به احمد افرادی که بزرگ است و مهربان مثل آسمان
این جدال در فروردین 1385 در سایت های عصر نو و فرهنگ گفتگو منتشر شد تنها بهانه باز چاپ آن خواسته دوستانی بود که خواستار انتشار آن شدند .پس به احترام آنان به صورت پیوسته چهار مقاله را تقدیم می کنم .تنها نکته یادکردنی آن است که به مقالات نه یک کلمه افزوده و نه کاسته ام .
مهربان بمانید
مهدی خطیبی
شهریور1386
جدال با مدعی
سخنی با آ قای میرفطروس
و درد دلی با جان های بیدار
فکر ideaدر شعورِ منفِرد مجرِد یک شخص زندگی نمی کند .اگر فقط در این محدوده بماند،تباهی می پذیرد ومی میرد.فکرفقط در صورتی که وارد یک رابطه ی گفت و گویی واقعی با فکرهای دیگر،با فکرهای اشخاص دیگر بشود،زندگی آغاز می کند...اندیشه ی انسانی فقط در صورت داشتن برخورد زنده با اندیشه ای دیگر ،اندیشه ای بیگانه ،اندیشه ای جان گرفته در صدای شخص دیگر،یعنی در آگاهی به بیان درآمده ی شخصی دیگر در جریان گفت وگو ،به اندیشه ای واقعی ،یعنی به فکر مبدل می شود.در این نقطه از رابطه ی میان صدا وشعور ،فکر زاده می شود و زندگی آغاز می کند.
میخاییل باختین
Mikhail Bakhtin
The Problems Of Dostoevskys Poetic. Mikhail Bakhtin.University Of Minnesota Press.1984 ) )
منقول از کتاب در دست انتشار«شعر؛زبان کودکی انسان»محمود کیانوش،بخش شخصیت و فرهنگ کلمه، ص 111 . دست نوشته ی این کتاب ناتمام را عزیزم محمود کیانوش با مهربانی بسیار برای من فرستاد.یاد باد.)
زنده یاد محمد مختاری که خاک بر او خوش باد، یکی از علل عقب ماندگی ما را «عدم درک حضور دیگری » می داند .ایرانی نمی تواند حضور دیگری راتحمل کند .چرا ؟ علت اصلی ،ساختار ذهنِ ِ استبدادی اوست . نظام اجتماعی- سیاسی ایران ساخته و پرداخته ی همین ذهن است : ذهنی خود نگر و حسود، که تاب دیگری را ندارد . به گمان من این ویژگی ،ایرانی را در هر کجای دنیا اسیر و در بند کرده است و با تمام ادعا ها ی « این منم طاووس علیین شده »، ، ذهن شان را در سطح نگاه داشته است . ندای درون ایرانی ، در تقابل با حضور و غیبت دیگری این است که : من شبانم، تو جزیی از رمه. من خدایگانم تو بنده. همان که مختاری شبان – رمه گی و هگل پیش تر از او خدایگانی – بندگی می نامید. می دانم واین را به بانگ بلند می گویم که بسیارانی مرا به ستیز با نژاد وملت متهم می کنند .اما راستی را،آیا این واقعیتی نیست؟مگر نه آن که یکی از ویژگی های مدرنیته «تفکر انتقادی»است و مگر نه آن که اندیشه ی مدرن همیشه در پی نفی خویشتن است.پس چرا هنوز که هنوز است من ِ ایرانی نمی توانم سخن دیگری را حتا در حد شعارِ:«حاضرم بمیرم تا تو سخنت را بگویی»تحمل کنم . دیر زمانی است که نگاه نقادانه ی روشنفکر ایرانی ، در «رد» یا «مدح» مطلق خلاصه می شود . اساس اندیشه ی انتقادی روشنفکر ایرانی در «گروه و دسته» معنی پیدا می کند :با ما باش تا «ارج» ببینی ، بی ما باش تا «محو» شوی.
