احمد افرادی در سال 1331شمسی در ساری زاده شده است .
اودر سال 6 135دررشته مهندسی مکانیک ، از دانشگاه علم و صنعت فارغ التحصیل شد. مدتی در یکی دو کارخانه پست مدیریتی داشته است. آخرین شغل او ( همراه با گذراندن دوره ی تکمیلی on the job training) ، مهندسی هواپیما بود . احمد افرادی در سال 1365 به قصد ادامه ی تحصیل از کشور خارج شد .
احمد افرادی از دوستان خوب و مهربان و فاضل من است که هنوز او را ندیده ام ؛ اما حضور مهربانانه اش را همیشه در کنار خود احساس می کنم .احمد گذشته از صفات اخلاقی ممتاز، ذهنی روشن و دانشی شگرف دارد. او با وسواسی جانکاه ـ که با عرق ریزان روحی همراه است ـ می نویسد. از همین مقاله می توان به اوصافی که بر شمردم ،رسید. من این مقاله را در دو بخش تقدیم تان می کنم امیدوارم بتوانم نوشته های بیشتری از او را در این دنیای مجازی به علاقه مندان عرضه کنم . شادم که پس از دیری و دوری این پست، پاسخی به خواسته های دوستانی شد که پی در پی از من می خواستند که نوشته هایی از او را بخوانند.
آوازه گري ، تحريف و ذهن مخدوش تاريخي
"تاريخ به راه راست رود كه روا نيست در تاريخ تبذير و تحريف " ابوالفضل بيهقي
بخش دوم و پاياني
احمد افرادي
در صفحه 361 از كتاب »معماى هويدا«، از قول ريچارد هلمز، رئيس سيا و سفير بعدى آمريكا در ايران مى خوانيم:" با تأسيس نظام تك حزبى ديگر در ايران حتى در ظاهر هم يك نيروى مخالف ، اما وفادار به رژيم شاه باقى نمى ماند، با در نظرگرفتن اين تحولات ، ديگر اميد چندانى به ايجاد حكومت دموكراتيك درايران نمىتوان داشت."
به رغم اين، آقاى ميرفطروس مى فرمايد كه" پس از استقرارامنيت اجتماعى، توسعه صنعتى و رفاه اقتصادى مردم، ظاهراً محمدرضاشاه در نظر داشت كه با ايجاد فضاى باز سياسى، جامعه را به تدريج به سمت اصلاحات سياسى و تمرين دموكراسى هدايت كند و گويا تشكيل جناحهاى پيشرو، سازنده و انديشمند ( در سال 1975) در درون رژيم براى انجام اصلاحات تدريجى سياسى جامعه بود."
استفاده از واژگان "ظاهراً" و "گويا"، در عبارت بالا، بيانگر آن است كه محقق محترم، خود نيزدر صحت آن چه كه مىگويد، ترديد دارد.
آقاى ميرفطروس، به درستى ميگويد كه:
"مدرنيته و جامعه مدنى، تنها مقدارى ادبيات و جمله پردازى نيست بلكه - اساساً يك ذهنيت جديد است. يك ذهنيت تازه در برخورد با طبيعت و انسان . اين ذهنيت جديد، يك شبه و يا دو- سه ساله پديد نمى آيد بلكه منوط به آموزش و پرورش دراز مدت است."
اما نميگويد كه اين " آموزش و پرورش درازمدت" در چه حال و هوا و شرايطى مى بايست انجام پذيرد . به علاوه، جاى مدرنيسم را با مدرنيته عوض كرده و تعريف خودساخته و نادرستى ، از هر دو به دست مى دهد:
"مدرنيته با مدرنيسم پيوندى اساسى دارد. اگربتوان مدرنيسم را تجسم عينى و مادى مدرنيته دانست، مدرنيته - اما- تجسم ذهنى ، معنوى و فرهنگى آن است."
من نميدانم منظور آقاى ميرفطروس از عبارت" مدرنيسم پايگاهى است براى رشد و پرورش مدرنيته " چيست. ولى اگر منظورش شرايط لازم براى رشد و تداوم تجدد باشد، بايد گفت يكى از مهمترين مختصات وشرايط براى رشد و پرورش مدرنيته، جامعه اى است بدون آمر و قيم . در واقع، به گمان من، عمده ترين عاملى كه (دردوران پهلوى اول و دوم) موجب كندى رشد تجدد شد، نبود آزادى هاى سياسى و سلطه ديكتاتورى خشن بر جامعه بود. در واقع، همانطور كه آقاى ميرفطروس، خود در كتاب ديدگاه ها، صفحه 100 تأكيد دارد، " تجددگرايى اساساً با آزادى و دموكراسى همراه است. تجددگرايى در آزادى مى شكفد و در دموكراسى پربارترمى شود."
در اين جا، براى اجتناب از هرگونه بدفهمى، لازم مى بينم كه فهرست وار، برخى از ويژگى هاى مدرنيته را، با هم مرور كنيم. اما پيشتر، ذكر دو نكته را الزامى مى بينم:
1ـ آقاى ميرفطروس در نوشته خود به بعضى از اين موارد، اشاره داشته است .
2ـ ويژگى هاى مدرنيته كه در زير خواهد آمد، دريافت هاى انحصارى من نيست ، بلكه نظرات عامى است كه در مورد آن ها، بين اهل فن ، اشتراك نظر وجود دارد.
مدرنيته ، مجموعهاى از تحولات اقتصادى، فرهنگى، سياسى، و... است. اين تحولات در ارتباط تنگاتنگ با يكديگر قرار دارند.
