سال نو خوش.آزادی وسلامتی برای تان آرزو می کنم
برای کسی که در وادی هنر وادبیات گام می زند هیچ موهبتی بهتر از داشتن خواننده ی دقیق ونکته دان نیست .محمود کیانوش عزیز به تعبیر سن ژون پرس«وجدان نا آرام نسل خویش» ونسل من است .اهل مجامله وتعارف نیست .یک نقاد به تمام معنی است .روابط عاطفی را در پیوند با هر چیزی قرار نمی دهد .می کوشد دید ودریافت های خودش را از یک متن بیان کند.اهل نظریه پردازی های بی سر وته وارجاع دادن های خسته کننده نیست ....خلاصه می کوشد بی هیچ ادا واصولی در کمال صراحت لپ کلام را بگوید.یقین دارم اگر در «غربت وطنی»نیز زندگی می کرد باز چنین بود.
کتاب «ماه ماهی »به تازگی چاپ شده است .ابتدا متن را وسپس بررسی کیانوش را نقل می کنم، امیدوارم مورد توجه قرار گیرد.

به همسرم ودختری که ندارم
م. خ
یکی بود،یکی نبود
خانه ای بود که آدم های زیادی در آن،
هم چراغ وهم سفره بودند.
حیاط این خانه حوضی داشت ،
با کاشی های آبی
زلال ِزلالِ زلال.
ویک ماهی
ماهی ،کنار کاشی آبی ،
برای ماهِ داخل حوض ،
آرام آرام آواز می خواند:
-«ماه!
ماه!
ماه!
امشب دیگه از کدوم راه نقره ای کنار من اومدی؟
ای کاش می شد واسه همیشه پیشم بمونی.»
ماه چیزی نگفت
فقط؛
لبخندی گوشه ی لب هایش پیدا بود.
-«ماه!
ماه!
ماه!
ای کاش می شد
دست منو بگیری وببری جایی که همش شب باشه؛
مثل شب قطب ،هرچند یخ می زنم.»
ماه چیزی نگفت.
فقط؛ لبخندی گوشه ی لب هایش پیدا بود.
-«ماه!
ماه!
ماه!
آخ که اگه تو منوببری ،این خورشید وآسمون وستاره ها
حتا همین سایه های بلند وکوتاه ،می بینند که من کنار تو،
با این بدنِ گردِنقره ایت،تا همیشه هستم.»
ماه ،
باز هم چیزی نگفت
فقط؛لبخندی گوشه ی لب هایش پیدا بود.
ماهی ،همین طور دورِماهِ داخل حوض،
می گشت و می گشت و فربان ،صدقه اش می رفت.
یک دفعه آسمان سرفه ای کرد.
ماهی به اطرافش نگاه کرد.
سایه ای پهن ،روی آب به طرف شان می غلتید.
در همین موقع ،باد
با دست های زمختش ،روی آب حوض چنگ انداخت و
ماه...
رفت...
ماهی ،هر چقدر این طرف وآن طرف را گشت
خبری از ماه پیدا نکرد.
انگار بخار شده و به آسمان رفته بود.
هر چقدر نالید
التماس کرد
فایده ای نداشت
از آسمان
چند قطره
روی آب چکید.
صبح وقتی آفتاب پیدا شد:
ماهی ، روی کاشی پاشویه افتاده بود.
اما شب،وقتی چادر سیاهش را سر کرد.
در دلِ ماه
-وسط آسمان-
عکس یک ماهی افتاده بود.
(ماه ماهی،نوشته ی مهدی خطیبی،تصویر گر :لیلی درخشانی،نشر زیتون-واحد کتاب،چاپ نخست پاییز1384.)
مرکز پخش:زیتون77901688
Dear Mehdi, Hello. I have written a short review about "The Moon, the Fish". Please give Shohreh Khanom my regards.
With best wishes,
Kianush
ماه ، ماهی
نوشته مهدی خطیبی
تصویرگر : لیلی درخشانی
در قصّه «ماه ، ماهی» ، نوشته مهدی خطیبی ، كه اگر بی تصویر و فشرده ، در یك یا دو صفحه ، چاپ می شد ، شعر بودن آن بهتر نمایان می بود ، از خانه ای می شنویم كه در آن «آدمهای زیادی» همچراغ و همسفره اند ، امّا این آدمها در قصّه حضور ندارند . مهمّ این است كه حیاط این خانه یك حوض دارد ، «با كاشیهای آبی» ، و در دنیای این حوض یك ماهی ، فقط یك ماهی ، یك ماهی تنها هست كه دل به صورت ماه در آب بسته است .
