به تو نیازمندم،
که می توانی
به آوای بلند شکوه کنی
سورن کی یر که گارد
روایت اول:غزلی.
ای عجب دل تان بنگرفت ونشد جان تان ملول
زین هواهای عفن،زین آب های ناگوار
کمال الدین اصفهانی
برای عزیزم نعمت آزرم شاعر
آیینه و خورشید را بردار می ترسیم
از سایه ی افتاده بر دیوار می ترسیم
با لهجه ی آیینه ها بیگانه خوییم و...
ازصافی تصویر خود انگار می ترسیم
عمری ست درحلق حقیقت سرب می ریزیم
از یک تکان سایه ای بر دار می ترسیم
چشمان مان پوشیده از خواب زمستانی است
ازچشم های« زنده ی بیدار»می ترسیم
درکوچه اما سایه ای جزسایه هامان نیست
ای سایه ی افتاده بردیوار می ترسیم.
(از دفتر دوم ترانه های آدم وحوا ،انتشارات آفرینش ،بخش ترانه های آدم،
چاپ اول ،1384)
روایت دوم :خبرها
1- تا به یاد آورم که انسانم.
این روزها با خستگی روزگار می گذرانم.«غم نان»آدمی را به «کارگل»وا می دارد٬ کارهای ویرایشی امانم را بریده است خستگی وکسالت از فرایندهای این غربت وطنی است.وتو ی مثالی، آفریده شده ای که رنج بکشی واین جاست که سخن «کافکا »را با گوشت وپوستت حس می کنی:«این زندگی که مرا کشت»اما راستی را، این دنیای مجازی غنیمتی است برای من غریب در وطن.
دوستان خوبم! من با محمود کیانوش درارتباط هستم .می کوشم در قالب کتابی با عنوان شناخت نامه ی محمود کیانوش وجوه گوناگون هنری اورا نمایان کنم.او از جمله بزرگانی است که فرهنگ انتقادی ی حزبی و مجامله گرانه مان به علت صراحت گفتاروعدم گرایش به گروه وحزبی درموردش سکوت کرده است . از دیگر سومتاسفانه محمود کیانوش را فقط به عنوان شاعر یا منتقد کودک می شناسند واین ازیک سو ریشه در تنبلی مزمن ما ایرانیان دارد واز دیگر سو ریشه در نقد پسافویی ومجامله گرانه مان.اوپرتلاش کارمی کند.کتاب های شعرش را ناشران انگلیسی چاپ می کنند واز آن جمله است of Birds and Men.کتاب دیگر اوکه بایک مقدمه ی جالب درانگلستان چاپ شده است بهگزینی شعرمعاصرایران است باعنوان
:Modern Persian poetryکه ناشرآن:The Rockingham Prees,Englandاست.
من از او خواستم که زندگی نوشتی بنویسد واو هم بزرگوارانه «محمود کیانوش به روایت محمود کیانوش »را نوشت.کتابی که درحدودسی صدصفحه است ودربرگیرنده ۷1سال روزگاری است که او گذرانده است و دیدودریافت های او از جامعه ادبی و روشنفکری ماست .اوهم اکنون در بخش فارسی بی بی سی،به عنوان «همکار بیرون از دستگاه»outside contributorیا همکار آزاد freelanceبه کار مشغول است.وپرتلاش،« شدن» را ادامه می دهد. کتاب «شعر زبان کودکی انسان»که بخشی از آن را برای من فرستاده است وهم چنین«راز ورمز های نیما یوشیج» از جمله کارهای پژوهشی اوست که اگر رنجوری تن مجالی دهدمی کوشدتابه سرانجامی برساند.گذشته ازروابط عاطفی که میان من واو هست در این مدت دریافته ام که او متعهداست، نه به اجتماع که در گروه یا حزبی خلاصه می شود او متعهد به من انسانی خود است. در یکی از شعر هایش می سراید:تا به یاد آورم که انسانم.واو تلاش می کند مانند یک انسان مسوول زندگی کند وکاری نیز به قور قور قورباغه ها نداشته باشد.
جان هیث استابزjohn heath – stubbsشاعر معاصر انگلیسی زیبا می گوید:
خورشید درکسوف است ،وپرندگان
یک یک از خواندن باز می مانند-
و بال ها را فرو می بندند:
اما من هرگز نشنیده ام
که قور باغه ها از قورقور باز مانده باشند.
