بهانه هایی برای نوشتن
2 محمود کیانوش
خانه ات سرد است؟
خورشیدی در پاکت می گذارم و
برایت پست می کنم
ستارۀ کوچکی
در کلمه ای بگذار و
به آسمانم روانه کن
بسیار تاریکم.
منوچهر آتشی
حکایت غریبی است .آن کس که می کوشد بیشتر تلخی می بیند و آن کس که هست تا مصداقی برای حماقت و دروغ باشد ، در پرنیان آسودگی خوابش برده و البته آبش برده. دلم می گیرد .خدایا ! دلم می سوزد و کاری زدستم بر نمی آید. «چرا» یگانه واژه ای است که در ذهنم می چرخد.
محمود کیانوش بیمار است. او را دوست دارم . به دلیل شرافت انسانی اش و به دلیل تلاشش .در مقدمه کتاب شناختنامه محمود کیانوش نوشتم:
«زنده یاد محمد مختاری در کتاب «تمرین مدارا»از فرهنگی نام می برد که ریشه ای به گستردگی نام ایران دارد و آن «فرهنگ حذف»است البته این فرهنگ ریشه در ذهنیت و ساخت عمودی قدرت در ایران دارد که حاصلش آفریدن «رژیم حقیقت»[به تعبیر فوکو]وبرآیندش حذف فرهنگی وحتی فیزیکی است.
جامعه ای که تحمل،مدارا ، تنوع اندیشه ها را تجربه نکرده است ، نخستین واکنشش به یک پدیده مخالف که معمولا نوپدید و معارض هنجار پذیرفته شده است؛نادیده گرفتن و سپس حذف آن است و البته به عکس آن نیز صادق است.من این جامعه را جامعۀ سیاه-سفید می نامم.
فرهنگ حذف تبعات بسیاری دارد .گستره این تبعات ابتدا از حذف فرهنگی آغاز می شود و سپس به حذف فیزیکی می انجامد.گو این که نمونه های آن را می توان در گستره فرهنگ و اجتماع و سیاست ایران ِ گذشته و حال ( حتی اگر متهم به غیب گویی نشوم ) و آینده نیز جست.
فوکو معتقد است هر نظام قدرتی برای خود «رژیم حقیقتی» دارد تعبیراو ، تعبیر جالبی است. این رزیم حقیقت ، مرزی است که آفریده می شود و آنان که از این مرز می گذرند به تعبیر جورج ارول در کتاب1984«بزه فکری » دارند وآن کس که بزه فکری دارد باید حذف شود. این رژیم حقیقت را معمولا زیر مجموعه های ساخت قدرت نیز می پذیرند و یا بعدها به شیوه های گوناگون خواهند پذیرفت و در نهایت اگر به هیچ طریقی نپذیرفتند ، حذف می شوند .مصداقی از فرهنگ حذف در نظام قدرت عمودی خانواده ایرانی می آورم:
در خانه نشسته ام و به تلویزیون گوش می دهم . همسایه با دلخوری به نزدم می آید و می خواهد کمی از صدای بلند آن بکاهم .همسایه در ذهن ِ استبدادی و قدرت مدار من ،«مطلق ِ بدی » می شود. همسر و فرزندم نیز این مطلق ِ بدی را می پذیرند.
همسایه از منظر من «حذف شده » است ، دست کم در حوزه نظام قدرتی من هیچ گاه نمی تواند حضور داشته باشد و زیر ساخت قدرت من نیز حق هیچ گونه ارتباط گفتاری و رفتاری را با او ندارند . این نگاه ریشه در اندیشه استبدادی من دارد.نمی توانم انتقادی را تحمل کنم ، نمی توانم حضور همسایه را به عنوان یک انسان که حق طبیعی زیست دارد ،درک کنم بنابراین به حذف آن می پردازم.این رابطه را گسترش دهید از خانواده به دولت که در این میان گروه های فرهنگی و اجتماعی و سیاسی نیز حضور دارند .بنابراین حکمی مطلق صادر می کنند:
با ما باش تا «گل»شوی و بی ما باش تا «خار=خوار»شوی.
محمود کیانوش یکی از قربانیان فرهنگ حذف در گسترۀ ادبیات ایران است. کیانوش در حوزه های گوناگون فرهنگی قلم زده است از ادبیات :شعر، داستان،نمایشنامه ،نقد ادبی و ... تا مدیریت و روانشناسی تربیتی و...
اما چرا او را از جمله قربانیان فرهنگ حذف در ایران نامیده ام؟ علتش در رویکرد او به مسائل گوناگون به عنوان یک جان ِ هشیار و مسوول در بُعد عام و یک منتقد مستقل و آزاد در جنبه خاص نهفته است.
