تبليغاتX
تاول حکایت راه است

mehdikhatibi

مهدی خطیبی

mehdikhatibi

http://mehdikhatibi.blogfa.com

تاول حکایت راه است

تاول حکایت راه است

تاول حکایت راه است

درساعت23 روز دهم مهر ماه سال یک هزار و سی صد و پنجاه و پنج شمسی در تهران دیده گشودم – اگر چه پروزم از نیماست- و اولین چیزی که گفتم «اون نه»بود.دانش آموخته حقوق قضایی هستم .تا کنون هفت کتاب تالیفی و چهل و شش کتاب به ویراسته و مقدمه ی من منتشر شده است .گذشته از آن که شاعر و منتقد هستم در زمینه ویرایش و تصحیح متون نیز فعالیت دارم . کتابدارم و گذشته از این شغل، مشاور و ویراستار انتشارات آفرینش نیز هستم.نمونه وار کتاب هایی که از من چاپ شده است عبارتند از:
1.ترانه های آدم و حوا ،دفتر اول ،انتشارات روزگار،چاپ اول ،1378
2.آیینه دار آب(نقد ،بررسی و گزیده آثار شیون فومنی)انتشارات روزگار،چاپ اول ،1379
3.شعر متعهد ایران (چهره های شعر سلاح)بررسی شعر سال های 1347تا1357،دفتر اول:جعفر کوش آبادی ،انتشارات آفرینش،چاپ اول 1383
4.ترانه های آدم و حوا ، دفتر دوم، انتشارات آفرینش،چاپ اول ،1384
5.ماه ماهی (قصه شعر)تصویرگر لیلی درخشانی،انتشارات زیتون 1384
6.بوتیمار بی اشک (قصه - شعر )، همراه با یک پیشنهاد: قصه - شعر به مثابه یک قالب ، همراه با نقدی از محمود کیانوش ، تصویرگر ساناز فلاحتی ، انتشارات آفرینش
.............
زیر چاپ:
1.نسل ستاره در شب توفان(شعر و زندگی نعمت میرزازاده م.آزرم)انتشارات ثالث
2.شناختنامه محمود کیانوش،انتشارات آفرینش
3.بوتیمار بی اشک(قصه شعر)همراه با نقدی از محمود کیانوش و طرح هایی از سرکارخانم فلاحتی،انتشارت آفرینش1388
...........
آماده چاپ:
1.پیشگامان غزل امروز ایران ؛ دفتر نخست:محمد ذکایی (هومن)،حکایت غم بیزاریان
........

شماره تلفن جهت تماس با من:
09126894681

وب نوشته های مهدی خطیبی (حلقه نیلوفری/1)

تاول حکایت راه است

 
وب نوشت های مهدی خطیبی/حلقه نیلوفری1    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " تاول حکایت راه است " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
خبرگزاری دانشجویان:بوتیمار بی اشک به قلم مهدی خطیبی منتشر شد
مجموعه رباعیات کیانوش با عنوان با نگاهی دیگر را دانلود کنید
چه اتفاقی افتاد که آقای محقق تاريخ ! ..../اصغر آقا
بهانه‌هایی برای نوشتن (تفسیری بر شعر "خواب" سروده‌ی جعفر کوش آبادی)/مهدی خطیبی/دینگ دانگ
شماره ششم دینگ دانگ منتشر شد
خانگی سه/گویا نیوز
«زندگي و شعر خسرو گلسرخي» در راه است /ایسنا
بهانه هایی برای نوشتن :حسین منزوی /مهدی خطیبی/فرهنگ و هنراز مجموعه گروه اینترنتی فرهنگ گفتگو
شماره ی ۳ مجله ی الکترونیکی دینگ دانگ به روز شد
به بهانه حذف هفتاد غزل از مجموعه کامل شعرهای حسين منزوی از سوی وزارت ارشاد، مهدی خطيبی/گویانیوز
قالب بلاگفا
قالب وبلاگ
آرشیو تماس با ما


دوران اجباری و یک مثنوی

به همه دوستان با صفای دوره هجده دانشجویی

و دوستان بی ریایم در مهمان سرای دلفین خارک

                                                            یاد باد

 

خاطره ها می روند و می آیند . صدایی ، نگاهی، زمزمه ای، خاطره ای را زنده می کند . دوران اجباری – رسا ترین تعبیری که می توان بر خدمت نظام وظیفه نهاد- گذشته از تلخی هایش خاطره انگیز ترین روزهای عمر من است .آموزشی را در پادگان سیرجان گذراندم .بهترین غذای مان رد پای مرغ بود .این غذا شبیه همان چلو مرغ مان است اما چون فقط ردی از مرغ در آن بود، بچه ها نام آن را رد پای مرغ گذاشته بودند .

