقدیم می کنم اگر چه مناسیتی ندارد اما پاسخی است به مهربانی و توجه یک دوست

 

بر گهواره ی صدایت

آرام می گیرم

دست هایت لالایی اند

که آرام می کند

                 اضطراب جهان را

 

با دوستی

مهدی خطیبی

مهر 1388 خورشیدی

مهدی خطیبی پنجشنبه نهم مهر 1388  نظر بدهید!

خبری از خبرگزاری کتاب (ایبنا)

تازه‌ترين دفتر شعر مهدي خطيبي

  «تاول، حكايت راه است» منتشر مي‌شود

16 شهريور 1388 ساعت 17:21
 
برگزيده‌اي از اشعار تازه مهدي خطيبي كه درسالهاي 1384 تا 1387 سروده شده‌اند، به زودي در قالب كتابي با نام «تاول، حكايت راه است»، از سوي انتشارارت «آفرينش» منتشر مي‌شوند. اين كتاب با نقد و نظري از محمود كيانوش با نام «شعر برهنه، ‌شعر جهاني است»، به چاپ مي رسد.
 
 به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، خطيبي درباره كتاب «تاول، حكايت راه است»، تازه‌ترين مجموعه شعر خود گفت: اشعار اين مجموعه بيشتر به قالب آزاد اختصاص دارند و با دفترهاي پيشين من كه در قالب غزل و شعر كلاسيك بودند، متفاوتند. 

خطيبي با اشاره به موضوعات سرفصل‌هاي اين كتاب افزود:«خانگي‌ها»، يكي از سرفصل‌هاي اين مجموعه است كه با محتواي نوعي ملال‌زدگي از كار و خستگي روزمره و پناه بردن به محيط امن خانه و آسايش حكمفرما در آن سروده شده‌اند.
 
وي افزود: اين اشعار همچنين غالبا براي زمين، كه ماهيتي مادرگونه برايم دارد و مرگ، كه معنايي چون پدر و نيستي او را در ذهنم شكل مي‌دهد، خلق شده‌اند؛ ضمن آنكه در اين مفاهيم ديدگاه‌هاي شعر جهاني هم همواره مطرح بوده است. 

اين نويسنده با بيان بخش‌هاي ديگر مجموعه شعرش توضيح داد: بخش ديگر اين كتاب سوگسروده‌هاست كه براي پدرم و در سوگ او سروده شده و بخش آخر كه مضموني فولكلور دارد، «وقتي مي‌آد بهارخانم با چهارقد بلندش» نام دارد.

 اين كتاب به زودي توسط انتشارات «آفرينش» منتشر خواهد شد.
 
کد مطلب : 49220
 
اصل خبر را از اینجا بخوانید

مهدی خطیبی دوشنبه شانزدهم شهریور 1388  نظر بدهید!

محمّد ذکایی – آخرین شعلۀ پرفروغ غزل نئوکلاسیک – به ایران آمد

 

چند ماهی است که محمّد ذکایی ( هومن) به ایران آمده است . امّا... آمدن او با این روزان توفانی گره خورد . به قول خودش :

چو من به ماتم میهن ، هزار سال سیاه

تو سوگوار نبودی ، مرا چه می دانی

از او و غزلش گفته و نوشته ام و البته باز هم می نویسم .امّا اکنون دعوت می کنم تا یک « اتوبیوگرافی» کوتاه و دو غزل از او  را بخوانید.

 

با مهر و دوستی

مهدی خطیبی

امرداد 1388/تهران

 

 

 زندگی نوشتی از محمّد ذکایی ( هومن)

hoomanz23@yahoo.com

 

محمّد ذکایی در دهکده نوا

 

•  ورود به عالم خاکی دوّم اسفند 1323 خورشیدی « نهاوند»

•  کوچ به تهران با خانواده  1338 خورشیدی .

• دبستان و دبیرستان و« مدرسۀ عالی ادبیات و زبان های خارجه » [ که نیمه کار رها شد] از سال 1330تا 1349 خورشیدی در نهاوند و تهران .

• کارمندی در « شرکت ایران گاز» ، « کارخانه ارج» ، « سازمان تبلیغاتی کاسپین» و « وزارت تعاون و روستاها » از سال 1346تا 1352 خورشیدی تهران و کرمانشاه ... و دست آخر عطای همه را به لقای نداشته شان بخشیدن و چسبیدن به کار آزاد ( مثلاً! )

• ازدواج و عزیمت به فرانسه سال 1351 خورشیدی . یک سال بعد ساز بازگشت و سرود جدایی.

• احساس شعر وشاعری حوالی سال های 1337-1338 خورشیدی با ملاطی از شرم وشکفتن .

• چاپ تمرین های شاعرانه در مطبوعات کشور از سال 1340 خورشیدی به بعد .

• برندۀ جایزه « فروغ و فرخ زاد» « به خاطر کوشش در راه توسعه فکر و فرهنگ و نوآوری در شعر » به سال 1352 خورشیدی .

• ناخنکی به ترانه سرایی از سال 1350خورشیدی تا به امروز : « دیدار » با صدای « هایده» ، « تکیه گاه » و « یگانگی» با صدای « ستار» ، « در آن سپیده » با صدای « فریدون فرهی» ، « کاروان شهید» ، « بخوان هم وطن » ، « سپیده برآمد» با صدای « شهرام ناظری » ... مشتی نه نمونه خروار .

• چاپ کتاب کوچکی از 21 غزل با یاری دوستانم « بهمن توسی » ، « م. حسن بیگی » به سال 1361 خورشیدی . با نام « چه پرسش ها که بر لب آمد امّا بی جواب افتاد / چه آتش ها که در نشکفتگی از التهاب افتاد» دکتر « سیروس شمیسا» در کتاب « سیر غزل در شعر فارسی » این گونه غزل ها را « غزل تصویری» نام گزاری کرده است و می گوید: « این نوع غزل تحت تأثیر شعر نو به وجود آمده است. در این نوع غزل امکانات شعر نو چه از نظر زبان و چه از نظر مضمون کاملاً اعمال گشته است. این غزل بدیع به هیچ وجه در زبان فارسی مسبوق به سابقه نیست .»

• چاپ بعضی از این غزل ها در مطبوعات افغانستان به همت شاعران افغانی .

• و امّا غربت ... ورود به ینگه دنیا از اوّل ماه می 1985 میلادی از بد حادثه که گفت: « پاپتی گشتن به است از کفش تنگ / درد غربت به! که اندر خانه جنگ » ساکن کالیفرنیای جنوبی . با حال و هوایی بین زمین و آسمان .

• مشغول به کار  oil ( اُیل) که همان نفت باشد و نان نفت را خوردن و راست و درست تر گفته باشم ، چوبش را . « سعدی » و طرابلس و کار گل یاد باد ، بلاتشبیه .

• چاپ کتابی با نام « بر بام استعاره ها» که سروده هایی نیمایی بر طرح های « بیژن اسدی پور» طراح نامی در غربت غرب به سال 1382خورشیدی .

• و در تدارک کتابی با نام « سایه عشق بر سرت » از مجموعه همان تمرین های شاعرانه که تلنبار شده است و مجموعه ای از ترانه ها با نام « آواز دوست داشتن » که صدای آن به گوش نمی رسد  و چه بد!

• حاصل این غربت احساس غبنی عظیم با یک علامت سؤال گنده که چه؟ با این همه به قول شاملو :

من ندارم سر یأس

با امیدی که مرا حوصله داد .

 

هومن 20مرداد 1388

تهران

 

 

 

شب مشکوک

 

در آن سپیده که خورشید را به دار زدند

ستاره ها شب مشکوک را هوار زدند

در آفتاب ، هوائی نشد که تازه کنیم

همیشه چادر ما را ، به سایه سار زدند

مگر که آب رعایت کند عزیزان را

که بر تلاطم این رود ، بی گدار زدند

کدام صاعقه شب را به انفجار کشید

که ابرهای سیه ، تا سپیده ؛ زار زدند

ببار جنگل خونین ! که تیغ از پی تیغ

درخت های تو را ، در شب بهار زدند

شب ِ حماسی  ما ، در حصار خنجرهاست

خوشا سپیده سُرایان که بر حصار زدند

چه وقت می رسی از راه ای خجسته سوار

که بر قبیلۀ ما ، گرگ های هار زدند. . .                                                           

کرمانشاه ، دی ماه 1350خورشیدی

 

آبی

 

مثل اندیشه ی  توفانی آب

ای خوشا جامه ز عریانی آب

گریه کن با منِ سرشار از اشک

ابر ! ای روح پریشانی آب

اشک نه ! از دل خاک تب ناک

می تراود غمِ پنهانی آب

جوی ِ جاری سر دریا دارد

گوش کن ، گوش به شبخوانی آب

با طلوع تو ز تنهائی من

آه شد حس زمستانی آب

من ز حیرانی خود ، حیرانم

مثل موجی که به حیرانی آب

نیست امکان گریزم از عشق

ماهی ام ، زنده و زندانی آب

من به مهمانی مهر تو خوشم

مثل ماهی که به مهمانی آب

زورقی مانده به گردابم من

وای از این دایره گردانی آب

گرچه از خویش گذشتن سخت است

ما گذشتیم به آسانی آب

تشنه ام گرچه ، ولی می بخشم

تشنگی را به فراوانی آب

کرمانشاه ، خرداد ماه 1350خورشیدی

 

 

 

مهدی خطیبی جمعه بیست و سوم مرداد 1388  نظر بدهید!

مادر

 

به آزاده-مرد:

دوست نازنینم احمد افرادی که هم مادر هم پدرش به سفری دور رفته اند 

 

این روزها که« هر دم از نو غمی آید به مبارک ‌بادم» امیدِ نشاط و شادی شاید انتظار بی جایی باشد . این روزها که غم پشت غم، کمرم را می شکند .خدای من!