از نظر اقتصادى ، مدرنيته وابسته به سرمايه دارى ومحصول دوره اى از تاريخ است كه شهرنشينى شيوه غالب زيست انسان ها است .
بارزترين خصيصه مدرنيته فردگرايى است ، يعنى جامعه مدرن، بدون فردگرايى قابل فهم نيست.
جامعه مدرن، نه جامعه اى دينى كه عرفى است. به اين معنى كه دين در حد موضوعى فردى تقليل مى يابد. به عبارت آشناى امروزى، در يك جامعه مدرن، دين از سياست منفك است.
در يك جامعه مدرن، رابطه بين دولت و ملت را وفاق ملى ( كه ناشى از اراده عمومى است) تعيين مى كند. بنابر اين، در چنين جامعه اى، دولت نه تنها آمر ملت نيست، بلكه مشروعيتش را هم از مردم مى گيرد.
جامعه مدرن ، كثرت گرا است. يعنى، در جامعهاى اين گونه، حقيقت به شكل مطلق وجود ندارد. همين جا ميتوان "دموكراسى را به عنوان نهاد سياسى انتقاد و اختلاف نظر بين افراد يك جامعه تعريف كرد و روشنفكر را خلاق اين انديشه سياسى دانست."
عقلگرايى و خردباورى، از ديگر ويژگى هاى مهم جامعه مدرن است. بنابراين جامعه اى مدرن است كه درآن فرامين آسمانى جايش را به قوانين زمينى بدهد وزندگى را عقلانى كند. به عبارت ديگر جامعه مدرن، در كار افسون زدايى از باورهاى دينى است؛ اما، به رغم اين، باورهاى دينى همانطور كه گفته شد، به عنوان اعتقاداتى شخصى محترم شمرده مى شوند.
از ديگر ويژگى هاي مدرنيته، حضور انديشه انتقادى است. در واقع انديشه مدرن، مدام در كار نفى خويشتن است و...
اما "واژه مدرنيسم به عنوان تعبير جامع و فراگيرى جا افتاده است كه ناظر به گرايشى است بين المللى در شعر، داستان، نمايش، موسيقى، فيلم، نقاشى ، معمارى و ديگر رشته هاى هنرى غرب در سال هاى پايانى قرن نوزدهم. گرايشى كه بر بخش اعظم هنرقرن بيستم نيز تأثيرات شگرف و چشمگيرى گذاشته است." (مدرنيته و مدرنيسم، ترجمه و تدوين حسينعلى نوذرى، انتشارات نقش جهان، چاپ اول ، صص 90-91 ).
در بحث مربوط به مدرنيته، آقاى مير فطروس، در جايى به "عدم شكوفايى مدرنيته " در ايران اشاره مى كند، اما از علل اين عدم شكوفايى هيچ نمى گويد.
مى گويد كه " تلقى ما از تجددگرايى (مدرنيته ) بسيار آشفته است" . مى گويد كه " مقايسه تجددگرايى در ايران با تجددگرايى در اروپا يك قياس نادرست است". اما، صرفنظر از كلى گويى، نمى گويد كه تلقى درست از " تجددگرايى ايرانى" چگونه است و مدرنيته در ايران با چه الزامات و چه محدوديت هايى رو به رو است و چه نوع مدرنيته با چه مختصاتى، دررابطه با ويژگى هاى تاريخى و فرهنگى ايران كارساز است. اما به رغم اين همه، آقاى ميرفطروس تلويحاً و به قول معروف دست به عصا مى گويد كه "...ديكتاتورى نظامى از بالا" چاره درد ما است و تلويحاً مى گويد كه با توجه به" تجربه ژاپن و كره ، مكزيك و شيلى "، تنها راه رستگارى اين است كه براى ظهور ديكتاتورى ديگر دست به دعا برداريم.
در بحث مربوط به مدرنيته، آن جا كه پرسشگر به درستى نقش فرديت و حقوق فردى را به عنوان "عنصر محورى پويايى، رشد و شكوفايى همه جوامع" برجسته مى كند، آقاى ميرفطروس برمىآشوبد و با متهم كردن تلويحى پرسشگران به كندذهنى و ديرفهمى، مى گويد: "من در سراسر اين گفتگو كوشيده ام تا نشان دهم كه چرا و چگونه به علت فقدان مالكيت خصوصى مفهوم فرد و حقوق فردى در تاريخ فرهنگ ما نتوانست شكل بگيرد...." . از آن جا كه بحث "فرديت" و "حقوق فردى" پاشنه آشيل تئورى آقاى ميرفطروس، در رابطه با حكومت پهلوى ها است، نويسنده محترم، در اين مورد با مغلطه كارى و پيش كشيدن مسائل بى ربط از پاسخ طفره مى رود.
