تبليغاتX
تاول حکایت راه است

mehdikhatibi

مهدی خطیبی

mehdikhatibi

http://mehdikhatibi.blogfa.com

تاول حکایت راه است

تاول حکایت راه است

تاول حکایت راه است

درساعت23 روز دهم مهر ماه سال یک هزار و سی صد و پنجاه و پنج شمسی در تهران دیده گشودم – اگر چه پروزم از نیماست- و اولین چیزی که گفتم «اون نه»بود.دانش آموخته حقوق قضایی هستم .تا کنون هفت کتاب تالیفی و چهل و شش کتاب به ویراسته و مقدمه ی من منتشر شده است .گذشته از آن که شاعر و منتقد هستم در زمینه ویرایش و تصحیح متون نیز فعالیت دارم . کتابدارم و گذشته از این شغل، مشاور و ویراستار انتشارات آفرینش نیز هستم.نمونه وار کتاب هایی که از من چاپ شده است عبارتند از:
1.ترانه های آدم و حوا ،دفتر اول ،انتشارات روزگار،چاپ اول ،1378
2.آیینه دار آب(نقد ،بررسی و گزیده آثار شیون فومنی)انتشارات روزگار،چاپ اول ،1379
3.شعر متعهد ایران (چهره های شعر سلاح)بررسی شعر سال های 1347تا1357،دفتر اول:جعفر کوش آبادی ،انتشارات آفرینش،چاپ اول 1383
4.ترانه های آدم و حوا ، دفتر دوم، انتشارات آفرینش،چاپ اول ،1384
5.ماه ماهی (قصه شعر)تصویرگر لیلی درخشانی،انتشارات زیتون 1384
6.بوتیمار بی اشک (قصه - شعر )، همراه با یک پیشنهاد: قصه - شعر به مثابه یک قالب ، همراه با نقدی از محمود کیانوش ، تصویرگر ساناز فلاحتی ، انتشارات آفرینش
.............
زیر چاپ:
1.نسل ستاره در شب توفان(شعر و زندگی نعمت میرزازاده م.آزرم)انتشارات ثالث
2.شناختنامه محمود کیانوش،انتشارات آفرینش
3.بوتیمار بی اشک(قصه شعر)همراه با نقدی از محمود کیانوش و طرح هایی از سرکارخانم فلاحتی،انتشارت آفرینش1388
...........
آماده چاپ:
1.پیشگامان غزل امروز ایران ؛ دفتر نخست:محمد ذکایی (هومن)،حکایت غم بیزاریان
........

شماره تلفن جهت تماس با من:
09126894681

وب نوشته های مهدی خطیبی (حلقه نیلوفری/1)

تاول حکایت راه است

 
وب نوشت های مهدی خطیبی/حلقه نیلوفری1    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " تاول حکایت راه است " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
خبرگزاری دانشجویان:بوتیمار بی اشک به قلم مهدی خطیبی منتشر شد
مجموعه رباعیات کیانوش با عنوان با نگاهی دیگر را دانلود کنید
چه اتفاقی افتاد که آقای محقق تاريخ ! ..../اصغر آقا
بهانه‌هایی برای نوشتن (تفسیری بر شعر "خواب" سروده‌ی جعفر کوش آبادی)/مهدی خطیبی/دینگ دانگ
شماره ششم دینگ دانگ منتشر شد
خانگی سه/گویا نیوز
«زندگي و شعر خسرو گلسرخي» در راه است /ایسنا
بهانه هایی برای نوشتن :حسین منزوی /مهدی خطیبی/فرهنگ و هنراز مجموعه گروه اینترنتی فرهنگ گفتگو
شماره ی ۳ مجله ی الکترونیکی دینگ دانگ به روز شد
به بهانه حذف هفتاد غزل از مجموعه کامل شعرهای حسين منزوی از سوی وزارت ارشاد، مهدی خطيبی/گویانیوز
قالب بلاگفا
قالب وبلاگ
آرشیو تماس با ما


دریافت نیمایوشیج از شاعران كلاسیك

درود بر همه خوبان

 

اول: در ادامه پست قبل فصل اول کتاب «رمز و رازهای نیما یوشیج » را به جان های بیدار و جست و جو گر تقدیم می کنم .اما می خواستم پاسخی به برخی از کامنت ها بدهم، دیدم بهترین پاسخ شعری است که در مهرماه سال1385 سرودم:

 

سایه ها

          سال هاست

از عریانی می ترسند

حقیقت ِ خورشید را رها کرده اند

-         رمزورانه-

                    به خورشیدکی

                                          دل بسته اند

شب را ناسزا می دهند

اما عریانی اش را نمی بینند

که مانند جوانی تازه بالغ

گونه اش پر است از پولک های سرخ.

چه لذتی است

                    در شب

                             شب را

                                      شب دیدن.

بار دیگر می گویم که به نظر من کیانوش با هر نوشته خود فراخوانی را اعلام می کند.فراخوانی برای بار دیگر دیدن اما این بار با عقل نقاد نه ذهنی ستایش گر.بیاییم یک بار دیگر نیما را بخوانیم.

 

دوم : آقای اکبر رادی شما نیز در آغوش مادرم – زمین – آرام گرفتید .خوش به حال تان .در این روزهای تلخ که هیچ چیز سر جای خودش نیست و دروغ آن چنان چهره می نماید  و هیاهو می کند که حقیقت مجبور است سایه وار در گوشه یی از دیدگان جان های بیدار پنهان شود تا شاید....آه خدای من ....تد هیوز زیبا می گوید:

در ابتدا فریاد بود

که خون را پدید آورد

که چشم را پدید آورد

که ترس را پدید آورد

که بال را پدید آورد

که استخوان را پدید آورد

که سنگ خاره را پدید آورد

که بنفشه را پدید آورد

که گیتار را پدید آورد

که عرق تن را پدید آورد

که آدم را پدید آورد

که مریم را پدید آورد

که خدا را پدید آورد

که هیچ را پدید آورد

که هرگز را پدید آورد

هرگز هرگز هرگز

(برشی از شعر شجره نامه ،تد هیوز ،برگردان دوست مهربان و فاضلم حسین مکی زاده ،از مجموعه در دست انتشار «کلاغ »)

سوم :این نوشته را به هیچ سایتی نمی فرستم .خوب می دانید .سایت های ایرانی یا وظیفه دشنام دادن به حکومت و این و آن را دارند یا  این که طوطی وار فقط می گویند :«پسافو خداست » تا با این ذهنیت «ما»ی شان را عینیت بخشند .

 

 

سزاواریم

می دانی؟

وقتی هر چیزی را دیدن

                              و فراتر از آن انگاشتن.

شب را ظلمت و دیو

و صبح را دمیدن آزادی

آن می شود

که هر روز می ایستیم

فرا ادراک خود

                   در قاب آینه ای که شیشه ندارد

خود را می نگریم.

 

 

 

                                                   مهدی خطیبی

                                          28/مهر/1385

 

چهارم: این پست نیز طولانی شد.خوب ....چه می توان کرد

 

 

                                                                    مهربان بمانید

                                                                        دی 1386

 

         

 

 

       دریافت نیمایوشیج از شاعران كلاسیك

 

                  نیما یوشیج در دو كتاب «ارزش احساسات» و «تعریف و تبصره»، و نیز در «حرفهای همسایه» و نامه ها و یادداشتهای دیگر دریافتش از آثار تنی چند از شاعران كلاسیك فارسی را بیان كرده است. از مثنویها، غزلها، قطعه ها و رباعیهایی كه ساخته است، پیداست كه همواره، در دوره هایی بیشتر و در دوره هایی كمتر، شوق آن را داشته است كه طبع خود را در ساختن شعر در قالبهای كهن بیازماید و حتّی این طبع آزمایی را به درجۀ عالی مهارت برساند. نخستین مثنوی چاپ شده در مجموعۀ كامل اشعارش «قصّه رنگِ پریده، خون سرد» است، با تاریخ 1299، و آخرین اثر او در قالبی كهن قطعۀ «آن بهتر»  است، با تاریخ 1324 ، كه در زمان ساختن اوّلی بیست و چهار یا بیست و پنج ساله بوده است، و در زمان ساختن دوّمی چهل و نُه ساله. البتّه شعرهای دیگری هم در قالبهای كلاسیك دارد كه برای ساختنِ آنها تاریخی ذكر نشده است، و احتمال دارد كه بعضی از آنها بعد از قطعۀ «آن بهتر» ساخته شده باشد.