2-ققنوس در جهنم
عزیزم نعمت میرزازاده (م.آزرم) کتاب جدیدش را برایم فرستاد.دوست نویافته ی گرامی آقای پرویز جاهد، کوشنده ی کتاب مصاحبه با ابراهیم گلستان که عنوانش «نوشتن با دوربین»است، آن را از پاریس برایم آورد.نام این مجموعه شعر «میان افق های دیروز وفردا»ست.من در کتاب «نسل ستاره درشب توفان »وجوه گوناگون شخصیت شاعری آزرم را بررسی کرده ام.این کتاب در مراحل حروف جینی و...است.یک شعر از این مجموعه را تقدیم تان می کنم:
نوروز و روز نو
يعنی که چندين روز ديگر باز نوروز است؟
يعنی که يک سال دگر بر سالهای گمشده افزود؟
باور کنم سالی دگر بگذشت؟
اما همين ديروز بود اِنگار
– اسفند سال پيش –
ديروز بود اِنگار و من هم از برای سبزه نای سفرهی نوروز
چون سالهای سال
دور از خانهام
از سرزمين مهر
باری به آيين باز يک مشت عدس در تاس آبی خيس میکردم.
و شمعدانیهای کوچک را درون باغچه میکاشتم با شوق
دل خوش کنان با خويش میگفتم
باشد که روز نو برويد پا به پای سبزهی نوروز
می گفتم و بیخويشتن اشکی به روی گونه میسفتم
انگار چندين روز ديگر باز نوروز است
تقويم میگويد چنين سالی دگر از عمر من بگذشت
تاريخ اما من نمیدانم چه خواهد گفت
بايد گفت؟
حافظ ولی دانم چنين گفته ست:
روز جدايی را نشايد در شمار روزهای عمر خود آورد! *
ای هر کهها!
ای گسترانده سفرهی نوروزتان را زير سقف خانهتان
در خاک ميهن هرکجا هستيد ،
نوروزتان خوش باد!
در لحظهی تحويل سال نو
ما را به ياد آريد!
ما را به ياد آريد و از اين دور دستان در کنار آريد
ما را که توفان بُرد
در لحظهی آغاز سال نو
کنار سفرهی نوروزتان
- آنجا که خالی مانده – باری در شمار آريد!
ما در نبردی نابرابر بر سر نوروز و روز نو
با پاسداران دژ ديرين نشکفتن
با کار ورزانِ دروج و خشکی و سرما و پژمردن در افتاديم
نيروی نادانی فزونتر بود!
اهريمن بيداد بر ما چيره شد
در ما شکست افتاد
با خستگیهامان به ناچاری از آن پس هر يکی در دوردستانی ازين گيتی پراکنديم
در هر کجا از گسترای نا کجا آباد.
ما سفرهی نوروز را در سرزمينهايی که حتا در خيال آنجا نمیرفتيم ، گسترديم
نوروز در گوهر جهانی بود زيرا اين جهان پير را هر سال از نو باز آغاز جوانی بود
با سفره نوروز ِ ما هر سال در اقصای عالم اين بهين آيين ملیمان جهانی شد
ما در هوای روز نو بسيارها نوروز را در پشت سر داريم
ما سالهای سال هر نوروز را با فال ِ روز نو پذيرا بودهايم آری
با يک دگر هر بار در نوروزها ما گفتهايم و باز میگوييم:
چندان دوام آريم تا روز نو ِ ميهن برويد از دل نوروز
نوروز ما با روز نو آغاز خواهد شد
نوروز با نيروی رويش بیگمان بر خشک سالی میشود پيروز
اين گونهمان عمری گذشت آری
پولاد هم میبود اگر زين بيشتر طاقت نمیآورد
يک چند از ياران ما
با چشم جان سوی وطن
در خواب بیرؤيای خود خفتند
آنان که در هنگام خواب جاودان در خاکهای سرد بيگانه
در زير لب نجوا کنان
در واپسين دم
از وطن گفتند.
با اين همه نوروز دارد میرسد از راه
از پنجره آن سوی باری در حياط خانهمان اسفند مهمان درختان است
سبزينه رويانَد نفسهايش بر اندام کبود شاخههای لخت
اندام سبز نسترن از غنچههای تازه روييده چراغان است
گنجشکها با واژههای شاد زرّين در سپيده دم
با هم سرود زادن خورشيد را پيوسته میخوانند
هنگامهی خورشيد خيزان است
برخيزم و با تکّهای خورشيد
سرما را بتارانم
در خانهمان نوروز مهمان است!