آقاى ميرفطروس، در مورد نيروهاى مخالف رژيم محمدرضاشاه مى گويد:
"... نفى و نديدن زيبايى هاى هنرى و ستايش خون و شهادت، جلوه هايى از اين خصلت ها و اخلاقيات شيعى- ماركسيستى است. خصلت ضد مدرنيستى و ضد آزادى گروه هاى مذهبى و ماركسيستى ( كه خود را در شعارهاى ضد سرمايه دارى پنهان مى كرد) به وجوه مشترك اخلاقى و مبارزاتى نيروهاى ماركسيستى و مذهبى ، بعد گسترده ترى داد. "
اولاً- آيا، اين ادعا، (" وجوه اخلاقى مشترك ماركسيست ها و مذهبى ها ... " )، قول معروف محمد رضاشاه ( اتحادِ ارتجاعِ سرخ و سياه) و اصطلاح " ماركسيست هاى اسلامى" را به خاطر نمى آورد؟
ثانياً- نويسنده، در اين جا، معلول را جاى علت مى نشاند. بايد به خاطر داشت كه قبل از سال هاى بيست و به خصوص در سال هاى بين 20 تا 32 هم فرهنگ و اخلاقيات شيعى! در جامعه وجود داشت و هم نيروهاى چپ ماركسيست فعال بودند. اما نه از مبارزات مسلحانه، در اين سال ها خبرى بود و نه از فرهنگ ستايش خون وشهادت! علت رويكرد به مبارزه مسلحانه ، را بايد در جاى ديگرى جست. در جامعه اى كه اپوزيسيون به معناى مرسوم و شناخته شده اش وجود ندارد، فرهنگ تحزب هم جايش خالى است ماشين سركوب رژيم هم، همه جا حى و حاضرآماده خدمت است!! ابراز هرگونه نارضايتى و مخالفت با رژيم هم ، زندان و داغ و درفش را پيش رو دارد و... آيا مى توان، در حاكميت اين اجبارها راه دست يازيدن به مبارزه ى مسلحانه را بست؟!
به قول زنده ياد محمد مختارى ، " در حقيقت (در چنين جامعه اى) ستيز، يك رفتار اجتماعى، يك ارزش زندگى، يك اميد و انتظار روانشناختى به حساب مى آمده است . محك و معيار خوب و بد و پيشرو و پسرو مىشده است. راه ديگرى وجود نداشته است".
اين را نيز همه مىدانيم، كه در آن سالها، حزب توده اى بود، با گذشته و كارنامه و تجربه اى نامقبول و نامبارك؛ فلسطينى بود و رژى دبره اى و موج مبارزات مسلحانه موفق دركوبا و آمريكاى لاتين و ديكتاتورى شاه و ساواك و باقى قضايا ، كه همه مىدانيم و تكرارش لوث كردن ويژگىهاى سياسى حاكم برايران آن سال ها است . و اگر شريعتى و آل احمد و ديگران خون و شهادت را اصالت مى دهند و مبارزه مسلحانه از جانب احمدزاده، "هم استراتژى و هم تاكتيك" ارزيابى مىشود، علت را بايد در خفقان سياسى و فساد اقتصادى حاكم بر رژيم محمدرضاشاه جستجو كرد.
آقاى ميرفطروس فراموش كردند كه نيروهاى چپ، در غياب آزادى هاى سياسى و اجتماعى، به خاطر آزادى و دموكراسى و پيشرفت و بهبودى حال انسان ايرانى مبارزه مى كردند. اشتباهاتى هم داشته اند كه كسى منكر آن نيست. اما اين خطاها، نه علت كه معلول و نتيجه ناگزير حكومت هاى خودكامه و ديكتاتورى است كه منطق گفتگو را برنمى تابند و همه راه هاى مسالمت آميز را مى بندند.
به علاوه، اين كه مثل آقاى ميرفطروس، پس از گذشتِ بيش از سى سال از وقايع آن سال هاى تب آلود و پشت سر گذاشتن رويدادها و تحولات و دگرگونى هاى جهانى حيرتآورى كه هركدام بيش از همه تاريخ به ما آموخت و ذهنيت و نگاه ما را به زندگى و هستى از بيخ و بن عوض كرد، يك باره چونان يگانه "ارشميدس" دنياى سياست، ذوق زده و طلبكار در بوق و كرنا كنيم كه، " يافتم، يافتم" ، چه فضيلتى به بار مى آورد؟
گيريم كه كارنامه روشنفكران به همان سياهى باشد كه آقاى ميرفطروس ترسيم كرده اند . اما، مى پرسم، چگونه مى شود محقق تاريخ بود و نقش عوامل ديگر را در وقوع انقلاب نديد. آيا عجيب نيست كه از ميان همه نيروهايى كه در سقوط رژيم پهلوى نقش داشتند، تنها حضور و عملكرد روشنفكران را( آن هم به مثابه جنايتى نابخشودنى) ديد و به ديگر عوامل و نيروهاى اجتماعى ( به خصوص نقش و عملكرد خود شاه) عنايتى نداشت.
به باور من آقاى ميرفطروس، عاملاً و عامداً در كار آن است كه براى روشنفكران عصر پهلوى دوم پرونده سازى كند.
بررسى نقش روشنفكران در روزگار پهلوى ها ، بحث دراز دامنى را مى طلبد كه در حوصله اين مقال نيست. از اين رو، در اين جا با نقل نوشته اى از زنده ياد مختارى، اين بحث را به پايان مى برم:
»عوامل اساسى در رويكرد ناگزير به خطرپذيرى قهرمانى را مى توان چنين دانست: 1ـ سد و سبعيت ديكتاتورى2- انفعال توده ها 3- روش مماشات پخمگان و سياستگران حرفهاى بى عمل.
از اين رو در طرح و بررسى و نقد اين گرايش ، به راستى بايد بر لبه تيغ راه رفت. اين پل صراط است كه هرگونه لغزشى برآن سقوط به سمتى را در پى دارد. چشم دراندن بيش از حد بر نقطهاى به همان اندازه دشوارى به بار مى آورد كه چشم برگرفتن از نقطهاى..." ( انسان در شعر معاصر، محمد مختارى، انتشارات طوس، چاپ اول، 400).