                  بر خلاف اشاراتی از زبان خود نیما یوشیج و اظهاراتی از جانب ستایندگانش، او هرگز برای تفنّن قلم به دست نمی گرفت، و از نظم و نثر، آنچه می نوشت با نیت و هدف و زمینه ای از پیش اندیشیده و طرحی از پیش ریخته می نوشت، و می خواست كه در ساختنِ این اثرها در قالبهای كهن و در این پیرویها از شاعران كلاسیك نه تنها با آنها به مسابقه بر خیزد، بلكه خود را از آنها استادتر بنماید. به همین دلیل بیش از آنچه از شاعران اروپایی، مخصوصاً فرانسوی و بلژیكی، برای نو كردنِ مضمونهای خود بهره می گرفت، از مطالعۀ مستمرّ آثار بعضی از شاعران كلاسیك ایران تركیب كلام و شیوه بیان می آموخت و تمرین استعاره سازی می كرد.

                  در این مطالعات بود كه با خصوصیات مضمونی و بیانی این شاعران آشنا می شد و به نسبت مایه هایی كه می توانست از آنها برای گسترش مهارتِ فنّی و شیوۀ بیانی خود بگیرد، آنها را تحسین می كرد یا از آنها ایراد  می گرفت. تحسینهایش بیشتر برای سبك بیانی آنها بود، و ایرادهایش بیشتر به دلیل ماهیت مضمونی آثار آنها، و در بسیاری از این تحسین كردنها و ایراد گرفتنـها، به سبب ناقص بودن دریافتش از مـاهیت آثار آنهـا، عقیـده هایی ابراز  می داشت كه باید موجب حیرت و دلسردی ستایندگانش می شد، و انگیختن نكوهندگانش به استهزاء و خنده.

                  حال ببینیم كه از شاعران كلاسیك ایران كدامها را در  نوشته هایش نام می برد و دربارۀ آنها چه می گوید. نوشته هایی كه برای این منظور می خوانم «ارزش احساسات» است و «تعریف و تبصره»، «حرفهای همسایه»، چند نامه و مقدّمه و یادداشت. در میان شاعران متقدّم، نیما یوشیج به حافظ شیرازی بسیار اشاره می كند، مخصوصاً در مقایسه با سعدی شیرازی، و به فردوسی طوسی بسیار، مخصوصاً در مقایسه با نظامی گنجه ای، و در این نوشته ها از دیگر شاعران متقدّم به این نامها بر می خوریم: مسعود سعد سلمان، خاقانی شروانی، عطّار نیشابوری، مولوی، سنایی غزنوی، فرّخی سیستانی، عنصری، جمال الدّین اصفهانی، منوچهری دامغانی، عمر خیام، و صائب  تبریزی. حال در دیدگاه نیما یوشیج در نگرش به «عشق» در شعر حافظ و سعدی می ایستم و بینش او را برمی رسم.

 

حافظ و سعدی: عشق

 

                  اوّل به حافظ می پردازم كه در ذهن نیما یوشیج همواره سعدی را حاضر می كند و نه در كنار او، بلكه در برابر او می نشاند، آن هم بیشتر از دیدگاه عشق، عشقی متفاوت كه او در غزلهای این دو شاعر دیده است. نیما یوشیج «حرفهای همسایه» را به صورت نامه هایی به یك شاعر جوان فرضی نوشته است، و در واقع اندرزهای استادی است به شاگرد در بیان چند و چون شعر و رازها و نیازهای شاعری، كه در ادبیات اروپایی نظیرهایی متعدّد دارد، از آن جمله «چند نامه به شاعر جوان»، نوشتۀ«راینر ماریا ریلكه» (Rainer Maria Rilke )، شاعر آلمانی (1926-1875) كه پرویز ناتل خانلری آن را به فارسی ترجمه كرده است، و دیگری «اندرز نامه ای به شاعر جوان»، نوشتۀ «جاناتان سوییفت» (Janathan Swift)، شاعر و طنزنویس ایرلندی (1745-1667). نیمایوشیج در یكی از این نامه ها می گوید:

                  «عزیز من، در بین شعرای ما حافظ و «ملا» عشق شاعرانه دارند، همان عشق و نظر خاصّی كه همپای آن است و شاعر را به عرفان می رساند، همچنین «نظامی».     می توانید ما بین شعرای متوسّط و گمنام هم پیدا كنید. در سعدی این خاصیت بسیار كم است و خیلی به ندرت می توانید در این راه با او برخورد كنید. عشق او، برای شما    گفته ام، عشق عادّی است، عشقی كه همه دارند و به كار مغازله با جنس ماده می خورد. در صورتی كه در شاعر به عشقی كه تحوّل پیدا كرده است می رسیم. به عشقی كه شهوات را بدل به احساسات كرده است، و می تواند به سنگ هم جان بدهد... این عشق مبهم است و راه به تاخت و تاز دلهایی می دهد كه رنج می برند. آن را كه می جویند در همه جا هست و در هیچ كجا نیست.» (حرفهای همسایه، نامۀ 2 ، «دربارۀ شعر و شاعری»   صفحۀ 53 ، انتشارات دفترهای زمانه، 1368).

                  می بینیم كه نیما یوشیج در این نامه به دو نوع «عشق» اشاره می كند: «عشق شاعرانه» كه به گفتۀ او در غزلهای حافظ و مولوی می توان یافت، و «عشق عادی» كه به گفتۀ او «همه دارند و به كار مغازله با جنس  ماده می خورد». به عبارت دیگر نیما یوشیج عشق عرفانی را كه فراتر از عشق میـان مرد و زن است، و مغـازله با خـدا یا حقیقت است، عشـقی در خـور شاعر  می داند، و اگر آن را مثلاً در غزلی از سعدی صرفاً بیانِ كششی به «جنس ماده» ببیند و نتواند از آن معنایی در عشق به خدا یا حقیقت بگیرد، چنین عشقی را عادّی می نامد، چون از نظر او این عشق به احساسات بدل نشده است، و   نمی تواند به سنگ هم جان بدهد. 

                  شاید نیمایوشیج با دقّت لازم غزلهای سعدی را نخوانده بود، وگرنه به یاد می آورد كه بارها، به صورتهای مختلف در خطاب یا اشاره به معشوق، از او شنیده است كه: «من نه آن صورت پرستم كز تمنّای تو مستم!/ هوشِ من دانی كه برده ست؟ آن كه صورت می نگارد!» و شاید  اگر  نیمایوشیج با دقّت لازم غزلهای حافظ را می خواند، به بسیار نمونه ها بر می خورد كه معشوق در آنها یا ممدوح است، یا پسری كه هنوز بر گونه ها یا پشت لب او مویی سبز نشده است، و به ندرت معشوق او زنی است زیبا، یعنی معشوقی كه همه باید انتظار داشته باشند كه عشق در غزل كششی به جانب او باشد. مثلاً حافظ می گوید:

                  ای شاهد قدسی، كه كشد بند نقابت؟

                  وای مرغ بهشتی، كه دهد دانه و آبت؟

                  خوابم بشد از دیده در این فكر جگر سوز

                  كآغوشِ كه شد منزل آسایش و خوابت!

                  درویش نمی پرسی و ترسم كه نباشد

                  اندیشۀ آمرزش و پروای ثوابت!

