تبليغاتX
تاول حکایت راه است

mehdikhatibi

مهدی خطیبی

mehdikhatibi

http://mehdikhatibi.blogfa.com

تاول حکایت راه است

تاول حکایت راه است

تاول حکایت راه است

درساعت23 روز دهم مهر ماه سال یک هزار و سی صد و پنجاه و پنج شمسی در تهران دیده گشودم – اگر چه پروزم از نیماست- و اولین چیزی که گفتم «اون نه»بود.دانش آموخته حقوق قضایی هستم .تا کنون هفت کتاب تالیفی و چهل و شش کتاب به ویراسته و مقدمه ی من منتشر شده است .گذشته از آن که شاعر و منتقد هستم در زمینه ویرایش و تصحیح متون نیز فعالیت دارم . کتابدارم و گذشته از این شغل، مشاور و ویراستار انتشارات آفرینش نیز هستم.نمونه وار کتاب هایی که از من چاپ شده است عبارتند از:
1.ترانه های آدم و حوا ،دفتر اول ،انتشارات روزگار،چاپ اول ،1378
2.آیینه دار آب(نقد ،بررسی و گزیده آثار شیون فومنی)انتشارات روزگار،چاپ اول ،1379
3.شعر متعهد ایران (چهره های شعر سلاح)بررسی شعر سال های 1347تا1357،دفتر اول:جعفر کوش آبادی ،انتشارات آفرینش،چاپ اول 1383
4.ترانه های آدم و حوا ، دفتر دوم، انتشارات آفرینش،چاپ اول ،1384
5.ماه ماهی (قصه شعر)تصویرگر لیلی درخشانی،انتشارات زیتون 1384
6.بوتیمار بی اشک (قصه - شعر )، همراه با یک پیشنهاد: قصه - شعر به مثابه یک قالب ، همراه با نقدی از محمود کیانوش ، تصویرگر ساناز فلاحتی ، انتشارات آفرینش
.............
زیر چاپ:
1.نسل ستاره در شب توفان(شعر و زندگی نعمت میرزازاده م.آزرم)انتشارات ثالث
2.شناختنامه محمود کیانوش،انتشارات آفرینش
3.بوتیمار بی اشک(قصه شعر)همراه با نقدی از محمود کیانوش و طرح هایی از سرکارخانم فلاحتی،انتشارت آفرینش1388
...........
آماده چاپ:
1.پیشگامان غزل امروز ایران ؛ دفتر نخست:محمد ذکایی (هومن)،حکایت غم بیزاریان
........

شماره تلفن جهت تماس با من:
09126894681

وب نوشته های مهدی خطیبی (حلقه نیلوفری/1)

تاول حکایت راه است

 
وب نوشت های مهدی خطیبی/حلقه نیلوفری1    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " تاول حکایت راه است " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
خبرگزاری دانشجویان:بوتیمار بی اشک به قلم مهدی خطیبی منتشر شد
مجموعه رباعیات کیانوش با عنوان با نگاهی دیگر را دانلود کنید
چه اتفاقی افتاد که آقای محقق تاريخ ! ..../اصغر آقا
بهانه‌هایی برای نوشتن (تفسیری بر شعر "خواب" سروده‌ی جعفر کوش آبادی)/مهدی خطیبی/دینگ دانگ
شماره ششم دینگ دانگ منتشر شد
خانگی سه/گویا نیوز
«زندگي و شعر خسرو گلسرخي» در راه است /ایسنا
بهانه هایی برای نوشتن :حسین منزوی /مهدی خطیبی/فرهنگ و هنراز مجموعه گروه اینترنتی فرهنگ گفتگو
شماره ی ۳ مجله ی الکترونیکی دینگ دانگ به روز شد
به بهانه حذف هفتاد غزل از مجموعه کامل شعرهای حسين منزوی از سوی وزارت ارشاد، مهدی خطيبی/گویانیوز
قالب بلاگفا
قالب وبلاگ
آرشیو تماس با ما


آوازه گري ، تحريف و ذهن مخدوش‏ تاريخي

 

 

عمران نیز جاری شد و به آفتاب پیوست . شادا که دیگر رنج نمی کشد و اندوها که دیگر نمی نویسد.

 

 

 

 

 

 

احمد افرادی در سال 1331شمسی در ساری زاده شده است .

اودر سال 6  135دررشته مهندسی مکانیک ، از دانشگاه علم و صنعت فارغ التحصیل شد. مدتی در یکی دو کارخانه پست مدیریتی داشته است.  آخرین شغل او ( همراه با  گذراندن دوره ی تکمیلی    on the job training) ، مهندسی هواپیما بود . احمد افردای  در سال 1365 به قصد ادامه ی تحصیل از کشور خارج شد . 

احمد افرادی از دوستان خوب و مهربان و فاضل من است که هنوز او را ندیده ام  ؛ اما حضور مهربانانه اش را همیشه در کنار خود احساس می کنم .احمد گذشته از صفات اخلاقی ممتاز، ذهنی روشن و دانشی شگرف دارد. او با وسواسی جانکاه   ـ  که با عرق ریزان روحی همراه  است ـ  می نویسد. از همین مقاله می توان به اوصافی که بر شمردم ،رسید. من این مقاله  را در دو بخش تقدیم تان می کنم امیدوارم بتوانم نوشته های بیشتری از او را در این دنیای مجازی به علاقه مندان عرضه کنم . شادم که پس از دیری و دوری این پست، پاسخی به خواسته های دوستانی شد که پی در پی از من می خواستند که نوشته هایی از او را بخوانند.

 

 

آوازه گري ، تحريف و ذهن مخدوش‏ تاريخي

بخش نخست

"تاريخ به راه راست رود كه روا نيست در تاريخ تبذير و تحريف " 

                                                                  ابوالفضل بيهقي

                                                                            

                                                   احمد افرادي

 

 

 اين مقال، ناظر به "مصاحبه" اى؟! است با آقاى ميرفطروس‏، به نام " مدرنيته و بايست ها و بن بست هاى پيدايش‏ آن در ايران "، كه در‌گاهنامه ى " تلاش ، دوره جديد، هامبورگ، ش‏ 4،5"  به چاپ رسيده است؛ همينطور درنگى دارد برحضور وعملكرد و نقش‏ فرهنگى- پژوهشى آقاى ميرفطروس‏ ، در سال هاى اخير.

آن گونه كه از مقدمه  نشريه تلاش‏، بر گفتگوى مذكور برمى آيد، پرسشگر يا پرسشگران برآنند تا "بر بستر بحث هاى سنت و مدرنيته، مصاحبه اى با آقاى مير فطروس‏ انجام" دهند و از ديدگاه او، " نگاهى ... به تاريخ صدساله ى ايران، الزامات و اجبارهاى تاريخى و نقش‏ و تأثير نيروها و انديشه هاى اجتماعى در پيدايش‏ اين اجبارها و وضعيت كنونى" ايران داشته باشند.

