تبليغاتX
تاول حکایت راه است

mehdikhatibi

مهدی خطیبی

mehdikhatibi

http://mehdikhatibi.blogfa.com

تاول حکایت راه است

تاول حکایت راه است

تاول حکایت راه است

درساعت23 روز دهم مهر ماه سال یک هزار و سی صد و پنجاه و پنج شمسی در تهران دیده گشودم – اگر چه پروزم از نیماست- و اولین چیزی که گفتم «اون نه»بود.دانش آموخته حقوق قضایی هستم .تا کنون هفت کتاب تالیفی و چهل و شش کتاب به ویراسته و مقدمه ی من منتشر شده است .گذشته از آن که شاعر و منتقد هستم در زمینه ویرایش و تصحیح متون نیز فعالیت دارم . کتابدارم و گذشته از این شغل، مشاور و ویراستار انتشارات آفرینش نیز هستم.نمونه وار کتاب هایی که از من چاپ شده است عبارتند از:
1.ترانه های آدم و حوا ،دفتر اول ،انتشارات روزگار،چاپ اول ،1378
2.آیینه دار آب(نقد ،بررسی و گزیده آثار شیون فومنی)انتشارات روزگار،چاپ اول ،1379
3.شعر متعهد ایران (چهره های شعر سلاح)بررسی شعر سال های 1347تا1357،دفتر اول:جعفر کوش آبادی ،انتشارات آفرینش،چاپ اول 1383
4.ترانه های آدم و حوا ، دفتر دوم، انتشارات آفرینش،چاپ اول ،1384
5.ماه ماهی (قصه شعر)تصویرگر لیلی درخشانی،انتشارات زیتون 1384
6.بوتیمار بی اشک (قصه - شعر )، همراه با یک پیشنهاد: قصه - شعر به مثابه یک قالب ، همراه با نقدی از محمود کیانوش ، تصویرگر ساناز فلاحتی ، انتشارات آفرینش
.............
زیر چاپ:
1.نسل ستاره در شب توفان(شعر و زندگی نعمت میرزازاده م.آزرم)انتشارات ثالث
2.شناختنامه محمود کیانوش،انتشارات آفرینش
3.بوتیمار بی اشک(قصه شعر)همراه با نقدی از محمود کیانوش و طرح هایی از سرکارخانم فلاحتی،انتشارت آفرینش1388
...........
آماده چاپ:
1.پیشگامان غزل امروز ایران ؛ دفتر نخست:محمد ذکایی (هومن)،حکایت غم بیزاریان
........

شماره تلفن جهت تماس با من:
09126894681

وب نوشته های مهدی خطیبی (حلقه نیلوفری/1)

تاول حکایت راه است

 
وب نوشت های مهدی خطیبی/حلقه نیلوفری1    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " تاول حکایت راه است " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
خبرگزاری دانشجویان:بوتیمار بی اشک به قلم مهدی خطیبی منتشر شد
مجموعه رباعیات کیانوش با عنوان با نگاهی دیگر را دانلود کنید
چه اتفاقی افتاد که آقای محقق تاريخ ! ..../اصغر آقا
بهانه‌هایی برای نوشتن (تفسیری بر شعر "خواب" سروده‌ی جعفر کوش آبادی)/مهدی خطیبی/دینگ دانگ
شماره ششم دینگ دانگ منتشر شد
خانگی سه/گویا نیوز
«زندگي و شعر خسرو گلسرخي» در راه است /ایسنا
بهانه هایی برای نوشتن :حسین منزوی /مهدی خطیبی/فرهنگ و هنراز مجموعه گروه اینترنتی فرهنگ گفتگو
شماره ی ۳ مجله ی الکترونیکی دینگ دانگ به روز شد
به بهانه حذف هفتاد غزل از مجموعه کامل شعرهای حسين منزوی از سوی وزارت ارشاد، مهدی خطيبی/گویانیوز
قالب بلاگفا
قالب وبلاگ
آرشیو تماس با ما


محمود کیانوش به روایت پری منصوری(بخش سوم/پایانی)

 محمود و کاوه کیانوش

شعر بلند «هنگام ادّعا نیست» در کتاب «خرخاکیها، یونجه ها و کلاغها» را ساده و روان به زلالی آب، این گونه شروع می کند:

 اکنون

هنگام ادّعا نیست،

زیرا که با طبیعت

چندان که باید و شاید جنگیدیم.

 

پیروزی از کدام طرف بود؟

این را

از ابر و باد،

از آفتاب و زلزله،

از مرگ نیز بپرسید.

         

این شعر سی و چهار سال پیش سروده شده است، امّا درست مثل این است که درد همین امروز ماست وچه بسا که درد همیشگیمان باشد.

در شعر بلند «با کمی ابر، کمی مه، از دور» در کتاب «خرخاکیها، یونجه ها و کلاغها» ، در آغاز بخش پنجم، با خشم می گوید:

 

«آه،

       ابری می خواهم چالاک

و شتابان بارانی

که سر شهوت و شورش باشد با خاک.

 

در هوایی که چنین خشک و غبارآلود

و چنین تبناک است،

عشق بیمار،

درد بیمایه،

و از این بدتر

               نفرت

مبتذل،

         خائن،

                  ناپاک است.

و در همین شعر، در جایی دیگر می گوید:

 

در همین این لحظه که در چشم کسی

قطره ای اشک به مدّ ستمی،

                                اندوهی،

                                          حرمانی،

موج از موج برانگیزد و بیدار کند طوفانی،

در جهان تو هزاران               

  _ چه دروغی،

                                    چه شماری ناچیز _

بیشماران گل چشم

می نشیند در اشک؛

و ستم در هرجا می زاید،

                              می زاید،

                                        می زاید؛

و هوا در همه جا رگبار اندوه

بر زمین،

          بر دریا،

                   بر جنگل،

                               بر کوه،

بیگسل می بارد،

                    می بارد،

                                می بارد...

 می بینید که کیانوش درد را به خوبی در همه جا حسّ می کند و چه سخت است این بار را کشیدن و چه تأسّف آور است که باز هم این درد آیینه ای در برابر جهان امروز ما و دربُعدی دیگر در برابر جهان دیروز ماست، و تأسّف آورتر اینکه مژده ای نیست که آیینه ای در برابر جهان فردای ما هم نباشد.