آقاى ميرفطروس ، از قول آل احمد مى نويسد:
"ما نمىتوانيم از دموكراسى غربى سرمشق بگيريم .... احزاب و سازمان هاى سياسى در كشورهاى غربى منبرهايى هستندبراى تظاهرات ماليخوليايى آميز، آدم هاى نامتعادل و بيمارگونه ... لذا تظاهر به دموكراسى غربى، يكى از نشانه هاى غربزدگى است."( ش 5، ص 7، 2 ).
نوشته بالا، نمونه اى است از جعل و سندسازى آقاى ميرفطروس، جهت مخدوش كردن ذهن خواننده و اثبات مدعاى خود. چرايش را در زير مى خوانيم:
الف- با آن كه پاسخ ايشان در اين مصاحبه كتبى است، معذالك نويسنده محترم ، اين جا هم، مطابق معمول به ما نمىگويد كه اين قول از كدام منبع نقل شدهاست.
ب- بخش اول و سوم سند آقاى ميرفطروس، عبارت به هم پيوسته اى است از ص 172 كتاب غربزدگى، به شكل زير:
"در چنين اوضاع و احوالى ( آل احمد به عنوان پيش شرط، قبلاً به اين اوضاع و احوال اشاره مى كند) ما نمىتوانيم اداى دموكراسى غربى را درآوريم نه مجاز به اين تقليديم و نه در صلاح مان است. تظاهر تنها به دموكراسى يكى ديگر از نشانه هاى غربزدگى است"
ج- عبارت "ما نمىتوانيم اداى دموكراسى غربى را درآوريم" ، از نوشته آل احمد، در سند آقاى ميرفطروس، به صورت، "ما نمى توانيم از دموكراسى غربى سرمشق بگيريم"درمىآيد . همين طور جمله " تظاهر تنها به دموكراسى غربى، يكى از نشانه هاى غربزدگى است" ، با حذف واژه تأكيدى " تنها"، و اضافه شدن" لذا " به صورت " لذا تظاهر به دموكراسى غربى يكى از نشانه هاى غربزدگى است"، در متن آقاى ميرفطروس شكل عوض مى كند.
آقاى ميرفطروس ، جمله پيوسته مذكور را مى شكافد و عبارت ( ... احزاب و سازمان هاى سياسى در كشورهاى غربى منبرهايى براى ارضا....) را كه مربوط به ص 203 از كتاب غربزدگى است ، بازهم به شكل تحريف شده، در آن جاسازى مى كند تا قول تحريف شده آل احمد را، در اثبات مدعايش به كار گيرد. در اين جا، ( بدون آن كه در كار ارزش گزارى باشم) صورت تحريف نشده قول آل احمد را، براى آگاهى خواننده نقل مى كنم :
"... توجه كنيم به اين نكته كه احزاب در يك اجتماع دموكرات غربى منبرهايى هستند براى ارضاء عواطف ماليخوليايى آدمهاى نامتعادل و بيمارگونه- از نظر روحى- كه به صف كشيده شدن روزانه پاى ماشين و سرساعت برخاستن و سركار به موقع رسيدن و تراموا را از دست ندادن - فرصت هرنوع تظاهر اراده فردى را از آنها گرفته است و... " (غربزدگى، جلال آل احمد، چاپ سوم، 1375، ص 203)
آقاى ميرفطروس نمى گويد كه آل احمد، در اين بخش از كتاب غربزدگى، بعضاً در كار انتقاد از "جنبه هاى منفى پديده( به قول خودش) "ماشينيسم"، به عنوان مشخصه عام زندگى مدرن است. ترجمه كتاب "كرگدن"، از "اوژن يونسكو" تلاش ديگرى است از آل احمد، در همين راستا. در اين جا وارد اين بحث نمى شوم كه از ديد يونسكو، "كرگدن" سمبل "فاشيسم" بود نه "ماشينيسم".
بايد يادآور شد كه انتقاد از عوارض مدرنيسم، كارى ست كه بسيارى از فلاسفه غرب، از جمله فلاسفه مكتب فرانكفورت به شكل عميق و همه جانبه به آن پرداخته اند.
براى آن كه به ميزان صداقت آقاى ميرفطروس ، در اين مورد پى ببريم، قول زير را از آل احمد، كه تلقى او ازدموكراسى و نوع غربى آن است، نقل مى كنم. من گمان ندارم كه اين متن براى آقاى ميرفطروس ناآشنا باشد:
" نكته ديگرى كه در قلمرو امور سياسى به چشم مىخورد تظاهرى است كه به دموكراسى غرب مىكنيم ، يعنى دموكراسى نمايى مى كنيم . از خود دموكراسى غربى و شرايط و موجباتش كه خبرى نيست - آزادى گفتار- آزادى ابراز عقيده- آزادى استفاده از وسايل تبليغاتى كه انحصار دولتى است - آزادى انتشار آراء مخالف با سلطه حكومت وقت. هيچكدام نيست ولى حكومت هاى ما دموكراسى نمايى مى كنند...." (غربزدگى صص، 170- 171).
نمونه ديگرى از صداقت آقاى ميرفطروس، در نقل اسناد تاريخى :
ميرفطروس: " على اكبر سياسى ... در خاطراتش اشاره مى كند كه ... سردار سپه نمايندگان انجمن را به نزد خود خواند. از طرف انجمن اسماعيل مرآت، نفيسى محسن رئيس و خود او (سياسى) به اقامتگاه سردارسپه رفتند. سردار سپه مىپرسد: شما جوان هاى فرنگ رفته چه مى گوييد ... ( تلاش ، دوره جديد ، ش 5 ).