 

                  می پرسم كه نیمایوشیج در این سه بیت از یك غزل حافظ، كه شبیه آن را در معنی در بسیاری از غزلهای دیگر حافظ می توان یافت، مغازلۀ شاعر با چگونه جنسی را می دید؟ این كیست كه حافظ عاشقانه او را به استنطاق گرفته است؟ این كیست كه اگر كسی جز حافظ بند نقاب از چهرۀ او باز كند، اگر كسی جز حافظ او را به آب و دانۀ مهر و هنر بپرود، حافظ را بر آتش غیرت و حسادت خواهد نشاند؟ این كیست كه حافظ، در این فكر جگر سوز كه شاید آغوش كسی جز حافظ را منزل آسایش و خواب خود كرده باشد، خواب به چشمش نمی آید؟ كیست او؟ خداست؟ حقیقت است؟ معشوق عارفان است؟ كیست این كه حالی ازحافظ درویش و بینوا نمی پرسد، چنانكه انگار نه در فكر آمرزش است، نه نیازی به ثواب دارد؟ این كس خدا كه نمی تواند باشد، زیرا كه خدا اعتنایش به درویش یا عارف به قصد ثواب و امید آمرزش خود نیست!

                  واقعیت این است كه عشق در این غزل و بسیاری دیگر از غزلهای حافظ، نه «عشق عادّی» است كه نیمایوشیج آن را در غزلهای سعدی نكوهش می كند، نه عشقی است كه شاعر را به عرفان برساند! اگر بیتهای دیگر این غزل را بخوانیم و به بیت آخر و بزنگاه غزل برسیم، می بینیم كه معشوق، با وجود كنایه هایی كه او را «زن»      می نمایاند، مثل معشوق در بسیاری از غزلهای حافظ، همان ممدوح است، ممدوحی كه جناب یا آستانش بلنداست، قصری دل افروز دارد كه منزلگاه انس است و جای گرد آمدنِ بزرگان و نخبگان جامعه كه همه خواهان دولت و عافیتند. بقیۀ غزل را بخوانیم تا اشارتها را بهتر دریابیم:

راه دل عشّاق زد آن چشم خماری

پیداست از این شیوه، كه مست است شرابت

تیری كه زدی بر دلم از غمزه، خطا رفت

تا باز چه اندیشه كند رای صوابت!

هر ناله و فریاد كه كردم نشنیدی

پیداست نگارا كه بلند است جنابت

ای قصر دل افروز كه منزلگه انسی

یارب مكناد آفت ایّام خرابت!

دور است سرِ آب در این بادیه، هشدار

تا غول بیابان نفریبد به سرابت!

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل

باری به غلط صرف شد ایام شبابت

حافظ نه غلامی ست كه از خواجه گریزد

لطفی كن و باز آ، كه خرابم ز عتابت!

 

                  مخـاطب حـافظ در این غـزل كسی است كـه شـاعر از جـانب او عتاب دیده است، و عتاب به مفهوم سرزنش و ملامت و قهر و خشم معمولاً از سوی بزرگتری در سنّ یا در مقام بر كوچكتری كه خطایی كرده باشد، وارد می شود. پس از ارتكاب چنین خطایی، شاعر هر ناله و فریاد كه كرده است، آن بزرگتر نشنیده است، یا نشنیده گرفته است، زیرا كه بلند آستان بوده است و از خطای كوچكتر در نگذشته است، و اكنون شاعر تلاش می كند كه او را به راه بخشش و گذشت بیاورد، و در این راه است كه از او با عنوان «خواجه» به معنی آقا، صاحب و سرور یاد می كند، و خود را «غلام» او می خواند، به معنی نوكر، بنده و زرخرید، و به موضوعی از رابطۀ خواجگان و غلامان اشاره می كند، و آن این است كه معمولاً غلامان زرخرید كه در مالكیت صاحب خود بودند، از خانه و خدمت او می گریختند، مخصوصاً در مواردی كه از صاحب خود سخت رفتاری و درشت گفتاری می دیدند، و می خواستند كه با گریختن و به دیاری دیگر رفتن، آزادی خود را  به دست آورند. امّا شاعر به خواجۀ خود اطمینان می دهد كه از آن گونه غلامان نیست كه از خواجه بگریزد ، و التماس می كند كه به سرِ لطف باز آید، زیرا كه از عتاب او، از سرزنش و بی اعتنایی  او ، زندگی اش آشفته و خراب شده است، و دعایی كه در حقّ خواجه می كند این است كه قصر دل افروز او را ، كه منزلگاه انس یا جای گردآمدنِ بزرگان مذهب و سیاست و علم و ادب است، خداوند از آفت ایّام در امان بدارد. و بدیهی است كه آفت ایّام در عهد آشفتۀ حافظ جنگهای فرمانروایان محلّی است، چنانكه یكی به حیطۀ حكومت دیگری لشكر می كشید، و  اگر  می توانست، او را از میان برمی داشت و حیطۀ حكومت او را به حیطۀ حكومت خود  می افزود!

                  در این میانه شاعر ، چنانكه شیوۀ حافظ است، در دو بیت خود را، و نیز ممدوح را، و نیز همه كس را، با نگرشی به كیفیت گذار زندگانی انسان، هشدار می دهد كه در سیر معنوی به سوی مقصد، كه سرِ آب یا چشمۀ رستگاری روح است، در بادیۀ هستی، مراقب باشد كه غول خواهشهای مادّی او را به سرابِ لذّتهای باطل نفریبد، و یادآور می شود كه چه خودِ شاعر، چه ممدوح او، و چه هر انسـانی دیگر، همه را رسم طبیعی این است كه ایام جوانی را به غلط یا به غفلت، یا به پیروی از خواهشهای جسمانی بگذرانند، و باید هشیار باشند كه در سیر دورۀ پیری راه وارستگی و فلاح در پیش گیرند .

                  نیمایوشیج در مقایسۀ عشقهای سعدی و حافظ در غزلهایشان، از این واقعیت غافل مانده بود كه حافظ فقط غزل می گفت، و بیان همۀ مضمونهای گوناگون را بر عهدۀ غزل  می گذاشت. او قصیده را كه با نسیب و تشبیب یا غزلگونه ای شروع می شد و به مدح می پیوست و با درخواست و دعا پایان می یافت، به تمامی در یكی از لایه های چندگانۀ غزل خود جای می داد، و در لایه های دیگر همان غزل، با استادی و ظرافتی بی نظیر، از دریافتهای فلسفی و حكیمانۀ خود می گفت، از عشق جسمانی و عشق روحانی می گفت، از وقایع زمانه می گفت، از لذّت شراب می گفت، چه شراب   انگور، چه شراب جذبۀ دیدار حقیقت در تأمّلات عرفانی، و اگر خواننده لایۀ مدحی غزلهایش را، با وجود همۀ اشارتها و تصویرهای آشكار و نهفته در تركیب كلام، نبیند، به این اشتباه می افتد كه عشقِ حافظ در غزلهایش همان و همان عشق معنوی و عرفانی است و معشوق او همان و همان حقیقت است و خدا، و اگر بعضی از غزلهایش در پایان بیتی دارد كه از ممدوح به نام یاد شده است، كافی است كه آن بیت را حذف كنیم و غزل یكپارچه از آلودگی مدح پاك شود، و اصالت و نجابتِ شعری خود را باز یابد، چنانكه «احمد شاملو» در نگرش به حافظ دچار چنین لغزشی شد و اشارتها و تصویرهای آشكار و نهفتۀ مدحی بسیاری از غزلهای حافظ را ندید و با بریدن بیتی از پایان این غزلها، حافظِ خود را به صحنه آورد.