در شعر «خود بودن» در کتاب «آبهای خسته» برای رهایی خود و «انسان» از پیلۀ افسردگی فلسفی با خود سؤالی و جوابی مطرح می کند:

 

پرسید:

«با این همه سیاهی در راه،

با این همه سپیدی در چشم،

چیزی برای ماندن،

جایی برای رفتن

هست؟»

 

گفتم:

«از جلد یاد اگر بیرون آیی،

خود بودنی ست فراموشی؛

فریاد عاشقانۀ شیرینی ست

این بیکرانۀ خاموشی.»

     

در شعر «شب در بیابان»، در «کتاب دوستی»، که در سال 1350 نوشته شده است، جامعۀ گرفتار شقاوت را نشان می دهد که شبی بی پایان بر آن مسلّط شده است و گرکها که تمثیلی از دیکتاتورهای زمانه اند در هرجا و در هر زمانی، به همّت چوپان که نمادی از گردانندگان و روشنفکران دروغین هستند، و بی اعتنایی سگان گلّه که در واقع چاپلوسان و چکمه بوسان مقاماتند، همچنان ملّت گوسفندوار معصوم جاهل را می درند و قربانی شکمبارگی می کنند و آبی هم از آب تکان نمی خورد و شب اختناق و ترس سایۀ سیاه و سنگینش همچنان پابرجا در همه جا می ماند. در بندی از این شعر می گوید:   

 

سگان را پشت بر ایمان آبادی،

سگان را روی با دلجویی یغماست،

به خنجرهای دندانشان گواه کاذب ناچاری چوپان،

به مشعلهای چشمان رهنمای گرگ تا نابودی گلّه،

نشسته دورتر از سور

                       له له زن، گرسنه نال، دُم جنبان،

به گاهی استخوانی گوشتمندِ نیمخورده، نیم لیسیده،

در این سور شبانه

با شبان و گرگ مهمانند!

 

در شعر «کژدم سیاه»، در همان «کتاب دوستی»، سرنوشت خودکامۀ زمان را چنین توصیف می کند:

 

این کژدم سیاه

آزادی و قرار ندارد

تا نیش را به هرچه بیابد

محکم بیازماید و مغرور بگذرد!

گویی که آمده ست

تا گیج و کر بگردد و تا کور بگذرد!

 

با او بگو

            _ اگر چه نخواهد شنید هیچ _

با او بگو که مرگِ تو، ای بیقرار،

در نیش ابله تو نهفته ست؛

دانم که این حقیقت روشن را

هرگز یکی از آن همه کژدم پرست با تو نگفته ست!

 

در شعر «در باغ وحش»، در همان «کتاب دوستی»، با دیدن پلنگی در قفس، در خیال شاعر، در گفت و گویی بین او و پلنگ، مسئلۀ آزادگی و آزادی مطرح می شود که هیچ زندانبان خودکامه ای نمی تواند آن را به بند بکشد، و آنوقت از زبان پلنگ می گوید:

 

«در من تو آنچه نمی بینی

من هستم، ای به خیالی خوش!

گویی که با غمم غمگینی،

در غفلت از چه ملالی خوش!

 

زیرا که ای به گمان آزاد،

من آن نی ام که تو پنداری!

در تنگی بدِ این بیداد

آزادم و تو گرفتاری!»

نادانی ات، برادر، شوم است!...»              

 

در شعر «جوی و رود و دریا»، در کتاب دوستی»، جوی تمثیلی از حرکتها و تلاشهای پراکندۀ انسانهاست که بی ثمر می ماند، و تنها در صورتی این حرکتها و تلاشها می تواند در کلّ یک جامعه تغییر سامان بخش به وجود آورد که همۀ افراد با هم باشند و جوی وار به هم بپیوندند و رودی بشوند و به مقصد خود که دریای آزادی و سعادت است، برسند، و این ناپیوستگی دردی است که متأسّفانه جامعۀ ما تا به امروز همواره گرفتار آن بوده است. این شعر با شکوهی شگفت با این بند پایان می گیرد:

 

ای رود کرور شاخه، با هم شو،

تا باشی رود و رود دریاگردد؛

در روح بزرگ خود فراهم شو

تا دریا به نم نمت پیدا گردد!

 

در شعر «باید آوازمان را بخوانیم»، آن هم در « کتاب دوستی»، مراد شاعر این است که چون انسان تنها جانداری است که از درد مرگ آگاه است، اگر بخواهد به هستی خود جدا از موجودیت جسمی خود ادامه بدهد، باید برای این ادامه آرمانی داشته باشد. در بند پایانی این شعر می خوانیم:

 

باید آوازمان را بخوانیم،

باید آوازی از ما در این بیکرانه بماند؛

باید آوازمان را بخوانیم

تا برای کسانی که از راه دیگر

                                   به این وادی درد خواهند افتاد

از کسانی که بودند و رفتند

                               آوازشان مثل یک سنگواره،

در سکوت فضا جاودانه بماند؛

باید آوازمان را بخوانیم

تا که از ما،

              خدا،

                     آفرینش،

                               همین یک نشانه بماند!

 

باید آوازمان را بخوانیم...

و کیانوش آوازش را چه رسا و چه خوش خوانده است و می خواند.

 

  شعر بلند «کجاست آن صدا؟» ، نهمین دفتر از مجموعۀ نُه کتاب شعر کیانوش، با عنوان کلّی «شکوفۀ حیرت»، در یکی از ابعاد چندگانۀ خود سمفونی بسیار زیبایی است دروصف ستایش آمیز و غم انگیز مادر و همۀ زنانی که در جامعه های سنّتی و مرد سالارانه به خانۀ شوهر می روند و در حالی که همیشه در انتظار جلوۀ جمال بیمثال عشق هستند، با هر ستمی در زندان مرد می مانند تا سرانجام مرگ از راه می رسد و آنها را از آن همه درد و غم و سیاهی نجات می دهد.