به گمان من‌، ‌اين "مصاحبه‌"( به روال معمول اين سال‌ها) نه گفتگو كه مكاتبه‌اى است از طريق" فكس‏"؛ يعنى از نوع پرسش‏ و پاسخ كتبى است .  پاسخ آقاى ميرفطروس‏ ، به سئوالات ، اما گاه سخت آشفته و بى ربط است. از همه چيز مىگويد، اما  غالباً از موضوع اصلى كمتر مى گويد و يا هيچ نمى گويد . خلط مبحث مى كند و آسمان و زمين را به هم مى بافد. به جاى روشنگرى در كار آوازه گرى است. در پاسخگويى سخت فخر فروش‏ است و پرگو و غالباً( به جاى توضيح و پاسخ سره) سر آن دارد كه محفوظاتش‏ را به نام پژوهش‏ هايش‏ به رخ بكشد. بى اعتنا به مضمون سؤالات، در كار سامان دهى و تبليغ باورهاى خود و آوازه‌گرى است. خلاف آن چه كه در كار تحقيق مرسوم است، نظراتش‏ را نه با شك كه با يقين شروع مى كند و با حكم به پايان مى برد؛ در واقع خواننده را به هيچ مىگيرد و با او به استبداد رفتار مىكند. آقاى ميرفطروس‏، در اين گفتگو كم حوصله است و نابرد‌بار، هم از اين رو، گاه در برابر‌ اصرار پرسشگر در طرح و تكرار بعضى سئوالات پايه‌اى، كه مطلوب او ( آقاى ميرفطروس‏) نيست، اختيار از كف مى دهد و بر مىآشوبد و حتى، تلويحاً انگ دير‌فهمى به پرسشگر مىزند؛ در مورد سازمان ها و نيروهاى سياسى ( آن هايى كه نه مطلوب، كه مغضوب او هستند) بيشتر پرونده سازى مىكند تا روشنگرى؛ بى هيچ وجدان معذبى آراء و نظرات مخالفين عقيدتى خود را تحريف كرده و سند سازى مى كند؛ حاصل مطالعات و پژوهش‏ هاى ديگران را به نام خود ثبت مى كند و مهمتر از همه اين كه، آقاى ميرفطروس‏، به جاى تحقيق تاريخى دركار تبليغ تاريخى است.

 به همه اين ادعاها به جايش‏ خواهم پرداخت.

گفتم كه‌‌ اين گفتگو و به تبع آن آقاى ميرفطروس‏ بر آن است كه به تاريخ صدساله اخير ايران بپردازد. درست به همين دليل نوشته ى او، مباحث گوناگونى، مثل علل و عواملى كه نهضت مشروطيت را موجب شدند، نيروهاى شركت كننده در جنبش‏ مشروطيت، اين ادعا كه ..." مشروطيت... انقلاب به معناى تعريف شده و شناخته شده اين كلمه ( نيست) از اين رو اطلاق  نهضت يا جنبش‏، به مشروطيت شايد درست تر باشد" (1) ، اهداف انقلاب مشروطه ، اين كه برخلاف نظر برخى محققين "‌انقلاب مشروطيت انقلابى بورژوا- دموكراتيك نبود" ، نقش‏ روشنفكران در انقلاب مشروطيت و انقلاب بهمن و دلايل وقوع اين دو انقلاب، علل كلى انقلابات، علل موفقيت و يا ناكامى جنبش‏ مشروطيت، نقش‏ و موقعيت كنونى اسلام در ايران، روند مالكيت در ايران، مدرنيته و تمايزش‏ با مدرنيسم، علل ناكامى مدرنيته در ايران، كتاب ها و تحليل هاى منتشر شده در مورد دوران پهلوى ها، تحليل شخصيت رضاشاه و اوضاع سياسى اجتماعى ايران درهنگام ظهور‌او ،‌" نيهيليسم ويرانساز روشنفكران ايران"! در روزگار محمدرضاشاه، تجددگرايى ايرانى، جنگ جهانى دوم و علل "عدم پايدارى " ارتش‏ ايران در مقابل نيروى متفقين و و و را در بر مى گيرد. از اين رو، مسائل مطرح شده در اين پرسش‏ و پاسخ، به دليل تنوع و كثرت شان، لاجرم در سطح باقى مى مانند ، و تنها مى توانند خوراكى باشند براى ذهن هاى آسان طلب و ساده پذير؛  و درست به همين دليل، پاسخ ها غالباً شكل رجزخوانى و " احكام" و دستورالعمل به خود مى گيرند و در هيئت زبانى مبتنى بر عتاب و خطاب و جملات تأكيدىِ "‌روتوش" شده، برآنند تا خواننده را مرعوب كنند. هم از اين رو، نقد اين نوشته آقاى ميرفطروس‏ آسان نيست. چرا كه شخص‏ نمى داند از كجا شروع كند و به كدام ادعا پاسخ گويد. مقابل كدام بى انصافى سكوت اختياركند و...

گفتم كه آقاى ميرفطروس‏ در اين پرسش‏ و پاسخ كتبى، به موضوعات متنوعى مى پردازد. بديهى است كه هريك از اين موضوعات، به جاى خود مى تواند محل توجه و بحث باشد ، اما به نظر مى رسد كه، از اين ميان، سه مورد به شكل سه ادعا محورى بوده و از اهميت خاصى برخوردار مى باشند ؛ و به گمان من، همه تلاش‏ وتمهيدات نويسنده محترم، تلويحاً در خدمت القاى اين سه ادعا است:

"1ـ دوره ى رضاشاه و محمدرضاشاه ... از درخشان ترين دوران تاريخ صدسال اخير است."

"2ـ در طول سالهاى قبل از انقلاب57، مبانى و اصول اعتقادى مشترك، نيروهاى ماركسيستى و مذهبى را به هم پيوند مىداد ...  ودر واقع، سالها پيش‏ از ظهور آيت الله خمينى، فلسفه ى ولايت ( چه دينى، چه لنينى) و تئورى انقلاب اسلامى، به وسيله روشنفكران  و فيلسوف هاى ما تدوين شده بود." بنابراين، يكى از مهمترين دلائل عدم رشد مدرنيته در ايران و متعاقب آن وقوع انقلاب اسلامى،"... پيدايش‏ ايدئولوژى ها وسازمان هاى خون فشان انقلابى ( كه هيچ طرحى براى مهندسى اجتماعى نداشتند بلكه با نهيليسم ويرانساز شان همه چيز را در انقلاب و با انقلاب مى ديدند) ..."  بود. 

3ـ براى جوامعى مثل ايران، تحقق مدرنيته و رشد آن  " نه از طريق دمكراسى و آزادى هاى سياسى بلكه با نوعى ديكتاتورى نظامى و از بالا..." امكان پذير است. بايد خاطرنشان ساخت كه، در اين مورد، القاى حكم، نه به صراحت، بلكه با استفاده از روش‏ گفتم- نگفتم صورت مى گيرد.