خنده ها ....هق هق ها....هجو ها :هزار قبضه ژ3با کلاش در کو....  شیطنت ها... تنهایی ها .... آه خدای من! بغض خاطره ها می شکوفد. زمزمه ای می موید مهدی ! دلتنگ نباش ،قبل ازخاموشی و «جیش بوس لالا» مثنوی ات را بخوان و می خوانم

 

                                              

 

به زیر چکمه و سرنیزه ،پرنده گم شده آوازت

بیا و پر بکش از غربت ،رسیده موسم پروازت

 

بهار پر زده از این جا ،سراب و شن همه تصویرش

ببین که بیهده می جویی ، غم و عطش همه تعبیرش

 

به زیر چکمه و سر نیزه ، چگونه شعر بخوانم باز

که آه ...مرده صدا این جا،ببین لگد شده هر آواز

 

وّ پادگان و کویر این جا ، هزار سینه سخن دارند

هماره آینه تصویر هزار چشم که می بارند

 

وّ آب معنی گوهر شد ،در این کویر عطش بیداد

به واحه واحه ی این غربت ،نشسته شعله ی یک فریاد

 

«بدو ،بایست ، به فرمان باش»،تمام دغدغه ی این جاست

و خواب و راحتی و سایه ،شبیه دورترین رویاست

 

چه دیر می گذرد انگار ،سکون مطلق گوری هست

وّ وقت رفتن و هجرت هم ، همیشه فرصت دوری هست

 

به زیر چکمه و سرنیزه ، نمانده فرصت آوازت

پرنده پر بکش آخر با تمام قدرت پروازت

 

                                                   چهارشنبه-23/شهریور/1379

                                                سیرجان .پادگان دریایی.مرکز آموزش

                                                     بیمارستان شماره 1

                                                  

مهدی خطیبی جمعه بیست و هفتم مهر 1386  نظر بدهید!

این رویای زیر سنگ

پیش سخن

 

درست روز هجرت پدرم در این تارنما دو شعر گذاشتم همراه با یادداشتی آغازین که خسته از زندگی در غربت وطنی،  آرزوی مرگ کرده بودم .می دانید ...در این روزهای تلخ ، شاید آرامش را فقط می توان  در این رویای زیر سنگ جست .روزگار غریب و تلخی است . کیانوش عزیز می سراید:رونق بساط مارنگاران گرفت باز.باری...زمانی که آن دو شعر و یادداشت آغازینش منتشر شد .محمود کیانوش عزیز نامه ای برای من فرستاد .که متن زیر است .با اجازه خوانندگان ، باز هم آن دو شعر و یادداشت آغازینش را-  به دلیل پیوستگی با متن زیر-  در این جا می آورم .

                                                             مهربان بمانید

                                                             شهریور1386

                                                                 تهران

 

 

 

 

 

مهدی جان،

 

سلام. شعر 16 و 17 تو را پیش از «پیش سخن» (مقدمه) تو خواندم، و بعد «پیش سخن» تو را خواندم و این احساس در من پیدا شد که گویندۀ شعرهای 16 و 17 نمی تواند همان نویسندۀ «پیش سخن» باشد، چون شعرها چیزی می گفت که از زندگی و در زندگی و برای زندگی است، امّا گویی کسی دیگر آمده بود و می خواست با غباری افسونی افق روشن شعرها را تاریک کند. به خودم گفتم، یا به تو گفتم:

 