این شعر در لایه های روانشناختی و اجتماعی، حکایت از عشقی خدایی به مادر دارد که شاعر در حسرت دیدار روی فرشته آسای او و شنیدن صدای مهربان اوست، و با این حسرت  و دلتنگی به سالهای دور باز می گردد و درعالم سحرآمیز کودکی اش، در خلوتی با مادر همۀ گوش و هوشش را به قصّـۀ او می دهد تا مثل همیشه داستان دختر یتیمِ گرفتار و دربندِ دزد گردنه را بگوید و مثل همیشه در پایان قصّه اش، شاهزادۀ نجیبِ سوارِ اسبِ سفید از راه برسد و دختر یتیم را از زندان تنگ ستم برهاند و با عشق و مهری جاودانه او را بر اسب خود بنشاند و برای همیشه او را خوشبخت کند. و آنوقت راوی قصّه در شعر پدر خود را همیشه با همان قدرت و شکوه شاهزادۀ نجیب ببیند و با وجود مادر مهربان و فرشته خو و آن پدر قهرمان، دنیای کودکی اش از همۀ شادیهای پایدار سرشار شود. ولی افسوس که این بار مادر پایانی غیر منتظره را با های های گریۀ غمناکش برای دختر یتیم تصویر می کند و دختر را همچنان در بند ستم دزد سر گردنه و در انتظار رسیدنِ شاهزادۀ نجیب می گذارد و با این پایان، دنیای آرام و زیبای کودکی او با طوفان و زلزله ای سهمگین در هم می ریزد و از میان غبارِ آن پدر در ذهنش به هیئتِ دزد سر گردنه در می آید و این احساس در ضمیر ناخودآگاه او     می ماند و می ماند تا اینکه در آن رؤیای کودکی صدای مادر را همراه با صدای ترانه خوانهای بسیار دیگری می شنود و صحنه ای بس شگفت و نورانی در برابر چشمان حیرت زدۀ او پدید می آید که من ترجیح می دهم از اینجا به بعد این سمفونی غمناک عاشقانۀ بی نظیر را فقط با شنیدن نوتهای سحرآمیز خود شاعر بشنویم:

 

ولی فقط صدای مادرم نبود:

صدای بیشماری از زنان آشنا و ناشناخته،

شبیه تارهای نازک حریر

کنار هم تنیده،

                 تاب خورده،

                               یک صدای تازه ساخته،

که در طنین درد سوز و مهر بیزِ آن

نوای دختر یتیم قصّه

                        در صدای مادرم

برای من به خوبی آشکار بود،

و در هلالهای اُفت و خیز آن

نهفته

       انعکاسی از تبسّم شکوفه،

                                       پچپچِ نسیم و برگ،

و پرس و جوی ریگ و جویبار بود.

 

 

کلام در ترانه اش

روایتی صریح و ساده از طلوع عشق

                                         در کرانۀ حیات داشت؛

پیامی از تمام کائنات وُ

                         از ورای کائنات داشت:

 

نه غم در آن،

نه شادیِ جریحه دار ریشه در غمی،

نشاطِ آن رهایی مسلّمی

که از ظهورِ اوّلین نشانۀ غم و ملال           

 تا به حال

به جست و جوش بوده است عالمی.

 

صدای آن ترانه خوان

جلوتر و جلو تر آمد و

                          سپس

صدای سمّ اسب هم بلند شد؛

ولی همین که من سرم

گرفت نیم چرخشی به جانب صدا...

خدای من!

برای من

           همیشه وصف آن محال بوده است،

تصوّرش ورای قدرت خیال بوده است:

به لمحه ای جمال شاهزادۀ نجیب قصّه ها

گشود چشمۀ هزار آفتاب را

                                  به چشمهای من،

و ذهن من شکافت

و تافت نور قدسی اش

به قلب ذرّه ذرّۀ وجود من،

و هوش از سرم پرید و

      نقش بر زمین شدم.

 

گذشت از کنار من

سوار اسب تازی سفید

                          شاهزادۀ نجیب

و چند لحظه بعد

که چشمهای پر غبار من

گشوده شد به یک نگاه

آه!

سوار اسب،

              پشت شاهزاده

                   دختر یتیم قصّه ها

نشسته بود و بود همچنان ترانه خوان

و ناگهان سرش گرفت نیم چرخشی به سوی من

و یک تبسّمِ لطیف و مهربان

                               شکفت

به باغِ چهره اش

                  که داشت بیش و کم شباهتی

به چهرۀ ملیح مادرم

و نیز چهرۀ تمام دختران دیگری که می شناختم؛

و من در آن دم

                  آنچه از خود و جهان

                                         به یاد داشتم    

به آن جمالِ مهربان،

به آن تبسّمِ لطیف،

به آن صدایِ دلنواز

                      باختم.

 

هنوز مادرم نشسته بود

و من سرم به دامنش؛

هنوز اشک قطره قطره می چکید

از آن دو چشمِ میشی غریب روشنش:

 

کجاست آن صدای با دل آشنای گمشده

که من هزار سال،

گشوده بال

            در سپهر خواب،

                               در ستاره های خرّم خیال

به جست و جوش بوده ام؟

کجاست آن صدا،

                      کجاست؟

 

         کیانوش، با نظر به وضعیتِ جهان امروز که بشر، غافل از گمراهیِ خود، در جهتِ فاجعه در پیش گرفته است، در شعر بلندِ «ناگهان انسان و زمینش» که در سال 2002 (1383) در لندن منتشر شد،حماسۀ پیدایش جهان و زمان را، با زیبایی و غنا و شکوه کلامی تنیده با معنایی عمیق و علمی تصویر می کند. شاعر در عالمی بین خواب و بیداری، انسانها را در آغاز «نیک اندیشان و خوبانی» می بیند که همه همساز و هم آیین اند و زمین با شور و تلاش آنها به «بهشتی روشن» تبدیل می شود، امّا متأسّفانه این دوران یگانگی و نظم و زیبایی دوامی نمی آورد، چون حرص و آزِ جمعی از انسانها ستم و شقاوت می زاید، و ظلم و بیداد مادرِ جنون می شود و آن دنیای بهشتِ روشن را به دوزخی هولناک و تاریک تبدیل می کند، چنانکه جز تباهی عاقبتی ندارد. در آن جمعی بیشمار از انسانها برده اند و وجودشان فقط برای جان کندن است و فراهم کردنِ اسباب عیش و تن آساییِ آن جمعِ آزمند و شقی و ستمگر است. ظلم چنان گسترده و همه جا گیر می شود که در ذهنِ انسانِ آگاهِ اندیشمند چنین تصویری پیدا می شود:

         ... با پلیدیها و زشتیهای خود خورشید را باید

         از درخشیدن،   

         و به مشتی خاک و دَلوی آب

         جان و روح و عشق بخشیدن

         تا ابد بیزار می کردند...

         ... در بدی از معنی و حـّدِ بدی بیرون

رهبری را سخت بر شیطان،

داوری را بر خدا دشوار می کردند...

 

آیا این حکایتی از امروز ما و روال قدرتمندان حاکم بر جهان نیست که همچنان با بیرحمی می تازند و می تازند و همۀ هستی را به خاک و خون می کشند؟ تا «آنک فاجعه! با آن نشانه های عالمگیر» از راه برسد و «زندگی یکباره در سرتا سر خاک و هوا و آب / ناپدید و بی صدا» گردد؟ ای کاش هشدارِ این شعر بلندِ پُر معنی می توانست بر وجدان خفتۀ همۀ ظالمانِ جاهل در هرجایِ زمین تلنگری باشد!