بر ایوان ها نقش بیژن هنوز

به زندان افراسیاب اندر است

نمی دانم چه کسی عکس های زیر را برای من ای میل کرد .وقتی دیدم بغضی گلویم را  فشرد. دردی بر جانم چنگ انداخت.آمدم خانه،مادرم نشسته بود کنار سجاده اش، زانو زدم، آرام در آغوشش گریستم سخت گریستم

«جانکم!

می بینی؟

به تلنگری بندم

دردم

     جوباری شده است وُ

                                  جاری

خالی نمی شوم

اما

                  از ابرها»

هنوزهم مهربانی هست.

شعر ناب را ببینید.

 دوربین مخفی! تصاویر مهربانی پسری نسبت به مادرش 3 روز قبل از پرواز مادر

 

 

 

 

 

مهدی خطیبی دوشنبه بیست و نهم تیر 1388  نظر بدهید!

ترانۀ بهاری برای نازتاب

 

وقتی بهار با چارقد بلندش

با گیسوی مخملی کمندش

پا می ذاره تو باغچۀ خونه مون

باز وامی شن گل های نازدونه مون

خونۀ ما و یه حیاط کوچیک

باغچه و گنجشک و صدای جیک جیک

تو حوض آبی ِ حیاط دوباره

افتاده جاپای دو تا ستاره

بهار اومد ستاره رو خبر کرد

چارقد گل نشونش و به سر کرد

               ***

بهار می آد تو باغچه مون می شینه

ستاره ها رو واسه من می چینه

خدا خدا بهار چقدر قشنگه

رنگین کمونه ، خوبه ، رنگارنگه

             ***

وقتی که طیارۀ خورشید می آد

رنگین کمونه گل امید می آد

بهار می آد روزای ما نو می شه

سفیدی رو می پاشه روی شیشه

سپیده رو یواش یواش میاره

تو قاب آبی آفتابو می ذاره

خنده میاره رو لب بچه ها

دوباره گل بارون می شن کوچه ها

میاد میاد همراه باد و برگا

آشتی می ده درخت و با تگرگا

تازه می شن سبزه ها توی باغچه

گل می شینه روی لبای طاقچه

بهار خانوم ، خوش اومدی خونه مون

پیشکش تون گل های نازدونه مون

روشن باشه از تو چراغ چشما

که خوش نشسته ای تو باغ چشما

 

مهدی خطیبی

تهران/اسفند 1387

مهدی خطیبی سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  نظر بدهید!

غزل زمستان

به پیشواز فصل دلخواه[1]

 

 

عریانی ات را دوست دارم ، فصل بی رنگ

مثل منی ، خاموش ، نا آرام ، دلتنگ

 

تن را به سوز سرد سرمایت سپارم

ای فصل دلخواه من ای « گل فصل بی رنگ »

 

با باد این خنیاگر سرمست ِ عاشق

شعری بخوان از مرگ از عریانی از سنگ

 

بی رنگ تر از آب ! جاری شو دوباره

در خون شعر زرد من فرسنگ ، فرسنگ

 

صادق ترین فصلی نجیب و پاک و ساده

هر لحظه با گرما و سبزی سرد و در جنگ

 

ناموس خاکم پر هوا ، تر دامن اما

یک شب بیا پاکم کن از هر رنگ نیرنگ

مهدی خطیبی

14/دی/1378

تهران



[1] . از دفتر ترانه های آدم و حوا ، غزل 22 ، ص38

مهدی خطیبی پنجشنبه چهاردهم آذر 1387  نظر بدهید!

ترجمه ای از شهره یوسفی /وقتی که عاشقم از نزار قبانی

 

 

به عشقم ، همسفرم مهدی خطیبی

 

وقتی که عاشقم

نزارقبانی

 

 

 

 وقتی که عاشقم

احساس می کنم که پادشاه زمانم

همه چیززمین دراختیارمن است

واسبم رابرفرازخورشیدمی رانم

 

وقتی که عاشقم

نوری نامرئی درچشمم می درخشد  

ودفترچه های شعرهایم

مأمنی برای مزرعه های ابریشم وخشخاش اند

 

وقتی که عاشقم

فوران می کنند ازسرانگشتانم

سبزه هاوقدمی کشندروی زبانم

 

وقتی که عاشقم

فراترازهمه ی زمان هایم

 

وقتی که عاشق زنی هستم

همه ی درخت ها

پابرهنه به سویم می دوند.

 

 

 

 

 

Nazar Qabbani

 

When I love
I feel that I am the king of time
I possess the earth and everything on it
and ride into the sun upon my horse.

When I love
I become liquid light
invisible to the eye
and the poems in my notebooks
become fields of mimosa and poppy.
 

When I love
the water gushes from my fingers
grass grows on my tongue
when I love
I become time outside all time.

When I love a woman
all the trees
run barefoot toward me…

 

این ترجمه در سایت عصر نو و فرهنگ و هنر نیز باز نشر یافته است.

مهدی خطیبی یکشنبه سوم شهریور 1387  نظر بدهید!

شعری از حبیب ساهر

 

ترجمه اي از حسين منزوي و عمران صلاحي

 

در مجله هاي كتابخانه ام مطلبي را مي جستم .ناگاه در مجلۀ بيداران[i] نگاهم بر نام حسين منزوي افتاد . دقت كردم ، ديدم يك ترجمه از منزوي با همكاري عمران صلاحي است كه بر پيشاني آن نوشته شده است :« شعري از حبيب ساحر( كه ساهر صحيح است) شاعر معاصر آذربايجان ايران» با خود انديشيدم : چه نام آشنايي است ودر ذهنم رد او را در كتاب تاريخ تحليلي شعر نو يافتم :« در آبان ماه 1327،در شهرستان اردبيل اتفاق غريبي افتاد . در آن سال ِ دور ، در آن فضاي قديمي و سنتي ، مجموعۀ شعر نوي به نام اشعار جديد از شاعري به نام ساهر در تيراژي اندك ، اما نامعلوم، چاپ شد .بعدها معلوم شد كه نام آن شاعر حبيب ساهر بوده است ؛ شاعري كه در سال 1282ه.ش در تبريز متولد شده،و در سال 1364، در سن 82سالگي او را در حالي يافتند كه از پنجرۀ خانه اش حلق آويز شده و جسدش در كوچه رها بود.حبيب ساهر از شاگردان انقلابي بزرگ تقي رفعت بود . او در شرح احوالاتش مي نويسد كه به هنگام خردسالي ، هنگامي كه در مكتبخانه درس مي خواند به زبان آذري اشعار عاشقانه مي سرود؛بعدها كه به « مدرسۀ مباركه محمديه » راه يافت و نامش را در كلاس پنجم ابتدايي نوشتند ، به سرودن غزل وقصيدۀ فارسي پرداخت . وبود و بود تا هنگامي كه ميرزا تقي خان رفعت از تركيه بازگشت و معلم ادبيات فارسي و فرانسۀ ايشان شد.رفعت شاعر پرشور و متجدد و شناخته شده اي بود كه روزنامۀ تجدد را در تبريز منتشر مي كرد و اشعار نوينش را در آن به چاپ مي رساند. دانش آموزان چندي ، تحت تاثير نوجويي و نوآوري او قرار گرفته ، انجمني به نام مكتب رفعت تشكيل دادند.اعضاء اين انجمن كه احمد خرم ، تقي برزگر ، حبيب ساهر و يحيي ميرزادانش(يحيي آرين پور)بودند نشريه اي را داير كردند به نام ادب. اين نشريه تحت تاثير مجلۀ تجدد بود و اشعار مدرن را به چاپ مي رساند .ظاهرا شاگردان از ترس ناظم مدرسه كه مخالف شعر نو بود گاه غزل و قصيده هم مي گفتند ،ولي رفعت مطلقا زير بار شكل هاي قديم نمي رفت .بعد هم قضيۀ محاصره تبريز و شكست شيخ محمد خياباني و خودكشي رفعت پيش آمد و مجلات نوگرا تعطيل شد. ولي عده يي از شاگردان رفعت راهش را در عرصۀ ادبيات پي گرفتند كه از آن جمله بود حبيب ساهر[ii]

از ساهر مجموعه شعر تركي و فارسي بازمانده است كه البته تعدادي از آن ها چاپ شده است در اين ميان مي توان از : اشعار جديد ( بخش نخستين )، آبان 1327،چاپ اردبيل؛ اساطير ،1337،چاپ قزوين ؛ اشعار برگزيده ، 1343، چاپ تهران ؛كتاب شعر ساهر (جلد اول) 1343، چاپ تهران ؛ كتاب شعر ساهر (جلد دوم)،1357، چاپ تهران .

به روايت شمس لنگرودي بيشتر آثار ساهر به زبان آذري است . او علاوه بر شعر ، مجموعۀ داستاني هم به نام ميوه گس دارد.

باري اما بازگرديم به موضوع اصلي خود. شعری كه بر پيشاني اش «به دختر قالي فروش » حک شده ،نمي دانم چه زماني ترجمه شده است و كداميك -منزوي يا عمران- نقش بيشتري داشته است .اصلا مهم نيست . اين هرسه اكنون در شكاف پستان هاي مادر- زمين – آرام گرفته اند . آشفته مباد خواب شان . شعر را بخوانيم

 

رنگت پريده دختركم

                      گرفته صدايت.

در سايه ها نشسته است

                          چشم درشت زيبايت.