بین ماهی و آدمهای آن خانه پیوندی نیست ، و قصّه هم كاری به این ندارد كه آدمهای آن خانه بین خودشان و آن ماهی تنها چه پیوندی می بینند . در یك جـــای قصّه «ماهی تنها» به خورشید ، آسمان ، ستاره ها ، «سایه های بلند و كوتاه» اشاره می كند . شاید این سایه ها همان آدمهای این خانه اند . درباره رنگ ماهی هم در قصّه چیزی نمی شنویم . چنین ماهی ای نباید رنگی داشته باشد ، و اگر هم داشته باشد ، باید سفید باشد ، همرنگ ماه یا همرنگ صورت ماه بر آب . و باز كاری به این نداریم كه ماهی در تصویرهای كتاب سفید و آبی است ، همرنگ ماه و آب و آسمان . این را هم به خاطر می سپاریم كه ماهی با نامش هم ماه زده است .
اگر اقیانوسها ، دریاها ، دریاچه ها و رودها نمی بودند ، و در آنها بیشمار ماهی ، از نهنگ گرفته تا ریزترین ماهیها ، زندگی نمی كردند ، می گفتیم كه هر انسانی یك ماهی تنهاست و دنیای او حوضی است ، و آرزوی او گریز از این دنیای تنگ ، كه سایه های بلند و كوتاه ، گهگاه پاكی آسمانرنگ آن را آلوده خود می كنند ـ امّا شاید فقط آدمهای تنهایند كه جهان گسترده را با بیشمار آدمهای سایه وارش ، خواه نهنگ باشند ، خواه یك ریزه ماهی ناچیز ، حوضی می بینند كه خود در غربت تنگ و ملال آور آن افتاده اند ، و اندیشه هاشان ، خیالهاشان ، آرزوها شان صورتی است از ماه ، ماهی دور ، در جایی بیرون از رفت و آمد یكنواخت سایه های خرسند ، سایه هایی كه نگاهی به بالا ندارند ، نگاهی به ماه ندارند ـ
ماهی همه زندگی اش به ماه بسته شده است ، به صورت ماه در پایین ، به خیال ماه در بالا ، و ماه در چشم ماهی « لبخندی گوشه لبهایش» دارد ، امّا به ماهی هیچ اعتنایش نیست ـ و ناگهـــان سایه ای بر حــوض می افتد ، كــه ســـایه سیاه ابر است ، و باد ، این فــرســاینده، پاشــــنده ، دگرگون كننده با موجی كه به آب می دهد ، صورت ماه را در حوض می شكند ، یا آنكه ابر سیاه ، بی خبر از ماهی ، بی خبر از همه چیز ، ماه آسمان را پنهان می كند ، و ماهی سخت آشفته می شود . آیا این اوّلین تجربه او از ستم باد و ابر در بر هم زدن نظم زندگی اوست ؟ آیا تا به حال از كنشهای اهریمنی طبیعت غافل بوده است ، و دلبسته و آموخته كنشهای اهورایی آن ؟
انسان تنهاست كه دل به صورتهای خیال خود می بندد و با خیال در دایره هستی خود می گردد تا آنكه ناگهان باد واقعیت منظر او را آشفته می كند . انسانهایی كه با همند ، با آنكه پیوندی با هم ندارند ، همچون ماهیان دریا همیشه جمعند و جمعیتند . در جمعیت بودن و با جمعیت همسوی و همگرد بودن ، مجالی اندیشه ها و خیالها و آرزوهای فردی نمی دهد . حال كه «ماهی تنها» صورت خیال و مظهر آرزوی خود را در باد و سیاهی گم كرده است ، هر قدر هم بنالد و التماس كند ، آن گمشده پیدا نمی شود .
صبح می آید و آفتاب پیدایش می شود ، امّا باد كار خود را كرده است ـ این بی خبر از همه كس و همه چیز ، كه كارگزار ستم كور طبیعت است ، ماهی را از حوض به روی كاشی پاشویه انداخته است .و امّا شب كه می آید ، « در دل ماه ــــ در وسط آسمان ــــ عكس یك ماهی» پیداست ! این عكس برای چه كس یا چه كسانی پیداست ؟ «پیدا بودن» مفهومی است كه «دیدن» را هم در خود دارد . آیا ماهی در این قصّه واقعاً ماهی بود ، و حالا آدمهای آن خانه بودند كه در شب عكس ماهی را در ماه می دیدند ؟ نه ، ماهی این قصّه نمی تواند واقعاً ماهی باشد ، چون ماهی واقعی جزئی است از آب و ابر و باد و ماه و كلّ طبیعت و آزاد و فارغ از بیماری اندیشه و خیال و آرزو ، و فقط یكی از آدمهای آن خانه ، كه سایه نیست ، و انسانی تنهاست ، می تواند عكس ماهی خود را در ماه ببیند ، زیرا كه خود با خیال ، در دنیای آن خانه ماهی شده است ، و می بیند كه همه به او بی اعتنا می آیند و می روند و از پیوند او با ماه ، با اندیشه های واقعیتگریز ، با خیالهای آرمان ساز ، با آرزوهای رؤیایی ، خبری ندارند .