کیانوش اخیراً مجموعه شعری با عنوانِ «ای آفتاب ایران» را که شامل شعرهای سه چهار سال اخیر اوست، برای چاپ به ایران فرستاده است. در این مجموعه، شعری هست با عنوان «امّا در این عبور» که من تکّه ای از آن را در اینجا می آورم:

... دیدم،

آری، گذشته افسانه ست،

                             افسانه؛

آینده هم به چشمِ خرد نقشی

رنگین و دلفریب

بر پردۀ خیالیِ افسون است؛

پس ناگزیر

معنای زندگی

بیدار زیستن

در سیرِ جاودانۀ اکنون است،

اکنون،

اکنون!

شاید به ظاهر معنای این شعر انسان را به یاد عمر خیّام و فلسفۀ او دربارۀ گذشته و حال و آینده بیندازد. درست است، امّا یک تفاوتِ آَشکار که با آن دارد این است که بر خلاف فلسفۀ خیّامی که با طنزی تلخ خوش بودن در زمان حال را تصویر و توصیه می کند، کیانوش دیدی دگر به این سه بُعدِ زمان دارد. او می گوید که گذشته و هرچه در آن بوده است، در زیر غبار سالها برای ما ارمغانی جز افسانه ندارد. آینده هم بیشتر همان رنگ و جلای آرزوها و امیدهای ماست که در پشتِ مِـه پنهان است، ولی در واقعیت آنچه ملموس و در دسترس است، همین زمان حال است که اکنونی جاودانه است و نباید آن را از دست داد و باید با چشم بازِ مسئولیت آن را پذیرفت.

         کیانوش شعری دارد با عنوانِ «دیگر چه باید گفت؟» که آن را در آخرین مجموعۀ اشعارش نیاورده است، چون این شعر در پایانِ کتاب«شعر فارسی در غربت»، که بررسیِ تحلیلیِ نمونه هایی از شعرهای شاعرانِ ایرانی در غربت است، چاپ شده است. روی او در این شعر به کسانی است که قرنها شاهدِ ستمی که در اطرافشان می گذرد، بوده اند، امّا همواره خاموش مانده اند. می کوشند که از مشاهدۀ صحنه ستم روی بگردانند، و در خیالِ خود خوشند که دراین ستم دستی ندارند، و ستمکاران دیگرانند. پس چه بهتر که آنها همان اندرز قدیمی حکیمان را سرمشق خود کنند که می گوید: «دلا، خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد!» و کیانوش در پیِ این اندرز قدیمی حکیمان می گوید: 

         دردا!

                که این اندیشه هرگز

         برقی نزد در ذهنِ کورِ آن حکیمان

         که با نظر بر معنیِ والای انسان

         در مُلک اگر یک تن،

                                   فقط یک تن

                                                به ناحقّ

         باشد به زندان،

         سرتاسرٍ آن ملک زندان است، ای دل؛  

         یا کشتنِ یک تن،

                            به دستِ هرکسی،

                                                با هر دلیلی،

         در دیدۀ پاکِ حقیقت

                               قتلِ عامِ نوع انسان است، ای دل!

 

         عصری پس از عصری گذشت وُ

                                                همچنان ما

         نسلی پس از نسلِ دگر این داستان را

         با زندگیمان، مو به مو،

                                    تکرار کردیم؛

         خود را حقیر و ناتوان دیدیم وُ

                                           ترسیدیم وُ

                                                       از خود

خالی شدیم وُ

              پُر شدیم از چاپلوسی،

                                      پای بوسی،

وَ از نفسهامان هوا آلوده شد،

                                از گامهامان خاک ملعون

تا آنکه با کردارِ ابلیسیِ خود

                                         جمشید را ضحّاک کردیم...

 

ای هموطن،

                       ای لاجرم با من

همجُرم و هم زنجیر در زندانِ تاریخ،

تاریخ ما،

                   جمشید ما،

                               ضحّاک ماییم؛

و هر زمان هم که رسد بر استخوان کارد،

یک چند روزی کاوۀ آزادۀ بیباک ماییم!

دیگر چه باید گفت؟ ...

 

                                      ***

و امّا کیانوش در شعر کودک به معنای واقعی، که خود بنیانگذارِ آن است، پکپارچه احساس است و عاشق زندگی. جهان را با چشم کودک می بیند و آنچه را که با احساس کودک می بیند، با زبانی لطیف و شاعرانه بیان می کند. در شعر او تپشهای تند و شادمانۀ قلبهای کودکان، خنده های زنگدار آنها و برق شیطنتِ چشمهاشان را می بینیم. در اینجا با شعرِ او، کودک به جهانی سحرآمیز و مهربان وارد می شود که در آن همۀ اجزای طبیعت : آسمان، زمین، درخت، گل، گیاه، ابر، باد، آفتاب، جانوران، فصلها، همه دارای شخصیتهای مستقلّند و همچون مادر مهربانند و عاشق، و کودک با شعرِ او عشق به زیبایی، پاکی و نیکی را که دنیای خودِ اوست، روشن تر می بیند، احساس میکند و برایش محسوس و ملموس می شود.

                   کیانوش منشور بیشمار پهلوی حیات و هستی را خوب می بیند و با هر اثری، شعر، نثر، داستان کوتاه، رمان، و نقد ادبی، پهلویی از این منشور را به روشنی و زیبایی در منظر خواننده می گذارد. در آثار او قدرت دریافت، زیبایی و انسجام و سنجیدگی کلام به حدّی است که در خوانندۀ آگاه شگفتی و تحسین می انگیزد، و در عینِ حال جوهرِ اندیشه را هم به خواننده می نماید. او بینشی فلسفی دارد، و این بینش در یک یک شعرهای او و در بیشتر داستانهای او، مخصوصاً در آخرین رمانش، «در آفاق نفس» به خوبی ملاحظه می شود. در رمان «غوّاص و ماهی» هم که سیری است در شناخت نفس، به شیوه ای دیگر نهفتگیهای زندگی را روشن و نمودار می کند.