به آفتاب درآ

كه كارگاه تاريك است

وز دور دست ها نمي شنوم

                             آوايت

اكنون،رميده دختركم،

قاليچه هاي بافتۀ تو

تالارهاي آينه را آذين بست

و رنج هايت

و دست هاي كوچك پژمرده ات

بسيار مفتخواران

                پرورده است

قاليچه هاي نازك ابريشمينت

در حجلۀ عروسان گل داد

هر محفل از تو، از تو

                        زينت گرفت

اكنون بگو

از آن همه چه داري

اي لحظه لحظه رو به زوال

                              دختركم

تا چند

با دست هاي خسته

                      گرسنگي را

با رنج آشتي خواهي داد؟

شايد شنيده باشي از پدرت

                            اين مثل

كه كوزه گر

«از كوزۀ شكسته خورد آب»

خرم بهار همسالانت

از چه خزان زود رس توست؟

دردانه هاي اعيان

                     مخمل پوش اند

آيا تن تو را

كرباس ها نمي آزارند؟

رنگت پريده است

لب هاي تو كبود است

وقت است تا به آفتاب

                          درآيي

تا بشكفد دوباره

گل هاي بي تبسم پژمرده ات

هنگام آن رسيده كه همچون پرندگان

                                    پر بگشايي

و زير پر بگيري

آفاق دور را

تا بوسۀ طلا بنشاند

                        خورشيد

روي طلاي گيسويت....



[i] . ويژۀ ادبيات و هنر ، تهران مرداد1360صص73و74.

[ii] . تاريخ تحليلي شعر نو ،شمس لنگرودي ،مجلد اول ، انتشارات مركز ،صص272و273.

 

این مطلب در سایت گویا نیوز و هم چنین عصر نو نیز منتشر شده است. یاد باد

 

 

 

 

مهدی خطیبی جمعه بیست و یکم تیر 1387  نظر بدهید!

شعر 21

پدر

یک سال است که رفته ای....

 

 

شعر 21

 

خنده ات را از قاب بر می دارم

و در آینه می نشانم.

آهسته بیرون می آیی

کت و شلوار قهوه ای ات را می پوشی

ماه را از سه کنج آسمان

                    بر می داری

و به جای گردی صورتت می نشانی

برف را از زمین بر می داری

و به جای مخمل گیسوانت می نشانی

خورشید اما

خودش می آید

تا در سینه ات بتپد.

دو شاخه از درخت می گیری

                          به جای دست هایت

و دو تنه

               به جای پاهایت

می خندی

- « دیگر گریه نکن

دیدی آمدم بابا...»

و دست می کشی بر سرم.

 

نطفه طوفان در گلویم

ودریا بر گونه هام

نگاهت می کنم

- «بابا !

باز هم فریبم دادی

آمدی

           اما

  چرا دستت

                   گرمم نمی کند؟»

 

مهدی خطیبی

دوم اردی بهشت 1387

                                                   تهران

مهدی خطیبی چهارشنبه دوازدهم تیر 1387  نظر بدهید!

محمود کیانوش و شعر24

بهانه هایی برای نوشتن

2 محمود کیانوش

 

 

 

خانه ات سرد است؟

خورشیدی در پاکت می گذارم و

برایت پست می کنم

ستارۀ کوچکی

در کلمه ای بگذار و

 به آسمانم روانه کن

بسیار تاریکم.

                   منوچهر آتشی

 

حکایت غریبی است .آن کس که می کوشد بیشتر تلخی می بیند و آن کس که هست تا مصداقی برای حماقت و دروغ باشد ، در پرنیان آسودگی خوابش برده و البته آبش برده. دلم می گیرد .خدایا ! دلم می سوزد و کاری زدستم بر نمی آید. «چرا» یگانه واژه ای است که در ذهنم می چرخد.

محمود کیانوش بیمار است. او را دوست دارم . به دلیل شرافت انسانی اش و به دلیل تلاشش .در مقدمه کتاب شناختنامه محمود کیانوش نوشتم:

«زنده یاد محمد مختاری در کتاب «تمرین مدارا»از فرهنگی نام می برد که ریشه ای به گستردگی نام ایران دارد و آن «فرهنگ حذف»است البته این فرهنگ ریشه در ذهنیت و ساخت عمودی قدرت در ایران دارد که حاصلش آفریدن «رژیم حقیقت»[به تعبیر فوکو]وبرآیندش حذف فرهنگی وحتی فیزیکی است.

جامعه ای که تحمل،مدارا ، تنوع اندیشه ها  را تجربه نکرده است ، نخستین واکنشش به یک پدیده مخالف که معمولا نوپدید و معارض هنجار پذیرفته شده است؛نادیده گرفتن و سپس حذف آن است و البته به عکس آن نیز صادق است.من این جامعه را جامعۀ سیاه-سفید می نامم.

فرهنگ حذف تبعات بسیاری دارد .گستره این تبعات ابتدا از حذف فرهنگی آغاز می شود و سپس به حذف فیزیکی می انجامد.گو این که نمونه های آن را می توان در گستره فرهنگ و اجتماع و سیاست ایران ِ گذشته و حال ( حتی اگر متهم به غیب گویی نشوم ) و آینده نیز جست.

فوکو معتقد است هر نظام قدرتی برای خود «رژیم حقیقتی» دارد  تعبیراو ، تعبیر جالبی است. این رزیم حقیقت ، مرزی است که آفریده می شود و آنان که از این مرز می گذرند به تعبیر جورج ارول در کتاب1984«بزه فکری » دارند وآن کس که بزه فکری دارد باید حذف شود. این رژیم حقیقت را معمولا  زیر مجموعه های ساخت قدرت نیز می پذیرند و یا بعدها به شیوه های گوناگون خواهند پذیرفت و در نهایت اگر به هیچ طریقی نپذیرفتند ، حذف می شوند .مصداقی از فرهنگ حذف در نظام قدرت عمودی خانواده ایرانی می آورم:

در خانه نشسته ام و به تلویزیون گوش می دهم . همسایه با دلخوری به نزدم می آید و می خواهد کمی از صدای بلند آن بکاهم .همسایه در ذهن ِ استبدادی و قدرت مدار من ،«مطلق ِ بدی » می شود. همسر و فرزندم نیز این مطلق ِ بدی را می پذیرند.

همسایه از منظر من «حذف شده » است ، دست کم در حوزه نظام قدرتی من هیچ گاه نمی تواند حضور داشته باشد و زیر ساخت قدرت من نیز حق هیچ گونه ارتباط گفتاری و رفتاری را با او ندارند . این نگاه ریشه در اندیشه استبدادی من دارد.نمی توانم انتقادی را تحمل کنم ، نمی توانم حضور همسایه را به عنوان یک انسان که حق طبیعی زیست دارد ،درک کنم بنابراین به حذف آن می پردازم.این رابطه را گسترش دهید از خانواده به دولت که در این میان گروه های فرهنگی و اجتماعی و سیاسی نیز حضور دارند .بنابراین حکمی مطلق صادر می کنند:

                       با ما باش تا «گل»شوی و بی ما باش تا «خار=خوار»شوی.

       

 

 

                   محمود کیانوش یکی از قربانیان فرهنگ حذف در گسترۀ ادبیات   ایران است. کیانوش در حوزه های گوناگون فرهنگی قلم زده است از ادبیات :شعر، داستان،نمایشنامه ،نقد ادبی و ... تا مدیریت و روانشناسی تربیتی و...

اما چرا او را از جمله قربانیان فرهنگ حذف در ایران نامیده ام؟ علتش در رویکرد او به مسائل گوناگون به عنوان یک جان ِ هشیار و مسوول در بُعد عام و یک منتقد مستقل و آزاد در جنبه خاص نهفته است.

کیانوش به روایت نوشته هایش ستاینده و وابسته به هیچ رژیم حقیقتی نیست.او با در نظر گرفتن واقعیت موجود و شک به حقیقتی که می آفرینند، می کوشد آن چه را که می بیند با توجه به اداراک و دانش و تجربه اش دریابد و بیان کند.من او را یک انسان ایده آل می نامم. انسان ایده آل مانند دن کیشوت در رویای شب های بلوغ  فرو نمی رود بلکه با توجه به ایده هایش می بیند ،زندگی می کند و رنج می کشد.« آندره ژید» در کتاب «مائده های زمینی» می نویسد :« در جامعه تیره روز انسانی ، انسان زیستن چه دشوار است.» و دغدغه اصلی کیانوش «انسان زیستن»است.

او بر علیه آفرینندگان «رژیم حقیقت نیمایی»،«رژیم حقیقت هدایتی»،«رژیم حقیقت آل احمدی»... برخاست ،نه با پرخاشگری و دشنام یا نادیده انگاشتن وجوه مثبت و موثر آنان، بلکه با بیان دیدگاه و نظریاتش نسبت به نیما ، هدایت،آل احمد ...و این خود گناه بزرگی است که کمترین پادافره آن حذف فرهنگی و دست کم برجسته کردن یک وجه از کار او در برابر انکار کارهای دیگر او است  و سرنوشت همه آنانی است که همواره بادبان می گشایند و این  در زمانی است که رابطه ها در حد «طوطی و پسافو»است: بسیاری طوطی اند و معدودی پسافو.طوطیان به پرواز در می آیند و آواز می دهند که پسافو خداست و گروهی که همیشه ایستاده اند تا حجتی ببینند و به خروش آیند و حقارت خود را زیر سایه دیگری بپوشانند، فریاد بر می آورند :بله،پسافو خداست.   »

با خود می اندیشم چرا، روزگار نیمه سیاهش را به او می نماید .او که می کوشد ، می اندیشد و آبروی ایرانی در برون مرز است . بسیارانی در آن سوها هستند و فقط هستند تا بودن را معنا کنند اما او که تجسد وظیفه است ... هی ها ....

فاحشگان فرهنگی درآسایش زیر سایه ای خسبیده اند، نشخوار می کنند ، در مدح خود با نام های ساختگی به آوازه گری مشغول اند  و با عناوین مبارز و مخالف و تاریخدان و چمدانی نام ،نانی می جویند و کیانوش بی ادعا می کوشد و می نویسد. سه کتاب او توسط ناشران انگلیسی چاپ می شود و در کنار آن یک صد و نمی دانم چند مجلد توسط ناشران ایرانی چاپ شده  .... هی ها....دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید.

صدای پشوتن آل بویه است که آرام می گوید :« مهدی جان ! در دایره قسمت آن کس که می اندیشد باید جام شوکران را بنوشد و آن کس که نمی اندیشد با گردکانی در بازی است.»

