1:دوستان پر تلاش در روزنامه ی شرق!
چه غم که عشق به جایی رسید یا نرسید
که آن چه زنده و زیباست نفس این سفر است.
(حسین منزوی)
خسته نباشید.
2:
همدلان و همراهان عزیز
درود برشما
متاسفانه دیر زمانی است که بلاگفای عزیز با من سر ناسازگاری دارد.قسمت پیام های دیگران مدتی است که پی در پی حذف می شود.بنابراین من نتوانستم پیام های دوستان را بخوانم.پس من به جای بلاگفای عزیز از همه ی دوستان پوزش می خواهم.
بخت با من یار است که با بسیاری از عزیزان غربت گَزیده و گزیده آشنا هستم و با بسارانی روابط دوستانه ای دارم .یکی از این افراد عزیزم دکتر اسماعیل نوری علاست.

طرح از عباس کيارستمی 1356
دکتر اسماعيل نوری علا (پيام) در بيست و سوم بهمن ماه 1321 در تهران به دنيا آمد. در 1340 از رشته رياضی دبيرستان مروی فارغ التحصيل شد، در همان سال در رشته زبان و ادبيات انگليسی دانشکده ادبيات تهران پذيرفته شد، در سال 1343، پس از اخذ مدرک ليسانس، تحصيل در دانشسراي عالی را نيز به پايان رساند. در سال 1347 دوره فوق ليسانس رشته علوم اجتماعی دانشگاه تهران را گذراند و در سال 1361 از دانشگاه لندن در رشته جامعه شناسی سياسی فارغ التحصيل شد.
او از 15 سالگی کار در مطبوعات را با همکاری با صفحه کودکان مجله آسيای جوان آغاز کرد و نخستين ترجمه هايش درباره مسائل مربوط به سينما را از 1337 در مطبوعات سينمایی به چاپ رساند. پس از سال ها تمرين در قالب غزل و قصيده، نخستين شعرهای نوی او از سال 1341 در مطبوعات ايران به چاپ رسيد و از سال 1344 به جمع منتقدان شعر نوی فارسی پيوست. از او تاکنون 9 مجموعه ی شعر منتشر شده است. او در سال 1348 کتاب مفصل خود درباره ی تاريخ و مقولات شعر نو را با نام «صور و اسباب» منتشر کرد. در سال 1374 نيز کتاب مفصل ديگر او به نام «تئوری شعر: از موج نو تا شعر عشق» در لندن به چاپ رسيد که اکنون در سايت او در دسترس عموم گذاشته شده است.
از سال 1342 دست به ترجمه کتاب های متعددی در زمينه ی نقاشی، معماری و سينمای مدرن زد و از سال 1344 به نوشتن نقد فيلم پرداخت. از سال 1347 در فستيوال های متعدد سينمایی به عنوان عضو هيئت داوران شرکت داشت و در سال 1349 نخستين فيلم سينمایی خود را با نام «مردان سحر» نوشت و کارگردانی کرد. سال بعد دومين فيلم او به نام «مطرب» ساخته شد. در سال 1356 نيز دست به توليد 8 فيلم مستند درباره هنرهای ايران زد که به زبان انگليسی و برای پخش در تلويزيون های اروپا و امريکا تهيه شده بودند.
در سال 1342 يکی از موسسان «انتشارات طرفه» بود و در سال 1343 نشريه ادبی ـ فرهنگی آن را سردبيری کرد و در همان سال به عنوان منتقد شعر و سينما در مجله «بامشاد» به کار پرداخت. در سال 1344 به عنوان معاون سردبير مجله «نگين» در انتشار آن نشريه همکاری کرد و در همان سال مجله ای ويژه شعر مدرن ايران با نام «جزوه شعر» را منتشر ساخت که جريان «موج نوی شعر ايران» از آن برخاسته است. او در سال 1345 مسئول صفحات فرهنگی مجله «خوشه» شد و اين صفحات را با نام «هوای تازه» اداره کرد. از سال 1346 به عنوان يکی از مسئولان صفحات شعر مجله «فردوسی» انتخاب شد و فعاليت های خود را در آن نشريه متمرکز ساخت.