با هم نوشته آقاى ميرفطروس‏ را بخوانيم:

" هريك از كشورهاى غربى در رسيدن به مدرنيته راه ها، مسائل و مشكلات خودشان را داشته اند، همچنانكه ژاپن (كه از نظر تاريخى و فرهنگى به ما نزديك است) نيز نه از طريق دموكراسى و آزادى هاى سياسى بلكه با نوعى ديكتاتورى نظامى و از بالا به رشد و مدرنيته رسيده است."

پيشتر گفتم كه آقاى ميرفطروس‏ ، در اين گفتگو از همه چيز و همه جا مى گويد. در واقع ، براى القاء نظراتش( كه بعضى پنهان و برخى آشكار اند) به قول معروف آسمان و زمين را به هم مى با‌فد. اما آن چه كه شگفت انگيز است،  اصرار او در جعل تاريخ  و وارونه نشان دادن حقايق تاريخى است. از آن جا كه پرداختن به همه اين  موارد، از حوصله اين مقال خارج است ، جهت اجتناب از ساده كردن موضوعات و ممانعت از اطاله كلام، تنها به چند مورد از اين دست خواهم پرداخت .

  مى نويسد:

 " ترديدى نيست كه دولت انگليس‏ در قدرت گيرى رضاشاه ، منافع و مصالح خود را جستجو مى كرد... اما من به چيزى به نام وابستگى و يا عامل انگليس‏ بودن رضاشاه معتقد نيستم".

من نمى دانم كه آقاى ميرفطروس‏ بر اساس‏ كدام نوشته و پژوهش‏ منتشرشده خود نتيجه گرفته است كه رضاشاه وابسته ى انگليس‏ نبود. اين را كه آقايان سيروس‏ غنى و دكتر كاتوزيان، به دنبال سال ها تحقيق و مطالعه گفته اند. بنابر اين حق بود كه نويسنده محترم، در اين مورد با كمى فروتنى، با نقل عبارت فوق از قول آقاى سيروس‏ غنى و يا دكتر كاتوزيان، حق اين پژوهش‏ گران را محترم مىشمرد. 

ثانياً آقاى ميرفطروس‏، در اين جا، آگاهانه( با عرض‏ معذرت) به يك تردستى تاريخى- ادبى متوسل مى شود. مى گويد: "ترديدى نيست كه دولت انگليس‏ در قدرتگيرى رضاشاه منافع و مصالح خودرا جستجو مى كرد" و نمى گويد كه  " ترديدى نيست كه دولت انگليس‏ در قدرت گيرى رضاشاه ..." دست داشت؛ و يا ترديدى نيست كه رضاشاه انتخاب آيرونسايد، براى فرماندهى ديويزيون قزاق در جهت كودتاى  1299 و باقى قضايا بود . آقاى ميرفطروس‏ ، كراراً به كتاب " ايران، بر آمدن رضا خان و..." نوشته ى آقاى سيروس‏ غنى، به عنوان كتابى تحسين برانگيز وسندى غير قابل انكار اشاره داشته است . بنا براين ، بد نبود كه در اين مورد هم از مستندات اين كتاب بهره مى گرفت.

 آقاى ميرفطروس‏ مى گويد :

الف-  "...جنبش‏ مشروطيت ‌اساساَ با ...  سلطه ى بلامنازع دين و علماى مذهبى  به مخالفت پرداخت"

ب-" تلاش‏ روحانيون معروفى مانند بهبهانى و طباطبائى و نا‌ئينى در بسيج مردم هرچند پراهميت و كازساز بود، اما بايد دانست كه آنان درك روشنى از مشروطيت و هدف هاى عرفى و غيراسلامى آن نداشتند. لذا بعد از قدرتگيرى مجلس‏ و طرح قوانين غير اسلامى، آنان به تدريج از جنبش‏ جدا شدند و به اردوى مخالف پيوستند. سخن طباطبايى كه دراين باره مىگفت : سركه ريختيم شراب شد، بسيار پر معنا است."

ج-"اگر روشنفكران ما" نسبت به اسلام و ديندارى مردم از همان مقطع انقلاب مشروطه ...  ملاحظه كارى مى كردند، اين امر نه تاكتيك كه از خصلت دين خويى و مذهبى آن ها ناشى مى شد."

در پاسخ آقاى ميرفطروس‏ بايدگفت كه :

مشروطيت و اهداف و نيروهاى شركت كننده در آن، موضوعى نيست كه بشود در يك گفتگو( هرچند به شكل مكاتبه) و با چند جمله سرو تهش‏ را هم آورد. اين را آقاى ميرفطروس ، به عنوان مدعى تحقيق در تاريخ بايد بهتر بداند. به علاوه، بايد اذعان كرد كه، به رغم كتاب ها و رسالات ارزشمند بسيارى كه، بخصوص‏ در سال هاى اخير، از جنبه هاى مختلف به جنبش‏ مشروطيت پرداخته‌اند،  هنوز راه ‌‌درازى در پيش‏ است تا به درك و شناخت روشنى، درباره ى همه ابعاد اين جنبش‏ عظيم دست يابيم.

 با نگاهى در حد تورق به قانون مشروطه و متمم آن مى بينيم كه اين قانون، عموماً به مشروط و مقيد كردن استبداد سلطنتى نظر دارد. اين را آقاى ميرفطروس‏ هم گفته است. مشروطه طلبان، اعم از روحانى و غير روحانى مى گفتند كه " ما قانون اساسى را كه حدود سلطنت مشروطه و حقوق ملت را مشخص‏ و معين مى نمايد مى خواهيم ". به علاوه، اصل اول قانون اساسى ايران مى گويد: " مذهب رسمى ايران اسلام و طريقه ى حقه ى اثنى عشريه است." مهم تر از اين دو ، اصل دوم متمم قانون اساسى است كه ، به نظارت مجتهدان براقدامات و تصميمات مجلس‏ و امر قانونگذارى، تأكيد دارد. بنابر اين چگونه مى توان گفت كه انقلاب مشروطه، جنبشى است كه با "...سلطه بلامنازع دين و علماى مذهبى به مخالفت برخاست"؟ 

صرفنظر از آخوند ستيزى افراطى روشنفكرانى مثل ميرزاآقاخان كرمانى ، " ذكر اين نكته پيش‏ از همه لازم است كه هيچ مشروطه خواهى كمترين تصورى از ضديت با شريعت در نظام مشروطه ارائه نداده است. درست برعكس‏، بسيارى از مشروطه خواهان يا از روى عقيده و يا از روى مصلحت انديشى مشروطيت را نظامى كاملاً منطبق با اصول اسلام تصور و تصوير كردند... و روحانيانى هم كه تا آخر همچنان در صف مشروطه خواهان باقى ماندند... هيچگاه آن را چيزى به ضد شريعت و حتى مخالف آن تلقى نكردند. درست است كه در نظر بعضى از آن ها مشروطيت عين مشروعيت نبود ولى ضد آن هم نبود". (دين و دولت در عصر مشروطيت، باقر مؤمنى، نشر باران ، سوئد صص‏ 177-178)

پيشتر از قول آقاى ميرفطروس‏ خوانديم  كه " تلاش‏ روحانيون معروفى مانند بهبهانى و طباطبائى و نا‌ئينى در بسيج مردم هرچند پراهميت و كازساز بود، اما بايد دانست كه آنان درك روشنى از مشروطيت و هدف هاى عرفى و غير اسلامى آن نداشتند."