دریغ ودرد ! از کودکی آموخته ایم ، سخنی را که در مخالفت با ما باشد ، با رگباری از دشنام پاسخ گوییم و کلام ِ مهرورزانه ی غیرواقع و تعارفات اغراق آمیز روزمره را ، باشعف بسیار پذیرا شویم . دیگر برای ما عادت شده است که اگر منطقی را تاب نیاوردیم ، گوینده اش را با تهمت هایی چون : دگر اندیش ، کافر ، قرمطی ، زندیق ، مرتد ، کمونیست و سلطنت طلب ، تا بنیادگرای اسلامی از میدان به در کنیم . دیری است که سفره ی افترا و دشنام روشنفکر ایرانی گسترده است . این طور نیست ؟
در این میان ما ، نسل جوان ایرانی ، زیر بار میراث فرهنگی چغر و نامبارکِ به جا مانده از پدران روشنفکرمان تا کجا و تا کی دندان بر جگر بگذاریم و هر روزه ، همان کوته نظری ها را شاهد باشیم و دم برنیاوریم ؟ با کدام منطق وزبان ، ذهنِ کودک مانده ی پدران پیر شده مان را ، برای فرزندان مان توجیه کنیم ؟تا ، به حق یا به ناحق حرف تلخی نسبت به خود می شنویم ، « رگ های گردن به حجت قوی» که جای خود دارد ـ شمشیر آخته مان - به حذف دیگری آماده است . اما، آنگاه که حق دیگری، نا حق می شود ، باری به هر جهت... در دل و یا در جمع دوستان تأسف می خوریم و بعد انگار نه انگار که در مقام روشنفکر مسوولیتی هم داریم .
خواندم . هم مقاله ی آقای احمد افرادی را و هم جوابیه ی آقای علی میر فطروس را.نمی دانم چه بگویم . حکایت جالبی است . از یک سو منطق و دلیل و سند و از دیگر سو، افترا و تهمت و دشنام.
روی سخنم با جان های بیدار است . نسل من ، نسل سرگردان میان ِ آتش وخون بهمن1357وآتش و اشک ِ جنگ ایران وعراق است .نسلی که کودکی نکرد .جوانی نکرد و نمی کند .اما از آینه های روبه رو ،آینه های سیاه ،صیقل خورده ، گرد وغبار گرفته آموخت که بیندیشد .از یک دریچه به جهانش ننگرد .از دسته و گروهی که او را در بند « باید ها» و « نبایدها» اسیر می کنند ، بپرهیزد . دقیق و صادقانه بجوید وبی ملاحظه بیان کند. مصلحت ها و« حلقه یاران » را به کناری بگذارد و حرف و حدیث دیگران را ، با تکیه بر عقل و منطق و انصاف پذیرا شود و همان رانیز صادقانه بیان کند . برای همین است که امروز، کتاب حلاج آقای میرفطروس را پاسخ «شور »ی به «شور» دیگر می دانم.
آقای میر فطروس! ، شما در مقدمه ی کتاب« رو در رو با تاریخ» که من آن را با مصیبتی تهیه کردم، می نویسید :«عصر ما عصر فرو پاشی نظام های ایدئولوژیک وفرو ریختن دیوارهای بلند توهمات دیرینه است.عصری که نسبیت گرایی و چند بعدی دیدن حوادث تاریخی،بیش ازپیش ارزشی عام می یابند،وروشنفکری –ابتداء-با شک کردن در«حقایق بدیهی»آغاز می شود .بی تردید،بدون یک تحلیل انتقادی از گذشته ی فرهنگی و سیاسی ما،نمی توان آن را کاملا پشت سر گذاشت واز تکرار آن خودداری کرد .بنابر این باید با شهامت وبی پروا به چهره ی حقیقت تلخ نگریست و با فروتنی و تواضع از آن آموخت.»(رودررو با تاریخ،نشر نیما،پیشگفتارص7)
حالا حقیقت تلخ را بنگرید وبا فروتنی و تواضع بپذیرید که در عمل همانی نیستید که در شعار ادعا می کنید .
در پاسخ تان به آقای افرادی نوشتید: « او - علیرغم فضل نمائی خویش - با اولین سطرِ «نقد» ش، بیسوادی و بی اطلاعی خویش را از تاریخ و ادب فارسی، برملا نموده و سخن معروف و درخشان ابوالفضل بیهقی را غلط و نادرست آورده است!»