در سال 1347 يکی از 9 نفر موسسين «کانون نويسندگان ايران» و منشی تمام دوران نخست فعاليت اين کانون بود. اما پس از انقلاب در اعتراض به سياست های هيئت دبيران کانون که منجر به اخراج برخی از اعضاء موسس کانون شد از آن استعفاء داد.
در سال 1354 برای ادامه تحصيل به انگلستان رفت، دو ماه پس از انقلاب به ايران بازگشت و سپس، در سال 1361 برای آخرين بار از ايران خارج شده و به کشور انگلستان پناهنده شد.
در انگلستان موسس «گروه ايران کوچک» و يکی از موسسان «انجمن نويسندگان و هنرمندان ايرانی در بريتانيا» بود و در سال 1989 نيز، به اتفاق شکوه ميرزادگی «انجمن فرهنگی پويشگران» را تأسيس کرد. نشريه «پويشگران» نتيجه اين همکاری محسوب می شود.
اين دو تن در سال 1990 با هم ازدواج کرده و در سال 1994 به کشور امريکا مهاجرت کرده و در ايالت کلرادوی اين سرزمين ساکن شدند.
آنها در طی سال های اقامت خود در کلرادو نخست به باز تأسيس «انجمن فرهنگی پويشگران» اقدام کرده و سپس به ادامه انتشار نشريه «پويشگران» پرداختند.
آنها از سال 2002 برنامه تلويزيونی «کارگاه انديشه» و از سال بعد برنامه راديو ـ تلويزيونی «بر ميز تشريح» را برای کانال های ماهواره ای فارسی زبان و سياسی توليد کرده اند. آخرين فعاليت های آنان تأسيس «کميته بين المللی برای نجات آثار باستانی دشت پاسارگاد» است که دارای سايت مستقل خود است:
www.savepasargad.com
===================
کتاب ها، مقالات
و فعاليت های فرهنگی او:
{ شعر }
قصه ها... 1342
اطاق های در بسته 1345
با مردم شب 1348
سرزمين ممنوع 1357
از اين سوی ديوار 1357
هنوز، دماوند 1369
سه پله تا شکوه 1370
موريانه ها و چشمه 1374
کليد آذرخش 1376
غروب در آتش (آماده برای چاپ)
{ نقد ادبی }
صور و اسباب در شعر امروز ايران 1348
تئوری شعر: از موج نو تا شعر عشق 1373
{ ترجمه }
ديد نو و کارنامه ی يک هنرمند 1342
بسوی يک معماری ارگانيک 1343
ساويتری از مهابهاراتا 1344
امپرسيونيسم 1344
هنر نقاشی مدرن 1345
تاريخ هنر ايران 1346
هنر فيلم 1347
گمشده (رمان) 1364
{ جامعه شناسی }
جامعه شناسی افکار عمومی 1353
جامعه شناسی سياسی تشيع اثنی عشری - 1357
تاريخ اجتماعی تشيع در ايران 1357 (توقيف و خمير شد)
{ فعاليت های مطبوعاتی }
سردبير « جُنگ طرفه » 1343
سردبیر « جزوه ی شعر » 1344
مسئول صفحات هنری « بامشاد» 1344
معاون سردبير « نگین » 1344
سردبیر بخش « هوای تازه » در «خوشه » 1345
مسئول صفحات شعر « فردوسی » 1346/7
مسئول صفحات «کارگاه شعر » در « فردوسی » 1351/2
سردبیر نشريه « آوند» ـ لندن 1365
سردبیر مشترک « پویشگران » ـ لندن و دنور 1378 تا اکنون
{بيش از 500 مقاله پراکنده}
{ فعالیت های سینمائی }