چرا مرگ باید چیز قشنگی باشد؟

            اگر صبح که از خواب بر می خیزی، با کابوسی بیدار نشده باشی، از روز انتظار دیگری خواهی داشت، نه تلخی واقعیتی که روز تو را به کابوس تو پیوند می دهد. کابوس دیشب تو همیشه زاییدۀ دیروز توست و امروز تو آبستن کابوس امشب توست. امّا در فضای زندگی تو بسیار چیزها هست که با حقیقت زندگی بیگانه است، با حقیقت زندگی در تضادّ است و بسیار چیزها نیست که زندگی بدون آنها شاید برای انسان افیون زدۀ از خود تهی شدۀ به حال گیاه درآمده ای ممکن باشد، امّا برای انسان آزاد، انسان در اندیشه آزاد، انسان تاریخی، زندگی را سخت دشوار می کند، و این دشواری گاه به حدّی می رسد که این انسان آزاد تاریخی،     بی آنکه بداند یا بخواهد، فریاد برمی آورد که: به خدا مرگ چیز قشنگی است!

          نه، او نمی خواهد این را بگوید! او به خدا سوگند می خورد، و چگونه ممکن است که برای نفی معنای آفرینشهای خدا به خود او سوگند خورد؟ خدا چیزی به نام مرگ نیافریده است. چیزی که او آفریده است، زندگی است، و همۀ آن چیزهایی که می تواند زندگی را برای تو سخت دشوار کند، آفریدۀ او نیست، آفریدۀ شیطان نادانیها و شقاوتهاست. چیزی که تو از آن با نوایی دردناک می نالی، همین نادانیها و شقاوتهاست و تو در ضمیر آگاه خود می دانی که بار سنگین ندانی و شقاوت تاریخ را تنها انسانهای تاریخی احساس می کنند و از آن به فریاد درمی آیند و این هیچ ریشه ای در ذات زندگی ندارد.

          اگر صبح که از خواب برمی خیزی، با کابوسی بیدار نشده باشی، از روز انتظار دیگری خواهی داشت، بی آنکه از چنین انتظاری آگاه باشی، زیرا که شب بی کابوس        نمی تواند روزی سیاه تر از کابوس در پی داشته باشد. چشم که باز کنی، آسمانی با عمق و گستردگی هستی دل تو را می گشاید، و از خانه که بیرون بیایی، هیچکس را بیگانه نمی بینی و هیچ چشمی نیست که چون نگاهش در چشم تو افتاد، نور تبسّمی را از دلی به دل تو نتابد. امّا کجاست چنین صبحی؟ و کیست آن بیگانه ای که در خیابان با چشم همزادی در بهشت       تولّد یافته در چشم تو نگاه کند؟ در فضایی که تو از کابوس شب برمی خیزی و در کابوس روز چشم می گشایی، شکّ غباری است نامرئی که آن را با هوا تنفّس می کنی. سی و هشت سال پیش من هم مثل توی امروز در فضایی که غبار نامرئی آن تلخی زهر امروز را پرورش می داد، یک صبح که از کابوس شب درآمدم، به آفتاب که نگاه کردم، بیدرنگ ضمیرآگاه مرا روشن کرد و من در برابر کابوس روز ایستادم و آن را از حقیقت خالی دیدم و واقعیت آن را شناختم و واقعیت آن چیزی از زندگی با خود نداشت و آن را ردّ کردم. آن واقعیت تلخ با افسون روزگار در انسانها راه یافته بود، در سرشت انسان نبود. می دیدم که به هر چشمی که نگاه  می کنم، با اندیشه ای پیوند دارد که مطلوب خدا نیست، مطبوع آفتاب نیست. و آنوقت فاصلۀ  خورشید و زمین را در ذهنم از نادانیها و شقاوتهای ناانسانهای تاریخ خالی کردم و توانستم به آفتاب بگویم:

          آفتاب،

          در میهمانی بزرگ تو،

                                    ای مهربان،

زنبورها چه شاد،

                     چه بی پروا

                                 می گردند.

 

در این خراب شگفت آباد

                            خوان نعمت اگر هست

                                                   بیدریغ

                                                          تو داری:

گسترده بر کسانِ ناکس،

                          بر کسانِ کس.