                    او در همۀ داستانهای کوتاه و رمانهایش، با اینکه در ایجاد کشش و گیرایی داستان برای خواننده بسیار موفّق است، در خلقِ شخصیتها و شکافتنِ روحِ آنها چنان مهارتی به کار می برد که خواننده گاه خود را یکی از آن شخصیتها می بیند و وقتی که خواندنِ اثر را تمام می کند، به طور کلّی احساسش این است که خودش از قبل با همۀ این شخصیتها آشنا بوده است. او با پروردنِ هر داستانی پیامِ خودش را، بدونِ اینکه خواننده را مستقیماً از آن آگاه کند، در سیرِ حرکتها و در مدارِ گفت و گوها جاری می کند، و چنان هنرمندانه که خواننده به خود هشدار می دهد که «هان، فهمیدم، درد من همین است. درد تو همین است. این درد اجتماع امروز است. این درد عصر گمگشتگی انسان است که از مادرِ خود، طبیعت، بریده است و در بیراهه سرگردان و افسرده می دود تا معنایی برای زندگی پیدا کند و پیدا نمی کند. از همه چیز بیزار است. می خواهد همه چیز را عوض کند، امّا نمی داند که «اگر بخواهیم بیرون عوض شود، باید یک چیزهایی را توی خودمان عوض کنیم... تو دنیای ما کار را با پول یکی کرده اند. نگذار کار سوار تو بشود. تو سوار کار باش. وگر نه چشم به هم بزنی، می بینی نه دیگر برای کار داری کار می کنی، نه برای زندگی. برای پول کارمی کنی . پول می شود فرمانده و اربابِ تو. تو می شوی فرمانبر و بردۀ پول.» (غوّاص و ماهی، از گفت و گوی فرید با جعفرآقا) و در جای دیگری از همین رمان، در گفت و گوی فرید با عبدالله رامیار، می خوانیم:

                   و فرید گفت: «هر وقت می آیم روی این تخته سنگ می نشینم، این احساس را دارم که انسانم و این تخته سنگ، تخت فرمانروایی من است، و این درخت چتری است که طبیعت در بالای سرم گرفته است، و آن چشمه که در حوضچه ای زیر آفتاب تلألؤ دارد، گنجینۀ من است. نگاه گن! همۀ معنی همین جاست! نگاه کن و مدّتی کلمه ها را فراموش کن. معنی در اینجا به کلمه نیاز ندارد!»

                   در رمان «در آفاق نفس» با سه شخصیت آشنا می شویم: استاد نیشابوری، رضا چاووشی، و فرهاد نوغانی. نویسنده در بُعدِ رئالیستیِ داستان، با شکافتن روح هر کدام از آنها، شخصیت مستقلّ آنها را به خواننده می شناساند، اما بُعدِ سمبولیک و     فلسفی داستان چنان شکل می گیرد که خواننده می تواند به این نتیجه هم برسد که این  سه شخصیت، در واقع «منِ سه گانۀ یک انسانند، انسانی که از تضادّها و تعارضهای درونیِ خود آگاه است. در یکی از این «من» ها با نقاب دروغ و ریا دیگران را       می فریبد و از پلّه های موفّقیت در جامعه بالا می رود. در «منِ» دوّم شریف است و معتدل و منطقی و در زندگی روالی عادّی دارد. در «منِ» سوّم سخت حسّاس و عاطفی است و آرمانش رساندنِ خود به مثالِ اعلای انسان است.

در بُعدِ رئالیستی داستان، از زبان رضا چاووشی در خطاب به استاد نیشابوری می خوانیم: «تعجّب می کنم، استاد! شما انتظار دارید از جانبِ او (فرهاد نوغــانی) برای شما همیشه درهــایی به باطن او باز باشد، امّا از جانب شــما برای اوحتی یک روزنۀ کوچک هم باز نباشد، و او فقط دلش به نقشِ درهایی که شما بر دیوارِ بلند خودتان کشیده اید، خوش باشد! سرانجام یکوقت یکی از عالم خیال در     می آید و تصمیم می گیرد که در عالم واقعیت از یکی از آن درها واردِ دنیای شما بشود، و آنوقت سرش محکم به سنگی می خورد که در زیر نقشها پنهان است و تازه متوجّه  می شود که آنچه از منظر این درهای گشوده می دیده، همه نقشهایی بر این دیوار نفوذناپذیر بوده، و آنوقت تصمیم می گیرد که شبانه کمند بیندازد و از این دیوار بلند بالا برود و دزدانه نگاهی به دنیای پنهان شما بکند...»

در جای دیگری از داستان، فرهاد نوغانی در جایی از یادداشتهایی که برای رساله اش نوشته است و آن را در حضور رضا چاووشی برای استاد نیشابوری     می خواند، می شنویم: «این فقط انسان است که لذّتها را از نیاز جدا می کند و آنها را با هنر به زیبایی بدل می کند و به جاودانگی می رساند. می گویند انسان غارنشین و شکارگر به رسم جادو دیوارهای غار را به تصویر جانورانی که آنها را شکار می کرد و می خورد، هنرمندانه می آراست. می گویم که این خود، لذّت را از نیاز جدا کردن است و با زیبایی در جادو و هنر آن را ماندگار کردن است، چون جانور شکارشده خورده می شود و تمام می شود. امّا انسان غارنشین عمل شکار را از لاشۀ جانورِ شکارشده و از خوردن گوشتِ آن جدا می کند و آن را در وِردهایش و هنر تصویر سازی اش ماندگار می کند...در اصل همین کار انسان در دادن معنی به ذات، و جدا کردن معنی از ذات، نشانۀ آگاهی او از تغییر و فناپذیریِ ذات است. آگاهی از مرگ ذات است، و هدف آن جاودانگی دادن به معنیِ ذات است و نشاندنِ معنی به جای ذات است...انسان با معنی دادن به هر چیز، می خواهد همه چیز را از تغییر و فرسودگی و زوال برهاند. امید بخش و گیرا کند. ابدی کند، زیبا کند، و با زیباییِ معنویتی که به همه چیز می دهد، همه چیز را در جهان انسانی خود بازبیافریند...»

کیانوش در هنرش اهل راه حقیقت و راستی است و به همین دلیل است که هرگز نخواسته است آن طور که معمول است، اهل سیاست زمانه و شعارهای زمانه پسند باشد و فرصتها را دریابد. او آینۀ زاویۀ نهان خود و انسانهای دیگر است. این رسالت را دارد که تا آنجا که می تواند واقعیتها را، اعمّ از خوب و بد، بنمایاند، و همین خصوصیات است که او را انسان و هنرمندی یگانه می سازد.