                  امّا سعدی كه به طبع اندرزگو و آموزگار بود، و به حكمت عملی اعتقاد داشت، و با دیده ای واقع بین به زندگی و جهان نگاه می كرد، و با ایمانی استوار واقعیتها را می پذیرفت، و بسیار سفر می كرد و در سفرهایش كنشها و واكنشهای انسانهایی از طبقات و جامعه های گوناگون را می دید، و تا آنجا كه می توانست برای معلولها به جست و جوی علّتها می پرداخت، و از مجموع تجربه هایش درسهایی می گرفت، خود را در شناخت انسان و جامعه و حكومت، و در شناخت رفتارهای فردی و اجتماعی در مرتبه ای می یافت كه حقّ بازگویی این درسها به جامعه را داشته باشد، حیطۀ غزل را برای تعلیم اخلاقیات تنگ دید، و به همین دلیـل «بوسـتان» خود را در قالب مثنـوی به نظم در آورد، و پس از آن، با نثری آهنگین و گاه مسجّع، و آراسته به  سخنهای منظوم، «گلستان» را نوشت، و حتّی در بیشتر قصیده هایش هم از خطّ موعظه و نصیحت بیرون نرفت، و بنا بر این ضرورتی نمی دید كه در حیطۀ غزل مثل حافظ همۀ مضمونها و مقصودهای گوناگون را در هم بیامیزد، یا در لایۀ چندگانۀ یك غزل بگنجاند، و بنا بر این می گذاشت كه غزلهایش «غزل» بماند، یعنی «سخن عشق» باشد، و گاه اگر در هنگام ساختن غزلی، عشق را فراموش می كرد، تمامی آن غزل را از زبان همان معلّم اخلاق به تعلیم می پرداخت، ولی در اصل می خواست كه غزلهایش آوازهای عاشقانه باشد و در آنها از زیباییهای معشوق بگوید، و از زیباییهای طبیعت، از رنجهای هجر بگوید و از شادیهای وصل، و به همین دلیل است كه نیمایوشیج، وقتی كه غزلهای او را با غزلهای حافظ مقایسه می كرد، عشق سعدی را «عشق عادّی» می یافت و عشق حافظ را «عشق معنوی» یا «عشق عرفانی» .

                  نیمایوشیج صفت «عادّی» را برای آنچه در حدّ فهم و پسند «عوام» باشد، به كار برده است و «خواصّ» در نظر او كسانی هستند كه نه شعر فردوسی و سعدی، بلكه شعر حافظ و نظامی و صائب تبریزی را می فهمند، و آنجا كه در نامه ای از «حرفهای همسایه» از زبان عوام و خواصّ حرف می زند، می گوید: « كسی كه به زبان اراذل و اوباش می چسبد و با اصرار تمام فقط سعی دارد كه ساده و عوام پسند كلمات را مرتّب كند، مثل اینكه افسونِ فریبی او را سر اندر پا انداخته است، به عالم فكر عوام نزول كرده است. امّا وظیفۀ شاعر بالاتر از این است و او عالم خود را دارد... اشعار حافظ و نظامی، نسبت به زمان خود، این معنی را می رساند. اشعار دیگران یك همپایی با عموم        است ...» ( نامه 49 ، حرفهای همسایه) مراد او از «دیگران» فردوسی و سعدی و شاعرانی نظیر آنهاست و عوام و عموم و اراذل اوباش كسانی هستند كه اشعار این «دیگران» در حدّ فهم و پسند آنهاست.

                  نیما یوشیج در نامه ای دیگر نظر خود را دربارۀ تفاوت سعدی و حافظ مشروح تر بیان می كند، و این بار ایرادهای دیگری هم بر سعدی می گیرد. در این نامه می گوید: «از تفاوت بین سعدی و حافظ پرسیدی؟ اگر این مطلب بر شما پوشیده باشد، یقین بدانید همیشه پوشیده خواهد بود. زیرا این مطلب را در قسمت عمده اش با حسّ شدید خود باید درك كنید و مربوط به هیچگونه علم و روش تحقیقی نیست. من در چند كلمه، مقصود خود را می گنجانم و از راه لفظ و معنی، شعر این دو نفر را با هم تطبیق می كنم. خیلی آسان است. علاوه بر اشتباهات لغوی، شیخ اجلّ (سعدی) هیچگونه تلفیق عبارت خاصّ به كار نمی برد. این مطلب خیلی برای شناختن وزن اشخاص اهمیت دارد. مثل اینكه هیچ منظور و معنی تازه نداشته است. مطالب اخلاقی او بیانات سهروردی و غزلیات او شوخیهای بارِد و عادّی است كه همه را در قالب تشبیه و فصاحت ریخته، امّا حقیقتهً چه چیز است این فصاحت كه جواب به معنی عالی         نمی دهد؟

                  «شعرای بزرگ، سابقاً در نامه برای شما نوشتم، گویا در خصوص نظامی بود، شعرای بزرگ كلمات خاصّی دارند كه شخصیت آنها را می شناساند زیرا كه معنای خاصّی داشته اند و مجبور بوده اند كلمه برای منظور خود پیدا كنند، در صورتی كه برای مطالب عادّی، كلمات چه زیاد و در دسترس همه هست و همه می گویند.    شما حافظ را می توانید با یك دسته الفاظ خاصّ خود او در هر كجا بشناسید، امّا شیخ اجلّ ...

                  « این است مقام این دو بزرگوار در فصاحت كلام و در خصوص معنی! در نزد شیخ (سعدی) هیچگونه حسّی تطوّر و تبدّل نیافته و عشق برای او یك عشق عادّی است كه برای همۀ ولگردها و عیاشها و جوانها هست، جز اینكه او آن را آب و تاب دارتر ساخته است. ولی   دربارۀ شعرای بزرگ این معنی چنین است: در شعرای بزرگ عشق و عاشقی تبدیل و تطوّر یافته. احساسات آنها تخمیر شده.  خمیره ای است كه وقتی خام بوده است (چنانكه در جناب شیخ  اجلّ). برای شیخ اجلّ معشوق و معشوقه صورت و فكر معیّن و متداولی دارد، این است كه هیچگونه ابهام در اشعار او  بر نمی خورید. او چیزی را در زندگی نیافته و به درد بی درمانی نرسیده است... و در عشق او معشوقه ناپیدا و در عین حال پیدایی یافت نمی شود. در این صورت مسئلۀ صفا و تصوّف هم برای او حرفی است. البتّه این مقامی است كه آن را بر مقام خود افزوده. تصوّف خشك او با خون او و با حسّ او و با آتش او سر و كاری ندارد. چون هر یك از این سه برای او اعتباری ندارند و «آنچه نپاید دوستی را نشاید» می گوید. بنا بر این مقدّمه، معشوقۀ او (كه ایده آل شعر او بشود) عادّی است، با ریخت عادّی كه اگر در جلو او با چادرش نشسته باشد در نظر او: «پیشانی اوست، یا آینه در برابر آفتاب» است . نشانی و جای معین احساسات او مربوط به محوّطه های كثیف شهرهاست. مربوط به داخل حرمهای بزرگان و تركان . او عصارۀ فکر خود را از همین مكانهای تیره می گیرد و در همانجا بذر خود را می افشاند...» (نامه 104 ، حرفهای همسایه).

                  بیش از دو سوّم این نامه را نقل كردم زیرا كه نه تنها در مورد مقایسه یا تفاوت عشق سعدی و عشق حافظ ملاحظۀ نكته های آن لازم است، بلكه در مورد دیگر ایرادهای نیمایوشیج بر سعدی، نه به قصد دفاع از سعدی، بلكه به قصد توجّه به نادرستی برداشتهای نیما یوشیج از شخصیت فكری و هنری سعدی در بحث به نكته های آن مراجعه خواهیم داشت.

                  از آنچه نیما یوشیج دربارۀه سعدی در مقایسه با حافظ می گوید، پیداست كه نه تنها سعدی، بلكه حافظ را هم نشناخته است، و تحوّل و تطوّر غزل فارسی از عهد رودكی و عنصری و امیر معزّی نیشابوری تا عهد سعدی و حافظ را درنیافته است، و از بهره هایی كه حافظ از اشعار اغلب شاعران كلاسیك، از آن جمله از خود سعدی گرفته است، آگاهی ندارد، و نخوانده و نسنجیده، سخنانی عجیب و حیرت انگیز و خنده آور می گوید.