کیانوش به روایت نوشته هایش ستاینده و وابسته به هیچ رژیم حقیقتی نیست.او با در نظر گرفتن واقعیت موجود و شک به حقیقتی که می آفرینند، می کوشد آن چه را که می بیند با توجه به اداراک و دانش و تجربه اش دریابد و بیان کند.من او را یک انسان ایده آل می نامم. انسان ایده آل مانند دن کیشوت در رویای شب های بلوغ فرو نمی رود بلکه با توجه به ایده هایش می بیند ،زندگی می کند و رنج می کشد.« آندره ژید» در کتاب «مائده های زمینی» می نویسد :« در جامعه تیره روز انسانی ، انسان زیستن چه دشوار است.» و دغدغه اصلی کیانوش «انسان زیستن»است.
او بر علیه آفرینندگان «رژیم حقیقت نیمایی»،«رژیم حقیقت هدایتی»،«رژیم حقیقت آل احمدی»... برخاست ،نه با پرخاشگری و دشنام یا نادیده انگاشتن وجوه مثبت و موثر آنان، بلکه با بیان دیدگاه و نظریاتش نسبت به نیما ، هدایت،آل احمد ...و این خود گناه بزرگی است که کمترین پادافره آن حذف فرهنگی و دست کم برجسته کردن یک وجه از کار او در برابر انکار کارهای دیگر او است و سرنوشت همه آنانی است که همواره بادبان می گشایند و این در زمانی است که رابطه ها در حد «طوطی و پسافو»است: بسیاری طوطی اند و معدودی پسافو.طوطیان به پرواز در می آیند و آواز می دهند که پسافو خداست و گروهی که همیشه ایستاده اند تا حجتی ببینند و به خروش آیند و حقارت خود را زیر سایه دیگری بپوشانند، فریاد بر می آورند :بله،پسافو خداست. »
با خود می اندیشم چرا، روزگار نیمه سیاهش را به او می نماید .او که می کوشد ، می اندیشد و آبروی ایرانی در برون مرز است . بسیارانی در آن سوها هستند و فقط هستند تا بودن را معنا کنند اما او که تجسد وظیفه است ... هی ها ....
فاحشگان فرهنگی درآسایش زیر سایه ای خسبیده اند، نشخوار می کنند ، در مدح خود با نام های ساختگی به آوازه گری مشغول اند و با عناوین مبارز و مخالف و تاریخدان و چمدانی نام ،نانی می جویند و کیانوش بی ادعا می کوشد و می نویسد. سه کتاب او توسط ناشران انگلیسی چاپ می شود و در کنار آن یک صد و نمی دانم چند مجلد توسط ناشران ایرانی چاپ شده .... هی ها....دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید.
صدای پشوتن آل بویه است که آرام می گوید :« مهدی جان ! در دایره قسمت آن کس که می اندیشد باید جام شوکران را بنوشد و آن کس که نمی اندیشد با گردکانی در بازی است.»
چند روز پیش زنگ زدم ، صدایش را نمی شنیدم . گویا از ته چاه می آمد . زیاد نمی توانست سخن بگوید .و چند روزبعد برایم نوشت:
« مهدی عزیز،
سلام. متأسفانه من در چند روز اخیر وضعم بدتر بوده است. در یک ماه اخیر دوبار کار قلبم به بیمارستان کشیده است. سیگار هم دو روز است که نتوانسته ام بکشم، و این پرهیز دیوانه ام می کند. امفیزما خیلی اذیت می کند، به طوری که احساس وجود هوا در ریه ها نمی کنم و همین نارسایی ریه ها در جذب اکسیژن بر قلب فشار می آورد و کار آن را به تپش (تا 175 ضربه و آن هم خیلی بی نظم) می کشاند، وضعی که در پزشکی آن را atrial fibrillation می خوانند. ضمناً در این دو ماه هم باز چهار کیلویی وزن از دست داده ام. یک سال پیش 67 کیلو بودم، حالا 55 کیلو شده ام. اینها همه مرا در تنگنای بدی انداخته است. در حال حاضر حرف زدن برایم دشوار است. دو سه جمله که می گویم، نفس تمام می شود و عصبی می شوم.»
دیگر چه می توانم گفت فقط می توانم برای او آرزوی سلامتی بکنم برای او و همسر نازنینش.همین و شعر که آرام بخش من است ....
شعر24
برای محمود کیانوش و دل اندوهگینش که بارانم کرد.
کیست که می گرید
و باران بند نمی آید
ناودان
خند خندان
ضرب گرفته
با رقص شانه هات.
پیرمرد!
گفتی که مرگ چیز قشنگی نیست
نیست؟
وقتی که چرخ
چرخ می زند
و سوقاتش جز هلاهل و زقوم و زغنبوت نیست
می گویم
اما نمی شنوی
- «سگ مصب است زندگی»
می خواهم
گریبان روزگار را بگیرم
و سیلی آبداری بنشانم به یادگار
تا خاصه نواز ِ حماقت و دروغ نباشد
هی ها...
آن کس که می رود
تا شدن
فرسوده
در ویل ِرنج
انبهی اندوه
اندوه یک کوه
و آن کس که می ماند
تا بودن
آسوده
در انبهی بی رنگ
بی رنگی انبوه.
14/خرداد/1387 تهران
مهدی خطیبی
پی نوشت:
متن نامه به همراه ضمیمه را در اینجا ببینید
|