چند روز پیش زنگ زدم ، صدایش را نمی شنیدم . گویا از ته چاه می آمد . زیاد نمی توانست سخن بگوید .و چند روزبعد برایم نوشت:

« مهدی عزیز،

 

سلام. متأسفانه من در چند روز اخیر وضعم بدتر بوده است. در یک ماه اخیر دوبار کار قلبم به بیمارستان کشیده است. سیگار هم دو روز است که نتوانسته ام بکشم، و این پرهیز دیوانه ام می کند. امفیزما خیلی اذیت می کند، به طوری که احساس وجود هوا در ریه ها نمی کنم و همین نارسایی ریه ها در جذب اکسیژن بر قلب فشار می آورد و کار آن را به تپش (تا 175 ضربه و آن هم خیلی بی نظم) می کشاند، وضعی که در پزشکی آن را atrial fibrillation می خوانند. ضمناً در این دو ماه هم باز چهار کیلویی وزن از دست داده ام. یک سال پیش 67 کیلو بودم، حالا 55 کیلو شده ام. اینها همه مرا در تنگنای بدی انداخته است. در حال حاضر حرف زدن برایم دشوار است. دو سه جمله که می گویم، نفس تمام می شود و عصبی می شوم.»

دیگر چه می توانم گفت فقط می توانم برای او آرزوی سلامتی بکنم برای او و همسر نازنینش.همین و شعر که آرام بخش من است ....

 

شعر24

برای محمود کیانوش و دل اندوهگینش که بارانم کرد.

 

کیست که می گرید

و باران بند نمی آید

ناودان

          خند خندان

ضرب گرفته

با رقص شانه هات.

پیرمرد!

گفتی که مرگ چیز قشنگی نیست

                               نیست؟

وقتی که چرخ

چرخ می زند

و سوقاتش جز هلاهل و زقوم و زغنبوت نیست

می گویم

           اما نمی شنوی

- «سگ مصب است زندگی»

می خواهم

گریبان روزگار را بگیرم

و سیلی آبداری بنشانم به یادگار

تا خاصه نواز ِ حماقت و دروغ نباشد

هی ها...

آن کس که می رود

                       تا شدن

فرسوده

        در ویل ِرنج

                    انبهی اندوه

                                اندوه یک کوه

و آن کس که می ماند

                      تا بودن

آسوده

       در انبهی بی رنگ

                          بی رنگی انبوه.

 

 

14/خرداد/1387 تهران

مهدی خطیبی

پی نوشت:

متن نامه به همراه ضمیمه را در اینجا ببینید

 

 

مهدی خطیبی شنبه هجدهم خرداد 1387  نظر بدهید!

شعر23-خانگی3

 

 

برای احمد افرادی که مثل من است

یا شاید من مثل او.

 

به خانه می آیی

غبارآگین عادتی

گوشه ای می جویی

                       نمی یابی

تشنه ای

         تشنۀ یک قطره سکوت

آن گوشه اما

زنی است آغوش گشوده

                       بی چهره

                          بی کلام.

ورقش می زنی

می خندد

زمختی ات را رود می کند

در زلالی ِ سطرسطرش می خسبی رام

آرام می گیری و

                      دریا می شوی

اما

از شب پیرامنت

ناگاه

برشی کلاغ گونه

رها می شود

بر سپید – آبی جهانت

قُر- قار

قار-قر

غاری می آفریند برایت

حالا کودکی بی پناهی

در حسرت رؤیایی

                      که شاید خواب دیده ای.

 

مهدی خطیبی

12/خرداد/1387

تهران

مهدی خطیبی یکشنبه دوازدهم خرداد 1387  نظر بدهید!

شعر6

 

 

 

 

 

مادر!

مرا ببخش .

که کابوس هایم همه از آه های توست.

شب ها

برادرم – درخت –

می آید

با شاخه های عریانش

بر کف پایم می زند

و خواهرم – رود-

سرم را

به دندان آب می سپرد

و چرخ

(چه فرقی می کند چه چرخی)

بر گردنم می رقصد

می شنوی؟

خش خش ِ

             خشنی

              که شکسته می شود شکسته هایی-

                                                            از شکسته ای که منم.

آه...من

خدایگان ِ خود بنده

شبان ِ خود رمه

هر شب

سرانگشت هایم خواب خار می بیند

و گلویم خواب تیغ

و صبح ها

           خورشید

دیگر با شعاع شیری جانش

نمی نوازدم

و آسمان

        حتا

           تفی نثارم نمی کند.

 

مادر!

کوه ها را از پلک هایم بردار

و توفان و سیل و رعد را

                                 از جانم

می خواهم

         لحظه ای بخوابم.

 

 

 

                                                                        مهدی خطیبی

                                                               17/مهر/1385_میگون

مهدی خطیبی یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  نظر بدهید!

شادباش نوروزی

 

 

 

بهار خجسته باد

 

آدمی نیست که عاشق نشود فصل بهار

هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب است

                                 (سعدی)

 

همدلان مهربان

درود بر شما

 

زمین ِ مادر بهار زایی دیگری دارد ، اگر چه ناصر خسرو سال ها پیش سروده بود:

شصت بار آمده نوروز مرا مهمان

                                              جز همان نیست اگر شش صد بار آید

اما این بار یک نشانه فروهری دارد و آن عدد هفت است .

یگانه آرزوی مان در این سال جدید ، گذشته از سلامتی همه عزیزان ، رسیدن ایرانیان به دروازه مدرنیته و تفکر انتقادی ، با « درک حضور دیگری » است .امیدواریم ایرانی روزی به این « مدینه » که البته بسیاری از مردمان دیگر به آن رسیده اند ، برسد .

مهربانی سرودتان باد .

صمیمانه ترین شادباش های ما را را بپذیرید .چه خوش است که کلام را با بیتی از منوچهری دامغانی به پایان رسانیم:

آمدت نوروز و آمد جشن نوروزی فراز

                                                   کامکارا کار گیتی تازه از سر گیر باز

 

                                                          با احترام

                                                       مهدی ، شهره و نازتاب خطیبی

                                             

مهدی خطیبی چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  نظر بدهید!

از اضطراب دعوت تا آرامش تفهیم

 

انتشار کتاب از پنجره تاج محل سروده محمود کیانوش

 از پنجره ی تاج محل

همین چند روز پیش یک بسته پستی از محمود کیانوش عزیز به دستم رسید که در برگیرنده سه نسخه از یک کتاب بود .این کتاب نامش :«از پنجره ی تاج محل»

(THROUGH THE WINDOW OF TAJ MAHAL)                                   

است که در 64 صفحه  توسط (Rockingham press) – ناشر انگلیسی – در سال2008 و در لندن منتشر شده است. این نکته نیز یادکردنی است که شاعر در 12 صفحه آغازین(صفحه 7تا 19) که به نوعی مقدمه کتاب است  برای خواننده انگلیسی زبان ، علت انتخاب نام مستعار و شرایط سیاسی آن سال های ایران را شرح داده است.

هنگامی که مشغول کار بر شناختنامه کیانوش بودم ، به لطف او کپی متن فارسی کتاب «از پنجره ی تاج محل » (انتشارات نیل،1351) را  دیدم و خواندم .محمود کیانوش در صفحه ی اول آن برایم نوشت:

مهدی خان خطیبی عزیز

سلام. این نسخه از کتاب «از پنجره ی تاج محل » را برای شما می فرستم .این کتاب اصلا در بازار نیست سالهاست که نیست.اگر ناشری پیدا شود که آن را چاپ کند ،یادداشتی خواهم نوشت و در آن ماجرای اسم مستعار را خواهم گفت و این بار به نام خودم آن را منتشر خواهم کرد. .پری به شما و شهره خانم سلام می گوید.

                      به امید دیدار

              ارادتمند – محمود کیانوش

                             14ژوییه 2005

اما کیانوش  چند ماه بعد ماجرای اسم مستعار را در بخشی از روایتش (شناختنامه محمود کیانوش ،محمود کیانوش به روایت محمود کیانوش به اهتمام مهدی خطیبی ،انتشارات آفرینش زیر چاپ)نوشت:

«....در مورد «از پنجره ی تاج محل » باید بگویم که ناگهان جرقه ی شعری در ذهنم درخشید که مضمون کلی آن نگاه دو نسل به تاریخ بود :نگاه نسلی برای آرمانهای خود مبارزه هایی کرده ،از درخت مبارزه ها میوه ای نخورده ،سالها اندیشه و تجربه ، خشم و فریاد را در او فرو نشانده ،از نظاره ی صحنه های تاریخ به حیرت درافتاده ،در میدان زندگی بار مسوولیت را به دوش گرفته ، ودر عبور از سنگلاخ تلاش معاش ،دچار خستگی و بی نشاطی مزمن شده،و نگاه نسلی نوپا و تازه نفس که در نظاره ی تاریخ ،بی آن که نقاب شکوه و عظمت را از چهره ی گذشته پس زده باشد ،با جلوه ی ظاهری آن به شگفتی در می آید .نماینده ی آن نسل خسته را معلمی تنگدست گرفتم ،زیرا که هر تجربه اندوخته ای ،همین که در معنای تجربه های خود به نسل تازه نفس کلمه ای بگوید ، بر کرسی معلم می نشیند ، و نماینده ی نسل تازه نفس را فرزند او گرفتم که در لحظه های درماندگی از دریافت ،یا به تخیل می پردازد و با حدس برای خود پاسخ هایی می سازد،یا از پدر و معلم خود برای دریافت ناشده های خود پاسخ می خواهد .نماینده ی نسل نوپای تازه نفس را در آستانه ی یکی از پنجره های «تخت جمشید»به نظاره ی شکوه و عظمت گذشته ایستاندم و از زبان او و پدرش و یا معلمش با استعاره گفتم آنچه را که در آن جرقه ی شعر،در آیینه ی ذهن پوینده ام دیده بودم.