«مرغ سحر» ـ سناریو 1347
«مردان سحر» ـ فیلم بلند 1349
«ایوب» ـ سناریو 1349
«مطرب» ـ فیلم سینمائی 1350
7 فیلم مستند درباره هنر و فرهنگ ایران به زبان انگلیسی
برای قسمت مبادلات برنامه ای تلویزیون ایران و بی.بی.سی 1356
{ فعالیت های فرهنگی }
شرکت در تأسیس «سازمان انتشارات طرفه» - 1342
کارشناس فرهنگ و هنر سازمان برنامه 1343/1358
عضو هیئت داوران جایزه سپاس 1347
عضو موسس و دبیر
«کانون نویسندگان ایران» - 1346/9
دبیر «سندیکای هنرمندان ایران» 1351
عضو هیئت برنامه ریزی برای رشته سمعی و بصری دبیرستان های ایران 1352
موسس «گروه هنری ایران کوچک» ـ لندن 1360/5
عضو موسس «انجمن هنرمندان و نویسندگان ایران در بریتانیا» 1365
عضو موسس « انجمن فرهنگی پویشگران » 1373 تا اکنون
{ فعالیت های آموزشی }
تدریس زبان انگلیسی دبيرستان درالفنون 1344
تدریس «جامعه شناسی فرهنگ» ـ دانشکده علوم اجتماعی
دانشگاه تهران 1351
تدریس «فرهنگ ایران» - دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران 1352
تدریس «زبان و ادبیات فارسی» یونیورسیتی کالج ـ دانشگاه دنور کلرادو ـ اکنون
برگرفته از سایت اسماعیل نوری علا
با اندکی تغییر:
http://www.puyeshgaraan.com/Esmail.htm
من کوشیدم تا گفت و گویی با او در زمینه شعر و نقد ادبی و کلا بررسی سیر شعر نیمایی از آغاز تا امروز داشته باشم و در این میان به شخصیت شاعری و منتقد ادبی او نیز بپردازم.البته این گفت و گوی اینترنتی متاسفانه به دلیل مشکلاتی ادامه نیافت و گمان می برم ادامه نیابد .باری این شروع گفت و گوی ما که پایان آن نیز بود را حضورتان تقدیم می کنم.این روزها اسماعیل نوری علا مادر خود را از دست داده است به او تسلیت می گویم و امیدوارم همچنان پرتلاش بنویسد.شیون فومنی زیبا می گوید:
ادامه ی سفر کولیانه ی بادند
وطن پذیر نشد یک تن از اهالی عشق
*******
- چطور شد که سراغ شعر رفتيد؟
- من سراغ شعر نرفتم. شعر، قبل از آنکه بدانم شعر چيست، به سراغ من آمد. البته من نمی خواهم مثل يدالله رويائی وارونه گوئی کنم يا امری عادی را اسرارآميز جلوه دهم. داستان اين بود که پدر پدرم «اسماعيل خان علا» ی نوری دينه کوهی شاعر بود و سه سال قبل از اينکه من ـ در 1321 ـ متولد شوم چشم از جهان فرو بسته بود. پدرم، که بدلايلی که خواهم گفت از مرگ پدر سخت آزرده دل شده بود، نام او را بر من گذاشت و به من تلقين کرد که روح آن شاعر درگذشته نيز در جسم حلول کرده است. بايد مدتی طول می کشيد تا من شر عقل آمده و خود را از شر اين تحميل بی مورد رها کنم اما نه تنها آن اسم تا امروز با من مانده است که همان مدت آلودگی به يقين هم توانست کار خود را بکند آنسان که امروز هم در يقين شاعر بودن باقی بمانم.