لطف کنید وسخن صحیح و درست بیهقی را نقل کنید . زیرا من هر چه در نسخه ها جستم، ردی از نادرستی نقل قول آقای افرادی نیافتم .شاید شما نسخه معتبر تری از تاریخ بیهقی، بر اساس نسخه ی غنی ـ فیاض و نسخه ی ادیب پیشاوری دارید . در این صورت ،اگر این ادعا نیز، مثل سایر حرف های تان در این نوشته ، از سر مغلطه نیست ، هم مرا ،هم آقای افرادی و خوانندگان دیگر را از اشتباه بیرون آورید . راستی مگر یکی از وظایف پژوهشگر این نیست ، زمانی که سخنی می گوید دلیلی یا سندی بر صحت سخنش ارایه کند .البته، زمانی که پژوهشگری، اعتنایی به ابتدایی ترین ضابطه های تحقیق نکند ، زهر خند ، محترمانه ترین واکنش دربرابر اوست .
دیگر این که :بزرگوار! هر چه در نوشته ی شما جستم .نتوانستم پاسخی بر انتقادهای بی شمارآقای افرادی بیابم. هر چه پیش رفتم. فقط جملاتی از این دست دیدم:
این آقای افرادی، آدم «بسیار خوشمزه» و «بسیار رقّت انگیزی» است. بسیار خوشمزه است، وقتی که از «در» رانده می شود، از «پنجره» وارد می گردد. بسیار رقّت انگیز است: به این معنا که پس از حمایت از انقلاب شکوهمند اسلامی و «خط ضد امپریالیستی امام خمینی» و شکست و ناکامی های سیاسی، اینک - در آستانة پیری - تلاش می کند تا خود را - بهر حال - «مطرح» کند چرا که بقول شاعر:
موی سر کرده سپید و هیچ کارش سر نشد
دست و پایی می زند، اینک که آب از سر گذشت
او نمی داند (و نمی خواهد بداند) که برای مطرح بودن و معروف شدن، باید خواند و خواند و خواند و یا با کسانی که جان و جوانی بر سر تاریخ و فرهنگ این آب و خاک گذاشته اند، باید با ادب، اخلاق، اعتدال و خصوصاً به انصاف سخن گفت. آقای افرادی نمی داند (و نمی خواهد که بداند) لذا برای معروف شدن، (مانند برادرِ حاتم طائی) نزدیک ترین راه را انتخاب کرده است: «چاه زمزم» را. بهمین جهت «نقد» ی را که سال ها پیش چاپ کرده و پاسخ آنرا نیز دریافت نموده، چونان یک «مانیفست ادبی» (با پاک کردن تاریخ صدور آن و با سوء استفاده از بی اطلاعی مسئولین این یا آن سایت و نشریه) هنوز تجدید چاپ و منتشر می سازد تا سامری وار «مطلا» را بجای «طلاّ» به عوام الناس، قالب کند. بقول حافظ:
« کجا روی به تجارت بدین کسادِ متاع!؟»
عجیب است . آیا باید آن شعارهای مکرر نوشته های شما را ، در تکریم « ادب، اخلاق، اعتدال و خصوصأ انصاف » ، که بارها در مصاحبه ها ونوشته های تان بیان کرده اید ، باور کرد ؟
شما ، حتا به یک سوال آقای افرادی پاسخ نمی گویید. بلکه ، فقط پی در پی او را متهم می کنید ؛ «خوشمزه»و«رقت انگیز »ش می نامید ؟! این همان روشی نیست که شما به دیگران نسبت می دهید ؟
شما ، در پاسخ تان از کار پوپر نقل کردید که :
« كارل پوپر بياد مي آورد كه يك عضو جوان حزب ناسيونال سوسياليست آلمان به وي گفته بود: «ببينم! مي خواهي بحث كني؟! من بحث نمي كنم. من، شليك مي كنم!» .
آقای میرفطروس! نگاهی به پاسخ خود بیندازید . انصاف بدهید ،آیا این شما نیستید که نوشته تان به جای «بحثی روشنگر» ،«شلیک» می کند؟
شما نوشتید که : نقد و بررسی تاریخ معاصر ایران امری حیاتی ست که هم دقّت و همّت بسیار طلب می کند و هم، شهامت فراوان...» .
باید به شما عرض کنم که ، نقد و بررسی تاریخ ایران معاصر بیش از « همت و شهامت » ، به صداقت پالودگی جان نیازمند است .
در باره ی نقد شما ، گفتنی بسیار است . فعلأ تا همین جا بسنده می کنم .