اما دیدم که شکوه و عظمت «تخت جمشید»پشتوانه ی فرمانروایی کسی است که خود را وارث جمشید می داند و در اشارتی به تخت او انگشتی می بیند که به سوی خود او گرفته شده است .بنابر این ،اگر می خواستم آن شعر را بر کاغذ بیاورم ،باید کاغذ را در گوشه ی اتاق خود پنهان می داشتم . ناگهان این اندیشه به ذهنم راه یافت که چون در این شعر «تخت جمشید»با هیچ یک از کاخ های باستانی در یونان،روم ،چین،هند و جاهای دیگر فرقی نمی کند ، و نزدیکتر به ما «تاج محل »است در هند،و از این اسم مفهومی وسیع تر از «تخت جمشید»هم می توان گرفت .تاج محل را می توان «محل تاج»دانست که مهم ترین جای هر کاخ سلطنتی است، وحتی می تواند کنایتی از سر شاه و خود شاه باشد.به این ترتیب « از پنجره ی تخت جمشید »تبدیل شد به «از پنجره ی تاج محل» و «شاه » تبدیل شد به «مهاراجه»و پای فیل هم به میان آمد و شعر فارسی سر از هندوستان درآورد.و حالا لازم بود که «محمود کیانوش » به یک شاعر هندی تبدیل می شد .مجموعه ای از شعر شاعران معاصر هند داشتم به زبان انگلیسی .در این کتاب از یک شاعر «پرادیپ » را گرفتم ،از یک شاعر دیگر «اوماشانکار»را،و از سومی زبان «مالایالام»را.«مشهد» را با «کرالا» عوض کردم،«بمبئی» را با«تهران» و خانواده ام را به قوم «نایار»منسوب کردم و در چند سطر درباره ی خود واقعی ام گفتم:«کار رسمی او تدریس است،اما حرفه ی واقعی او نویسندگی است .تا به حال چهار مجموعه داستان و هفت مجموعه ی شعر که «با آوازی دیگر» نام دارد ،به زبان انگلیسی منتشر کرده است.»اما مجموعه ی شعرهای انگلیسی من در آن وقت وجود داشت ،ولی هنوز منتشر نشده بود .حالا راحت شده بودم ،به این معنی که می توانستم در پشت نام «پرادیپ اوماشانکار»از نوع شعر «پنجره ی تاج محل »،که بعدها اسم آن را به مجموعه ی شعرها دادم،بگویم و در مجله هایی مثل «نگین»،«سخن»و«رودکی» چاپ کنم .......

دلیل دیگری که برای توسل به اسم مستعار در آن زمان داشتم ، این بود که من از سال 1338یا1339به بعد دیگر شعر منثور یا،چنان که خود آن را نام داده ام،«شعر برهنه »را به کنار گذاشته بودم. و مجموعه شعرهای برهنه ی «از پنجره ی تاج محل»نمی توانست برای من آغاز برگشتی به این نوع شعر باشد .......»

باری ... این روایت کیانوش بود . اجازه دهید در پایان شعری از این مجموعه را با هم بخوانیم:

 

WORDS

 

 

 

Between you and me

From the anxiety of invitation

To the peace of understanding

There lies a boundless ocean.

 

Each day

Is separated from the next

By a tempest

And words

These small canoes

Come to your shore

But I still remain in myself

Not from the fear of drowning

But the shame of falsehood.

                                                                                            

                                                                                             (ص57)

کلمه ها

 

میان من و تو

از اضطراب دعوت

تا آرامش تفهیم

دریایی ست بی کران.

 

هر روز با توفانی

از روز دیگر جدا می شود

و کلمه ها

- این زورق های خرد –

تا ساحل تو می آیند؛

اما من هنوز در خود مانده ام ؛

نه از وحشت غرق

که از شرم دروغ.

 

 

هم چنین سایت ناشر انگلیسی را نیز بنگرید:

http://www.rockinghampress.com/

 

مهدی خطیبی جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  نظر بدهید!

دوران اجباری و یک مثنوی

به همه دوستان با صفای دوره هجده دانشجویی

و دوستان بی ریایم در مهمان سرای دلفین خارک

                                                            یاد باد

 

خاطره ها می روند و می آیند . صدایی ، نگاهی، زمزمه ای، خاطره ای را زنده می کند . دوران اجباری – رسا ترین تعبیری که می توان بر خدمت نظام وظیفه نهاد- گذشته از تلخی هایش خاطره انگیز ترین روزهای عمر من است .آموزشی را در پادگان سیرجان گذراندم .بهترین غذای مان رد پای مرغ بود .این غذا شبیه همان چلو مرغ مان است اما چون فقط ردی از مرغ در آن بود، بچه ها نام آن را رد پای مرغ گذاشته بودند .

خنده ها ....هق هق ها....هجو ها :هزار قبضه ژ3با کلاش در کو....  شیطنت ها... تنهایی ها .... آه خدای من! بغض خاطره ها می شکوفد. زمزمه ای می موید مهدی ! دلتنگ نباش ،قبل ازخاموشی و «جیش بوس لالا» مثنوی ات را بخوان و می خوانم

 

                                              

 

به زیر چکمه و سرنیزه ،پرنده گم شده آوازت

بیا و پر بکش از غربت ،رسیده موسم پروازت

 

بهار پر زده از این جا ،سراب و شن همه تصویرش

ببین که بیهده می جویی ، غم و عطش همه تعبیرش

 

به زیر چکمه و سر نیزه ، چگونه شعر بخوانم باز

که آه ...مرده صدا این جا،ببین لگد شده هر آواز

 

وّ پادگان و کویر این جا ، هزار سینه سخن دارند

هماره آینه تصویر هزار چشم که می بارند

 

وّ آب معنی گوهر شد ،در این کویر عطش بیداد

به واحه واحه ی این غربت ،نشسته شعله ی یک فریاد

 

«بدو ،بایست ، به فرمان باش»،تمام دغدغه ی این جاست

و خواب و راحتی و سایه ،شبیه دورترین رویاست

 

چه دیر می گذرد انگار ،سکون مطلق گوری هست

وّ وقت رفتن و هجرت هم ، همیشه فرصت دوری هست

 

به زیر چکمه و سرنیزه ، نمانده فرصت آوازت

پرنده پر بکش آخر با تمام قدرت پروازت

 

                                                   چهارشنبه-23/شهریور/1379

                                                سیرجان .پادگان دریایی.مرکز آموزش

                                                     بیمارستان شماره 1

                                                  

مهدی خطیبی جمعه بیست و هفتم مهر 1386  نظر بدهید!

این رویای زیر سنگ

پیش سخن

 

درست روز هجرت پدرم در این تارنما دو شعر گذاشتم همراه با یادداشتی آغازین که خسته از زندگی در غربت وطنی،  آرزوی مرگ کرده بودم .می دانید ...در این روزهای تلخ ، شاید آرامش را فقط می توان  در این رویای زیر سنگ جست .روزگار غریب و تلخی است . کیانوش عزیز می سراید:رونق بساط مارنگاران گرفت باز.باری...زمانی که آن دو شعر و یادداشت آغازینش منتشر شد .محمود کیانوش عزیز نامه ای برای من فرستاد .که متن زیر است .با اجازه خوانندگان ، باز هم آن دو شعر و یادداشت آغازینش را-  به دلیل پیوستگی با متن زیر-  در این جا می آورم .

                                                             مهربان بمانید

                                                             شهریور1386

                                                                 تهران

 

 

 

 

 

مهدی جان،

 

سلام. شعر 16 و 17 تو را پیش از «پیش سخن» (مقدمه) تو خواندم، و بعد «پیش سخن» تو را خواندم و این احساس در من پیدا شد که گویندۀ شعرهای 16 و 17 نمی تواند همان نویسندۀ «پیش سخن» باشد، چون شعرها چیزی می گفت که از زندگی و در زندگی و برای زندگی است، امّا گویی کسی دیگر آمده بود و می خواست با غباری افسونی افق روشن شعرها را تاریک کند. به خودم گفتم، یا به تو گفتم:

 

چرا مرگ باید چیز قشنگی باشد؟

            اگر صبح که از خواب بر می خیزی، با کابوسی بیدار نشده باشی، از روز انتظار دیگری خواهی داشت، نه تلخی واقعیتی که روز تو را به کابوس تو پیوند می دهد. کابوس دیشب تو همیشه زاییدۀ دیروز توست و امروز تو آبستن کابوس امشب توست. امّا در فضای زندگی تو بسیار چیزها هست که با حقیقت زندگی بیگانه است، با حقیقت زندگی در تضادّ است و بسیار چیزها نیست که زندگی بدون آنها شاید برای انسان افیون زدۀ از خود تهی شدۀ به حال گیاه درآمده ای ممکن باشد، امّا برای انسان آزاد، انسان در اندیشه آزاد، انسان تاریخی، زندگی را سخت دشوار می کند، و این دشواری گاه به حدّی می رسد که این انسان آزاد تاریخی،     بی آنکه بداند یا بخواهد، فریاد برمی آورد که: به خدا مرگ چیز قشنگی است!

          نه، او نمی خواهد این را بگوید! او به خدا سوگند می خورد، و چگونه ممکن است که برای نفی معنای آفرینشهای خدا به خود او سوگند خورد؟ خدا چیزی به نام مرگ نیافریده است. چیزی که او آفریده است، زندگی است، و همۀ آن چیزهایی که می تواند زندگی را برای تو سخت دشوار کند، آفریدۀ او نیست، آفریدۀ شیطان نادانیها و شقاوتهاست. چیزی که تو از آن با نوایی دردناک می نالی، همین نادانیها و شقاوتهاست و تو در ضمیر آگاه خود می دانی که بار سنگین ندانی و شقاوت تاریخ را تنها انسانهای تاریخی احساس می کنند و از آن به فریاد درمی آیند و این هیچ ریشه ای در ذات زندگی ندارد.

