آیا هیچ گاه دست های عزیزی را بو کرده اید .دست های پدرم عطر خاصی داشت. همیشه بوی نارنج می داد . وقتی دست هایش را لمس می کردم ناخودآگاه این بیت را از دوست خوبم علی رضا راهب زمزمه می کردم:
به پنجه ای که ندارد نشان ز تاول و تیغ
سزاست تا چو زنان باغ گل بپیراید
رفت ....مثل یک خاطره ...مثل یک رویا ....که می بینی و نمی بینی اش.حافظ را در زمزمه های او شناختم .چه بی شمار شعر در حافظه داشت .رفت .... افسوس انسان است و خاطره ها و حسرت هایش ....
این روزها هر چه می کوشم تا صورتش را به خاطر بیاورم ،نمی توانم . همه چیز از ذهنم رفته است فقط پژواکی در گوش و عطری در جانم ریشه گرفته است:
«بابا جان می دانی روزی پدر و پسری در حمام بودند .پدر رو می کند و به پسر می گوید : جان بابا آبی به من بده .پسر هر چه می جوید کاسه ای نمی یابد در کاسه ای که داروی نظافت می ریزند، آب می آورد .پدر نگاهی به ظرف و نگاهی به کاسه آب می کند .چشم هایش را به چشم های پسر می دوزد و می گوید :جان بابا آن روزها که پدرم از من آبی می خواست من بهترین ظرف و زلال ترین آب را برایش می آوردم حالا سهم من این است وای به حال تو ..فردای تو چه می شود.»
بابا وای به حال من وای به حال ما....
خدایا ....خدا.... انگار در تمام خانه ام بوی نارنج پر شده است.
مهربان بمانید
مهدی خطیبی
عرقریزان تهران
غزل بدرقه ی پدر

چشمه چشمه آفتاب ، در صدای جاری ات
غبطه می خورم من از خوی تک سواری ات
در میان شعر من ،بغض واژه ها گم است
یاری ام کن ای پدر ! با صدای جاری ات
لرزه های شانه ام ، ترس های بی کسی است
بی پدر شدم پدر! رفت ، دست یاری ات
جامه های ابر را ، چنگ می زند دلم
لجه لجه موج شد ، بوی بی قراری ات
دست هم نمی کشی ، بر سرم دگر پدر
کاش قطره می شدم پای چشمه ساری ات
در اتاق خانه مان ، بوی مهربان توست
با من است و در من است ،رد ّ یادگاری ات.
مهدی خطیبی
7 / مرداد /1386
تهران |