اما، صادقانه بگویم من ، در مقام منتقد نه با شما دشمنی دارم ونه دوستی .دلیل این مدعا کتاب من : « شعر متعهد ایران، چهره های شعر سلاح ،انتشارات آفرینش چا پ اول،1383»است که در فاصله ی سال های1350تا 1357 شعر تا ن را بررسی کرده ام . این بررسی نه در تایید ونه در نفی شماست .
گفتم که روی سخنم با جان های بیدار است . آن هایی که می اندیشند ومتعهد به منِ انسانیِ خویش اند. هر چه در سایت های گوناگون جستم، ندیدم که کسی از خیل بی شمار قلمزنان ، نه در« تایید» یا « نفی » نوشته ی شما ، بلکه نظر و دید ودریافت واقعی اش را، در مورد پاسخ شما بیان کند .علت چیست؟آیا عادت کرده ایم حریفی را که فرسنگ ها با ما فاصله دارد ، زیر باران دشنامش بگیریم ؛ اما حقیقتی را که در کنار مان در حال وقوع است ، بینیم، و بی تفاوت بگذریم . نزار قبانی در شعر «زیباترین »زیبا می گوید:
وچه بدبختی بزرگی است:
اختگی فکری.
(منقول از ادب مقاومت،نوشته ی دکتر غالی شکری،گردانیده ی محمد حسین روحانی،بخش بعدهای قهرمانی در شعر پایداری عربی،ص472)
آیا دوستی ها وبرخی مصلحت ها ، از نظر دادن و سخن به حق گفتن بازمان می دارد ؟اگر چنین است خوش باشید.
امیدوارم آقای میر فطروس از پس این سخن مرا «افرادی»از «پایگاه های لنینی و...» ننامند . اگر چه ، دور نیست که ، با رخصت حضور یافتن این نوشته در سایت های عصر نو و فرهنگ گفتگو ، آقای میرفطروس مرا هم بسیجیده ی جمهوری اسلامی بخواند ، که بر آن است تا چهره ی مبارک ایشان را – دور باد- لجن آلود کند ویا در خوشبینانه ترین احتمال ، مرا هم یک فرد خیالی بنامد که از سوی «افرادی» به مصاف ایشان رفته است ! بنا براین ، هم تصویرم را می گذارم و هم نشانی ام را ، تا جلوی هر شائبه ای را بگیرم .
اخوان، شاعر شوریده مان که خاک بر او خوش باد، در مصاحبه ای حکایتی را نقل کرد که بی مناسبت نیست من هم به عنوان حسن ختام در این جا بیاورم :
«هیزم فروشی به شهر آمد. وقت عبور از جلوی مدرسه ی شهر،طلبه ای که می خواست مقبپز حرف بزند گفت:ای صاحب حمار اسود اللون ،این حطبِ مرتب را رطلِ شرعی به چند درهم فضی تحت معامله ی بیع وشراءدر می آوری؟مرد هیزم فروش هرچه فکر کردکه او چه می گوید،چیزی نفهمید،گفت:اگر می خواهی دعا بخوانی،مسجد آن جاست،اگر هیزم می خواهی ، خرواری فلان قدر.»
(صدای حیرت بیدار،انتشارات زمستان،صص278و279)
فرخنده آن که راه به هنجار می رود
(سیاوش کسرایی/مهره ی سرخ ص56)
با احترام-مهدی خطیبی
علی میرفطروس
سخنی با یک «جانِ جوان و بیدار»!
خواندن مقالة دوست جوانم، آقای خطیبی، باعث خوشحالی من گردید، امّا از اینکه ایشان هم (مانند آقای افرادی) در برابر دشنام و توهین به صادق هدایت، استاد عبدالحسین زرین کوب و سعیدی سیرجانی، «سکوت تأئیدآمیز» کرده اند، واقعاً متأسفم.
حقیقت این است که من فرصت پرداختن به «شاهکار» هائی (از آن دست که آقای افرادی ارائه کرده اند) ندارم و اگر عصبیّتی در کلام من بوده، ناشی از نفرتی است که - به جان- نسبت به شیوه ها و شگردهای حزب تودة کیانوری و افرادی از فدائیان آن دارم.