          اگر صبح که از خواب برمی خیزی، با کابوسی بیدار نشده باشی، از روز انتظار دیگری خواهی داشت، بی آنکه از چنین انتظاری آگاه باشی، زیرا که شب بی کابوس        نمی تواند روزی سیاه تر از کابوس در پی داشته باشد. چشم که باز کنی، آسمانی با عمق و گستردگی هستی دل تو را می گشاید، و از خانه که بیرون بیایی، هیچکس را بیگانه نمی بینی و هیچ چشمی نیست که چون نگاهش در چشم تو افتاد، نور تبسّمی را از دلی به دل تو نتابد. امّا کجاست چنین صبحی؟ و کیست آن بیگانه ای که در خیابان با چشم همزادی در بهشت       تولّد یافته در چشم تو نگاه کند؟ در فضایی که تو از کابوس شب برمی خیزی و در کابوس روز چشم می گشایی، شکّ غباری است نامرئی که آن را با هوا تنفّس می کنی. سی و هشت سال پیش من هم مثل توی امروز در فضایی که غبار نامرئی آن تلخی زهر امروز را پرورش می داد، یک صبح که از کابوس شب درآمدم، به آفتاب که نگاه کردم، بیدرنگ ضمیرآگاه مرا روشن کرد و من در برابر کابوس روز ایستادم و آن را از حقیقت خالی دیدم و واقعیت آن را شناختم و واقعیت آن چیزی از زندگی با خود نداشت و آن را ردّ کردم. آن واقعیت تلخ با افسون روزگار در انسانها راه یافته بود، در سرشت انسان نبود. می دیدم که به هر چشمی که نگاه  می کنم، با اندیشه ای پیوند دارد که مطلوب خدا نیست، مطبوع آفتاب نیست. و آنوقت فاصلۀ  خورشید و زمین را در ذهنم از نادانیها و شقاوتهای ناانسانهای تاریخ خالی کردم و توانستم به آفتاب بگویم:

          آفتاب،

          در میهمانی بزرگ تو،

                                    ای مهربان،

زنبورها چه شاد،

                     چه بی پروا

                                 می گردند.

 

در این خراب شگفت آباد

                            خوان نعمت اگر هست

                                                   بیدریغ

                                                          تو داری:

گسترده بر کسانِ ناکس،

                          بر کسانِ کس.

 

          امّا انسان در این میهمانی بزرگ خورشید از پیوندی که با طبیعت داشته است، بریده است. شهوت و آز حیوانی که هرگز در حیوان از حدّ نیاز طبیعی خارج نمی شود، در انسانی که خود را باز آفرینی نکرده است، ماهیت غریزه ای ثانوی پیدا می کند و با این غریزۀ     غیر طبیعی است که زندگی را بر دیگران تلخ و بر خود بیمعنی می کند. با این غریزۀ ثانوی است که انسان مسخ شده معنی زندگی را گم می کند، همان معنای خدایی زندگی که در هنر آفرینش نهفته است، و آنوقت همۀ آفرینشهای والای انسان تاریخی را زیر غبار تلخ و سنگین نادانی خود می گیرد، چنانکه حتی انسان آزاد تاریخی در لحظه ای از خود بی خود می شود و می گوید: «به خدا مرگ چیز قشنگی است!» و در این لحظه خدا می داند که اشتباه نکرده است و اشتباه انسان او را از آفرینش پشیمان نمی کند.

          در همان سی و هشت سال پیش من «شکّ» را آزمودم، امّا در برابر آفتاب که چشم خدا بود، گفتم:

          من هم اگر شقایق ناچیزی می بودم،

          در جمع صدهزار شقایق،

          با اعتماد

                   بی توقّع هیچ اعتماد

                                         می توانستم

          در چشمشان نگاه کنم،

          و قلبهای روشنشان را ببینم،

          زیرا که هیچ شقایق

          در بین آینۀ چشم

          و چشمه های پُر محبّت قلب

          اندیشه در کمین ننشانده ست.

 

          با این استعارۀ سمبولیک انسان خودبازآفریده، انسان تاریخی را که هرگز پیوند خود را از معنای آفرینش نبریده است، در تصویر شقایق دیدم و از «وسوسه های شیطانی غریزۀ ثانوی» با استعارۀ «اندیشه» یاد کردم، اندیشه که وقتی در انسان آزاد و آگاه تاریخی پیدا شود، در او به «احساس» تبدیل می شود، زیرا که «احساس» صافی اندیشه هاست و فقط آنهایی را به درون خود راه می دهد و از خود می کند که با خدا و طبیعت یگانگی دارد، و چنین است که «اندیشه»، اگر خدایی باشد، در ذهن انسان آزاد تاریخی ماهیت «احساس» پیدا می کند.

          سی و هشت سال پیش فضای روزگار چنان بود که من در تنفّس غبار تلخ نادانی و شقاوت، بی آنکه دچار سرگردانی و گمشگی شوم، واقعیت سیاه روزگار خود را در بند آخر شعر «شکّ» چنین بیان کردم:

          هرجا که می روم،

          با هرکه می نشینم،

          این شکّ مرا

                        شرمسار می کند،

                                            آزار می دهد

          که شاید

          این نیز در عسل

          زهری دارد

                        که مرا خواهد کشت.

 

          و چنین شکّی است که نباید در ما به یقین تبدیل شود، چنانکه ناخواسته و نسنجیده فریاد برآوریم که : «به خدا مرگ چه چیز قشنگی است!» و شنیدن این ناله برای شیطان غریزۀ ثانوی ندای پیروزی است و پیروان او را که بردگان نادانی و شقاوتند، خرسند می کند، و تو، مهدی جان، در شعرهای 16 و 17 چنین ناله ای نداری. این ناله در «پیش سخن» تو شنیده  می شود. تو در شعر 16 مادر را صدا می کنی که در «خستگی» به یاری تو بیاید و این مادر زهدانی آبی دارد. او مادر هستی است، مادر زندگی است. «عمق باکرگی» همان زمانی است که انسان هنوز با طبیعت، با جریان تبدیل اندیشه به احساس، پیوند داشت. همان زمانی که هرچیز که با سعادت انسان در مقام یکی از فرزندان خاک تضادّ پیدا می کرد، شیطانی شمرده می شد.

          تو نمی گویی و نمی خواهی آرامش را در بازگشت به رحم خاک پیدا کنی و چنین بازگشتی «مرگ» نیست. مرگ وجود ندارد. من و تو آنچه دربارۀ «مرگ» بگوییم، گله از کیفیت گذران «زندگی» است. تو نمی خواهی بگویی که «خستگی» تو از کوههایی است که زمین، آفتاب، طبیعت بر پلکهایت گذاشته است. تو رهایی می خواهی، سبکی می خواهی، صفای دل انسان تاریخی می خواهی، و می خواهی مثل «راینر ماریا ریلکه» در شعر «خدا، ای همسایۀ من»، در یکی از تلخترین و تاریکترین لحظه های زندگی همسایگی با خدا را احساس کنی.

          خودت خوب می دانی که فقط «زندگی» هست، و زندگی فرصت خجسته ای است که به مشتی خاک و دلوی آب داده شده است تا حقیقت و زیبایی آفرینش را دریابد و از آن لذّت ببرد و وقتی که این فرصت به سرآید، یا کسی آن را در سرگشتگی و گمشدگی خود نا به هنگام پایان بدهد، فقط فرصت زندگی تمام شده است و در ورای این تمام شدگی فرصت هیچ چیز نیست و این «هیچ چیز» است که آدمیان آن را «مرگ» خوانده اند. مرگ اسوده شدن از دشوارشدگیهای زندگی که از نادانی و شقاوت زاییده می شود، نیست، و تو این را می دانی و در شعرهای 16 و 17 تو هم حرفی از واقعیت آن نیست.

          در این دو شعر تو فقط در برخورد با کلمۀ «یله» بوده است که احساس کرده ام که  می توانی کلمۀ دیگری به جای آن بگذاری. نمی گویم چه طور. تو خود باید این را احساس کنی تا آن کلمۀ دیگر پیدا شود. و در پایان این یادداشت می گویم که شعرهای 16 و 17 تو از جانب شاعر «پیش سخن» نمی خواهد. بگذار «سخن» خود سخن بگوید، زیراکه سخن تو شعر توست و پیش سخن تو تفسیر نیست، شکوه ای است و ناله ای است که شعرهای تو چنین پشتوانه ای نمی خواهد.

                                      قربانت – محمود کیانوش

                                      لندن – 12 ژوییه 2007

 

 

 

 

 

 

پیش سخن

 

آیا هیچ گاه بر شانه های باد سوار شده اید؟در بی وزنی رها می شوید تمامی باید و نباید ها می گریزند .دیگر هیچ احساسی ندارید فقط یله اید .نمی دانید ...یله گی همیشه برای من یک آرزو بوده است .خاصه این روزها که روزمرگی ها و روز- مرگی ها گریبان جان های بیدار را گرفته است .این روزها که خستگی تن و روح امانم را بریده است به هیچ چیز جز آرامش فکر نمی کنم . مادرم زمین !بگو پدر بیاید می خواهم در شکاف پستان هایت آرام بگیرم .

به خدا مرگ چیز قشنگی است

                                  

 

    این دو شعر پیشکش محمود کیانوش که از زندگی می گوید

                                                                           با مهر

شعر 16

 

هرجسد را که زیر گردون است

مادری خاک و مادری خون است

مادر خون بپرورد در ناز

مادر خاک ازو ستاند باز

                                 نظامی

 

 

مادر!

مرا ببر

که خسته ام

               از  کوه هایی که بر پلک هایم گذاشته ای

و توفانی که در جانم است

مرا ببر

به وسعت آبی ِزهدانت

به عمق باکره گی

به لحظه های مکیدن

که خاکستری است

                   لحظه ها و جهانم.

بگو پدر بیاید

-عبوس ِمهربان-

صورتم را بنوازد

در آغوشم بگیرد و

آرام

       در شکاف پستان هایت جایم دهد.

