پیش سخن
درست روز هجرت پدرم در این تارنما دو شعر گذاشتم همراه با یادداشتی آغازین که خسته از زندگی در غربت وطنی، آرزوی مرگ کرده بودم .می دانید ...در این روزهای تلخ ، شاید آرامش را فقط می توان در این رویای زیر سنگ جست .روزگار غریب و تلخی است . کیانوش عزیز می سراید:رونق بساط مارنگاران گرفت باز.باری...زمانی که آن دو شعر و یادداشت آغازینش منتشر شد .محمود کیانوش عزیز نامه ای برای من فرستاد .که متن زیر است .با اجازه خوانندگان ، باز هم آن دو شعر و یادداشت آغازینش را- به دلیل پیوستگی با متن زیر- در این جا می آورم .
مهربان بمانید
شهریور1386
تهران
مهدی جان،
سلام. شعر 16 و 17 تو را پیش از «پیش سخن» (مقدمه) تو خواندم، و بعد «پیش سخن» تو را خواندم و این احساس در من پیدا شد که گویندۀ شعرهای 16 و 17 نمی تواند همان نویسندۀ «پیش سخن» باشد، چون شعرها چیزی می گفت که از زندگی و در زندگی و برای زندگی است، امّا گویی کسی دیگر آمده بود و می خواست با غباری افسونی افق روشن شعرها را تاریک کند. به خودم گفتم، یا به تو گفتم:
چرا مرگ باید چیز قشنگی باشد؟
اگر صبح که از خواب بر می خیزی، با کابوسی بیدار نشده باشی، از روز انتظار دیگری خواهی داشت، نه تلخی واقعیتی که روز تو را به کابوس تو پیوند می دهد. کابوس دیشب تو همیشه زاییدۀ دیروز توست و امروز تو آبستن کابوس امشب توست. امّا در فضای زندگی تو بسیار چیزها هست که با حقیقت زندگی بیگانه است، با حقیقت زندگی در تضادّ است و بسیار چیزها نیست که زندگی بدون آنها شاید برای انسان افیون زدۀ از خود تهی شدۀ به حال گیاه درآمده ای ممکن باشد، امّا برای انسان آزاد، انسان در اندیشه آزاد، انسان تاریخی، زندگی را سخت دشوار می کند، و این دشواری گاه به حدّی می رسد که این انسان آزاد تاریخی، بی آنکه بداند یا بخواهد، فریاد برمی آورد که: به خدا مرگ چیز قشنگی است!
نه، او نمی خواهد این را بگوید! او به خدا سوگند می خورد، و چگونه ممکن است که برای نفی معنای آفرینشهای خدا به خود او سوگند خورد؟ خدا چیزی به نام مرگ نیافریده است. چیزی که او آفریده است، زندگی است، و همۀ آن چیزهایی که می تواند زندگی را برای تو سخت دشوار کند، آفریدۀ او نیست، آفریدۀ شیطان نادانیها و شقاوتهاست. چیزی که تو از آن با نوایی دردناک می نالی، همین نادانیها و شقاوتهاست و تو در ضمیر آگاه خود می دانی که بار سنگین ندانی و شقاوت تاریخ را تنها انسانهای تاریخی احساس می کنند و از آن به فریاد درمی آیند و این هیچ ریشه ای در ذات زندگی ندارد.
اگر صبح که از خواب برمی خیزی، با کابوسی بیدار نشده باشی، از روز انتظار دیگری خواهی داشت، بی آنکه از چنین انتظاری آگاه باشی، زیرا که شب بی کابوس نمی تواند روزی سیاه تر از کابوس در پی داشته باشد. چشم که باز کنی، آسمانی با عمق و گستردگی هستی دل تو را می گشاید، و از خانه که بیرون بیایی، هیچکس را بیگانه نمی بینی و هیچ چشمی نیست که چون نگاهش در چشم تو افتاد، نور تبسّمی را از دلی به دل تو نتابد. امّا کجاست چنین صبحی؟ و کیست آن بیگانه ای که در خیابان با چشم همزادی در بهشت تولّد یافته در چشم تو نگاه کند؟ در فضایی که تو از کابوس شب برمی خیزی و در کابوس روز چشم می گشایی، شکّ غباری است نامرئی که آن را با هوا تنفّس می کنی. سی و هشت سال پیش من هم مثل توی امروز در فضایی که غبار نامرئی آن تلخی زهر امروز را پرورش می داد، یک صبح که از کابوس شب درآمدم، به آفتاب که نگاه کردم، بیدرنگ ضمیرآگاه مرا روشن کرد و من در برابر کابوس روز ایستادم و آن را از حقیقت خالی دیدم و واقعیت آن را شناختم و واقعیت آن چیزی از زندگی با خود نداشت و آن را ردّ کردم. آن واقعیت تلخ با افسون روزگار در انسانها راه یافته بود، در سرشت انسان نبود. می دیدم که به هر چشمی که نگاه می کنم، با اندیشه ای پیوند دارد که مطلوب خدا نیست، مطبوع آفتاب نیست. و آنوقت فاصلۀ خورشید و زمین را در ذهنم از نادانیها و شقاوتهای ناانسانهای تاریخ خالی کردم و توانستم به آفتاب بگویم:
آفتاب،
در میهمانی بزرگ تو،
ای مهربان،
زنبورها چه شاد،
چه بی پروا
می گردند.