 

          امّا انسان در این میهمانی بزرگ خورشید از پیوندی که با طبیعت داشته است، بریده است. شهوت و آز حیوانی که هرگز در حیوان از حدّ نیاز طبیعی خارج نمی شود، در انسانی که خود را باز آفرینی نکرده است، ماهیت غریزه ای ثانوی پیدا می کند و با این غریزۀ     غیر طبیعی است که زندگی را بر دیگران تلخ و بر خود بیمعنی می کند. با این غریزۀ ثانوی است که انسان مسخ شده معنی زندگی را گم می کند، همان معنای خدایی زندگی که در هنر آفرینش نهفته است، و آنوقت همۀ آفرینشهای والای انسان تاریخی را زیر غبار تلخ و سنگین نادانی خود می گیرد، چنانکه حتی انسان آزاد تاریخی در لحظه ای از خود بی خود می شود و می گوید: «به خدا مرگ چیز قشنگی است!» و در این لحظه خدا می داند که اشتباه نکرده است و اشتباه انسان او را از آفرینش پشیمان نمی کند.

          در همان سی و هشت سال پیش من «شکّ» را آزمودم، امّا در برابر آفتاب که چشم خدا بود، گفتم:

          من هم اگر شقایق ناچیزی می بودم،

          در جمع صدهزار شقایق،

          با اعتماد

                   بی توقّع هیچ اعتماد

                                         می توانستم

          در چشمشان نگاه کنم،

          و قلبهای روشنشان را ببینم،

          زیرا که هیچ شقایق

          در بین آینۀ چشم

          و چشمه های پُر محبّت قلب

          اندیشه در کمین ننشانده ست.

 

          با این استعارۀ سمبولیک انسان خودبازآفریده، انسان تاریخی را که هرگز پیوند خود را از معنای آفرینش نبریده است، در تصویر شقایق دیدم و از «وسوسه های شیطانی غریزۀ ثانوی» با استعارۀ «اندیشه» یاد کردم، اندیشه که وقتی در انسان آزاد و آگاه تاریخی پیدا شود، در او به «احساس» تبدیل می شود، زیرا که «احساس» صافی اندیشه هاست و فقط آنهایی را به درون خود راه می دهد و از خود می کند که با خدا و طبیعت یگانگی دارد، و چنین است که «اندیشه»، اگر خدایی باشد، در ذهن انسان آزاد تاریخی ماهیت «احساس» پیدا می کند.

          سی و هشت سال پیش فضای روزگار چنان بود که من در تنفّس غبار تلخ نادانی و شقاوت، بی آنکه دچار سرگردانی و گمشگی شوم، واقعیت سیاه روزگار خود را در بند آخر شعر «شکّ» چنین بیان کردم:

          هرجا که می روم،

          با هرکه می نشینم،

          این شکّ مرا

                        شرمسار می کند،

                                            آزار می دهد

          که شاید

          این نیز در عسل

          زهری دارد

                        که مرا خواهد کشت.

 

          و چنین شکّی است که نباید در ما به یقین تبدیل شود، چنانکه ناخواسته و نسنجیده فریاد برآوریم که : «به خدا مرگ چه چیز قشنگی است!» و شنیدن این ناله برای شیطان غریزۀ ثانوی ندای پیروزی است و پیروان او را که بردگان نادانی و شقاوتند، خرسند می کند، و تو، مهدی جان، در شعرهای 16 و 17 چنین ناله ای نداری. این ناله در «پیش سخن» تو شنیده  می شود. تو در شعر 16 مادر را صدا می کنی که در «خستگی» به یاری تو بیاید و این مادر زهدانی آبی دارد. او مادر هستی است، مادر زندگی است. «عمق باکرگی» همان زمانی است که انسان هنوز با طبیعت، با جریان تبدیل اندیشه به احساس، پیوند داشت. همان زمانی که هرچیز که با سعادت انسان در مقام یکی از فرزندان خاک تضادّ پیدا می کرد، شیطانی شمرده می شد.

          تو نمی گویی و نمی خواهی آرامش را در بازگشت به رحم خاک پیدا کنی و چنین بازگشتی «مرگ» نیست. مرگ وجود ندارد. من و تو آنچه دربارۀ «مرگ» بگوییم، گله از کیفیت گذران «زندگی» است. تو نمی خواهی بگویی که «خستگی» تو از کوههایی است که زمین، آفتاب، طبیعت بر پلکهایت گذاشته است. تو رهایی می خواهی، سبکی می خواهی، صفای دل انسان تاریخی می خواهی، و می خواهی مثل «راینر ماریا ریلکه» در شعر «خدا، ای همسایۀ من»، در یکی از تلخترین و تاریکترین لحظه های زندگی همسایگی با خدا را احساس کنی.