پاريس بيست و پنجم اسفند ١٣٨٣
* بیعمر زندهام من و اين بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر؟
حافظ
3-احمد افرادی
یکی از ویژگی های این دنیای مجازی یافتن دوستان فرهیخته ای چون احمد –جان –افرادی است.احمد افرادی محقق مازندرانی ساکن آلمان است.از فرهیختگانی پر تلاش که در برون مرزان فعالیت می کند.از طریق شاعر عزیز رضا -جان- مقصدی با او آشنا شدم اگر چه با نوشته های او آشنا بودم.نعمت آزرم عزیز از پاریس مقاله ای را برایم فرستاد که شیادی های آقای علی میر فطروس را آشکار کرده بود .نویسنده ی آن مقاله احمد افرادی بود. باری ...می کوشم در مجالی دیگر شما را نیز در خواندن نوشته های ارزشمند او شریک کنم .تا چه پیش آید.
4- اسماعیل خویی وصمصام کشفی
يك پنجرهست شاعر
شاعر كسیست كه میپرسد
و سخت میترسد:
و از همين روست
كه رو بهآفتاب
مینشيند؛
و هرچههست،
حتّـا،
آن مخملِ سياه را نيز
بازيچه یی بهدستِ رنگرزِ آفتاب
میبيند؛
و،مثلِ آفتابپرستی هشيار،
درمخملِ سياهیی شب حل میشود:
يعنیكه، درسپيدهی فرجام،
بهآفتاب بدل میشود.
. . . . .
اسماعيل خويی
(بريده يی از شعرِ با آسمان)
تلفن شاعر گرامی، اسماعیل خویی را نعمت آزرم عزیز به من داد. با اوتماس گرفتم .مهربان وبزرگوار پاسخم گفت .مرابا دخترش سبا خانم خویی آشنا کرد وقرار شد کتاب های چاپ شده ی آن طرف ها را از سبا بگیرم .سبا نیز از هیچ کوششی دریغ نکرد .راستی تا یادم نرفته است بگویم که آقای علی رضا رییس دانایی مدیر هوشمند انتشارات نگاه در این روزگار تلخ ، کتابی از
شعرهای عاشقانه ی خویی چاپ کرده است با عنوان «زین سایه سار پر برگ» که سبای عزیز آن را به من داد. این کتاب نشان می دهد که اسماعیل خویی یکی از جاودانه گان عرصه ی شعر است، حالا دیو دروغ وسانسور هر چقدر بر انکارش بکوشد.به قول شیون فومنی:
پشت سر دوست یاوه سر دادن خصم
عوعوی سگان هرزه در مهتاب است
در آمریکا به همت دکتر عبقری بنیادی برای اسماعیل خویی تشکیل شده است واو دیر زمانی است که در آن سو ها« شدن» را ادامه می دهد.او کتابی را برای من پست کرده است اما گویا مقرر است که به دستم نرسد. آخر چه معنا دارد جوانانی چون من بدون اطلاع واجازه ی بزرگانی که بر ما حق ولایت دارند؛ جنین کتاب هایی را بخوانیم!!
اما درود بر آقای صمصام کشفی که کتاب «جان دل شعر »را برای من فرستاد.این کتاب گزیده ای از نقدهای دیگران برشعر اسماعیل خویی است . می توانید از طریق بخش پیوندها با آقای کشفی بیش تر آشنا شوید
نقد کوتاه یدالله رویایی را از کتاب «جان دل شعر» نقل می کنم:
یداله رؤیایی
غایتِ اشیاء: نوعی دیدن
به بهانه¬ی یادداشتی بر شعرهای خویی
در خود شئ شعری نيست. برعكس، شئ سرپوش خفهكنندهای است برای شعر. به همين جهت است كه شعر در جايی نشسته است كه شئ به آن نمیرسد، يعنی نشسته در نهايت شئ. جايی كه شئ هرگز به آنجا نمیرسد. و شاعر است كه آن را كشف میكند و در كشفِ شعر، شئ به نهايت خود میرسد. اين كشف، كار مشاهده نيست، كار چشم نيست. چشم
برای اينكه به پشتِ شئ برسد از شئ عبور میكند و آن را پشت سر میگذارد: «پشتِ سر». مثل پشتِ اثر. مثل تابلوی روی ديوار كه ما را به پشتِ ديوار میبَرد، و به آنكه خودش را در تابلو گذاشته است يعنی به نقّاش. به اثر هم اگر تنها به نگاهی بسنده كنيم، به زندگی اثر نگاه كردهايم، و به سرگذشتِ آن. و نه به نقّاش، و به آنكه ما را به پشتِ اثر میبَرد. آنچه در اثر هست بين من و اثر هست، در فاصله است. جدا شدن از اثر شناختنِ اثر است، نه گم شدن درآن.اين طرز برخورد با شئ، يك خطاب خالی است كه خلاِء شئ ا پر میكند. مثل هويی در كوه، كه از پژواكِ خودش پُر میشود.