 در واقع، پژوهشگر محترم، خود صراحتاً بر " اهداف غير اسلامى " مشروطيت تأكيد دارد نه " اهداف ضداسلامى " . بنا براين ، دركى ازاين دست كه، جنبش‏ مشروطيت با "سلطه ى بلامنازع دين به مخالفت برخاست "، اساساَ نادرست و به قول معروف، مصادره به مطلوب است.

اما اين هم غير قابل اجتناب بود كه، اصو‌لى‌مثل اصل مساوات(كه همه ى ملت را، اعم از مسلمان و غير مسلمان، درحقوق اجتماعى برابر مى‌ديد) واكنش‏ امثال شيخ فضل الله نورى را برنيانگيزد. بسيارى از مشروعه خواهان، اصول " مساوات، آزادى و اصل تفيكيك قوا" را منافى با " شرع مقدس‏" ، مى ديدند. 

ثانياً كارنامه ى عملكرد روحانيت، در جنبش‏ مشروطيت از چنان پيچيدگى و تناقضى برخوردار است كه نميشود در گفتگويى كوتاه و در چند جمله تكليفش‏ را مشخص‏ كرد. تكيه به نقل قول هاى نادقيقى از آن دست هم، كه كسروى و يا ديگران، درباره ى ناآگاهى روحانيت( اعم از مخالف و موافق) شركت كننده در جنبش‏ مشروطيت گفته اند و يا آن چه كه آقاى ميرفطروس‏ به عنوان شاهد آورده است( سركه ريختيم، شراب شد) ، حاصلى جز ساده كردن مسئله و نتيجه گيرى غلط نخواهد داشت. و چرايش‏ :

  كسروى، در كتاب " تاريخ مشروطه، احمد كسروى، انتشارات مجيد، چاپ سوم، ‌تهران، ص‏ 274" مى گويد: "ملايان كه به مشروطه در آمدند، بسيارى از ايشان، نه همه ى شان، معنى مشروطه را نمى دانستند و چنين مى پنداشتند كه چون رشته ى كارها از دست دربار گرفته شود‌‌ يكسره به دست ايشان سپرده خواهد شد. ولى كم كم آخشيج آن را ديدند."

در اين سند، كسروى بر آن است كه از بين ملايان تعدادى ( گيريم نه در شمار بسيار) معنى مشروطه را‌ مى‌دانستند؛ ‌اما‌ همو،‌‌ درچند ‌صفحه بعد (‌ص‏ -292) يكباره تغييررأى ‌مى‌دهد ‌و‌از ‌اساس‏،‌‌حتى‌ منكر ‌شناخت اوليه روحانيان مشروطه خواه معروفى مثل بهبهانى و طباطبايى و...  از محتواى " مشروطه" مى شود :

"چنانكه ديديم چنبش‏ مشروطه خواهى را در ايران ، دسته ى اندكى فراهم آوردند و توده ى مردم معنى مشروطه را نمى دانستند و پيداست كه خواهان آن نمى بودند. از آن سوى پيشروان هم به چند تيره مى بودند: يك تيره نوانديشان كه اروپا را ديده يا شنيده و خود يك مشروطه ى اروپايى مى خواستند و پيداست كه اندازه ى آگاهى اينان از اروپا و از معنى مشروطه و قانون يكسان نبود و بسيارى جز آگاهى سرسرى نمى داشتند. يك تيره بزرگتر ديگرى ملايان مى بودند كه پيشگامى را هم ايشان گردن گرفتند. اينان هم به دو دسته بودند: يك دسته كه شادروانان بهبهانى و طباطبايى و همراه ايشان آخوند خراسانى و حاجى تهرانى و حاج شيخ مازندرانى و همراهان اينان بودند، چون به كشور دلبستگى مى داشتند و آن را در دست دربار خودكامه ى قاجارى رو به نابودى مى ديدند، براى جلوگيرى از آن ، مشروطه و مجلس‏ شورا را دربايست مى شماردند، و در همان حال معنى مشروطه را چنانكه سپس‏ ديدند و دانستند نمى دانستند و آن را بدانسان كه در اروپا بود نمى طلبيدند. يك دسته ى ديگرى معنى مشروطه را هيچ ندانسته و به توده هم دلبستگى نمى داشتند و درآمدنشان به مشروطه خواهى به آرزوى رواج " شريعت" وپيشرفت دستگاه خودشان مى بود، وخواهيم ديد كه اينان سپس‏ عنوان "مشروعه" را به ميان آوردند، و دير يا زود از ميان مشروطه خواهان به كنار رفتند."

مى بينيم كه ، تكيه  به هر يك از دو قول فوق، نتايجى كاملاً متنافر ، بلكه متضاد را به دنبال مى آورد.  به علاوه، برخلاف نظر آقاى ميرفطروس‏، روحانيونى كه، در نهايت از مشروطه دلسرد شدند، به صف مخا‌لفين نپيوستند، بلكه از آن " كناره گرفتند" و مشروطه خواه برجسته اى مثل آخوند نائينى معروف، بعدها از هواداران رضاشاه شد و تا آخر عمر به او وفادارماند.

 در شرايطى كه جامعه ايران شديداً مذهبى بود، در اوضاع و احوا‌‌لى كه  روحانيون، به طور فعال در جنبش‏ حضورداشتند ( و با اين حال  ، جالب است كه براى تصويب هر ماده و تبصره از قانون مشروطه ، كه با مخالفت شيخ فضل الله نورى ها رو به رو مى شد، بايد توجيه شرعى دست و پا مى شد) چگونه انقلاب مشروطه مىتوانست اساساً ضد دين بوده و با "سلطه ى بلا منازع دين و علما به مخالفت" برخيزد.