 

                                                                مهدی خطیبی

                                                            6/خرداد/1386

                                                                  تهران

 

 

 

 

شعر17

 

 

پدر می آید

عبوس ِمهربان

صورتم را به مهر-عتابی می نوازد

و در شکاف پستان های مادرم جایم می دهد

مادر!

آغوشت تابستان است

تابستان ِبهار

تابستان ِتابستان

تابستان ِپاییز

تابستان ِزمستان

پستانت را در دهانم می گذاری و

انگشتم را در وسعت مشتت رها می کنی

کوه ها را از پلک هایم بر می داری

و توفان را از جانم

 

صدای بی صدا و هوهوی باد

و رقص باد و خاک و علف های هرز

                                            روی گاهوار سکوت.

چقدر یله ست

                    لالایی ات.

 

 

 

 

                                                   مهدی خطیبی

                                                6/خرداد/1386

                                                      تهران

 

 

 

 

 

                                  

مهدی خطیبی جمعه ششم مهر 1386  نظر بدهید!

غزل بدرقه ی پدر

آیا هیچ گاه دست های عزیزی را بو کرده اید .دست های پدرم عطر خاصی داشت. همیشه بوی  نارنج می داد . وقتی دست هایش را لمس می کردم ناخودآگاه این بیت را از دوست خوبم علی رضا راهب زمزمه می کردم:

به پنجه ای که ندارد نشان ز تاول و تیغ

                                                سزاست تا چو زنان باغ گل بپیراید

رفت ....مثل یک خاطره ...مثل یک رویا ....که می بینی و نمی بینی اش.حافظ را در زمزمه های او شناختم .چه بی شمار شعر در حافظه داشت .رفت .... افسوس انسان است و خاطره ها و حسرت هایش ....

این روزها هر چه می کوشم تا صورتش را به خاطر بیاورم ،نمی توانم . همه چیز از ذهنم رفته است فقط پژواکی در گوش و عطری در جانم ریشه گرفته است:

«بابا جان می دانی  روزی پدر و پسری در حمام بودند  .پدر رو می کند و به پسر می گوید : جان بابا آبی به من بده .پسر هر چه می جوید کاسه ای نمی یابد  در کاسه ای که داروی نظافت می ریزند، آب می آورد .پدر نگاهی به ظرف و نگاهی به کاسه آب می کند .چشم هایش را به چشم های پسر می دوزد و می گوید :جان بابا آن روزها که پدرم از من آبی می خواست من بهترین ظرف و زلال ترین آب را برایش می آوردم حالا سهم من این است وای به حال تو ..فردای تو چه می شود.»

 

 

بابا وای به حال من وای به حال ما....

 

خدایا ....خدا.... انگار در تمام خانه ام بوی نارنج پر شده است.

                                                                                  مهربان بمانید

                                                                               مهدی خطیبی

                                                                               عرقریزان تهران

 

 

 

غزل بدرقه ی پدر

 

 

چشمه چشمه آفتاب ، در صدای جاری ات

غبطه می خورم من از خوی تک سواری ات

 

در میان شعر من ،بغض واژه ها گم است

یاری ام کن ای پدر ! با صدای جاری ات

 

لرزه های شانه ام ، ترس های بی کسی است

بی پدر شدم پدر! رفت ، دست یاری ات

 

جامه های ابر را ، چنگ می زند دلم

لجه لجه موج شد ، بوی بی قراری ات

 

دست هم نمی کشی ، بر سرم دگر پدر

کاش قطره می شدم پای چشمه ساری ات

 

در اتاق خانه مان ، بوی مهربان توست

با من است و در من است ،رد ّ یادگاری ات.

 

 

                                                        مهدی خطیبی

                                                       7 / مرداد /1386

                                                           تهران

مهدی خطیبی دوشنبه هشتم مرداد 1386  نظر بدهید!

پدر رفت.همین

      پدرم رفت

 

                       برای برادرم علی رضا که سکوتش بی قرارم می کند

 

 

 

سخت است ،سخت ،تلخی ِخونین جگر شدن

با غربت و غریبی و غم همسفر شدن

تلخ است غم،ولی به خدا پشت من شکست

از غربت ِغریب ِغم بی پدر شدن

 

یکی از کتاب های بالینی ام، تاریخ بیهقی است.تعبیر«دریافت وقت» را اولین بار در آن کتاب یافتم .راستی را، چه دنیایی در این تعبیر است.انسان است و حسرت هایش و یکی از این حسرت ها وقت را غنیمت نشمردن است .

پدرم رفت .ساده ،آرام .بی آن که رنج بکشد .بی آن که نیازی به دیگری یا دیگران داشته باشد .تنها چیزی که به زخم و دردم التیام می بخشد همین است؛محتاج کسی نشد .ایستاده رفت .

چشمه اشکم خشکیده اما دریا دریا حرف دارم .چیز غریبی است به قول شهریار:

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

روزی سراغ وقت ِمن آیی که نیستم

خدایا !می دانم تو بیش از آن که می گویند مهربانی .من هیچ گاه نتوانسته ام آن خدای عبوس و عذاب ده که شیخ احمق می گوید را باور کنم .خدا بزرگ است و یکی از نشانه های بزرگی رأفت است.می دانم که هستی نه در ریا کاری سبحه و ریش جنباندن بل در چشم های ساده و بی پناهی که می گرید و از تو مدد می جوید .خدایا به داغ داران صبوری عطا کن.

                                                       مهربان بمانید

                                                         مهدی خطیبی

 

از تمامی دوستانم که با تماس تلفنی ،پیام کوتاه و حضور خود مهربانی و همدردی کردند، سپاسگزارم .الهی غم نبینند.

 

نامه ای از محمود کیانوش

 

مهدی جان،

 

سلام. برای غمت روشنایی دل آرزو می کنم. این روزها، و نمی دانم تا کی در آینده، مدام با پدر حرف خواهی زد، از پدر حرف خواهی شنید. در ذهنت به پدر چیزهایی خواهی گفت که همیشه خواسته بودی بگویی و ناگفته گذاشته بودی. شاید از پدر هم در ذهن خود چیزهایی خواهی شنید که او همیشه خواسته بود به تو بگوید، امّا انتظار داشته بود که آنها را از سکوتش بشنوی. نمی دانم! شاید پدرها همیشه همین طور بوده اند و در آینده هم زیاد تغییر نکنند.  نمی شود گفت غرور پدری است، چون وقتی که بچه ها آن را در کودکی و نوجوانی خود تجربه می کنند، به نخوت تعبیر می کنند.

برای پدر عجیب لذّتی دارد که فرزندش بیاید پیش او و دوستانه از احساسهایش بگوید، از آرزوهایش بگوید، از تردیدها و دلواپسیهایش بگوید، امّا این با رفتار ظاهری پدر برای بچه ها عادت می شود که با دوستهای همسالشان بی رودربایستی باشند و آنچه در دل دارند، بتوانند برای آنها بگویند. شاید دلیلش این باشد که آنچه بچه ها در دل دارند، برای همسالهاشان آشناست، و تازه گفتن و شنیدن آن بچه ها را به هم نزدیکتر می کند، امّا پدرها یاد نگرفته اند که بچه ها را موجودهای مستقل و جدا از خود ببینند و به حرفهای آنها برای دل خود آنها گوش بدهند. چه می شود کرد! آدمیزادی که صدها هزار سال در درون جامعه های کوچک یا بزرگ با این عادتها و رسمها و رفتارها زندگی کرده است، نمی تواند به سادگی این طلسم را بشکند و بچه ها هم در برابر رفتار پدرها از این طلسم پنهان تأثیر می پذیرند و نقش مقابل را یاد می گیرند و بازی می کنند.

اصلاً نمی خواستم دربارۀ این چیزها که خودت آنها را می دانی، حرف بزنم. می خواستم بگویم که من و قتی که با این تجربۀ تلخ سفرماورایی پدر مواجه شدم، مدتها در ذهنم با او حرف می زدم. به زمان بچگی ام بر می گشتم که می خواستم وقتی که از در خانه می آید تو، مرا صدا کند و از من بپرسد: «امروز در لحظه هایی که تنها و با خودت بودی، چه فکرهایی می کردی؟ الآن که من به خانه آمده ام، دلت می خواهد چه کار کنی؟»

در اوّلین روزهای بعد از آغاز سفر ماورایی پدر، فکر کردم که شبها، در حدود نیم ساعتی بنشینم و در فضای فکرهایی که آن روز دربارۀ او کرده ام و چیزهایی که که به او گفته ام، بنویسم، امّا تن به گرفتاریهایی زندگی روزمرّه در غربت دادم، و این کار را نکردم. نمی دانم که این کار شدنی هست یا نه! اگر دلت خواست چند دقیقه ای در این باره فکر کن.

دل من و پری با توست و دل بزرگتر و روشنتر شهره جان که صد البته با توست و دل همۀ دوستانت با توست. همه تان تندرست و صبور باشید. به خودتان و خدا می سپارمتان.

                                                                          قربان تو – کیانوش      

                                                                     یکشنبه 15 ژوییه 2007                                                                

مهدی خطیبی پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386  نظر بدهید!

دو شعر و سخنی

 

                فراتر از وظیفه

وبلاگ بوی کاغذ فیلتر شد

                        چرا؟

مهدی جان جلیل خانی عزیز

با یاری از سورن کی یر که گارد فریاد می زنم:

به تو نیازمندم که می توانی به آوای بلند شکوه کنی.

 

 

 

 

                              پیش سخن

 

آیا هیچ گاه بر شانه های باد سوار شده اید؟در بی وزنی رها می شوید تمامی باید و نباید ها می گریزند .دیگر هیچ احساسی ندارید فقط یله اید .نمی دانید ...یله گی همیشه برای من یک آرزو بوده است .خاصه این روزها که روزمرگی ها و روز- مرگی ها گریبان جان های بیدار را گرفته است .این روزها که خستگی تن و روح امانم را بریده است به هیچ چیز جز آرامش فکر نمی کنم . مادرم زمین !بگو پدر بیاید می خواهم در شکاف پستان هایت آرام بگیرم .