و من امروز بعد از چهل و شش سال همسفری با کیانوش، این نجیبِ مهربانِ سخاوتمند، این مغرورِ سرفرازِ متواضع و آزادۀ متعهّد، به اوّلین روز بهار جاودانی 1338 بر می گردم و او را در اوج جوانی و قدرت می بینم که با نگاه تیز بین و مو شکاف و ذهنی عاشق، شعر بلند «بهار سی و هشت» سروده است و در آن می گوید:

... آواز مرجانها را می شنوم؛

از شرابِ ستاره ها سرمست می شوم؛

نوازش گرم انگشتان مهتاب را احساس می کنم؛

میانِ آفریدن و آفریده شدن در نوسانم...

بیا که ما درخشش زر را فراموش کنیم،

و به آفتاب دلخوش باشیم،

زیرا که آفتاب سکّه ای است با یک چهره

و یک نقش،

و ما نیایندۀ یگانگی هستیم....

بازو در بازو گام بر می داریم،

چهره به چهره آواز می خوانیم،          

سینه به سینه زندگی و انسان را ستایش می کنیم.

در سپیده دم روزها

به سوی غروب آنها سفر می کنیم،

تا هر شبانگاه راهی برای بازگشتن

به سپیده دمی دیگر داشته باشیم.

 

         و او امروز در شعر«دردمندیها» می گوید:

         ... من جهان را خانۀ آبادِ انسان می خواهم،

         انسان را آزاد،

         و خدا را در دلِ هر انسان

                                      در هر جای جهان

         مصدرِ عشق وُ

                          زیبایی وُ داد!

 

         و امّا این مختصر که من گفتم، تنها اشاره به دریچه هایی کوچک بر پهنۀ وسیع دنیای شگفتی انگیز اندیشه و هنر کیانوش بود. آفتاب جان هنرمند او همچنان خواهد درخشید و همچنان آثار ماندگار دیگری به وجود خواهد آورد. خدای بزرگ و مهربان همیشه یار و یاورش باد!

 

                   لندن 30 نوامبر 2005                             

                                     

                              

 

                                                        

 

 

 

 

 

 

 

مهدی خطیبی چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387  نظر بدهید!

محمود کیانوش به روایت پری منصوری(بخش دوم)

 محمود کیانوش و پری منصوری در هلند

به دنیای شعری کیانوش بر می گردم، زیرا که دربارۀ او در مقام همسر و پدر هرچه بگویم، فقط می تواند او را در مرتبۀ مهربانترین و وظیفه شناسترین همسران و پدران قرار بدهد. من کیانوش را در بیرون از این حیطه، در شعرها و داستانهای او می بینم. او در دنیای شعر افقی به وسعت همۀ هستی را در منظر تماشا دارد. در برابر ستم و ستمگر و ظلم طبیعت و جهالت انسانها در هر کجای دنیا و در هر زمانی که باشد، رنج می برد و احساسش را با سادگی و زیبایی تمام بیان می کند و چه شگفتی آور است، در واقع چه تأسّف آور است که اغلب آن روشنفکران قلمزن ادّعا می کنند که چون کیانوش توجّهی به اطرافش ندارد، شعرش همیشه پیچیده و دشوار فهم است!

و من اینجا شعر «چه وحشتناک است مردن» را از کتاب «شکوفۀ حیرت»، از  سروده های سالهای 1334تا 1338 او را می آورم تا نهایت کج فکری و انکار ابلهانۀ این کسان معلوم شود:

چه جابرانه است آمدن،

چه ستمگرانه است زیستن

و چه وحشتناک است مردن!

 

یک تن را کشتند به انتقام،

یک تن را کشتند به آز،

یک تن، صد تن، هزار تن را

  کشتند در جنگ.

 

یک تن را در همسایگی تو،

یک تن را در سر زمینی دیگر،

و یک تن، ده تن، هزار تن را

زیر آفتاب،

در پناه شب،

در هر جای خاک،

بر هر جای آب،

و بدین گونه یک روز از عمر تو گذشت؛

افقی چهره در خون کشید

و شبی دیگر

بر دیار تو محمل فرو گرفت.

 

در شمشک

با انفجاری معصوم

زندگی دوازده تن با زغال پیوند یافت،

و روز شصت تن رنگ شَبَه گرفت.

 

و در خلیج فارس

شهری چوبین در هم شکست،

و آب گرسنه صدها تن را بلعید،

و بدین گونه روزی دیگر

از عمر تو گذشت؛

افقی دیگر بار در خون نشست

و شبی دیگر بر دیار تو گریست.

 

تا بوده ایم، سوخته ایم،

و جز اضطراب شبها و روزهای نیامده،

جز خاطرۀ دردناک یاران رفته،

جز خاکستر گذشتۀ بی آغاز

زاد و برگی نیندوخته ایم.

 

چه جابرانه است آمدن،

چه ستمگرانه است زیستن،

و چه وحشتناک است مردن!

 

خوب، حالا این سؤال پیش می آید که شاعر با چه چشم بازِ دیگری می باید اطراف خود و جهان را از زوایای مختلف ببیند و با چه رسایی ای دیگر می باید عصارۀ احساسش را در جام بلور شعر بریزد تا پیامش را دیگران درک کنند و از زیبایی آن جام بلور لذّت ببرند؟ در تکّه ای از شعر بلند «زمزمه ای در گذرگاه» از کتاب «شکوفۀ حیرت»، که یک سمفونی کلامی است، می خوانیم:

ترانه ها را سرودیم و سرودیم،

ترانه ها را باز نخواندیم و نخواندیم

تا از یادها رفتند.

این دل بی ترانه را به کجا ببریم؟

این قفس بی پرنده را به کدام شاخه بیاویزیم؟...

 

از چه می هراسی؟

به کجا می گریزی؟

اگر می اندیشی، همزاد هراسی؛

از خویشتن چگونه توان گریخت؟

 

و در همین شعر از روال غیر طبیعی و نا پسند انسان که با دست خود، و با آز و طمعش باغهای معطّر را به برهوت خشک تبدیل می کند، از سینه سرخها می گوید که از آسمان زندگی ما می گذرند و می گریزند. و نیز دربارۀ گمگشتگی انسان امروز می گوید:

 

... در آیینه ای نگریستم،

نه برای خو آراستن؛

در آیینه ای نگریستم،

همچون شبانی که در بیابان

گوسفند گمشدۀ خود را می جوید،

خویشتن را می جستم، نیافتم،

                            چهرۀ خود را دیدم ، نشناختم.

 

تو کیستی، ای شکستۀ سرفراز،

ای درندۀ مهربان،

ای آشفتۀ آسوده دل؛

تو کیستی، ای آوارۀ راهبر؟...