به شئ كه نگاه میكنم شئ را گم میكنم. اين ديگر يك مشاهده¬ی معمولی نيست. مشاهده را همه میكنند. مشاهده را همه بلدند. شاعر معمولی وقتی كه میبيند عادت چشم خودش را دنبال میكند. امّا شاعری كه خَرْقِ عادت میكند، شعر را در چيزهايی كه نمیبيند میبيند.يعنی همان وقتی كه شاعران سطح دنيای ديدنیهاشان را تصوير میكنند، شاعر حجم
تصويری از نديدن دنيا میدهد.
در اينجا « سطح » را دست كم نمیگيرم. بلكه در معنای لغتی آن ( سطح ) میگيرم يعنی در معنای حقيقی و هندسی آن، كه در اين معنا شاعرانِ سطوح لزوماً شاعران « سطحی» به معنای مجازی اين كلمه نيستند، و تواناترينِ آنان به علّتِ اِشرافی كه بر زبان دارند، و به علّت تسلّطی كه بر بازی با سطوح دارند، گاه فراتر از مسير مستقيم چشم میروند. و در اين بازی با سطوح، گاه برخوردِ دو سطح (حجم) آنها را به رؤيت ديگری از جهان مشاهدههايشان میرساند. به ديدنی ديگر، و يا حتّی به « زبانی ديگر» ، كه شاعر خود يكسره از آن بیخبر بوده است. آنها سطوحشان را به رؤيا میدهند و رؤياهايشان را بهجهان. و در اين بیخبری، از جهان تصويری میگيرند كه لنگر در تصويری ديگر دارد كه خود حلقه در تصويری ديگر زده است. و در اين داربستِ تصوير علامتی از دنيا به ما میدهندكه علامت دنيای امروز ما است. نوعی ديدن است. و شاعران واقعی را همين نوعی ديدن، همين جادو، شريك سرنوشت جهانيان میكند. بیآنكه خود بدانند. كه در اين كارشان نه سفارشاست و تصميم، و نه تعهّد و تسليم.
چطور میشود بدون عبور از ظاهر به باطن رسيد؟ برای رفتنِ به بطن نمیشود از ظاهر غافل شد. چرا كه عُمق لزوماً برای مقابله با سطح نيست. و برای رسيدن به عمق نبايد به سطح خيانت كرد.
« از میان یادداشت¬ها»
5- شاعری ساده با شعری بی دروغ وبی نقاب
دوست مهربانم عبدالرضاشهبازی عزیز سه کتاب برای من فرستاد
1-مجموعه شعر نمی خواهم کسی خواب های مراببیند.
2-مجموعه شعر چرا اینقدر از گریه های من لذت می بری
3-همه ی اردی بهشت های جهان،گزینه ی شعر امروز لرستان .
شعری از دفتر دوم را تقدیم تان می کنم وبررسی سروده ها را به مجالی دیگر وا می گذارم:
برای من که هنوز
به کودکی هایم عادت دارم سخت است
آن گونه که تودوست داری
آفتاب را تماشا کنم
و حالا پس از این همه سال که
از کنارم می گذرد
هنوز عادت نکرده ام
پشت عینک دودی
کسی را دوست داشته باشم
هنوز وقتی صدای لالایی می آید
یادگهواره ومادرم می افتم
من هنوز یاد نگرفته ام
سیاست باز خوبی باشم
آن گونه که تو می خواهی
وزیر را یک خانه جلو ببرم
ودوستم را برای همیشه مات کنم
من هنور کودکی هستم
که بهترین سیاست دنیا را
لالایی مادری می دانم
که برای فرزندش می خواند
من هنوز عادت نکرده ام
برای دیدن ماه
ستارگان را کنار بزنم.
|