دكتر سياسى: "چيزى از تأسيس " ايران جوان" نمى گذرد كه سردار سپه نخست وزير ، نمايندگان ايران جوان را به حضور خواند. انجمن دعوت سردار سپه را پذيرفت. البته جز اين هم نمى توانست بكند! اسماعيل مرآت، مشرف نفيسى، محسن رئيس و من با اندكى بيمناكى به اقامتگاه او ... رفتيم ... گفت :- شما جوان هاى فرنگ رفته چه مى گوييد، حرف حسابتان چيست؟...( على اكبر سياسى، گزارش يك زندگى، ص 76)
همان طور كه مى بينيم، آقاى ميرفطروس ، دو عبارت معنى دار! "البته جز اين هم نمى توانست بكند" و "با اندكى بيمناكى به اقامتگاه او... رفتيم" را ، در نقل قول خود، آگاهانه سانسور مىكند! تا ذهن خواننده را كماكان در خدمت اهداف آوازهگرانهاش، پذيرا نگهدارد.
آقاى ميرفطروس ، در يك جا ما را از" شبيه سازى " برحذر مى دارد:
"... تأكيد مىكنم تا به عنوان يك متدلوژى از غلنيدن به " اينهمانى"، شبيه سازى و قرينه نمايى جامعه ايران با جوامع اروپايى پرهيز كنيم."
اما در مقابل اين نظر درستِ پرسشگران، كه "ناسيوناليسم متمايل به غربِ شاه، كه فاقد آزادى، ليبراليسم سياسى ، احترام به حقوق و آزادى هاى فردى و قانونمدارى بوده ... موجب شكست يا... پا نگرفتن جامعه مدنى و و عدم رشد و توسعه همه جانبه كشور گرديده" به همين متد متوسل شده و بىاعتنا به تفاوت ماهوى ايران و اين جوامع، برمى آشوبد و مىگويد:
" من به تحليل هاى عاميانه ماركسيستى و تئورى هاى ساده انگارانه " اختناق = انقلاب " اعتقادى ندارم چرا كه تحولات سياسى در كره جنوبى، برزيل و خصوصاًً اسپانيا و شيلى نشان داد كه اين كشورها- عليرغم مشكلات عظيم سياسى و تنش هاى عميق اجتماعى توانستند بدون انقلاب از حكومت هاى فردى و استبدادى به آزادى و دموكراسى سير نمايند."
محقق محترم مدعى است: " تا 6 ماه قبل از بهمن 57 ... در عرصه ى خارجى، رژيم شاه نه مديون بانك هاى خارجى بود ....بلكه در آن زمان داراى چنان بضاعتى بود كه به بسيارى از كشورهاى اروپايى وآسيايى و آفريقايى وام يا كمك مالى داده بود."
در پاسخ محقق محترم بايد گفت كه، "... علائم بحران، در يك كلام فراوان بود ... " دولت در عوض ماليات ها را افزايش داد و از بعضى كشورها وام گرفت... در سال 1353 ايران دو ميليارد دلار مازاد بودجه داشت، اما طولى نكشيد كه اين مازاد به كسرى بودجه بدل شد. دولت 3/7 ميليارد دلاركم داشت... ماليات بر درآمد حقوق بگيران را افزايش دادند. اين رقم در سال 1354 بالغ بر 02/4ميليارد دلار مىشد و در سال 1357 به 86/5 ميليارد دلار رسيده بود."( برگرفته از كتاب " معماى هويدا" ص 372)
پيشتر گفتم كه آقاى ميرفطروس، در اين نوشته هم، از حاصل پژوهش هاى ديگران بهره مى برد، و به گمان من برآن است كه با ثبت آن ها به نام خود، خواننده را از وسعت دانش و پژوهشهاى خود متحير كند. پيشتر نمونه اى به دست دادم و اين جا مصداق هاى ديگرى را پيش روى قرار مىدهم :
عباس ميلانى: رشدسريع اقتصاد ايران بى شك برشمار و قدرت طبقه متوسط ايران افزود. از سوى ديگر، شاه تصميمات مربوط به چگونگى اين تحولات را به شيوه اى يكسره استبدادى اتخاذ كرد. بعيد هم به نظر مى رسيد كه در آينده اى نزديك به خواست هاى سياسى اين طبقه تن در دهد. در واقع ، شاه نه تنها مخالف سهيم كردن طبقه متوسط در قدرت بود، بلكه حتى حاضر نبود كه هويدا را ، پس از سالها خدمتگزارى صادقانه، در قدرت سهيم كند. (معماى هويد ا، صص 359-360 )
ميرفطروس: "...روند مدرنيسم و توسعه تجدد در ايران، سبب پيدايش طبقه متوسط شهرى شده بود كه به تدريج بر اختناق و ساختار سياسى رژيم شاه اثر گذاشت ..."
ميلانى: ( اين ) نقطه نظر... به كسانى تعلق داشت كه هرگونه فعاليت در چارچوب نظام موجود را عبث و بيهوده مىانگاشتند. اينان را مىتوان تجلى روايتى از نيست انگارى سياسى دانست كه در آن سال ها بر ذهن و زبان بسيارى از روشنفكران ايران حاكم بود. .( معماى هويدا، ص 257)
ميرفطروس: "من به بسيارى از روشنفكران عصر محمدرضاشاه روشنفكران هميشه طلبكار لقب داده ام. روشنفكرانى كه ... مسيح وار ، همواره يك صليب " نه بزرگ" را بر شانه هاى خود حمل مى كردند.