 آشكار است كه، بسيارى ازاصول مشروطه از جمله اصل مساوات ( تساوى و برابرى همه افراد ملت با هر عقيده و مرام مذهب و دين، در برابر قانون) در تعارض‏ آشكار با قوانين شرع قرارداشت، كه واكنش‏ خصمانه شيخ فضل الله نورى و همفكرانش‏ را موجب شد. اين را هم ميدانيم، كه ميرزاآقاخان كرمانى منشاء همه بدبختى هاى ما را ناشى از يورش‏ اعراب به ايران مى دانست. اما، با اين همه، جو عمومى انقلاب نه تنها مخالف با اسلام نبود بلكه مشروطه خواهانى مثل مستشار الدوله و ملكم خان، و بسيارى ديگر ( به جهت موجه و مقبول جلوه دادن شعارها و اهداف انقلاب) » آزادى قلم و بيان" را  به " امر به معروف و نهى از منكر " و " دموكراسى " را به " امرهم شورا بينهم" و آزادى را به "حريت"  ... تعبير ميكردند. برخلاف نظر آقاى ميرفطروس‏،‌ در بسيارى از اين موارد، اين " اينهمانى سازى" و جايگزين كردن مفاهيم آشناى اسلامى به جاى واژه هاى نو، كاملاً آگاهانه و تاكتيكى بود.

 اين را از زبان ميرزا ملكم خان بخوانيم :‌‌"مكرر گفته ام و بازهم مىگويم ظه ى فناتيك اهل مملكت لازم است . .. ( رهبران  نهضت) مى بايست كه از علوم مذهبيه ما و قوانين فرانسه و غيره و وضع ترقى آنها استحضار كامل داشته باشند... بفهمند كدام قاعده فرانسه را بايد اخذ نمود و كدام يك را بنا به اقتضاى حال اهل مملكت بايد اصلاح كرد(روزنامه قانون، ش‏ 5 ، ص‏ 2، برگرفته از كتاب مشروطه ايرانى، ماشاءالله  آجودانى).

 اما باز هم بايد تأكيد كرد كه ،  به رغم آن كه بخشى از روحانيون، از جمله همان شيخ فضل الله نورى معروف در مقابل انقلاب ايستاد، هدف انقلاب هيچگاه مبارزه با سلطه ى بلامنازع دين و روحانيت نبود. يعنى دين و روحانيت را، به طور عام در مقابل خود نمى ديد.  

در مورد بديهياتى مثل نقش‏ علما و روحانيان، در انقلاب مشروطه ، سخن را كوتاه كرده و به نقل قولى از سيدحسن تقى زاده اكتفاء مى كنم، كه سخت مورد توجه آقاى ميرفطروس‏ است:

آقاى تقى زاده مى گويد: "سهم بزرگ در نهضت مشروطه عايد چه كسى است. به عقيده  من هيچكسى به اندازه مرحوم آقا سيد عبدالله بهبهانى سهمى ندارد و آقا ميرسيد محمد طباطبايى، اين دو نفرمجتهد تهران. ولى بهبهانى خيلى خيلى بلكه صدبرابر سهمش‏ زيادتر است "( زندگى طوفانى ص‏ 321 )

 آقاى ميرفطروس‏ مى گويد:

" رضاشاه بيش‏ و پيش‏ از آنكه از طريق سرنيزه سربازانش‏ به حكومت و قدرت برسد، از طريق حمايت هاى ملى و مردمى، خصوصاً عموم رهبران و روشنفكران ترقيخواه آن عصر ... به قدرت رسيد".

در مورد نقض‏ اين ادعاى حيرت‌آور آقاى محقق محترم گفتنى بسيار است اما براى اعراض‏ از پرگويى، اشاره ى مختصرى به چگونگى تشكيل مجلس‏ پنجم و مجلس‏ مؤسسان خواهم داشت.

مجلس‏ پنجم و مجلس‏ مؤسسان (كه به تغيير سلطنت در ايران و پادشاهى رضاخان رأى داد) از طريق اعمال نفوذ نظاميان و هواداران سردار سپه آن زمان و رضاشاه بعدى، تشكيل شد. در واقع برخلاف اظهارات اقاى ميرفطروس‏، در اين جا هم عامل زور و سرنيزه و تهديد و تطميع، در ايجاد مجلسى با اكثريت هوادار "سردارسپه"،‌ كارساز بود. يرواند آبراهاميان در كتاب "ايران بين دو انقلاب، يروان آبراهاميان، ترجمه احمد گل محمدى، و... ، نشر نى ، تهران، ص167" مى گويد:

" بزرگان اصناف تبريز هم به تشويق فرمانده نظامى محل، در بازار دست به اعتصاب زدند و ضمن ارسال تلگرافى اعلام كردند كه اگر مجلس‏ رضا پهلوى را جانشين احمدشاه نكند، آذربايجان را از ايران جدا مى كند". همو در ص‏ 168 همين كتاب مى نويسد:

" رضاخان با بهره گيرى از مقام وزارت جنگ و داخله، مجلس‏ مؤسسان را از طرفداران خود در حزب تجدد و اصلاح طلبان پركرد. بنابراين ، شگفتى آور نبود كه اكثريت قاطع مجلس‏، واگذارى سلطنت به خاندان پهلوى را تصويب كنند".

و باز براى روشنگرى بيشتر و به خاطر آن كه بتوانيم جو سياسى آن روزها را پيش‏ رو داشته باشيم ، ابتدا قولى از نويسنده فاضل، آقاى داريوش‏ همايون را(كه در همين نشريه ى تلاش‏ به چاپ رسيده است)  نقل مى كنم و سپس‏ به خاطره اى از يحيى دولت آبادى اشاره خواهم داشت:

 داريوش‏ همايون مى گويد: " انتخاب مجلس‏ پنجم كه به برچيدن سلسله ى قاجار رأى داد كمابيش‏ همان اندازه ناسالم بود كه مجلس‏ پيش‏ از آن و انتخابات مجلس‏ مؤسسان از آن نيز ناسالم تر"   ( تلاش‏ - دوره ى جديد ، ش‏ 3، ص‏ 4)

در همين رابطه، يحيى دولت آبادى در كتاب " حيات يحيى، جلد چهارم صص‏ 381  -382" مى گويد:

"روز هشتم آبان 1304 كاركنان سردار سپه در مجلس‏ ميخواهند اطمينان كامل داشته باشند كه فرداى آن روز‌‌در موقع رأى گرفتن برخلع قجر و نصب سردارسپه اكثريت كامل خواهند داشت چون كه رأى  مخفى گرفته مى شود و معلوم نخواهد شد كى رأى مثبت داده و كى رأى منفى از اين رو مى خواهند از نمايندگان امضاء بگيرند كه آنها رأى مثبت خواهند داد... شب است ساعت ده در حياط منزل را مى زنند صاحب منصبى است مى گويد از طرف حضرت اشرف ( رضاخان) آمده ام شما را احضار فرموده اند.. نصف شب به منزل سردارسپه مى رسيم... يكى از نمايندگان مجلس‏ از كاركنان سردار سپه ... مانند قراول ايستاده است از او مى پرسم حضرت اشرف كجا هستند... مى گويد برويد زيرزمين آنجا تكليف شما معين مىشود مى فهمم... اين تدبيرى بود كه از طرف كاركنان سردارسپه به كار رفته ناچار مى روم به اطاق زيرزمين جمعى از نمايندگان و صاحب منصبان نظام و نظميه در اطراف نشسته ميزى در وسط است و روى ميز ورقه ايست به محض‏ نشستن ياسايى نماينده ى سمنان ورقه را...به دست من داده مى گويد امضاء كنيد ورقه را ميخوانم و ميفهمم مطلب چيست و مى بينم كه ما بين شصت، هفتاد نفر از يكصد ‌‌و بيست نفر نماينده آن را امضاء كرده اند... ورقه را روى ميز مى گذارم نماينده سمنان با تشدد ميگويد امضاء كن جواب ميدهم اگر رائى داشته باشم در مجلس‏ شورايملى مى دهم نه در اين سردابه. مى گويد اگر امضاء نكنيد بد خواهد شد اينجا من صداى خود را بلندكرده مى گويم مرا تهديد مى كنيد... "