اما چرا من «اسماعيل علا» نيستم و «نوری علا» شده ام؟ حکايتش آن است که پدرم، پيش از تولد من، افسر ارتش رضاشاهی و رئيس املاک او در مازندران بود و در شناسنامه اش نوشته بودند که: «به امر مطاع ملوکانه نام فاميل از علا به نوری علا تبديل شد.» او می گفت رضاشاه اين کار را کرده است تا «علا» های ديگر مازندران از قـِبل هم اسم بودن با رئيس املاک اش دست به تطاول دارئی های مردم نزنند، هرچند که پدرم خود به نقشش در ضبط املاک مردم به نفع شاه اقرار می کرد. بدينسان، با اينکه خاندان علا در نور مازندران خاندان بزرگی است اما خاندان نوری علا به من و برادر و سه خواهرم و پسرهای من و دختر و پسر برادرم و نوه پسری او محدود می شود.
از مطلب دور نيافتم، اسماعيل خان علا شاعر بود و پدرم گهگاه شعری از او را زمزمه می کرد. دلش از اين می سوخت که وقتی پدرش از جهان رفت او در زندان غضب رضاشاهی گرفتار شده و نتوانسته بود بر سر بستر نزع پدر حضور يابد و با او يک وداع جانانه کند. رضاشاه رئيس املاکش را سه سال در حبس انفرادی تاريک نگاه داشته بود ـ گويا با اين باور که او هم جزو افسرانی بوده که با «تيمسار آيرم» قصد کودتا داشته اند. و پدرم هم اين مطلب را نه تأکيد و نه تکذيب می کرد. هرچه بود لبخندش نشان می داد که از اين شايعه بدش نمی آيد.
حالا من نوباوه، که به حکم باور پدری در معرض تشعشع تناسخی قرار گرفته بودم، برای بازشناخت خويش بايد در احوال پير مردی کنکاش می کردم که در زير خاک های امامزاده عبدالله شهر ری خوابيده بود. می گفتند اسماعيل خان علا ـ که کارمند وزارت خارجه بود و ابياتی هم عليه «علاء السطنه»، وزير امور خارجه (که مازندرانی نبود و قرابتی هم با علاهای مازندران نداشت) سروده بود (از جمله اينکه «علا، به جای حنا، گه به ريش خود بسته») مردی بود شاعرپيشه و خوش مشرب. اگرچه پدرش، ملا علی دينه کوهی، آخوند ده بود و احترامی داشت و هوز هم قبرش در شهر ساری مورد احترام قديمی هاست (اگرچه در اين سه دهه اخير ديگر آدم قديمی باقی نمانده است و من خود اينک قديمی تر از آنها شده ام) اما خود او ابتدا در همان ده «دينه کوه» به کارهای کوچکی مثل قاطرچی باشی و حمل هيزم به دست آمده از «قطع اشجار» مشغول بوده و در سلسله بزرگان خاندان علا جائی نداشته است. اما روحيه لطيف و خوش زبانی هايش عاقبت دل بلقيس خانم، دختر عزيز کرده بزرگان خاندان علا، را می ربايد و او، پس از ماجراهای سنتی مخالفت و دعوا و قهر و غيره بالاخره به همسری اسماعيل خان در می آيد. پسر اولشان در کودکی می ميرد و پسر دومشان حيدرخان، پدر من، فرزند ارشد خانواده می شود، دبيرستان سن لوئی فرانسوی ها را تمام می کند، از اولين افسران ژاندارمری ايران می شود، و بعد به دسته قزاق ها می پيوندد و، در رکاب رضا خان ميرپنج، در کودتای قزاق های قزوين شرکت می کند و در شب کودتا مأمور حفاظت از سفارتخانه ها می شود و پس از شاه شدن رضاخان هم ابتدا به رياست کارخانه چوب بری تميشان و سپس به رياست املاک پهلوی در مازندران می رسد.