ميلانى: روشنفكران انقلابى عرفى مسلك دست كم از اين جنبه مهم، يعنى انكار مطلق مشروعيت دولت هاى حاكم، با الهيات تشيع هم رأى بودند. نسب فكرى اين روشنفكران را بايد در نيست انگارى فكرى روسى در سده ى نوزدهم سراغ كرد...اين دسته از روشنفكران روس هرگونه تلاش در جهت اصلاح نظام سرمايه دارى يا استبداد سياسى را نه تنها كارى يكسره ياوه كه حتى زيانبار مى دانستند. حاصل اين شد كه روشنفكران به براندازى... نظام حاكم دل بستند. (معماى هويدا، صص 258-257)
ميرفطروس: در طول سالهاى قبل از انقلاب57، مبانى و اصول اعتقادى مشترك، نيروهاى ماركسيستى و مذهبى را به هم پيوند مى داد ... پيدايش ايدئولوژى ها وسازمان هاى خون فشان انقلابى ( كه هيچ طرحى براى مهندسى اجتماعى نداشتند بلكه با نهيليسم ويرانسازشان همه چيز را در انقلاب و با انقلاب مى ديدند) ...
دكتر كاتوزيان: "... در اوايل آن سال، بانك جهانى، در نقش ميانجى گرى (ميانجى؟)، دو نماينده به تهران فرستاد. خلاصه پيشنهاد بانك اين بود كه انگليس و ايران موافقت كنند عمليات توليد و صدور نفت از سر گرفته شود، مشروط بر اين كه بازده فروش در اختيار بانك گذاشته شود و تا دستيابى به توافق نهايى نزد بانك بماند. مصدق با رد اين پيشنهاد مرتكب بزرگترين اشتباه زمامداريش شد. اشتباهى كه جنبش ملى ايران را محكوم به شكست كرد و براى مردم ايران از جنبه استقلال و جنبش گرايى شان به بهاى گزاف تمام شد..."
برگرفته از " تاريخ سياسى بيست و پنج ساله ايران، سرهنگ غلامرضا نجاتى، مؤسسه فرهنگى رسا، چاپ سوم، جلد اول صص 30-31"
آقاى ميرفطروس با ثبت اين قول به نام خود مى گويد : اشتباه دكتر مصدق "... رد طرح معقول و مناسب بانك جهانى در باره اختلاف با شركت نفت انگليس " بود.
در آغاز اين مقال گفته شد كه نقد اين نوشته آقاى ميرفطروس ، به دلايل عديده از جمله، كثرت و تنوع مسائل مطرح شده در آن كار ساده اى نيست. به علاوه، موارد ديگرى در اين نوشته و ديگرنوشته هاى آقاى ميرفطروس خودنمايى مى كند كه به سادگى نمى توان از آن ها گذشت. از جمله اين موارد شيوه رويارويى اين سال هاى آقاى ميرفطروس با خواننده است. در واقع، اين ديگر سنت نوشتارى او شده است كه ديارى را در مقابل خود نبيند و بى هيچ نياز به استدلال و احتجاج، سوار بر موج هيجانات روزمره سياسى، با بهره گيرى از احساسات ملى و نيازهاى سياسى- روانى مخالفين جمهورى اسلامى در خارج كشور، مرتب جملات قصار و شعار به خورد ما بدهد و اين همه را به جاى حقايق خدشه ناپذير تاريخى به خواننده حقنه كند. به بيان آشناى سالهاى ماضى، پژوهشگر محترم، با استعداد و قابليت حيرتآورى در كار آن است كه" عكس مار" را به جاى "اسم مار" نقش علم كند و برسر هربازارى برافرازد.
جثه نحيف و لاغر كتاب هاى اخيرآقاى ميرفطروس، از يك سو و نوع مسائل مطرح شده در آن ها و تكرارى بودن بسيارى از مطالب و اظهارنظرها ، از سوى ديگر شاهد اين مدعا است كه محقق محترم، در اين كتاب ها از تحقيق و كنكاش كم كرده و بر تبليغ افزوده است.
در واقع پژوهشگرمحترم به جاى تعمق و ژرف انديشى و دورى از جنجال، كه لازمه امر تحقيق است، شتابزده در كار آن است كه هر از گاهى با طرح موضوعاتى بعضاً غيرمتعارف وجنجالى و چاپ آن ها در نشريات پرتيراژغير تخصصى، از خود چهرهاى همواره مطرح و استثنايى در كار پژوهشى ارائه كند. در حاليكه اين تعجيل و شتابزدگى و عنايت مفرط به روزمرگى و مسائل جارى سياسى و تهيه خوراك براى ذهن هاى ساده نگرِ آسان پذير، كار تحقيق را در حد ژورناليسمى مبتذل فرومى كاهد.
در اين ميان، نقش برخى از جرايد (از جمله يكى از دو هفته نامه كثيرالانتشار فارسى زبان اروپا) قابل تأمل و درنگ است كه از يك طرف، با تبليغ و تمجيد و تحسينِ غيرمتعارف و اغراق آميز نام و نوشته هاى آقاى ميرفطروس، در او ايجاد توهم كرده و از طرف ديگر، به واسطه سانسور و حذف مقالاتى كه با ديدى نقادانه و انتقادى به نوشته هاى محقق محترم مىنگرند، راه هرگونه بحث و گفتگو با او را سد مى كنند. تدابير و تمهيداتى از اين دست، آن چنان توهمى در آقاى ميرفطروس ايجاد كرده و چنان اثر سوء ومخربى بر او گذاشته است كه هيچگونه چون و چرايى را در مقابل نوشته هاى خود بر نمىتابد. اين واقعيت را در پاسخ آقاى ميرفطروس به نقدى از دكتر فاروقى، دكتررضا صابرى، نادر بكتاش و بخصوص خانم آزاده سپهرى، به وضوح مى توان ديد. در مورد شخص چهارم، محقق محترم آن چنان منقلب و از خود بيخود مىشود كه به جاى پاسخى متين و مستدل، در نقدى عصبى و توهين آميز، كراراً به ناسزاگويى دست مىيازد و بخصوص( آن جا كه براى پاسخگويى و خراب كردن حريف! لقمه دندانگيرى پيدا نمى كند!) تعداد صفحات نقد را، به عنوان نقطه ضعف نوشته طرف مقابل پيراهن عثمان كرده و( به رغم آن كه مدام از اخلاق و پايبندى به معيارهاى اخلاقى مى گويد) با بى انصافى و بى اعتنايى به ابتدايى ترين مبانى اخلاقى، او را به بى اطلاعى از قواعد دستورى و انشائى متهم مى كند؛ بى آن كه قادر باشد حتى يك مورد از اين ( به اصطلاح ) " غلطهاى فاحش انشائى و گرامرى ... " را، به عنوان نمونه پيش روى خواننده قرار دهد.