وقتِ من، بسیار بسیار تنگ است، و گرنه یک «جانِ جوان و بیدار» - مانند آقای خطیبی - با نگاهی صادقانه به صفحة سوم کتاب «حلاّجِ» من (چاپ اوّل تا چاپ چهاردهم) و نیز - خصوصاً – به معتبرترین چاپ «تاریخ بیهقی» (تصحیح دکتر عباس فیّاض، چاپ دانشگاه فردوسی مشهد، 1356، صفحة 589) می توانست (و می تواند)جملة درست و درخشان ابوالفضل بیهقی را بیابد و بخواند که:
«تاریخ، به راهِ راست رود، که روا نیست در تاریخ، تبذیر و تحریف کردن».
لذا، از اینکه آقای خطیبی «هر چه در نسخه های (تاریخ بیهقی) جُسته اند، ردّی از نادرستی نقل قول آقای افرادی نیافته» اند!!!، ناشی از شتابزدگی و جوانی ایشان است و لاغیر.
امیدوارم که این «اشارة کوتاه» برای «جان های جوان و بیدار» (خصوصاً برای آقای مهدی خطیبی) بسنده باشد چرا که بقول حافظ:
تلقینِ درسِ اهل نظر، یک اشارتست
کردم اشارتی و مکرّر نمی کنم
www.mirfetros.com
این بار هم سلام آقای میر فطروس!
وناچار از حدیث،حدیث شکافد.
ابوالفضل بیهقی
(منقول از کتاب متن درغیاب استعاره(بررسی ابعاد زیباشناسی تاریخ بیهقی)سینا جها ندیده، انتشارات چوبک،1379،ص106)
در ابتدا باید سپاسگزار دوستان ندیده ام: آقای مسعود فتحی وآقای کیانوش توکلی باشم که زمینه ای را فراهم کردند تا بتوانم سخنم را برای جان های بیدار بیان کنم ؛واما بعد....باید سپاسگزار آقای میر فطروس نیز باشم که پاسخ این «جوان »را که با«شتابزدگی»و«جوانی» سخن می گوید،به «یک اشارت»قلمی کردند و قلم مباد قلم شان وهم چنین دست شان.
نسل من-که من نیز به هر حال جزیی از آنم-از هیاهوهای کاذب می گریزد، اما هیچ گاه مرعوب نمی شود، چه آنان که می کوشند دن کیشوت وار با دیدگاهی «کهتر نگر» استادی و دلاوری خود را در عرصه های گوناگون ثابت کنند و چه آنانی که با مویه، می کوشند بوسهل زوزنی وار -البته نه در حد دانش او- ترحم دیگران را برانگیزند ودریوزه گی نام کنند، وچه آنان که با یافتن اندک- به زعم خود- عیبی می کوشند تا با ارعاب و تزویردیگران را خاموش کنند.
آقای میر فطروس! من هیچ گاه در برابر بی حرمتی به بزرگانی چون هدایت و یعقوبِ یوسف جمال ِ خفته در خاک، استاد زرین کوب، سکوت نکردم ونخواهم کرد اما بزرگوار! هر سخن جایی و هر نکته....چگونه است که من در برخورد با متن شما می بایست در مورد مطلب ونویسنده ای که از او چیزی نخوانده ام، سخن بگویم؟ من در مقام بررس نوشته ی شما بودم نه بررس نوشته ی آن نویسنده(خانم آزاده سپهری)؛ورنه جایگاه بزرگانی چون استاد زرین کوب بر هیچ کس پوشیده نیست وهر جان بیداری نه با نامی مستعار و در مدح وثنای خود و نه به قصد رد یا قبول یا اهداف آوازه گرانه بلکه با حفظ حرمت ها پاسخی خواهد داد.با این که آن مقاله ی مورد ادعا را نخوانده ام اما به بانگ بلند می گویم :من صداقت را بر پنهان کاری مزورانه ترجیح می دهم .چه خوب بود تمامی آن هایی که اصول اخلاقی –انسانی راشعار می دهند ومدعی اند، با صداقت کامل نظر شان را می نوشتند وبیان می کردند که صداقت اولین مرحله ی رسیدن به چشمه ی زلال جان نجیب است.