          خودت خوب می دانی که فقط «زندگی» هست، و زندگی فرصت خجسته ای است که به مشتی خاک و دلوی آب داده شده است تا حقیقت و زیبایی آفرینش را دریابد و از آن لذّت ببرد و وقتی که این فرصت به سرآید، یا کسی آن را در سرگشتگی و گمشدگی خود نا به هنگام پایان بدهد، فقط فرصت زندگی تمام شده است و در ورای این تمام شدگی فرصت هیچ چیز نیست و این «هیچ چیز» است که آدمیان آن را «مرگ» خوانده اند. مرگ اسوده شدن از دشوارشدگیهای زندگی که از نادانی و شقاوت زاییده می شود، نیست، و تو این را می دانی و در شعرهای 16 و 17 تو هم حرفی از واقعیت آن نیست.

          در این دو شعر تو فقط در برخورد با کلمۀ «یله» بوده است که احساس کرده ام که  می توانی کلمۀ دیگری به جای آن بگذاری. نمی گویم چه طور. تو خود باید این را احساس کنی تا آن کلمۀ دیگر پیدا شود. و در پایان این یادداشت می گویم که شعرهای 16 و 17 تو از جانب شاعر «پیش سخن» نمی خواهد. بگذار «سخن» خود سخن بگوید، زیراکه سخن تو شعر توست و پیش سخن تو تفسیر نیست، شکوه ای است و ناله ای است که شعرهای تو چنین پشتوانه ای نمی خواهد.

                                      قربانت – محمود کیانوش

                                      لندن – 12 ژوییه 2007

 

 

 

 

 

 

پیش سخن

 

آیا هیچ گاه بر شانه های باد سوار شده اید؟در بی وزنی رها می شوید تمامی باید و نباید ها می گریزند .دیگر هیچ احساسی ندارید فقط یله اید .نمی دانید ...یله گی همیشه برای من یک آرزو بوده است .خاصه این روزها که روزمرگی ها و روز- مرگی ها گریبان جان های بیدار را گرفته است .این روزها که خستگی تن و روح امانم را بریده است به هیچ چیز جز آرامش فکر نمی کنم . مادرم زمین !بگو پدر بیاید می خواهم در شکاف پستان هایت آرام بگیرم .

به خدا مرگ چیز قشنگی است

                                  

 

    این دو شعر پیشکش محمود کیانوش که از زندگی می گوید

                                                                           با مهر

شعر 16

 

هرجسد را که زیر گردون است

مادری خاک و مادری خون است

مادر خون بپرورد در ناز

مادر خاک ازو ستاند باز

                                 نظامی

 

 

مادر!

مرا ببر

که خسته ام

               از  کوه هایی که بر پلک هایم گذاشته ای

و توفانی که در جانم است

مرا ببر

به وسعت آبی ِزهدانت

به عمق باکره گی

به لحظه های مکیدن

که خاکستری است

                   لحظه ها و جهانم.

بگو پدر بیاید

-عبوس ِمهربان-

صورتم را بنوازد

در آغوشم بگیرد و

آرام

       در شکاف پستان هایت جایم دهد.

 

                                                                مهدی خطیبی

                                                            6/خرداد/1386

                                                                  تهران

 

 

 

 

شعر17

 

 

پدر می آید

عبوس ِمهربان

صورتم را به مهر-عتابی می نوازد

و در شکاف پستان های مادرم جایم می دهد

مادر!

آغوشت تابستان است

تابستان ِبهار

تابستان ِتابستان

تابستان ِپاییز

تابستان ِزمستان

پستانت را در دهانم می گذاری و

انگشتم را در وسعت مشتت رها می کنی

کوه ها را از پلک هایم بر می داری

و توفان را از جانم

 

صدای بی صدا و هوهوی باد

و رقص باد و خاک و علف های هرز

                                            روی گاهوار سکوت.

چقدر یله ست

                    لالایی ات.