با هم بخوانيم:
» اين همه بى پروايى، بى اخلاقى و بى اطلاعى از تاريخ، به علاوه غلط هاى فاحش انشائى و گرامرى در دستور زبان فارسى حاصل دو - سه صفحه نقد است كه كودكانه و خودپسندانه ادعاكرده..." نقل از كتاب (هفت گفتار، على ميرفطروس، " بى پروايى در نقد تاريخ" ، صفحه 50) ، در پاسخ به نقد خانم سپهرى .
مورد ديگرِ استفاده از اين شيوه تخريبى، به رويارويى آقاى ميرفطروس با نقد انتقادى آقاى نادر بكتاش مربوط مىشود.در واقع ، اين ديگر جزو شگردها و ترفندهاى شناخته شده آقاى ميرفطروس، در بيشتر نقدهايش شده است كه براى تحقير و تخفيف منتقدين خود( بى آن كه حجتى بياورد و نمونه اى دال بر صدق مدعايش پيش رو قراردهد) آن ها را به بيسوادى و حتى ندانستن قواعد دستور زبان فارسى متهم كند.
ترفند ديگر آقاى ميرفطروس (در رويارويى با نقد هايى كه، به بيانات و نوشته هاى ايشان با ديدى انتقادى مى نگرند) پاسخ دادن با نام اشخاص ديگرى است، كه اولاً - خود را، تلويحاً از مريدان و طلبههاى آقاى ميرفطروس به خواننده معرفى مىكنند ثانياً- عموماً به مدارك تحصيلى بالا تشخص مى يابند. ثالثاً - چونان محصولات يك بار مصرف، يك بار و فقط يك بار در صحنه مجادلات ادبى ظاهر شده و سپس براى هميشه به تاريك خانه اشباح بر مى گردند. در واقع آقاى ميرفطروس، اززبان فضلايى كه وجود خارجى ندارند، براى خود به آوازه گرى مى پردازد.
نمونه بياورم :
در هفته نامه " نيمروز، شماره 422،جمعه 6 تيرماه 76، ص 33" مقالهاى چاپ مى شود از شخصى به نام دكتر مسعود حاتمى، تحت عنوان " بى پروايى و بى اطلاعى در نقد تاريخ " .
اين مقاله، پاسخ تند و تيز و توهين آميزى است، به خانم سپهرى كه جرأت كرده است به نقد آقاى ميرفطروس بنشيند. تا اين جاى داستان با موردى چندان غيرعادى و نامتعارف رو به رو نيستيم . شخصى آقاى ميرفطروس را به نقد مى كشد و قلمزن ثالثى( كه به اصطلاح از شيفتگان آقاى ميرفطروس است و از قضا، تيتر دكترا! را هم يدك مى كشد) در نقدى هتاك، در مقام پاسخگويى و دفاع از او برمى آيد.
اما مطلب آن جا جالب و حيرت آور مىشود كه بدانيم كه دكتر مسعود حاتمى اصلاً وجود خارجى ندارد بلكه اين جناب دكتر!، همان آقاى ميرفطروس است كه با استفاده از اين نام و نامهاى ديگرى از اين دست، در كار سازماندهى كارزار تبليغى براى خود است ؛ چرا كه نوشته دكتر مسعود حاتمىِ كذا، بعدها با حذف چند سطر و پاك شدن رد و نام جناب دكتر!، تحت عنوان " بى پروايى در نقد تاريخ" ، جزو آثار قلمى آقاى ميرفطروس، زينت بخش كتاب هفت گفتار مى شود.
گفتم كه، آقاى ميرفطروس با استفاده از شگردهايى اين چنين، در كار رونق دادنِ بازار خود، در دنياى ادب و فرهنگ فارسى است . ببينيم اين بازار گرمى ادبى تا به كجا كشيده مىشود:
در مقاله " بى پروايى و بى اطلاعى در نقد تاريخى" ، كه به نام دكتر مسعود حاتمى و به قلم آقاى ميرفطروس، در نيمروز چاپ شده است، مى خوانيم:
" مقاله حاضر ضمن پاسخگويى به بى پروايى ها، بى اخلاقى ها و بى اطلاعىهاى منتقد، در عين حال اداى دينى است به صادق هدايت، سعيدى سيرجانى، استاد عبدالحسين زرين كوب و ميرفطروس، زيرا جان بيدار ما ، روشن از همت بلند آنان و ديگر عزيزان است." نيمروز، شماره 422، ص 33
يعنى دكتر مسعودحاتمى ( يا همان آقاى ميرفطروس خودمان) به خواننده گوشزد مى كند كه اولاً- اين مقاله اداى دينى است به بزرگان فرهنگ وادب فارسى كه آقاى ميرفطروس هم درشمار آنان است. ثانياً- بدانيم و به خاطر بسپاريم كه آقاى ميرفطروس، همسنگ صاحب نامانى چون صادق هدايت و عبدالحسين زرين كوب و... است. ثالثاً- چنانچه من خواننده ، جان بيدارى داشته باشم، بى هيچ چون وچرا، آقاى ميرفطروس هم همراه با ديگر بزرگان فرهنگ و ادب فارسى، در روشنى اين جان بيدار دخيل ميدانم.