سال ها بعد، که گذار من برای يک سالی به شهر بابل افتاد و در آن شهر به دبيرستان رفتم، پدران چند نفر از همدرسانم می گفتند که در آن روزگار سرمستی لقب پدرم در افواه مردم «شاه مازندران» بوده است. خودبخود، شاه مازندران برای پدرش، اسماعيل خان شاعر، آسايشی فراهم می کند تا پيرمرد ـ کناردست بلقيس خانم ـ روی تشکچه اش بنشيند، ترياکش را بکشد و غزل ها و قطعه ها و قصيده هايش را بسرايد يا بخواند. اما پدرم که به زندان می افتد و مال و منالش (باز به فرمان مطاع ملوکانه) غارت می شود، روزگار اسماعيل خان شاعر هم برمی گردد و ناچار دست به دامان خانواده بلقيس خانم می شوند تا آنها آن زن و شوهر ديرينه سال را به حلقه خود در خانه ای که در خيابان اميريه داشتند راه دهند. اسماعيل خان در همان خانه از جهان می رود.
باری، دو سال بعد ارتش متفقين از راه رسيد، در زندان ها گشوده شد، و حيدرخان نوری علا، افسر سابق ارتش شاهنشاهی، با دو تا پيژامه و يک عدد پتوی چرک سربازی از زندان به عالم واقعيت های روزگار جنگ دوم جهانی پرتاب شد. مادرم با او خويشاوندی داشت و همين موجب شد تا پدرم او را ـ به عنوان دوازدهمين همسر عقدی خود ـ به خانه علاها و دو اطاق بلقيس خانم که در آن خانه تنها مانده بود ببرد. من يک سال ديگر به دنيا آمدم. پدرم در گذاشتن نام «اسماعيل» بر من لحظه ای ترديد به خود روا نداشت. و تا ياد دارم به من تلقين کرد که روح پدرش اسماعيل خان علا ـ آن شاعر بذله گوی دينه کوهی ـ در بدن من به جهان بازگشته است. بدينسان، من اصلاً قرار نبود روزی شاعر بشوم چرا که شاعر به دنيا آمده بودم.
اما پدرم ـ اگرچه در سرمستی های شبانه اش تارکی هم می زد و آوازکی مستانه هم می خواند ـ اما خود چندان ذوقی در شاعری نداشت و، با وجود زندان و خلع درجه، همچنان افسر رضاشاهی باقی مانده بود و آنسان هارت و پورتی داشت که فريادش دل گربه های خانه را از ترس اب می کرد و به فرارشان وا می داشت. در واقع، آنکه مرا واقعاً و رسماً با شعر آشنا کرد مادرم بود که دو اسم را با خود يدک می کشيد: فاطمه سلطان و اقدس الملوک. بعدها فهميدم که از زمان صفويه ببعد، برای تحقير سلاطين عثمانی، درباريان و اشراف ايران به نام دختران خود يک لقب «سلطان» هم اضافه می کردند. نام خانوادگی مادرم «منوچهری» بود ـ نامی که قرابت خانواده را با منوچهرخان معتمدالدوله، حاکم اصفهان و پناه دهنده سيد باب در عهد امير کبير، گواهی می داد، هرچند که خود منوچهر خان صاحب عقبه نبود و پدر مادرم از تخم و ترکه برادر او، گرگين خان، بشمار می آمد. اين دو برادر صاحب مکنتانی مسيحی از گرجستان بوده و به اسارات به ايران کشانده شده بودند و در آنجا «جديد الاسلام» لقب گرفته و بعلت مهارت در کارهای ديوانی به مقامات مختلفی (همچون حاکميت اصفهان) رسيده بودند. اسم پدر مادرم ميرزا دادود خان منوچهری بود، مردی شاعر و شعر دوست و ديوانسالار که زمانی مباشرت املاک خاندان «صاحب جمع» (از اقوام مصدق السلطنه) را بر عهده داشت و سپس در آستان «قدس» رضوی شغلی دفتری گرفته و زن و بچه هايش را به مشهد برده بود و دو سالی پيش از تولد من بازنشسته شده و به تهران برگشته بود و من در واقع در خانه او، در محله سنگلج تهران، کوچه ناموس، متولد شدم.