در این خراب شگفت آباد
خوان نعمت اگر هست
بیدریغ
تو داری:
گسترده بر کسانِ ناکس،
بر کسانِ کس.
امّا انسان در این میهمانی بزرگ خورشید از پیوندی که با طبیعت داشته است، بریده است. شهوت و آز حیوانی که هرگز در حیوان از حدّ نیاز طبیعی خارج نمی شود، در انسانی که خود را باز آفرینی نکرده است، ماهیت غریزه ای ثانوی پیدا می کند و با این غریزۀ غیر طبیعی است که زندگی را بر دیگران تلخ و بر خود بیمعنی می کند. با این غریزۀ ثانوی است که انسان مسخ شده معنی زندگی را گم می کند، همان معنای خدایی زندگی که در هنر آفرینش نهفته است، و آنوقت همۀ آفرینشهای والای انسان تاریخی را زیر غبار تلخ و سنگین نادانی خود می گیرد، چنانکه حتی انسان آزاد تاریخی در لحظه ای از خود بی خود می شود و می گوید: «به خدا مرگ چیز قشنگی است!» و در این لحظه خدا می داند که اشتباه نکرده است و اشتباه انسان او را از آفرینش پشیمان نمی کند.
در همان سی و هشت سال پیش من «شکّ» را آزمودم، امّا در برابر آفتاب که چشم خدا بود، گفتم:
من هم اگر شقایق ناچیزی می بودم،
در جمع صدهزار شقایق،
با اعتماد
بی توقّع هیچ اعتماد
می توانستم
در چشمشان نگاه کنم،
و قلبهای روشنشان را ببینم،
زیرا که هیچ شقایق
در بین آینۀ چشم
و چشمه های پُر محبّت قلب
اندیشه در کمین ننشانده ست.
با این استعارۀ سمبولیک انسان خودبازآفریده، انسان تاریخی را که هرگز پیوند خود را از معنای آفرینش نبریده است، در تصویر شقایق دیدم و از «وسوسه های شیطانی غریزۀ ثانوی» با استعارۀ «اندیشه» یاد کردم، اندیشه که وقتی در انسان آزاد و آگاه تاریخی پیدا شود، در او به «احساس» تبدیل می شود، زیرا که «احساس» صافی اندیشه هاست و فقط آنهایی را به درون خود راه می دهد و از خود می کند که با خدا و طبیعت یگانگی دارد، و چنین است که «اندیشه»، اگر خدایی باشد، در ذهن انسان آزاد تاریخی ماهیت «احساس» پیدا می کند.
سی و هشت سال پیش فضای روزگار چنان بود که من در تنفّس غبار تلخ نادانی و شقاوت، بی آنکه دچار سرگردانی و گمشگی شوم، واقعیت سیاه روزگار خود را در بند آخر شعر «شکّ» چنین بیان کردم:
هرجا که می روم،
با هرکه می نشینم،
این شکّ مرا
شرمسار می کند،
آزار می دهد
که شاید
این نیز در عسل
زهری دارد
که مرا خواهد کشت.
و چنین شکّی است که نباید در ما به یقین تبدیل شود، چنانکه ناخواسته و نسنجیده فریاد برآوریم که : «به خدا مرگ چه چیز قشنگی است!» و شنیدن این ناله برای شیطان غریزۀ ثانوی ندای پیروزی است و پیروان او را که بردگان نادانی و شقاوتند، خرسند می کند، و تو، مهدی جان، در شعرهای 16 و 17 چنین ناله ای نداری. این ناله در «پیش سخن» تو شنیده می شود. تو در شعر 16 مادر را صدا می کنی که در «خستگی» به یاری تو بیاید و این مادر زهدانی آبی دارد. او مادر هستی است، مادر زندگی است. «عمق باکرگی» همان زمانی است که انسان هنوز با طبیعت، با جریان تبدیل اندیشه به احساس، پیوند داشت. همان زمانی که هرچیز که با سعادت انسان در مقام یکی از فرزندان خاک تضادّ پیدا می کرد، شیطانی شمرده می شد.