و امابعد...از تنگی وقت سخن گفتید.برای من جای سوال است چگونه شما برای پاسخ دادن ها و دیگر گونه مسایل وقت دارید اما برای خواندن نظر دیگران، با علم به این که مورد انتقاد قرار گرفته اید، وقتی ندارید.آیا این نگاه کهتر نگر شما نیست که نظر دیگران را به هیچ می گیرید وخود را مهترودیگران را کهتر می نگرید؟
آقای میر فطروس !نویسنده ی مقاله ی آوازه گری ...برپیشانی آن چنین نوشت:
"تاريخ به راه راست رود كه روا نيست در تاريخ تبذير و تحريف "
و شما در مقام پاسخ نوشتید:
« وقتِ من، بسیار بسیار تنگ است، و گرنه یک «جانِ جوان و بیدار» - مانند آقای خطیبی - با نگاهی صادقانه به صفحة سوم کتاب «حلاّجِ» من (چاپ اوّل تا چاپ چهاردهم) و نیز - خصوصاً – به معتبرترین چاپ «تاریخ بیهقی» (تصحیح دکتر عباس فیّاض، چاپ دانشگاه فردوسی مشهد، 1356، صفحة 589) می توانست (و می تواند)جملة درست و درخشان ابوالفضل بیهقی را بیابد و بخواند که:
«تاریخ، به راهِ راست رود، که روا نیست در تاریخ، تبذیر و تحریف کردن».
آیا از منظر نگاه شما با حذف مصدر «کردن»نقل قول روایت شده، غلط است؟
اما من نه به روایت شما اعتماد کردم ونه به ادعای تان زیرا با خواندن نوشته تان دریافتم که شما حتا نام مصحح تاریخ بیهقی را نمی دانید.آقای میرفطروس !شماکه مرا به شتابزدگی و جوانی متهم می کنید،مصحح تاریخ بیهقی(البته یکی از بی شمارها)استاد دکتر علی اکبر فیاض است نه عباس فیاض.به قولی:
پسر که نا خلف افتد ،پدر تواند زد
پدر که ناخلف افتد پسرچه کار کند
اما باز هم جستم و دیدم عجبا تازه نقل قول شما همراه با حذف چند کلمه است آن هم نه در انتهای آن بلکه در میان آن. بر حیرتم افزوده شد .با خود گفتم شاید نسخه ها بایک دیگر متفاوت اند ؟ویا شاید آن نسخه ی آقای میر فطروس یگانه نسخه ی موجود در جهان است ؛ویا شاید استاد ِ تازه تولد یا فته، آقای دکتر عباس فیاض ،تصحیح چاپ نشده ای را به آقای میرفطروس اهدا کرده اند؟ اما من در نسخه ی دکتر علی اکبر فیاض چنین دیدم:
و تاریخ به راه راست برود که روا نیست در تاریخ تخسیر و تحریف و تقتیر و تبذیر کردن .
(تاریخ بیهقی،به تصحیح دکترعلی اکبر فیاض،1350،صص588و589)
باز جستم ودیدم در کتابی دیگر که بر اساس نسخه ی دکتر علی اکبر فیاض وبه کوشش آقای عبدالحسین احسانی توسط کتاب فروشی ایران مهر در آذر ماه 1358(ص513)چاپ شده است چنین آمده است:
و تاریخ به راه راست برود که روانیست در تاریخ تخسیر و تحریف و تقتیر و تبذیر کردن .
باز جستم ودیدم درمجلد دوم کتاب دیگر که براساس نسخه ی استادان غنی – قزوینی ونسخه ی استاد ادیب پیشاوری ونسخه ی دکتر علی اکبر فیاض وبا مقدمه و توضیحات و تعلیقات استاد عالیقدرآقای منوچهر دانش پژوه که توسط انتشارات هیرمند در سال 1376(ص688) چاپ شده ، چنین آمده است:
و تاریخ به راه راست برود که روانیست در تاریخ تخسیر و تحریف و تقتیر و تبذیر کردن .
آن وقت انصاف بدهید،نیاوردن کلمه ای(البته به زعم شما) آن هم در پایان تیتر یک مقاله این همه جار و جنجال داشت؟کاملا مشخص است، آقای افرادی آن چند جمله ی بیهقی را در مقام تیتر دوم انتخاب کرده اند، پس اگر این حذف و اضافات مشکلی داشته باشد باید تمامی آن هایی که جمله ای را با حذف چند کلمه به عنوان تیتر قرار می دهند، بی اطلاع و بی سواد و حتا خوشمزه و...نامید. آن هم در صورتی که شما دو کلمه را حذف کردید و....راستی آیا یک بارهم تاریخ بیهقی را- حتا- تورق کرده اید؟
جان های بیدار را ارجاع می دهم به تمامی نسخه های موجود تاریخ بیهقی، بخش«الحکایۀ فی معنی السیاسهّ من الامیرالعادل سبکتکین رحمهّ الله علیه»قسمت «حرکت مسعود به ساری» تا خود ببینند وقضاوت کنند.