به خدا مرگ چیز قشنگی است.

                      

 

 

 

                  این دو شعر پیشکش محمود کیانوش که از زندگی می گوید

                                                                                      با مهر

 

 

 

 

شعر 16

 

هرجسد را که زیر گردون است

مادری خاک و مادری خون است

مادر خون بپرورد در ناز

مادر خاک ازو ستاند باز

                                 نظامی

 

 

مادر!

مرا ببر

که خسته ام

               از  کوه هایی که بر پلک هایم گذاشته ای

و توفانی که در جانم است

مرا ببر

به وسعت آبی ِزهدانت

به عمق باکره گی

به لحظه های مکیدن

که خاکستری است

                   لحظه ها و جهانم.

بگو پدر بیاید

-عبوس ِمهربان-

صورتم را بنوازد

در آغوشم بگیرد و

آرام

       در شکاف پستان هایت جایم دهد.

 

                                                                مهدی خطیبی

                                                            6/خرداد/1386

                                                                  تهران

 

 

 

 

شعر17

 

 

پدر می آید

عبوس ِمهربان

صورتم را به مهر-عتابی می نوازد

و در شکاف پستان های مادرم جایم می دهد

مادر!

آغوشت تابستان است

تابستان ِبهار

تابستان ِتابستان

تابستان ِپاییز

تابستان ِزمستان

پستانت را در دهانم می گذاری و

انگشتم را در وسعت مشتت رها می کنی

کوه ها را از پلک هایم بر می داری

و توفان را از جانم

 

صدای بی صدا و هوهوی باد

و رقص باد و خاک و علف های هرز

                                            روی گاهوار سکوت.

چقدر یله ست

                    لالایی ات.

 

 

 

 

                                                   مهدی خطیبی

                                                6/خرداد/1386

                                                      تهران

 

 

 

 

 

مهدی خطیبی یکشنبه هفدهم تیر 1386  نظر بدهید!

خانگی 2

 

این روزها سراپا شعرم.از یک سو از کار مزخرف اداری رها شدم و باز هم به کتاب خانه بازگشته ام .دو دیگر دخترکم جهان را حتا شهر دود و دروغ تهران را برایم زیبا کرده است از خدای خودم و همسرم شهره سپاسگزارم.آخرین شعرم را همراه با یادداشتی از شاعر و منتقد گرامی -عزیزم -محمود کیانوش تقدیم می کنم .کیانوش مهربان با وجود رنجوری تن و بیماری های همسرش پری خانم هیچ گاه تجربه و دانشش را دریغ نمی کند.با سپاس از او

                                          

                                           مهربان بمانید

 

 

 

 

 

 

 

مهدی جان،

 

       سلام. از بیابان سیاه دردمندیها به وادی روشن شعر تو می آیم. «خانگی پانزده». در این شعر از هیاهوی تیره ای که انسان برای خود برانگیخته است، به خانۀ طبیعت برگشته ای، به آنجا که آسمان و خاک و آب و درخت از چشم و دست و دهان و خون و عشق جدا نبود. فقط در لحظه هایی چنین طبیعی است که «در خانه» می تواند اشاره ای به دریایی از رها شدن باشد، زیرا که در خانه معنای نهفتۀ حیات در شکوفه ای نو از درخت جاویدان آفرینش لبخند می زند.

       تصویرهای شعر تو این «بازگشت ذهنی» را خوب نشان می دهد. می گویم بازگشت ذهنی، زیرا که ما آن رهایی را فقط در ذهن  می توانیم داشته باشیم. بدیهی است که این رهایی در شعر تو حاصل «احساس» است، امّا تو برای آنکه آن را در «هیاهوی تیره» بشناسی و تصویر کنی، ناگزیری که آن را در ذهنت باز بیافرینی. یک لحظه بعد از این بازآفرینی، همان «فرد» هستی در محبس فریبندۀ تاریخ در «جامعه». شاید شعر اگر وظیفه ای داشته باشد، همین کشاندن ذهنها در لحظه هایی خاصّ به وادی امن در «جاری جهان»، در «جاری طبیعت»، به درون حیات باشد.

       ما دیر زمانی است که در بیرون از حیات زنده ایم، و دریغا که این «هیاهوی تیره» صدای شعر را درجهان ما خاموش می خواهد. تو که به جاری جهان در باکرگی زمان نزدیک شده ای و میان «می شناسم» و «نمی شناسمش» در نوسانی، در لحظه هایی که احساس     می کنی «می شناسی اش»، شعر این لحظه ها را بگو و شاد باش که می توانی هر لحظه که بخواهی از «هیاهوی تیره» به «وادی سکوت امن» بیایی، سکوتی که در آن موسیقی «معنی» در تپش است.

 

قربانت - کیانوش 

 

 

                                       

                 شعر15 / خانگی 2

 

                                      برای دخترکم نازتاب

 

 

 

 

به خانه می آیم

از هیاهویی تیره

                      به آبی ی سیالی گرم

از«به استحضار می رسانم»

                                     به دنج سکوتی امن

از «اقدام نمایید»

           به جاری جهان و

                  باکره گی ی زمانی

                       که می شناسم و نمی شناسمش.

 

در،اشاره یی است

                     به دریایی از رها شدن

کنارت می نشینم

می بویمت

عطر سفید تنت

آرامش رحم است

                    در چرخش های مدام.

مشتت را باز می کنم

و آرام

میان گودنای آن می خوابم

چه کوچک ِبزرگ است دنیای من....

 

                                                       مهدی خطیبی

                                                   5فروردین1386

                                                      تهران

مهدی خطیبی پنجشنبه سی ام فروردین 1386  نظر بدهید!

مرگ آغازی دیگر است

 

چهار ماه گذشت

 

 

     

مرگ آغازی دیگر است .پدر شهره نیز آغاز شد نه در تکرار بل در آغازی دیگر.اما نمی دانم وقت هجرت یک دوست چه اندوهی است که بر جان می نشیند.ابتدا ذهن در یک سکون و سکوتِ جاری، خانه نشین می شود و بعد هجوم خاطره ها.توفان خاطره ها امان نمی دهند.اما حقیقتی در این میان رخ می نماید وزمزمه ای در تو می جوشد:رویایی زیر سنگ است که خواه نا خواه روزی تو نیز در جاری اش رها می شوی.

                              

 

 

 

 

پنج شعر به هم پیوسته

 

 

 

                       برای دوست:مرگ

                               و مرگ ِ دوست

 

 

 

یک

 

خاطره ایم

که بر سنگی نقر می شویم.

در اضطراب هستی

می آییم

           می رویم

هم چون پژواکی

                          در غاری.

 

 

دو

 

پیرمرد!

کودکی ات را در شالیزار گذاشتی چرا؟

و جوانی ات را

پشت ساچمه و باروت.

«قلاب سنگت»  را بردار

خودت را پرتاب کن

میان رود.

 

 

 

 

 

سه

 

دست می کشم

                   بر صدایت

اما نمی بینمت.

روحت را در دست های باد بگذار

که نه نیازی به همدمی است

                                 نه دمی.

رهایی سکوت است و

                               سکوتِ رهایی.

حالا بیاسای پدر!

 

 

 

 

چهار

 

سلطان با شکوه جهان را

نه یارای ایستادن است

                             نه رفتن

تنها مجال او

                  دمی است

                                 سکسکه مانند.

توفان و رعد و باد اگر بگذارند.

 

 

 

پنج

 

طرح چهره ات

هنوز روی هوله  به جا مانده است

پیرمرد!

یادت رفت

             خنده ات را از آیینه برداری.

 

توضیح :تغیراتی در شعرها داده ام که پیشنهادهای عزیزم :شاعر و منتقد گرامی محمود کیانوش  است و من پذیرفته ام .یاد باد

                                                    مهدی خطیبی

                                              18/آبان/1385میگون

 

 

 

 

مهدی خطیبی سه شنبه یکم اسفند 1385  نظر بدهید!

من هم بابا شدم

                                         من هم بابا شدم

 

نمی دانید چه لذتی دارد .پس از نه ماه انتظار دخترکم «نازتاب»به دنیا آمد.نامش پیشنهاد شاعر گرامی آقای نعمت میرزازاده است ویک پیشینه تاریخی- شاهنامه ای دارد. نام یکی از چهار دختر آسیابانی که در شاهنامه فردوسی همسر بهرام گور می شود، نازتاب است .دیگر چیزی برای گفتن ندارم .فقط شما را مهمان دو رباعی از دو شاعر عزیز و مهربان محمود کیانوش و نعمت میرزا زاده (آزرم ) می کنم که پیشترها وقتی خبر را شنیدند برای من و همسرم شهره ارسال کردند . از مهربانی آن دو عزیز و دیگر دوستانم سپاسگزارم.

 

 

 

 

 

مهدی جان ، شهره جان ،

 

پری و من با شنیدن خبر باروی زندگی مشترک شما خیلی خوشحال شدیم و به شما تبریک می گوییم و آرزومندیم که دوره انتظار باتندرستی و شادی بر شما بگذرد و به هنگام چشم و دل شما بر چهره نخستین فرزند روشن شود .

 

 

از « مهدی » و «شهره » مژده آمد که دمید

در گلشن زندگی گل سرخ امید :

زیباتر از این ترانه « حوا » نسرود ،

شیرین تر از این ترانه « آدم » نشنید .

 

                     با مهر ، محمود کیانوش

                     16 ژوئن 2006

 

 

 

 

 

برمهدی و شهره باد از بنده درود

زین مژده که در صدف گهر یافت وجود

 

این میوه ی عشق است یقین دارم من

آزادی و داد همرهش خواهد بود

 

 

با بوسه های بسیار برای هر سه گان

 

 

                      نعمت

 

مهدی خطیبی چهارشنبه چهارم بهمن 1385  نظر بدهید!

شعر جدید همراه با نقدی از محمود کیانوش

سلام

م.آزاد نیز به قافله ی آتشی پیوست