 

 

 

 

                                                   مهدی خطیبی

                                                6/خرداد/1386

                                                      تهران

 

 

 

 

 

                                  

مهدی خطیبی جمعه ششم مهر 1386  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی
نقدی از شوان کاوه بر شعر خانگی 4
ای سی و سه سالگی ! سلام
خبری از خبرگزاری کتاب (ایبنا)
محمّد ذکایی – آخرین شعلۀ پرفروغ غزل نئوکلاسیک – به ایران آمد
مادر
بوتيماري كه نمي‌خواست اشك بريزد
رضا سید حسینی رفت
کتاب «بوتیمار بی اشک » منتشر شد
خبری از خبرگزاری کتاب ( ایبنا )
ترانۀ بهاری برای نازتاب
درباره وب
درساعت23 روز دهم مهر ماه سال یک هزار و سی صد و پنجاه و پنج شمسی در تهران دیده گشودم – اگر چه پروزم از نیماست- و اولین چیزی که گفتم «اون نه»بود.دانش آموخته حقوق قضایی هستم .تا کنون هفت کتاب تالیفی و چهل و شش کتاب به ویراسته و مقدمه ی من منتشر شده است .گذشته از آن که شاعر و منتقد هستم در زمینه ویرایش و تصحیح متون نیز فعالیت دارم . کتابدارم و گذشته از این شغل، مشاور و ویراستار انتشارات آفرینش نیز هستم.نمونه وار کتاب هایی که از من چاپ شده است عبارتند از:
1.ترانه های آدم و حوا ،دفتر اول ،انتشارات روزگار،چاپ اول ،1378
2.آیینه دار آب(نقد ،بررسی و گزیده آثار شیون فومنی)انتشارات روزگار،چاپ اول ،1379
3.شعر متعهد ایران (چهره های شعر سلاح)بررسی شعر سال های 1347تا1357،دفتر اول:جعفر کوش آبادی ،انتشارات آفرینش،چاپ اول 1383
4.ترانه های آدم و حوا ، دفتر دوم، انتشارات آفرینش،چاپ اول ،1384
5.ماه ماهی (قصه شعر)تصویرگر لیلی درخشانی،انتشارات زیتون 1384
6.بوتیمار بی اشک (قصه - شعر )، همراه با یک پیشنهاد: قصه - شعر به مثابه یک قالب ، همراه با نقدی از محمود کیانوش ، تصویرگر ساناز فلاحتی ، انتشارات آفرینش
.............
زیر چاپ:
1.نسل ستاره در شب توفان(شعر و زندگی نعمت میرزازاده م.آزرم)انتشارات ثالث
2.شناختنامه محمود کیانوش،انتشارات آفرینش
3.بوتیمار بی اشک(قصه شعر)همراه با نقدی از محمود کیانوش و طرح هایی از سرکارخانم فلاحتی،انتشارت آفرینش1388
...........
آماده چاپ:
1.پیشگامان غزل امروز ایران ؛ دفتر نخست:محمد ذکایی (هومن)،حکایت غم بیزاریان
........

شماره تلفن جهت تماس با من:
09126894681


آمار کاربران
 
چه کسانی به ما لینک دادند؟

نوسندگان

لینک دوستان
نوشته های پیشین مهدی خطیبی
تازه های ادبی
اسماعیل خویی
شهره یوسفی
محمود کیانوش/حلقه نیلوفری2
داوود ملک زاده
رضا مقصدی
دفتر هنر/بیژن اسدی پور
عبدالرضا شهبازی
بابک/یاس و داس
آتی بان
چشمان بیدار - مهستی شاهرخی
نشريه تلاش
isna
مجله آرش/پرویز قلیچ خانی
خزانه کتاب های صوتی به زبان فارسی
شمس لنگرودی
دکتر حسن اکبری بیرق
سخن بزرگان
بازنگار
دینگ دانگ
وب سایت مهدی خطیبی
سحرگاهان/محمد جلالی چیمه(م. سحر)
احمد افرادی/دنیا خانه من است/حلقه نیلوفری3
سایت دکتر آرامش دوستدار
گویانیوز
بشکن
عصر نو
کتابخانه مجازی ایران
سایت پیشوا
انتشارات ثالث
دیوان شاعران
دکتر جلیل دوستخواه/ایران شناخت
خبرگزاری کتاب/ایبنا
بلاگ نیوز
دوره
فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

بخش ویژه





Powered by WebGozar


صفحه اصلي  |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما




 Design By ParsTheme & Publish By ParsTheme


www.parstheme.com

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