و دولت آبادى، در صفحه 384 همان كتاب،‌در تشريح جو حاكم بر مجلسى كه در كار تغيير سلطنت است ، مى گويد:

"مجلس‏ امروز از هر جهت تازگى دارد اولاً دستورش‏ منحصر است به تغيير سلطنت طرفداران سردار سپه مانند لشگر فاتح به طالار مجلس‏ وارد شده و هر يك در جاى خود قرار ميگيرند ثانياً تماشاچيان اين جلسه غالباً غير از تماشاچيان جلسه هاى عادى مجلس‏ هستند ودر ميان آن ها اشخاصى ديده مى شود كه با نگاههاى غضب آلود خود مىخواهند اگر مخالفى باشد او را ترسانيده و از خيال مخالفت بيندازند و به هرصورت مجلس‏ روح وحشتناكى گرفته كه نميشود وصف كرد..."

آقاى ميرفطروس‏ مى گويد:"رضاشاه... از طريق حمايت هاى ملى و مردمى ، خصوصاً با پشتيبانى عموم رهبران و روشنفكران ترقيخواه مانند... محمد تقى بهار ... به قدرت رسيد".

ببينيم خود " بهار" در باره رضاشاه چه مى گويد:

"... با يك مشت تلگرافات اجبارى، آنهم از نقاط محدود و نهضت جعلى آذربايجان ... بناست ...تاج را بر سر مردى بگذارند كه مردم ايران جز ستم و ظلم از اتباع او تاكنون نديده اند. مردى كه روزنامه نويس‏ را در ميدان مشق كتك مىزند و به چوب مىبندد، مردى كه با مشت، دندان مدير جريده اى را خرد مى كند،... مردى كه سواد ندارد، مردى كه بى اندازه طماع است، مردى كه محال مى گويد و فريب مى دهد..." ( تاريخ مختصر احزاب سياسى، ملك الشعراء بهار، جلد دوم، چاپ اول، اميركبير ، 1363، ص‏ 300 )

روز هفتم آبان 1304 شمسى، بهار به نمايندگى از طرف اقليت در مجلس‏ شوراى ملى، به عنوان مخالف تغيير سلطنت سخنرانى مى كند. توسط عمال رضاخان از چاپ اين نطق در جرايد، ممانعت مى شود. پس‏ از ختم سخنرانى، هواداران سردار سپه كه از قبل در تدارك قتل بهار بودند ، اشتباهاً شخص‏ ديگرى را( به نام واعظ قزوينى) كه از دور شبيه بهار به نظر مى رسيد، به قتل مى رسانند، تا براى بقيه درس‏ عبرتى باشد.

 بهار، در صص‏ 302-303 از جلد دوم تاريخ مختصراحزاب سياسى، در اين باره مى گويد:

"... بنا بود ناطق اقليت براى انتباه و عبرت ديگران به پاداش‏ اعمالش‏ برسد... نطق من بى اندازه مؤدبانه و با نزاكت بود. هرچند حرفها هم را زده بودم و پرده را بالا كرده بودم ، معذالك نطقى نبود كه سزايش‏ مرگ باشد! ولى تصميم بزرگان و اصلاح طلبان بايستى مجرى گردد! بايستى يكى را كشت تا ديگران بترسند و تسليم شوند! اين سياست در ولايات مؤثر واقع گرديده و پيشرفت كرده بود ،چرا در تهران معطل شوند و اين سياست را به موقع اجراء نگذارند؟! ... من در اتاق اقليت سيگار در دست داشتم . در همان حال ، حاج واعظ قزوينى مدير دو جريده نصيحت و رعد كه از قزوين براى رفع توقيف جريده اش‏ به تهران آمده بود...داخل بهارستان شد..‌حاج واعظ ... با عبا و عمامه كوچك و ريش‏ مختصر و قد بلند و قدرى لاغر، با همان گامهاى فراخ و بلند- به عين مثل ملك الشعراء بهار - از در بيرون رفت... شليك شروع شد. گلوله به گردن واعظ مى خورد... واعظ به طرف مسجد سپهسالار مى دود... به زمين مىخورد، پهلوانان ملى بر سرش‏ مى ريزند و چند چاقو به قلب واعظ مى زنند و سرش‏ را با كارد مى برند...".

 بهار ، در مورد جو حاكم در روز دوشنبه9آبان 1304( روزى كه بنا بود مجلس‏ مؤسسان به خلع قاجار و نصب رضاخان رأى دهد) مى گويد:

"اين روز تاريخى با نهيب مرگ و فشار قوه ترور نظامى آغازگرديد! جسد واعظ قزوينى هنوز تازه بود! هول و رعب و بهت شجاعترين افراد را مى آزرد. فقط هشت نفر در انبوه نمايندگان هنوز توانايى داشتند كه تقلا كنند و فكرى بينديشند، با هم در نهايت يأس‏ ... شورى بنمايند ... اكثريت را ربوده بودند. دولت در دستى نويد و در دستى وعيد و تهديد داشت...باور كنيد همه را بيم و رعب فراگرفته بود. اگر به نطق آقايانى كه در روز 9 آبان به نام مخالف با ماده واحده ايراد كرده اند دقيق شويد، علامت كلام ملاحظه و تأثير ترور و وحشت را خواهيد ديد. از هر سطرى بوى خوف و رعب مى آيد.!" (تاريخ مختصر احزاب سياسى، جلد 2، ص‏ 329)

آقاى ميرفطروس‏ مى گويد:"دوره رضاشاه ومحمد رضاشاه با آن كه از درخشان ترين دوران تاريخ ايران در صدسال اخير است، با اين حال از نظر بررسى و شناخت و اهميت واقعى آن ، از تاريك ترين ، مبهم ترين و آشفته ترين دوره ها است" و در جاى ديگرتأكيد دارد كه "دوره ى رضاشاه و محمدرضاشاه آنطوري كه بايد و شايد مورد بررسى و شناخت قرار نگرفته ... است"

از نويسنده ى محترم بايد پرسيد، دوره اى كه‌"... آن طوري كه بايد و شايد مورد بررسى و شناخت قرارنگرفته است" و "...از تاريك ترين، مبهم ترين و آشفته ترين دوره ها است" چگونه مى تواند يكباره "... از درخشانترين دوران صدسال اخير..." باشد. 