رابعاً- در شأن آقاى ميرفطروس نيست كه به نقدهايى از اين دست پاسخ گويد، چرا كه لشگرى از ادبا و فضلاى آماده به خدمت، در ركاب او وجود دارد كه به شاگرديش افتخار كرده و به جاى او حق قلمزن هايى را (كه بخواهند نسبت به حضرت استاد اسائه ادب كنند) كف دست شان مى گذارد.
گذشته از اين شيوه مرضيه تبليغات ادبى، آقاى ميرفطروس، عموماً در رويارويى با منتقدين خود گريزى هم به " جمهورى اسلامى " مىزند و به گمان خودش، براى خراب كردن اين قلمزن ها ، آن ها و نوشتههاى شان را تلويحاً به جمهورى اسلامى منتسب مى كند. اين معنى را، به عنوان نمونه در پاسخ آقاى ميرفطروس به دكتر فاروقى و به خصوص خانم سپهرى و نادر بكتاش مى بينيم:
" ... از آن جا كه اين گونه نقدهااز يك بنياد ايدئولوژيك و مطلق گرايانه مايه مىگيرد، در زبان كلمات و استدلال به نقدهاى بنيادگرايان و متعصبين اسلامى در ايران شباهت دارد... ما نمونه هايى از اين گونه نقدها را به قلم آقايى به نام نادر بكتاش در نشرياتى بنام آرش و انترناسيونال و غيره خوانده ايم و آخرين نمونه آن مطلبى است با نام رؤياى آريايى روشنفكر ايرانى...".
محقق محترم، از يك سو، بر ضرورتِ " نسبيت گرايى و و چند بعدى ديدن حوادث تاريخى" پا مى فشارد و بر اين تأكيد دارد كه "روشنفكرى با شك در دادههاى تاريخى آغاز مى شود" اما، در عمل ، بى هيچ عنايتى به اظهارات خود ، نظراتش را نه با شك كه با يقين شروع مى كند و با حكم به پايان مىبرد وبه علاوه ، همان گونه كه در واكنشهاى محقق محترم در پاسخ به منتقدينش ديديم، كمترين ترديدى را نسبت به صحت گفته ها و نوشته هايش برنمىتابد و در برخورد با آن ها ، به واكنش هاى عصبى و ستيزهجويانه كشيده مى شود.
آيا عدم پايبندى عملى آقاى ميرفطروس به بردبارى ومدارا (در برخورد با نظرات مخالف)، دست يازيدن به شيوه هاى ناسالم و تخريبى ( از آن دست كه برشمردم) تحقير و تخفيف منتقدينى كه در صحت فرمايشات ايشان ترديدكنند، چاپ و نشر نامه ها و مقالات جانبدارانه و تبليغى به نفع خود(با امضاء فضلايى! كه وجود خارجى ندارند) و متصف كردن مكررخود در اين مقالات به القابى مثل " استاد مير فطروس" و... به اين معنى نيست كه محقق محترم در تكاپو است تا سهم بيشترى از آن چه كه متناسب با توانمندى هاى او است ، دردنياى پژوهشهاى تاريخى براى خود دست و پا كند؟
گذشته از اين، آقاى ميرفطروس در سالهاى اخير، با شتابى باورنكردنى، عزم جزم كرده است تا تاريخ را در خدمت اهداف آوازه گرانه به كار گيرد . آيا تمهيداتى اين گونه، حاكى از آن نيست كه محقق محترم " ابر و باد و مه و خورشيد و فلك" را به خدمت فرا مىخواند، تا جبران مافات كرده و هرچه زودتر" قدر بينند و بر صدر نشينند" وباقى قضايا، كه تصورش مشكل نيست ؟
دردا و دريغا كه :
دردست واقفان حقيقت قلم شكست
رونق، بساط مار نگاران گرفت باز
1ـ آقاى ميرفطروس، مى گويد كه "... مشروطيت ، هم به لحاظ شعارها و خواست ها و هم به لحاظ پايگاه و گستره اجتماعى آن ، انقلاب به معناى تعريف شده و شناخته شده اين كلمه نبود از اين رو اطلاق نهضت يا جنبش به مشروطيت شايد درست تر باشد . "
محقق محترم ، بدون آن كه " تعريف شناخته شده انقلاب " را ، پيش روى ما قرار دهد، حكم مى كند كه رويداد مشروطيت را نمى توان انقلاب ناميد. جايگزين قطعى ديگرى هم پيشنهاد نمى كند؛ جز آن كه با شكى مليح ، معادل هاى " نهضت" و يا "جنبش" را براى اين رويداد تاريخى "درست تر" مىبيند. راقم اين سطور، به رغم آن كه، در اين مورد با آقاى ميرفطروس هم نظر نيست، جهت اجتناب از خلط مبحث و بازكردن بحثى ديگر، آگاهانه هر سه واژه مذكور را، در مورد اين رويداد تاريخى به كارگرفته است.
|