                  عجیب است كه نیما یوشیج سعدی را را به دلیل اینكه گفته است: «آنچه نپاید، دوستی را نشاید»، نكوهش می كند، حال آنكه خود او در منظومۀ «افسانه» در خطاب به حافظ می گوید:

                  حافظا، این چه كید و دروغی ست

                  كز زبان می و جام و ساقی ست

                  نالی ار تا ابد، باورم نیست

                  كه بر آن عشق بازی كه باقی ست

                                          من بر آن عاشقم كه رونده ست.

                  اگر حافظ تا ابد ناله كند كه با آنچه «باقی» است عشق می بازد، یعنی عشق عادّی ندارد، و عشق او تحوّل یافته است و معنوی و عرفانی شده است، نیمایوشیج، سرایندۀ «افسانه»، باور نمی كند، زیرا كه خود او بر آن عاشق است كه رونده ست، یعنی عشقش عـادّی است، و معنوی و عرفانی نیست. امـّا سعدی كه می گوید: «هرچه نپاید، دلبستگی را نشاید»، از سوی نیما یوشیج نكوهش می شود.

                  سعدی در دیباچۀ «گلستان» می گوید: «بامدادان كه خاطر باز آمدن بر رأی نشستن غالب آمد، دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و آهنگ رجوع كرده، گفتم گل بستان را چنانكه دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حكما گفته اند: هرچه نپاید دلبستگی را نشاید. گفتا طریق چیست؟ گفتم: برای نزهت ناظران و فسحت حاضران كتاب گلستانی توانم تصنیف كردن كه باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را به طیش خریف مبدّل نكند»، و در این بحث است كه سعدی سخن از دلبستگی به چیزهای پایدار می گوید، آن هم در مقایسه گلِ باغ كه چند روزی چهره می نماید و با رنگ و عطر خود زیبایی می فروشد و پس می پژمرد، حال آنكه گلبرگهای «گلستان» سعدی همیشه شكفته خواهد ماند و از خزان زمان در امان. و می بینیم كه سخن سعدی در باب دل نبستن به هرچه نپاید، دعوتی است به دل بستن به آنچه پایدار و باقی است، و این دلبستگی عادّی نیست، معنوی و عرفانی است.

                  سعدی در باب هشتم «گلستان»، در آداب صحبت، نیز می گوید كه: « بر آنچه می گذرد دل منه، كه دجله بسی/ پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد»، و مراد او خود داری از دلبستگی به «مادّیات» است و توصیه به دوست داشتن و دل بستن به «معنویات». و این اشارت نیما یوشیج باز نشان دهندۀ دریافت نادُرست او از سخنان سعدی است.

                  نیما یو شیج با توجّه به همان دریافتی كه از عشق در غزلهای سعدی دارد، در نامه ای دیگر می گوید: « شاعری كه فقط غزل می سراید و موضوع عشق او عامیانه و همان عشقی است كه هر بیشعوری دارد ، گمان   نمی كنم تصویری چنان چنگ به دل زن باشد.» (نامۀ 71 ، حرفهای همسایه). درست است كه اگر شاعر فقط غزل بسراید، و آن هم غزل عاشقانه، جهان بینی شعری او افقی تنگ خواهد داشت، و شعر او فقط به جنبه ای از بیشمار جنبه های زندگی انسان محدود خواهد شد، ولی در شعر كلاسیك فارسی، پیش از آنكه حافظ قصیده را در غزل بگنجاند، مضمونهای غزل به عشق و توصیف زیبایی معشوق و طبیـعت محدود می شـد، زیرا كه شـاعران در غـزل، چنانكه شمس الدّین محمّد بن قیس رازی ، همعصر سعدی ، در كتاب «المعجم فی معاییر اشعارالعجم» گفته است، تا زمان او مقصودی جز این نداشتند:

                  «جماعتی از ارباب براعت گفته اند كه نسیب غزلی باشد كه شاعر علی الرّسم آن را مقدّمۀ مقصود خویش سازد تا به سبب میلی كه بیشتر نفوس را به استماع احوال محبّ و محبوب و اوصاف مغازلت عاشق و معشوق باشد، طبع ممدوح به شنودن آن رغبت نماید و حواسّ را از دیگر شواغل باز ستاند و بدین واسطه آنچه مقصود قصیده است به خاطری مجتمع و نفسی مطمئنّ ادراك كند و موقع آن به نزدیك او مستحسن تر افتد... و تشبیب غزلی باشد كه صورت واقعه و حسب حال شاعر بود چنانكه اشعار شعرای عرب چون كثیر و قیس ذریح و مجنون بنی عامر و امثال ایشان كه هر یك را با زنی تعلّقی قلبی بوده است و آنچه گفته اند عین واقعه و صورت حال ایشان است، الا آنكه بیشتر شعرای مفلق بدین فرق التفات ننموده اند و هر غزل كه در اوّل قصاید بر مقصود شعر تقدیم افتد، از شرح محنت ایام و شكایت فراق و وصف دمن و اطلال و نعت ریاح و ازهار و غیر آن را نسیب و تشبیب خوانده اند، و نسیب در اصل لغت صفت جمال محبوب و شرح احوال عشق و محبّت است و حكایت حال عاشق با معشوق.» (المعجم ، انتشارات دانشگاه تهران ، صفحۀ 413 ) .

                  و شمس قیس رازی، بعد از تعریف نسیب و تشبیب، در تعریف غزل گفته است: «و غزل در اصل لغت حدیث زنان و صفت عشقبازی با ایشان و تهالك در دوستی ایشان است و مغازلت و ملاعبت است با زنان... و بعضی اهل معنی فرق نهاده اند میان نسیب و غزل وگفته اند نسیب ذكر شاعر است خلق و خُلق معشوق را و تصرّف احوال عشق ایشان در وی و غزل دوستی زنان است و میل و هوای دل برایشان و به احوال و اقوال ایشان...»

                  اوّلین نمونه های غزل مستقلّ و جدا از قصیده را از شاعرانی مثل امیر معزّی نیشابوری (قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری) در دست داریم، و پیش از او عنصری بلخی (قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری) در رباعیات است كه مضمون غزل مستقلّ  را می آورد، چنانكه در این رباعی می بینیم:

 

                  رخسار تو را لاله و گل بار كه داد؟

                  وآن سنبل نورسته به گلنار كه داد؟

                  و آن روز به دست آن شب تار كه داد؟

                  و آن یار سزا را به سزاوار كه داد؟

یا در این رباعی:

                  بر آتش هجر عمری ار بنشینم،

                  خاك در تو همی به دل بگزینم؛

                  از باد همه نسیم زلفت بویم،

                  در آب همه خیال رویت بینم.

 

و تصویرها و استعاره های این دو رباعی را، یك به یك، در غزلهای حافظ و دیگر غزلسرایان می توان یافت.

                  امیر معزّی نیشابوری قصیده سراست، امّا در غزل از عنصری تخیلی زیبایی آفرین تر و هنرورزی ماهرانه تری دارد، و شاید به همین دلیل باشد كه برای بیشتر قصیده های خود وزنهایی خوشاهنگ و زیبندۀ غزل گزیده است و قصیده هایش را فرمانبر غزلسرایی خود كرده است. در عین حال غزلهایی مستقلّ هم ساخته است كه بیشتر آنها اشاره ای به ممدوحی ندارد. در غزلهای او تركیبات، تشبیهات و استعاراتی می بینیم كه اغلب آنها در غزلهای حافظ آمده است، زیرا كه حافظ آنها را برای غزلهایش، مخصوصاً در بیتهایی كه مضمون آنها واقعاً غزلی است، از بهترین غزلهای شاعران پیش از خود برگرفته است، به طوری كه تصویر یا استعاره ای در دیوان حافظ نمی توان یافت كه شاعران پیش از او آن را به كار نبرده باشند، چنانكه گویی زبان غزل در همان قرنهای چهارم تا ششم هجری ساخته و پرداخته شد، و شاعران قرن هفتم و هشتم آن را به كمال رساندند، و بسیاری از شاعران قرن نهم تا سیزدهم آن را به ابتذال كشیدند. اكنون به یك غزل امیر معزّی نیشابوری می نگریم و دربارۀ آن به منزلۀ یكی از اجداد غزلهای سعدی یا حافظ تأمّل می كنیم (در مدح ابوالمحاسن معین الملك):

 

                  همی جویم نگاری را كه دارم چون دل و جانش

                  همی خواهم كه یك ساعت توانم دید آسانش

 

                  اگر پیمان كند با من، منم در خطّ پیمانش

                  وگر فرمان دهد بر من، منم در بند فرمانش

 

                  نهاد اندر سرم ابری كه پیدا نیست بارانش

                  نهاد اندر دلم دردی كه پیدا نیست درمانش

 

                  چو وصلش من همی خواهم، چه گردم گرد هجرانش

                  كه پیدا گشت پنهانم، ز بس پیدا و پنهانش

 

                  گل خندان همی بینم شكفته در گلستانش

                  همیشه چشم من گریان از آن گلهای خندانش

 

                  لبش مانندۀ لعل است و مرجان است دندانش

                  سرشكم لعل و مرجان شد ز عشق لعل و مرجانش

 

                  گر ایدون یوسف است آن بت، منم در چاه زندانش

                  وگر عیسی ست آن دلبر، منم بطریق و رهبانش...