 

و در تکّه ای دیگر از همین شعر بلند از حال کودکان با اندوهی سخن می گوید که قلب خوانندۀ آگاه را می لرزاند:

 

کودکان،

دشت از آفتاب خنده های شما؟

و از رود پر غلغلۀ نشاط شما خالی است...

 

و بعد در خطاب به انسان هشدار می دهد که :

ای رهرو سکوت

 بی توشۀ اشک و تبسّم

 چگونه خواهی توانست

 صحرا صحرا فاصله را در نوردی؟ ...

 

و در تکّه ای دیگر در اوج احساسی ظریف و با طنزی دردمند می گوید:

کودکم، بیا،

برایت لالایی آورده ام.

 

بابا، تو لالاییها را از کجا می خری؟

 

از بازار خیال؛

ترانه ها و افسانه ها را هم از آنجا می خرم!

 

بابا، لالایی را نگو،

نشانم بده؛

قرمز است یا آبی؟

می شود آن را برایم باد کنی؟

 

کودکم،

بادکنکها را در بازار خیال نمی فروشند.

گریه نکن،

فردا در بازار رنگها برایت همه چیز خواهم خرید.

 

از فضای مسموم اجتماع که بیزارش کرده است، می گوید:

 

بوی کهنگی فضا را می آکند، 

خنده ها و کلمه ها گندیده اند،

و نگاهها فرسوده و غبارآلود.

 

اگر توان فریادی می بود

مرز پندار را می شکستم

و با نفسی تازه

از خود می گریختم.

 

و سرانجام این سمفونی با ملودیهای نرم و گوشنواز، و نیز با طوفانها و تندرهایش در برابر شکوه و شگفتی هستی بیکران چنین به پایان می رسد:

 

راز، رمز،

راز، رمز،

نامهای پنهان کنندۀ سادگی.

در نقش این پرده رمزی نیست،

در پس این پرده رازی نیست.

                  

تپشهای دلت را می شنوم،

بگذار این قطره های شور

از شکاف صخرۀ نمناک

بر آبگیر کوچک فروچکد.

 

اشکهایت را می بینم؛

ستاره ها را نمی توان شمرد،

یک، ده، هزار، بیشمار ستاره:

زیبا، درخشان، دور، خیال انگیز؛

ستاره اگر ندرخشد، چه کند؟

اشک اگر ندرخشد، چه کند؟ 

 

در بندی از شعر «جادو» در کتاب «ساده وغمناک» انسانها را تمثیلی ازجنگل سرشار از طراوت، نیرو، تلألؤ و شور عشق می بیندکه انگار با افسونی یا نفرینی به ماتمکده ای آشفته، غمناک، بیحاصل و دلمرده تبدیل شده است. آنوقت خطاب به انسان، در جامعۀ افسون زده و نفرین شدۀ خود می گوید:

 

جنگل تردید،

جنگل سرهای بی تصمیم،

جنگل دلهای بی امّید،

جنگل دستان بی معبود،

جنگل پاهای بی رفتار،

جنگل چشمان بی مقصود،

جنگل بی آب،

جنگل بی عشق،

جنگل بی سایه، بی مهتاب،

جنگل بی روز،

با کدام افسون

بوسه هاشان مُرد بر لبها؟

با چه نفرین عشقهاشان جمله رفت از یاد؟

با کدامین شکّ

بارگاه ذهنشان خالی شد از هر نام؟

با کدامین ماتم جاوید

جامه هاشان را کبودی شست از هر رنگ؟

 

در پاره ای از منظومۀ «شباویز»، که مناظره ای است بین «عقل» که تمثیلی است از همۀ افرادی که با جریان امواج می روند تا راحت به ساحل امن برسند و فقط خود را دریابند، و «دل» که نمادی است از عشق، شجاعت، اعتراض، و سرباختن انسانهای پاکدل در راه حقیقت، از زبان دل در خطاب به عقل می گوید:

 

ای، شما را سر به زانوی سکوت

معتکف در تنگنای خستگی

از خرابی بستگی با خاک را

خوانده آبادانی و وارستگی

 

آرزو گر نیست شور انگیز جان

خاکسار کالبد بودن چرا؟

زحمت آباد است ملک زندگی

زنده را چون مرده آسودن چرا؟

 

ای، شما از مرده بی آوازتر

بگسلد این نای بی آوازتان

در قفس هم مرغ بالی می زند

بشکند این بال بی پروازتان

 

گر چراغ شوق در چشم شما

روشنی می داد، تاریکی نبود

گر طلب می تاخت با خشم شما

ناروایی حاکم نیکی نبود

 

ای خدا، شب زنده داران نیستند

صبح را نادیده، می میرد چراغ

آه ! اگر خود بر نیاید آفتاب

هیچکس از او نمی گیرد سراغ!

 

در بندی از شعر «دست پنهان» از کتاب « ماه و ماهی در چشمۀ باد»، با نظر به موقعیت و وقایع اجتماعی و سیاسی جامعۀ خود، از دو روییها و دشمنیهای دوستان به ظاهر

برادر می گوید:                     

 

آمدم تا که حکایت گویم

با تو از قافلۀ خوف و شکست،

دیدمت چهره چه بیگانه، چه سرد،

دیدگانت تهی از شوق درود،

بر لبانت دشنام،

ترکشی بسته و تیری به کمان،

زدم از وحشت فریاد:

«وای، دست پنهان،

                     دست پنهان!»

 

در شعر «سفر» ، در کتاب «ماه و ماهی در چشمۀ باد» کیانوش در اوج پروازش در پهنۀ هستی، همۀ تاریخ انسان را نظاره می کند. در بندی از این شعر می گوید:

 

من به یاری تکان دست

هم به نسلهای خرّمِ نیامده،

هم به رفته های خسته می کنم سلام؛

از شکوه جشنهای کهکشان،

ازسپهر بیکرانه می دهم پیام.

بر ستاره ای نشسته ام،

صحنه های اتــّفاق را،

عصرهای نکبت و کمال را نگاه می کنم؛

بی دخالت تصوّر و خیال

پهنۀ تجلّی و زوال را نگاه می کنم.

 

در شعر «تنهایان»، در همین کتاب «ماه و ماهی در چشمۀ باد»، که در وزنی هجایی و ابداعی ساخته شده است، در بیانِ تردید و وحشت حاکم بر جامعه که زاییدۀ خفقان و تفتیش عقاید است، می گوید:

 

با تردید گامی بر می داری،

زیر لب می گویی:

«دق کردم، آخر کی؟»

ناگه برمی گردی،

سر تا پا از وحشت می لرزی.

دور از تو مردی تک از دنبال می آید.