آقای میر فطروس! من به شما به عنوان کسی که تلاش می کند وبه عنوان یک انسان هم وطن احترام می گذارم اما بدانید همیشه دیگرانی هستند که به دور ازترس و واهمه- هر چند تلخ- سخن می گویند ؛ و خوب می دانید« تاریخ هنگامی آغاز می شود که غبار یادها فرو نشسته باشد.»(نقل به مضمون .البته یقین دارم که این جمله را گیلبرت رایل ،فیلسوف انگلیسی بیان کرده است و اول بار شاعر گرامی آقای اسماعیل خویی در جدال با مدعی آن را نقل کرده اند)
باری ... حضرت عبید زاکانی در بخش لطایف (حکایات فارسی،به تصحیح آقای پرویز اتابکی،زوار،چاپ دوم،1343،ص265)حکایت جالبی را نقل می کند:«مهدی خلیفه در شکار از لشکر جدا ماند شب به خانه اعرابی رسید.طعام ماحضری و کوزه ی شراب پیش آورد چون کاسه بخوردند،مهدی گفت:من یکی از خواص مهدیم.کاسه ی دوم بخوردند،گفت:یکی از امرای مهدیم. کاسه ی سیم بخوردند،گفت:من مهدیم.اعرابی کوزه را برداشت و گفت:کاسه اول خوردی دعوی خدمتکاری کردی،دوم دعوی امارت کردی،سیم دعوی خلافت کردی،اگر کاسه ی دیگری خوری هر آینه دعوی خدایی کنی(....)»
باقی........بقای تان.مهدی خطیبی
علی میرفطروس
آقا! شرم هم یك فضیلت انسانی است!
(اشاره ای به خُطبة آقای خطیبی)
**
مطلب دوست جوانم آقای خطیبی را خواندم و بار دیگر از آنهمه خُطبة پُرخطا و تیغ كشیدن بر چهرة حقیقت، شرمنده شده ام. اینكه آقای خطیبی (بنا بر نوشتة وبلاگ كوچكش) در همدستی با یك «مثلث خام» (= خ + ا + م) مركب از سه شاعر و مقاله نویسِ ناكام («خمینی آورانِ» شعرِ معاصر ما) كوشش می كند تا با وارونه نمائی و سیاه كردن دیگران، به «خطیبی مشهور» بدل گردد، البتّه، آرزوئی است كه بر جوانان عیب نیست، امّا آقای خطیبی كه بقول خود: كتاب «رو در رو با تاریخِ» مرا دقیقاً خوانده، چرا و چگونه نام درست استاد علی اكبر فیاض (مُصحّح تاریخ بیهقی) را در صفحة ٨ كتابِ «رو در رو با تاریخ» (و دیگر كتابهای من) ندیده و یا نخواسته است كه ببیند؟!
توهین به صادق هدایت، استاد عبدالحسین زرین كوب وسعیدی سیرجانی در «مُستندات» دوست عزیزِ آقای خطیبی (احمد افرادی) وجود داشته، چرا وی، در این باره «سكوت تائیدآمیز» كرده و آقای خطیبی نیز در خطبة اوّل خویش، از كنارِ آن گذشته است؟!
از این گذشته: این چه صداقت و شرافتی است كه آقای خطیبی نقل قولی را به من نسبت می دهد كه اصلاً متعلق به من نیست بلكه مربوط به جلال آل احمد است!
با این «بضاعت» ها و خامی ها، دوست جوانم (كه خود را «دانش آموختة حقوق قضائی، شاعر، منتقد، ویراستار و ...» !! می داند طبیعی است كه نداند حذف مصدرِ «كردن» در جملة درخشان ابوالفضل بیهقی (تاریخ به راهِ راست رود، كه روا نیست در تاریخ، تبذیر و تحریف كردن) یك غلط مُسلّم است. با چنین خطبه ها و خطاهائی باید گفت:
- بدا به حال ادبیات ما!،
آقا! شرم هم یك فضیلت انسانی است. ایكاش ...
www.mirfetros.com
|