 

                  زِ عشق او همی پیچد دلم چون زلف پیچانش

                  مگر راحت دهد روزی معین الملكِ سلطانش ...

 

                  غزلی است كه دقیقاً با تعریف شمس قیس رازی از «نسیب» مطابقت می كند: وصف نگار است و زیباییهای او، و شرح حال زار عاشق در هجران او، و سرانجام اشاره به این امید كه روزی ممدوح شاعر، معین الملك، دل پیچنده از عشق او را كه همچون زلف معشوق پیچان است، راحت بدهد. و حال سه قرنی از امیر معزّی نیشابوری دور  می شویم و سری به غزلخانۀ حافظ در شیراز می زنیم:

 

                  چو بر شكست صبا زلف عنبر افشانش

                  به هر شكسته كه پیوست، تازه شد جانش

 

                  كجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم

                  كه دل چه می كشد از روزگار هجرانش

 

                  بَرید صبح وفانامه ای كه برد به دوست

                  ز خون دیدۀ ما بود مُهر عنوانش

 

                  زمانه از ورق گل مثال روی تو بست

                  ولی ز شرم تو در غنچه كرد پنهانش

 

                  بسی شدیم و نشد عشق را كرانه پدید

                  تبارك الله از این ره كه نیست پایانش

 

                  جمال مكّه مگر عذر رهروان خواهد

                  كه جان زنده دلان سوخت در بیابانش

 

                  بدین شكستۀ بیت الحزن كه می آرد

                  نشان یوسف دل از چهِ زنخدانش؟

 

                  بگیرم آن سر زلف و به دست «خواجه» دهم

                  كه داد من بستاند مگر ز دستانش

 

                  سحر به طرف چمن می شنیدم از بلبل

                  نوای حافظ خوش لهجۀ غزلخوانش.

                  حافظ هم در این غزل نگاری دارد كه زلف او را توصیف می كند، و گل رویش را، و چاه زنخدانش را، و آنچه را كه دل عاشق از هجران این نگار می كشد، و حافظ هم سر انجام، سرِ زلف عنبرافشان این معشوق را می گیرد و به دست ممدوحش، «خواجه»، می دهد تا دادِ او را از دستانِ معشوق بسـتاند. حافظ درغزل خود از ممـدوح فقط با لفظ عـامّ «خواجه» یاد می كند، و غزل او درلایه و مضمون غزلی چندان فرقی با غزل امیرمعزّی ندارد، امّا او بیتهای دیگری می آورد كه به ظاهر حاشیۀ بیتهای اصلی غزل است و همچنان در سخن از عشق است و بیكرانگی آن، و سوختن جانِ رهروانِ  زنده دل در بیابان كعبۀ عشق، امّا واقعیت این است كه در بافت غزل  حافظ، در میان مدح و تغزّل، همین بیتهای حاشیه ای است كه غزل را در عالم معنی و هنر   برمی كشد و به اوج می رساند، و آن را با غزلهای بسیاری از شاعران بزرگ دیگرمتفاوت می كند، و هر یك از همین بیتهاست كه می توان آن را از غزل بیرون آورد، و در مرتبۀ یك شعر كامل نشاند، بی آنكه هیچ بدهكار بقیۀ بیتهای غزل باشد:

                  بسی شدیم و نشد عشق را كرانه پدید،

                  تبارك الله از این ره كه نیست پایانش!

امّا به غزل امیر معزّی نیشابوری كه بر می گردیم، می بینیم كه در آن هیچ بیتی نیست كه بتواند بر چنین مرتبه ای بنشیند و افقهای جهان آن به همان وصف معشوق و زیباییهای او و شور و شوق عاشق و رنج هجران، و توسّل به ممدوح شاعر محدود می شود، و پس از خوانده شدن، چیزی ماندنی و به یادآوردنی برای اندیشه و دلِ خواننده به جا            نمی گذارد.

                  و رندی هنرمندانۀ حافظ در این است كه در لایۀ مدحی غزل، از ابتدا تا انتهای غزل، روی اشارت به معشوق هم دارد. این معشوق كیست كه چون باد صبا به زلف عنبر افشانش خورد و آن را شكست و افشان كرد، عطر این زلف درمان كنندۀ همه شكسته دلان می شود و جان آنها را تازه می كند، چنانكه گویی مومیایی یا مرهمی است التیام دهنده؟ حافظ در بیت دوّم آرزوی همنفسی دارد كه بتواند برای او از رنج هجرانِ این معشوق حكایت كند و با روایت رنج، از سوز آن در دل خود بكاهد. امّا در بیت سوّم برید صبح، پیك بامدادی،كه اشاره ای به نسیم صبح است، از جانب حافظ وفا نامه ای برای معشوقِ او برده است، نامۀ پیمان دوستی، كه مُهر عنوان آن، نه از لاك سرخ رنگ، بلكه از اشك خونینِ عاشق بوده است.

                  ناگهان در بیت چهارم معشوق كه از «او»ی غایب به «تو»ی مخـاطب تبـدیل می شود، كـسی است كه زمـانه مثـالِ روی او را از ورق گـل می بندد ، ولی از شرم او در غنچه پنهانش می كند. زمانه، یا دهر، یا طبیعت صورت او را بر برگ گل می نگارد، از شرم آنكه در هنر خود كمال زیبایی او را نشان نداده باشد، برگهای گل را در هم می پیچد و در پوشش غنچه پنهان می دارد. در اینجاست كه «او» و «تو» هردو معشوق می شوند، حال آنكه شاعر برای یكی، در مقام دوست و همنفس، از دیگری سخن می گوید.  و این از شگردهای هنر حافظ است كه در بیشتر غزلهایش فرقی میان معشوق و ممدوح قائل نباشد، و از حسن و جور آنها بگوید و از آنها برآوردنِ آرزوهایش را بخواهد.