ميرزا داود خان در تربيت بچه هايش سعی تمام داشت و به همين لحاظ مادرم هم اهل ادب و شعر و شاعری شده بود ـ از همان روزهای زندگی در مشهد. عاشق حافظ بود و به جای لالائی برای من، اين اسماعيل خان جديدالولاده، غزل های حافظ را زمزمه می کرد. او البته قبول نداشت که روح اسماعيل خان علا در قالب من به دنيا برگشته است، چرا که از پيش از ازدواجش با پدرم، تصميم گرفته بود صاحب يک پسر و يک دختر شود، با اسم های پيام و پرتو. تصميم پدرم به اينکه مرا اسماعيل بخواند توفانی برانگيخت و اين توفان تنها زمانی فرو نشست که توافق شد نام من در شناسنامه اسماعيل باشد، اما همه مرا پيام صدا کنند. به عنوان نکته معترضه اين را هم بگويم که من، اگرچه روانشناس نيستم اما می دانم که همين ماجرای کوچک می تواند به دو شخصيتی شدن يک کودک بيانجامد. چندان که حالا هم اين را که کدام شخصيت من دارد اين خطوط را می نويسد نمی دانم. خدس می زنم دست و قلم اسماعيل خان بيشتر در کار باشد تا نفس ميرزا داود خان، هرچند که من پيش از انقلاب موفق شدم ديوان اشعار اين يکی را چاپ کنم اما انقلاب فرصت رسيدگی به شعرهای اسماعيل خان را از من گرفت و اکنون آن اشعار، درون پوشه ای از عهد رضاشاه، در صندوقچه ای در جائی از تهران خفته اند و مرا به آنها دسترسی نيست. گاهی اما نيم بيتی يا بيتی از آن مجموعه از ميان حافظه فرسوده ام بيرون می جهد و روح ميرزا اسماعيل خان علا در واژه واژه آن با من تجديد عهد می کند.
بدينسان، می توانم پرسش شما را اينگوه پاسخ دهم که شاعر بودن را پدرم بر من تحميل کرد و شعر را مادرم به من آموخت. در آن ميانه من، گوئی مأموريتی تاريخی داشته باشم، مجدانه در پی آن بودم که هرچه زودتر به سرايش اشعاری بکر و قديمی بپردازم. مادرم خواندن و نوشتن را پيش از رفتن به دبستان يادم داد؛ پدرم مشق با قلم نئی را به من آموخت، و مادرم کوشيد تا من هرچه زودتر بتوانم نشريه «آسيای جوان» را بخوانم. اما وقتی در آغاز هفت سالگی قلم بدست گرفتم و توسن خيال را به جولان در آوردم، آنچه به روی کاغذ آمد روح هيچ کدام از پدر بزرگ های مرا شادمان نکرد. مادرم نگاهی به آن انداخت و يخ کرده تحويل پدرم داد. او هم خواند و سرفه ای کرد و، لابد، فاجعه را به «پيام» شدن «اسماعيل خان علا» نسبت داد. نوشته بودم«صدائی از ته چاهی برون آمد / که سطلی از لب چاهی درون آمد.» مطمئنم که اين را اگر آلبرت انشتين نوشته بود الان می گشتند و حضور ذهنی منطقی و دو دوتا چهارتائی و علت و معلولی را در آن کشف می کردند. اما من ـ که قرار نبود انشتين شوم ـ به چه حقی بايد کار شاعری را اينگونه شروع کرده باشم؟ من پاسخ اين پرسش را در جيب بغل دارم و اگر مثل بعضی شاعران، که در شأن نزول اشعارشان بسيار می نويسند، رو و جسارت کافی داشتم می توانستم در مورد همين يک بيت، که همه اسرار کائنات و درهمفرورفتگی عينيت و ذهنيت ما در آن حضور دارند، داد سخن دهم. اما فکر می کنم همينقدر نوشتن درباره خود نيز گام نهادن به بيرون از دايره حجب و حيا محسوب می شود که عملی است، بقول سعدی، «خلاف رأی اولالباب». |