تو نمی گویی و نمی خواهی آرامش را در بازگشت به رحم خاک پیدا کنی و چنین بازگشتی «مرگ» نیست. مرگ وجود ندارد. من و تو آنچه دربارۀ «مرگ» بگوییم، گله از کیفیت گذران «زندگی» است. تو نمی خواهی بگویی که «خستگی» تو از کوههایی است که زمین، آفتاب، طبیعت بر پلکهایت گذاشته است. تو رهایی می خواهی، سبکی می خواهی، صفای دل انسان تاریخی می خواهی، و می خواهی مثل «راینر ماریا ریلکه» در شعر «خدا، ای همسایۀ من»، در یکی از تلخترین و تاریکترین لحظه های زندگی همسایگی با خدا را احساس کنی.
خودت خوب می دانی که فقط «زندگی» هست، و زندگی فرصت خجسته ای است که به مشتی خاک و دلوی آب داده شده است تا حقیقت و زیبایی آفرینش را دریابد و از آن لذّت ببرد و وقتی که این فرصت به سرآید، یا کسی آن را در سرگشتگی و گمشدگی خود نا به هنگام پایان بدهد، فقط فرصت زندگی تمام شده است و در ورای این تمام شدگی فرصت هیچ چیز نیست و این «هیچ چیز» است که آدمیان آن را «مرگ» خوانده اند. مرگ اسوده شدن از دشوارشدگیهای زندگی که از نادانی و شقاوت زاییده می شود، نیست، و تو این را می دانی و در شعرهای 16 و 17 تو هم حرفی از واقعیت آن نیست.
در این دو شعر تو فقط در برخورد با کلمۀ «یله» بوده است که احساس کرده ام که می توانی کلمۀ دیگری به جای آن بگذاری. نمی گویم چه طور. تو خود باید این را احساس کنی تا آن کلمۀ دیگر پیدا شود. و در پایان این یادداشت می گویم که شعرهای 16 و 17 تو از جانب شاعر «پیش سخن» نمی خواهد. بگذار «سخن» خود سخن بگوید، زیراکه سخن تو شعر توست و پیش سخن تو تفسیر نیست، شکوه ای است و ناله ای است که شعرهای تو چنین پشتوانه ای نمی خواهد.
قربانت – محمود کیانوش
لندن – 12 ژوییه 2007
پیش سخن
آیا هیچ گاه بر شانه های باد سوار شده اید؟در بی وزنی رها می شوید تمامی باید و نباید ها می گریزند .دیگر هیچ احساسی ندارید فقط یله اید .نمی دانید ...یله گی همیشه برای من یک آرزو بوده است .خاصه این روزها که روزمرگی ها و روز- مرگی ها گریبان جان های بیدار را گرفته است .این روزها که خستگی تن و روح امانم را بریده است به هیچ چیز جز آرامش فکر نمی کنم . مادرم زمین !بگو پدر بیاید می خواهم در شکاف پستان هایت آرام بگیرم .
به خدا مرگ چیز قشنگی است
این دو شعر پیشکش محمود کیانوش که از زندگی می گوید
با مهر
شعر 16
هرجسد را که زیر گردون است
مادری خاک و مادری خون است
مادر خون بپرورد در ناز
مادر خاک ازو ستاند باز
نظامی
مادر!
مرا ببر
که خسته ام
از کوه هایی که بر پلک هایم گذاشته ای
و توفانی که در جانم است
مرا ببر
به وسعت آبی ِزهدانت
به عمق باکره گی
به لحظه های مکیدن
که خاکستری است
لحظه ها و جهانم.
بگو پدر بیاید
-عبوس ِمهربان-
صورتم را بنوازد
در آغوشم بگیرد و
آرام
در شکاف پستان هایت جایم دهد.
مهدی خطیبی
6/خرداد/1386
تهران
شعر17
پدر می آید
عبوس ِمهربان
صورتم را به مهر-عتابی می نوازد
و در شکاف پستان های مادرم جایم می دهد
مادر!
آغوشت تابستان است
تابستان ِبهار
تابستان ِتابستان
تابستان ِپاییز
تابستان ِزمستان
پستانت را در دهانم می گذاری و
انگشتم را در وسعت مشتت رها می کنی
کوه ها را از پلک هایم بر می داری
و توفان را از جانم
صدای بی صدا و هوهوی باد
و رقص باد و خاک و علف های هرز
روی گاهوار سکوت.
چقدر یله ست
لالایی ات.
مهدی خطیبی
6/خرداد/1386
تهران
|