                  در غزل امیر معزّی ممدوح «معین الملك»، ابوالمحاسنِ وزیر  است، و در غزل حافظ از ممدوح فقط با عنوان «خواجه» یاد می شود كه می تواند  اشاره به شخصی مثل خواجه جلال الدّین تورانشاه یا خواجه قوام الدّین صاحب عیار، از وزیران شاه شجاع باشد كه هر دو از حامیان و ممدوحان حافظ بودند. آیا یكی از همینها همان معشوقی نیست كه حافظ پیمان نامه محبّتش را، كه در غنچۀ غزل پیچیده و پنهان كرده است، با دست برید صبح برای او می فرستد؟ آیا همین معشوق نیست كه حافظ خود را زنده دلِ جان سوختۀ بیابان دیدار جمالش می خواند؟ این چاه زنخدان كیست كه یوسفِ دل حافظ در آن افتاده است؟ و این سر زلف كیست كه حافظ، آن شكستۀ در بیت الحزن نشسته، می خواهد آن را بگیرد و همچون مجرمی به دست وزیر یا «خواجه» بدهد تا خواجه داد او را از این زلف عنبرافشان دلفریبش بستاند؟ آیا سرِ زلفِ خودِ ممدوح نیست كه به دست خود ممدوح داده می شود؟ آیا عشق، در عین عشق بودن، كنایه ای از سرسپردگی و وفاداری شاعر به ممدوح خود نیست؟ آیا حُسن معشوق، با استعارۀ زلف عنبرافشان، كه بوی عنبرِ او مومیایی وار شكستگیها، یعنی نیازمندیها و بینواییها را درمان می كند، اشاره به كرامت و عطای ممدوح ندارد؟

                  هرچه باشد، غزل حافظ با این همه پیچیدگی و پرسش انگیزی، در عین حال كه وظیفۀ مدحی را به كمال به انجام می رساند، همچنان غزل عشق هم باقی می ماند، امّا غزل امیر معزّی ناله و شكوه ای است خیالی از معشوقی خـیالی، و با خواستـن رهایی دل از عشـق این معشـوق خـیالی به دست ممدوح، شرح عشق هم باطل می شود، و چیزی جز یك پردۀ خوش نقش و نگار سماعی به جا نمی ماند، كه آن هم با پیوستنِ تغزّل به قسمت صرفاً مدحی غزل رنگ می بازد.

                  امّا سعدی شیرازی در قرن هفتم هجری، با اینكه «غزل» را از شاعرانی مثل رودكی، عنصری، فرّخی سیستانی، امیر معزّی، خاقانی، سنایی، عطّار، مولوی و دیگران، و «مثنوی» را از شاعرانی مثل فردوسی، عطّار، نظامی  و دیگران می آموزد، نه در غزل مقلّد آنها می ماند، نه در مثنوی. غزل او، بر خلاف برداشت نیمایوشیج با احساس و ادراكی گفته نشده است كه خاصّ اراذل و اوباش، خاصّ ولگردها و عیاشها باشد.  او نه همچون مدیحه پردازان غزلی می گفت كه با عشق ساختگی و لفظی، درِ سبزی بر باغِ خشك قصیده ای باشد تا ممدوح را تفریح خاطری دست بدهد و به گردش در تماشای گلهای رنگین كاغذی رغبت بیشتری پیدا كند، نه مانند بعضی از صوفیان و عارفان در غزل خود از معشوق ازلی و عشق مجرّد سخن می گفت كه معلوم نباشد چرا این معشوق نیاز به آن دارد كه عاشق او یك مضمون را با شماری تشبیه و استعاره در صدها غزل به وزنها و قافیه های متفاوت تكرار كند، نه مانند بعضی دیگر از صوفیان و عارفان با معشوق حقیقی و ازلی كه خدا باشد،  در پیكر و چهرۀ یك زیبا پسر نو خطّ یا یك دختر آهو چشم نارپستان، عشق بازی كند. در غزل سعدی، آنجا كه معشوق او زمینی است، سخن او هیچ نیازی به تفسیرها و تعبیرهای عارفانه یا صوفیانه ندارد، چون معشوق غزلی او از درهم آویختگی معشوقه های سه گانه، یعنی معشوق زمینی و ممدوح و معشوق ازلی و آسمانی شكل نگرفته است، و درهم آمیختگی صفتها و حسنهای این سه معشوق برای خواننده ابهام و دشواری پیش نمی آورد. مثلاً حافظ در غزلی ممدوح را ساقی می نامد، و دعا می كند كه جامش از می صافی تهی مباد، و از او می خواهد كه چشم عنایتی به شاعر درد نوش بكند:

                  ساقی، كه جامت از می صافی تهی مباد،

                  چشم عنایتی به منِ دُرد نوش كن!

                  سرمست در قبای زرافشان چو بگذری،

                  یك بوسه نذرِ حافظ پشمینه پوش كن!

 

«دُرد نوش» به یك معنی شرابخواری است تهیدست كه وجه لازم برای خرید شراب یا می صافی را ندارد. خود حافظ در غزلی دیگر، باز در اشاره به یكی از ممدوحان خود، آصف عهد، می گوید :

                  آن حریفی كه شب و روز می صاف كشد

                  بود آیا كه كند یاد ز دُردآشامی؟

لابد شراب بی دُرد یا «می صافی» بهترین و گران ترین نوع شراب بوده است و شرابِ دُرد دار ارزان ترین نوع آن. البتّه در میكده ها هم گدایان شرابخوار    می گشته اند و دُرد ته جامهای دیگران را می نوشیده اند، كه دُردنوش و دُردآشام در این معنی مترادف با «ریزه خوار» سفرۀ دیگران است.

                  روی سخن حافظ با یكی از ممدوحان اوست كه با استعارۀ ساقی مخاطب واقع می شود، زیرا كه او، به یاری بخت، جام زندگی اش از می صافی ثروت پر است، و لابد چشم عنایتی به شاعر تهیدستِ دُرد نوش یا ریزه خوار نداشته است، و حافظ كه تقاضای حضوری را بر طبع خود گران می دیده  است، از ممدوح چشم عنایت می خواهد، و انتظار دارد كه او، كه سرمستِ  بادۀ دولتمندی، در قبای زرافشان می گذرد، حافظ را از یاد نبرد و یك بوسه هم نذر این شاعر پشمینه پوش كند.

                  درست است كه «زرافشان» را به معنی «زربافت» می توان گرفت، امّا حافظ، استاد معنی در كلام، به معنی دیگری از آن هم توجّه دارد.  او «زرافشان» را در اینجا به معنی «پخش كننده طلا و سكّه زر» هم به كار می گیرد. قبا وقتی می تواند زرافشان باشد كه پوشندۀ آن بتواند از كیسۀ در كمر نهفتۀ آن سكّه های زر بیرون آورد و به نیازمندان یا اهل علم و هنر و ادب و سیاست ببخشد. قبای زرافشان استعاره ای است از مقام و مرتبۀ عالی در حدّی كه دارندۀ آن بتواند در میان مردم زرافشانی كند، چنانكه فردوسی گوید:

                  چو بر گاه باشد «زر افشان» بود،

                  چو در جنگ باشد، سرافشان بود .

یعنی بر تخت فرمانروایی كه نشسته باشد، زر می بخشد، و در میدان جنگ سر دشمنان را بر خاك می اندازد.

                  سعدی در غزل عاشق است، عاشق زیبایی در آفرینشهای خدا،  چـه زیبایی طبیعت در گل و آواز بلبل، چـه زیبایی در چهره و پیكر زن، و چـه زیبایی چهرۀ مرد در نوجوانی، و عشق را جاذبۀ زیبایی می داند كه عاشق را به پرستش زیبایی وامی دارد، و این عشق بر خلاف تصوّر و برداشت نیما یوشیج عشق عادّی ولگردها و عیاشها و اراذل و اوباش نیست. سعدی با زبانی زیبایی معشوق را توصیف می كند كه به ندرت می تواند شهوت انگیز باشد، و در بسیاری موارد معشوق را دوست خطاب می كند. در همۀ آناتی كه از عشق و معشوق سخن می گوید، خود را نقّاشی می بیند كه پرده هایی از زیبایی، زیبا پرستی، و حالات زیباپرست می نگارد، و این تماشای زیبایی را در عرفان خود ستایش ِ«صانع» در صنع او می داند. آگاه است كه در مذهب او «نظر به روی خوبان» نهی شده است، امّا او به معشوق می گوید:

                  گویند نظر به روی خوبان

                  نهی است، نه این نظر كه ما راست:

                  در روی تو سرّ صنع بیچون

                  چون آب در آبگینه پیداست.

 

                  سعدی به كسی صاحبنظر می گوید كه در نظر خود به خوبان، شاهد زیبایی باشد، لذّت برنده از زیبایی، و پرستندۀ زیبایی. این صورت معشوق نیست كه عقل را از او می رباید، بلكه در لحظۀ تماشای صورت چنان مجذوبِ هنر آفریدگارِ آن صورت می شود كه عقل را فرو می گذارد، و به خرده گیران بی بصیرت می گوید:

                  باور مكن كه صورت او عقل من ببرد،

                  عقل من آن ببرد كه صورت نگار اوست؛

                  گر دیگران به منظر زیبا نظر كنند،

                  ما را نظر به قدرت پروردگار اوست.