شاید او هم با خود می گوید:

«دق کردیم،

  دق کردیم،

   آخر کی؟»

در شعر «خون من و تمشک»، در کتاب «ماه و ماهی در چشمۀ باد»، خود را، انسان را، با طبیعت آمیخته می بیند و حیات را جوهری واحد در همۀ جانداران، و با این لطافت و زیبایی می گوید:

وقتی که در کنارۀ جنگل      

می خواستم    

از بوته ای تمشک بچینم،

انگشت من ز بوسۀ خاری نالید.

 

اکنون شکوفۀ سرخی

لبخند می زند به سینۀ پیراهن؛

این خون مهربان تمشک است،

یا خون من؟

    درست نمی دانم.

 

همین خطّ یگانگی با طبیعت را در بندی از شعر «گل ختمی»، در کتاب «آبهای خسته» می بینیم:

 

خواهرم،

آن گل خطمی قرمز را، من

می شناسم دیری ست؛

باد را می خواهد،

                   امّا

ساقه اش نازک و آغوشش تنگ،

عاشق کوچک بی تدبیری ست.

 

در شعر «خوشی با خطّ و خال خود» در کتاب «آبهای خسته» از درگیری و سرگردانی ذهنی خودش برای دریافت جوابی دربارۀ خلقت انسان این سؤال را مطرح می کند:

 

چه ام؟

رؤیایی از نابوده ای،

            آواره گردِ یک شبِ هذیان؟

که ام در خواب می بیند؟

منم در خوابِ او یا او،

جمالش را،

  شکسته در شکنج بیقرار موج،

دمی بر آب می بیند؟

 

و در خطاب به خالق احتمالی، شعر را این گونه به پایان می برد:

         بگو، ای خوش به رؤیایی،

         تو خود را می فریبی با خیال خود؛

         در این تنهایی پر انتظار خالی از معشوق،

         خوشی با خطّ و خال خود.

 

         نه ما رؤیای بی خوابیم،

         نه ما موجی رها از باد،

         تو خود خوابی و رؤیایی،

تو خود بادی،

تو خود موجی و دریایی. 

( ادامه دارد)  

 

مهدی خطیبی سه شنبه هفتم آبان 1387  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی
غزل نامه : دلم انارک خونین...
نقدی از شوان کاوه بر شعر خانگی 4
ای سی و سه سالگی ! سلام
خبری از خبرگزاری کتاب (ایبنا)
محمّد ذکایی – آخرین شعلۀ پرفروغ غزل نئوکلاسیک – به ایران آمد
مادر
بوتيماري كه نمي‌خواست اشك بريزد
رضا سید حسینی رفت
کتاب «بوتیمار بی اشک » منتشر شد
خبری از خبرگزاری کتاب ( ایبنا )
درباره وب
درساعت23 روز دهم مهر ماه سال یک هزار و سی صد و پنجاه و پنج شمسی در تهران دیده گشودم – اگر چه پروزم از نیماست- و اولین چیزی که گفتم «اون نه»بود.دانش آموخته حقوق قضایی هستم .تا کنون هفت کتاب تالیفی و چهل و شش کتاب به ویراسته و مقدمه ی من منتشر شده است .گذشته از آن که شاعر و منتقد هستم در زمینه ویرایش و تصحیح متون نیز فعالیت دارم . کتابدارم و گذشته از این شغل، مشاور و ویراستار انتشارات آفرینش نیز هستم.نمونه وار کتاب هایی که از من چاپ شده است عبارتند از:
1.ترانه های آدم و حوا ،دفتر اول ،انتشارات روزگار،چاپ اول ،1378
2.آیینه دار آب(نقد ،بررسی و گزیده آثار شیون فومنی)انتشارات روزگار،چاپ اول ،1379
3.شعر متعهد ایران (چهره های شعر سلاح)بررسی شعر سال های 1347تا1357،دفتر اول:جعفر کوش آبادی ،انتشارات آفرینش،چاپ اول 1383
4.ترانه های آدم و حوا ، دفتر دوم، انتشارات آفرینش،چاپ اول ،1384
5.ماه ماهی (قصه شعر)تصویرگر لیلی درخشانی،انتشارات زیتون 1384
6.بوتیمار بی اشک (قصه - شعر )، همراه با یک پیشنهاد: قصه - شعر به مثابه یک قالب ، همراه با نقدی از محمود کیانوش ، تصویرگر ساناز فلاحتی ، انتشارات آفرینش
.............
زیر چاپ:
1.نسل ستاره در شب توفان(شعر و زندگی نعمت میرزازاده م.آزرم)انتشارات ثالث
2.شناختنامه محمود کیانوش،انتشارات آفرینش
3.بوتیمار بی اشک(قصه شعر)همراه با نقدی از محمود کیانوش و طرح هایی از سرکارخانم فلاحتی،انتشارت آفرینش1388
...........
آماده چاپ:
1.پیشگامان غزل امروز ایران ؛ دفتر نخست:محمد ذکایی (هومن)،حکایت غم بیزاریان
........

شماره تلفن جهت تماس با من:
09126894681


آمار کاربران
 
چه کسانی به ما لینک دادند؟

نوسندگان

لینک دوستان
نوشته های پیشین مهدی خطیبی
تازه های ادبی
اسماعیل خویی
شهره یوسفی
محمود کیانوش/حلقه نیلوفری2
داوود ملک زاده
رضا مقصدی
دفتر هنر/بیژن اسدی پور
عبدالرضا شهبازی
بابک/یاس و داس
آتی بان
چشمان بیدار - مهستی شاهرخی
نشريه تلاش
isna
مجله آرش/پرویز قلیچ خانی
خزانه کتاب های صوتی به زبان فارسی
شمس لنگرودی
دکتر حسن اکبری بیرق
سخن بزرگان
بازنگار
دینگ دانگ
وب سایت مهدی خطیبی
سحرگاهان/محمد جلالی چیمه(م. سحر)
احمد افرادی/دنیا خانه من است/حلقه نیلوفری3
سایت دکتر آرامش دوستدار
گویانیوز
بشکن
عصر نو
کتابخانه مجازی ایران
سایت پیشوا
انتشارات ثالث
دیوان شاعران
دکتر جلیل دوستخواه/ایران شناخت
خبرگزاری کتاب/ایبنا
بلاگ نیوز
دوره
چارلز بوکفسکی
مترجم گوگول
فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

بخش ویژه





Powered by WebGozar


صفحه اصلي  |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما




 Design By ParsTheme & Publish By ParsTheme


www.parstheme.com

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