و اگر قصّه می خواسته است من خواننده را به مقصدی دیگر برساند ، بر سر راه من رهنمونهایی گذاشته است كه مرا می برند و به بن بست می رسانند و من باز می گردم و جهت یك رهنمون دیگر را در پیش می گیرم و باز به بن بست می رسم ، و سرانجام هم ، اگر خود را به مقصدی رسیده بدانم ، باز مطمئنّ نیستم كه مقصد نویسنده همان می بوده است ـ
در نقّاشی مدرن ، در پرده سمبولیسم ، هر قلمی كه پیش بیاید ، می زنند ، و در بسیاری موارد خود نقّاش هم ، در پایان كار ، با تماشای تابلو سمبولیك خود راه به جایی نمی برد ، و این نه برای خود او مهمّ است ، نه برای بینندگان تابلوش . آنها كه تابلو او را جدّی بگیرند ، به نسبت معروفیت نقّـــاش ، تلاش می كنند كه برای آن تفسیری بتراشند تا پیش خود یا دیگران ســـربلند بمانند ، و آنهایی كه در یك نگاه آن را آشفته و در به روی معنی بسته ببینند ، روی می گردانند و به راه خود می روند . امّا در نوشتن كه هنرمند با كلمه نقّاشی می كند ، فرمانبر زبان است . زبان به هنرمند آزادی خـّلاقیت در تركیب كلمه ها برای معنیهای بدیع را می دهد ، امّا هنرمند را همچنان تابع قانون اساسی خود نگاه می دارد . زبان در مالكیت جامعه است ، و فرد نسبت به آن حقّ مشروط و مشروع دارد ، و به همین دلیل است كه در شعر و قصّه سمبولیك ، و همچنین تمثیلی ، ناگزیریم كه از پیش طرحی ریخته باشیم و در این طرح موقعیت و بار معنایی هر تصویر ، و حتّی هر كلمه ، را مشخّص كرده باشیم ، تا در بیان كلّی آن رهنمونهایی رو به بن بست ، پیش نیاید ، و خواننده ، البتّه نه هر خواننده ای ، بلكه خواننده فرهیخته و آگاه و سخن شناخته بتواند با هدایت رهنمونها به همان مقصدی برسد كه نویسنده در طرح خود داشته است .
قصه یا شعر قصّه وار «ماه ، ماهی» زیباست ، خیال انگیز است ، غم آهنگ است ، و فكر می كنم كه برای كودكان ساختار خیال پذیر افسانه ای داشته باشد ، زیرا كه كودك به سمولیسم كاری ندارد و تصویرها را با خیالی كه آفریده خود اوست دنبال می كند ، و چون پروازهایش بی مقصد است ، و مقصد او با هر دستاویزی پروازی در جهان خیال است ، رهنمونهای رو به بن بست هم او را در بن بست نگاه نمی دارد . كودك نمی خواهد معنای قصّه را كشف كند ، می خواهد كه قصّه برایش راههایی به منظرهایی داشته باشد ، و او بتواند در هریك از این منظرها درنگی بكند و با خیالی بازی ای بكند و بگذرد . حتّی اگر در یك منظر با فاجعه ای هم روبه رو شود ، و مثلاً ماهی را در پاشویه حوض مرده ببیند ، با غم این منظر سرگرم می شود و شاید به ابر و باد نفرینی هم بكند ، و به یاد بسپارد كه ماهی كوچكی بود كه عاشق ماه بود و آرزو داشت كه ماه او را به آسمان ببرد ، امّا ابر و باد نگذاشتند و ماهی بیچاره مرد .
بزرگسالان با اندیشه می خوانند و كودكان با خیال . با اندیشه خواندن است كه به نویسنده آزادی تصویرسازیهای بی منطق نمی دهد ، و در تمثیل و نوشته سمبولیك انتظار منطق خاصّ مضمون را دارد . با خیال خواندن از تصویرها منطق نمی طلبد . كودكی كه بر «تركه» ای سوار می شود ، از تركه انتظار اسب بودن ندارد . او بر تركه در واقع سوار بر اسب خیال خود است . بنا بر این ، من در مقام یكی از خواننده های «ماه ، ماهی» می گویم كه این نوشته برای كودكان ناموفّق نیست ، امّا اگر نویسنده انتظار آن را داشته باشد كه هم كودك را راضی كند ، هم برزگسال را ، من بزرگسال از این بابت تردید دارم ـ و شاید هم كه این قصّه برای فقط كودكان نوشته شده باشد ، كه در آن صورت فقط می گویم كه تصویرهای كتاب ، با وجود مهارت و زیبایی قلم نقّاش به اندازه كلام قصّه خیال انگیز نیست ـ
محمود كیانوش
لندن ، مارس 2006
|