 

                  حال اگر نظر از معشوق سعدی برداریم و بر تابلو «تولّد ونوس»، اثر ساندرو بوتیچلی (Sandro Botticelli) یا بر مجسّمۀ داوود ، اثر میكل آنژ بیندازیم، در «ونوس» بوتیچلی كه نظیر «آفرودیت» در اساطیر یونان، الهه زیبایی و عشق و تولید مثل است،  می بینیم كه الهۀ در ساحل برهنه از یك صدف بیرون می آید، و زیبایی پر لطف و لطافت زن را در پیش چشم ما می گذارد، و در مجسّمۀ داوود میكل آنژ زیبایی و نیرومندی مرد را به كمال در پیكر برهنۀ این «شاه پیامبر» می بینیم كه میكل آنژ، بنا بر این اعتقاد كه پیكر تراشی والاترین نوع هنر تجسّمی است، زیرا كه عین آفرینش آلهی را تقلید می كند، شاهكار خود را می تراشد، و كاری هم به خرده گیران متظاهر ندارد كه بخواهند آلت تناسلی و موی زهار داوود را با برگ انجیر بپوشانند. انگار سعدی در آگاهانیدن این خرده گیران متظاهر است كه می گوید:

جماعتی كه ندانند حظّ روحانی

تفاوتی كه میان دواب و انسان است

گمان برند كه در باغ عشق سعدی را

نظر به سیب زنخدان و نار پستان است

مرا هر آینه خاموش بودن اولیتر

كه جهل پیش خردمند عذر نادان است.

 

                  زیباپرستی الزاماً، بر خلاف تصوّر كوته بینان، همیشه با شهوت همراه نیست، و این اصل را سعدی همواره در هنگام ساختن بیت به بیت غزلهایش در نظر داشته است و معتقد است كه معشوقی را كه او ستایش می كند، هر چشمی چنانكه هست نمی بیند، و صنع پروردگار را چشم یا آیینه ای باید كه از زنگ جهل تیره نباشد:

شاهد ما را نه هر چشمی چنان بیند كه هست،

صنع را آیینه ای باید كه بر وی زنگ نیست.

عشقی كه سعدی از آن در غزلهایش سخن می گوید، همان كشش انسان به سوی زیبایی است كه طبیعت در وجود او نهاده است، و بر خلاف نظر نیما یوشیج ، شاعرانه و غیر شاعرانه ندارد. از دید سعدی كسی كه بگوید دل دارد، امّا دلداری یا دلارامی ندارد، حیوانی است نا متناسب:

                  سعدیا ، نامتناسب حَیوانی باشد

                  هر كه گوید كه دلم هست و دلارامم نیست.

و صریح تر از این، به كسانی كه از عشق او عیب می گیرند، می تازد و تظاهر فریبكارانۀ آنها را برملا می كند و با اعتقاد به اینكه هر آدمیزادی میل به پری رویان دارد، به آنها می گوید كه اگر چنین میلی ندارند، آدمیزاد نیستند:

                  عیب سعدی مكن، ای خواجه، اگر آدمئی،

                  كآدمی نیست كه میلش به پریرویان نیست.

و در غزلی دیگر همین مفهوم را در خطاب به معشوق پری روی فرشته صورت زیبا سیرت خود تكرار می كند:

                  ای پری روی ملك صورت زیبا سیرت

                  هر كه با مثل تو انسش نبود، انسان نیست.

 

(پایان فصل)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مهدی خطیبی دوشنبه دهم دی 1386  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی
غزل نامه : دلم انارک خونین...
نقدی از شوان کاوه بر شعر خانگی 4
ای سی و سه سالگی ! سلام
خبری از خبرگزاری کتاب (ایبنا)
محمّد ذکایی – آخرین شعلۀ پرفروغ غزل نئوکلاسیک – به ایران آمد
مادر
بوتيماري كه نمي‌خواست اشك بريزد
رضا سید حسینی رفت
کتاب «بوتیمار بی اشک » منتشر شد
خبری از خبرگزاری کتاب ( ایبنا )
درباره وب
درساعت23 روز دهم مهر ماه سال یک هزار و سی صد و پنجاه و پنج شمسی در تهران دیده گشودم – اگر چه پروزم از نیماست- و اولین چیزی که گفتم «اون نه»بود.دانش آموخته حقوق قضایی هستم .تا کنون هفت کتاب تالیفی و چهل و شش کتاب به ویراسته و مقدمه ی من منتشر شده است .گذشته از آن که شاعر و منتقد هستم در زمینه ویرایش و تصحیح متون نیز فعالیت دارم . کتابدارم و گذشته از این شغل، مشاور و ویراستار انتشارات آفرینش نیز هستم.نمونه وار کتاب هایی که از من چاپ شده است عبارتند از:
1.ترانه های آدم و حوا ،دفتر اول ،انتشارات روزگار،چاپ اول ،1378
2.آیینه دار آب(نقد ،بررسی و گزیده آثار شیون فومنی)انتشارات روزگار،چاپ اول ،1379
3.شعر متعهد ایران (چهره های شعر سلاح)بررسی شعر سال های 1347تا1357،دفتر اول:جعفر کوش آبادی ،انتشارات آفرینش،چاپ اول 1383
4.ترانه های آدم و حوا ، دفتر دوم، انتشارات آفرینش،چاپ اول ،1384
5.ماه ماهی (قصه شعر)تصویرگر لیلی درخشانی،انتشارات زیتون 1384
6.بوتیمار بی اشک (قصه - شعر )، همراه با یک پیشنهاد: قصه - شعر به مثابه یک قالب ، همراه با نقدی از محمود کیانوش ، تصویرگر ساناز فلاحتی ، انتشارات آفرینش
.............
زیر چاپ:
1.نسل ستاره در شب توفان(شعر و زندگی نعمت میرزازاده م.آزرم)انتشارات ثالث
2.شناختنامه محمود کیانوش،انتشارات آفرینش
3.بوتیمار بی اشک(قصه شعر)همراه با نقدی از محمود کیانوش و طرح هایی از سرکارخانم فلاحتی،انتشارت آفرینش1388
...........
آماده چاپ:
1.پیشگامان غزل امروز ایران ؛ دفتر نخست:محمد ذکایی (هومن)،حکایت غم بیزاریان
........

شماره تلفن جهت تماس با من:
09126894681


آمار کاربران
 
چه کسانی به ما لینک دادند؟

نوسندگان

لینک دوستان
نوشته های پیشین مهدی خطیبی
تازه های ادبی
اسماعیل خویی
شهره یوسفی
محمود کیانوش/حلقه نیلوفری2
داوود ملک زاده
رضا مقصدی
دفتر هنر/بیژن اسدی پور
عبدالرضا شهبازی
بابک/یاس و داس
آتی بان
چشمان بیدار - مهستی شاهرخی
نشريه تلاش
isna
مجله آرش/پرویز قلیچ خانی
خزانه کتاب های صوتی به زبان فارسی
شمس لنگرودی
دکتر حسن اکبری بیرق
سخن بزرگان
بازنگار
دینگ دانگ
وب سایت مهدی خطیبی
سحرگاهان/محمد جلالی چیمه(م. سحر)
احمد افرادی/دنیا خانه من است/حلقه نیلوفری3
سایت دکتر آرامش دوستدار
گویانیوز
بشکن
عصر نو
کتابخانه مجازی ایران
سایت پیشوا
انتشارات ثالث
دیوان شاعران
دکتر جلیل دوستخواه/ایران شناخت
خبرگزاری کتاب/ایبنا
بلاگ نیوز
دوره
چارلز بوکفسکی
مترجم گوگول
فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

بخش ویژه





Powered by WebGozar


صفحه اصلي  |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما




 Design By ParsTheme & Publish By ParsTheme


www.parstheme.com

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