به نظر مى رسدكه اين نتيجه گيرى (درخشان ترين دوران... كذا)، تلقى شخص‏ آقاى ميرفطروس‏ از " دوره رضاشاه و محمدرضاشاه"  باشد. بنا بر اين، من خواننده نبايد اين انتظار را از نويسنده ى محترم داشته باشم كه ، ابتدا كمى هم از "صغرا- كبرا" ى نتيجه گيرىِ اخير خود( بدون پيشداورى هاى جانبدارانه و آوازه گرانه و با تكيه بر معيار هاى پژوهشى)  بگويد؟

 آقاى ميرفطروس‏ مى گويد:

"سوأل اين است كه روشنفكران ما - يعنى اپوزيسيون  و مخا لفان رژيم شاه - براى ارتقاء اين اصلاحات سياسى، چه طرح و برنامه اى ارائه كرده اند؟ اين را به اين خاطر مى گويم كه يك نظام سياسى را تنها سران آن ، تعيين نمىكنند، بلكه اپوزيسيون نيز در هدايت يا انحراف آن نقش‏ مهمى دارد... من به بسيارى از روشنفكران عصر محمدرضاشاه روشنفكران هميشه طلبكار لقب داده ام. روشنفكرانى كه در دستگاه فكرى و فلسفى شان نه تنها هيچ طرح و برنامه اى براى نوسازى كشور يا مهندسى اجتماعى نداشتند بلكه ضمن چشم بستن بر تحولات جارى جامعه ، مسيح وار ، همواره يك صليب"نه بزرگ" را بر شانه هاى خود حمل مى كردند ... گويا خطاب به اين دسته از روشنفكران و رهبران سياسى بود كه افلاطون مى گويد: اى فرزانگان! اگر شما از حكومت دورى كنيد، گروهى ناپاك آن را ا شغال مى كنند... مى خواهم بگويم كه در آن زمان ، ريش‏ سفيدان سياست و فرهنگ ما با شعار اصلاحات اجتماعى آرى ، استبداد سياسى نه، مى توانستند به تعادل و تفاهم اجتماعى كمك كنند و با حمايت از اصلاحات رژيم در جهت تجدد و توسعه ى اجتماعى ، از سوق دادن جامعه به يك انقلاب وهم آلود جلوگيرى كنند..."

آن گونه كه به نظر مى‌رسد كه كندوكاو در تاريخ از علايق آقاى ميرفطروس‏ است. درست به همين خاطر، او مى بايست در مورد ويژگى هاى سياسى روزگارپهلوى ها، حضور ذهن و اشراف و آگاهى بالايى داشته باشد. همانقدر كه نيتِ انشاالله  خير و قابل فهم ! آقاى ميرفطروس‏ در مورد امكان مشاركت و تأثيرگذارى روشنفكران در سياست هاى كلى مملكت و بخصوص‏ دموكراسى و آزادى، در ايرانِ زمان محمدرضاشاه قابل فهم است، به فراموشى سپردن عمدى جو سياسى-‌اجتماعى حاكم برايران آن سال ها و بخصوص‏ خلق وخوى و منش‏ آريامهر و حكومت فردى او تعجب برمىانگيزد.

در پاسخ نگاه خوش‏ بين؟! آقاى مير فطروس‏، در مورد امكان مشاركت روشنفكران در سياستگذارى مملكت، كافى است به مطلبى كه در كتاب "معماى هويدا، دكترعباس‏ ميلانى،چاپ سوم،خرداد 1380 ، ص‏  294 "، در مورد آقاى داريوش‏ همايون و تأسيس‏ روزنامه آيندگان آمد، اشاره كنم:

" در سال1344 داريوش‏ همايون كه در آن زمان روزنامه نگارى ناسيوناليست و پراستعداد بود، ... در دوران اقامتش‏ ( در آمريكا) ... مقاله اى درباره ى رشد سياسى در ايران نوشت.معتقد بود كه نظام سياسى را بايد، هرچه زودتر از درون اصلاح كرد. مقاله اش‏ در تهران جنجا لى به پا كرد. وقتى پس‏ از پايان سفرش‏ به تهران بازگشت، هويدا او را براى ناهار به دفتر نخست وزيرى دعوت كرد... در ديدارش‏ با همايون، هويدا از اصلاحات سياسى مورد بحث در مقاله اش‏ پرسيد. ... همايون در جواب تأكيد كرد كه شرط اول اين گونه نوسازى، ايجاد يك روزنامه ى مستقل و ليبرال مسلك و در عين حال وفادار به دولت است. مى گفت چنين روزنامه اى مى تواند سطح بحثهاى جامعه را بركشد.... دراواخر سال 1345 جلسه اى در دفتر نخست وزيري تشكيل شد كه هويدا ونصيرى و همايون در آن شركت داشتند. دستور جلسه چند و چون تأسيس‏ همان روزنامه اى بود كه همايون در طلبش‏ بود...نام روزنامه جديد آيندگان بود... گرچه دولت اكثريت سهام آيندگان را در اختيار داشت، و گرچه ساواك از طريق ( منوچهر آزمون) در روزنامه حضور دايمى داشت و گرچه همايون خود روزنامه نگارى سرشناس‏ و قابل اطمينان بود و سالها عليه كمونيسم جنگيده بود، با اين حال اندكى پس‏ از آغاز كار آيندگان، خشم شاه عليه آن برانگيخته شد . دو نفر از مسئولان و صاحبان اصلى روزنامه (جهانگير بهروز، از روزنامه نگاران با سابقه، به خاطرمقاله اى كه در سال 1350 در باب چند و چون آزادى مطبوعات نوشت و ديگرى برادر حسنعلى منصور كه خود از نخستين اعضاى كانون مترقى بود و گويا خشم شاه به او به خاطر نوشتن مقاله اى بود در آيندگان) ... به دستور مستقيم شاه از آيندگان اخراج شدند... داريوش‏ همايون خود دست كم در دو مورد، مورد غضب ملوكانه قرار گرفت  ..."، يكى به اين خاطر كه "انقلاب سفيد" را "فرايندى اصلاحى" ناميد و ديگر آن كه در " مقاله اى تأويل پذير از كيش‏ شخصيت شاه انتقاد كرده بود."

 وقتى كه اعليحضرت با داريوش‏ همايونِ ضد كمونيستِ هوادارِ دولت و‌حاكميت اين مى كنند، تكليف مخالفين معلوم است.

به هرحال، براى آن كه آقاى ميرفطروس‏، مختصر و مفيد، ابعاد و ويژگى هاى حكومت فردى محمدرضاشاه را به خاطر بياورد، به گزارش‏ دفتر اطلاعات و تحقيقات وزارت امور خارجه امريكا ، مندرج در كتاب معماى هويدا مراجعه مىكنيم.در صص‏ 223-224 از اين كتاب مى خوانيم :

"... اين گزارش‏ در سال 1344 تدارك شده بود و وصفى دقيق از ساخت قدرت خودكامه در ايران ارائه مى كند... مى بينيم حتى در آن سال ابعاد قدرت شاه به راستى حيرت آور و خوف انگيز بود. در گزارش‏ آمده كه: شاه كنونى فقط پادشاه نيست. در عمل نخست وزير و فرمانده كل نيروهاى مسلح هم هست. تمام تصميمات مهم دولت را يا خود اتخاذ مى كند، يا بايد پيش‏ از اجراء ، به تصويب او برسد. هيچ انتصاب مهمى در كادر ادارى ايران بى توافق او انجام نمى گيرد. كار سازمان امنيت را به طور مستقيم در دست دارد. روابط خارجى ايران را خودش‏ اداره مى كند. انتصابات ديپلماتيك همه با اوست. ترفيعات ارتش‏، از درجه سروانى به بالا، تنها با فرمان مستقيم او صورت مى پذيرد. طرح هاى اقتصادى ... همه براى تصميم گيرى نهايى به شاه ارجاع مى شود. ... نمايندگان مجلس‏ را او برمى گزيند. در عين حال ، تعيين ميزان آزادى عمل مخالفان در مجلس‏ هم ، به عهده اوست. تصميم نهايى در مورد لوايحى كه به تصويب مجلس‏ مى رسد با اوست. شاه يقين دارد كه در شرايط فعلى، حكومت فردى او تنها راه حكمروايى بر ايران است"

 نمونه ى ديگر:

" به گفته ريچارد هلمز، كه زمانى رئيس‏ سيا و بعدها سفير آمريكا در ايران بود" هيئت دولت، زير نظر هويدا ، توانايى ها و نهادهاى لازم را براى تصميم گيرى و سياست گذارى را پيدا كرده... اگر البته شاه اجازه دهد. از سال 1342 به بعد ، شاه به طور روزافزاونى در تصميمات و مسايل روزمره دخالت مستقيم پيدا كرد و ديگر حاضر نبود قدرت خود را به ديگران واگذار كند. " معماى هويدا، ص‏ 360"

 بازهم آقاى ميرفطروس‏ اپوزيسيون رژيم محمدرضاشاه را سرزنش‏ كند كه چرا از حكومت دورى كردند تا "گروهى ناپاك آن را اشغال كنند".

 

 

مهدی خطیبی چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی
غزل نامه : دلم انارک خونین...
نقدی از شوان کاوه بر شعر خانگی 4
ای سی و سه سالگی ! سلام
خبری از خبرگزاری کتاب (ایبنا)
محمّد ذکایی – آخرین شعلۀ پرفروغ غزل نئوکلاسیک – به ایران آمد
مادر
بوتيماري كه نمي‌خواست اشك بريزد
رضا سید حسینی رفت
کتاب «بوتیمار بی اشک » منتشر شد
خبری از خبرگزاری کتاب ( ایبنا )
درباره وب
درساعت23 روز دهم مهر ماه سال یک هزار و سی صد و پنجاه و پنج شمسی در تهران دیده گشودم – اگر چه پروزم از نیماست- و اولین چیزی که گفتم «اون نه»بود.دانش آموخته حقوق قضایی هستم .تا کنون هفت کتاب تالیفی و چهل و شش کتاب به ویراسته و مقدمه ی من منتشر شده است .گذشته از آن که شاعر و منتقد هستم در زمینه ویرایش و تصحیح متون نیز فعالیت دارم . کتابدارم و گذشته از این شغل، مشاور و ویراستار انتشارات آفرینش نیز هستم.نمونه وار کتاب هایی که از من چاپ شده است عبارتند از:
1.ترانه های آدم و حوا ،دفتر اول ،انتشارات روزگار،چاپ اول ،1378
2.آیینه دار آب(نقد ،بررسی و گزیده آثار شیون فومنی)انتشارات روزگار،چاپ اول ،1379
3.شعر متعهد ایران (چهره های شعر سلاح)بررسی شعر سال های 1347تا1357،دفتر اول:جعفر کوش آبادی ،انتشارات آفرینش،چاپ اول 1383
4.ترانه های آدم و حوا ، دفتر دوم، انتشارات آفرینش،چاپ اول ،1384
5.ماه ماهی (قصه شعر)تصویرگر لیلی درخشانی،انتشارات زیتون 1384
6.بوتیمار بی اشک (قصه - شعر )، همراه با یک پیشنهاد: قصه - شعر به مثابه یک قالب ، همراه با نقدی از محمود کیانوش ، تصویرگر ساناز فلاحتی ، انتشارات آفرینش
.............
زیر چاپ:
1.نسل ستاره در شب توفان(شعر و زندگی نعمت میرزازاده م.آزرم)انتشارات ثالث
2.شناختنامه محمود کیانوش،انتشارات آفرینش
3.بوتیمار بی اشک(قصه شعر)همراه با نقدی از محمود کیانوش و طرح هایی از سرکارخانم فلاحتی،انتشارت آفرینش1388
...........
آماده چاپ:
1.پیشگامان غزل امروز ایران ؛ دفتر نخست:محمد ذکایی (هومن)،حکایت غم بیزاریان
........

شماره تلفن جهت تماس با من:
09126894681


آمار کاربران
 
چه کسانی به ما لینک دادند؟

نوسندگان

لینک دوستان
نوشته های پیشین مهدی خطیبی
تازه های ادبی
اسماعیل خویی
شهره یوسفی
محمود کیانوش/حلقه نیلوفری2
داوود ملک زاده
رضا مقصدی
دفتر هنر/بیژن اسدی پور
عبدالرضا شهبازی
بابک/یاس و داس
آتی بان
چشمان بیدار - مهستی شاهرخی
نشريه تلاش
isna
مجله آرش/پرویز قلیچ خانی
خزانه کتاب های صوتی به زبان فارسی
شمس لنگرودی
دکتر حسن اکبری بیرق
سخن بزرگان
بازنگار
دینگ دانگ
وب سایت مهدی خطیبی
سحرگاهان/محمد جلالی چیمه(م. سحر)
احمد افرادی/دنیا خانه من است/حلقه نیلوفری3
سایت دکتر آرامش دوستدار
گویانیوز
بشکن
عصر نو
کتابخانه مجازی ایران
سایت پیشوا
انتشارات ثالث
دیوان شاعران
دکتر جلیل دوستخواه/ایران شناخت
خبرگزاری کتاب/ایبنا
بلاگ نیوز
دوره
چارلز بوکفسکی
مترجم گوگول
فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

بخش ویژه





Powered by WebGozar


صفحه اصلي  |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما




 Design By ParsTheme & Publish By ParsTheme


www.parstheme.com

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