ترجمه اي از حسين منزوي و عمران صلاحي
در مجله هاي كتابخانه ام مطلبي را مي جستم .ناگاه در مجلۀ بيداران[i] نگاهم بر نام حسين منزوي افتاد . دقت كردم ، ديدم يك ترجمه از منزوي با همكاري عمران صلاحي است كه بر پيشاني آن نوشته شده است :« شعري از حبيب ساحر( كه ساهر صحيح است) شاعر معاصر آذربايجان ايران» با خود انديشيدم : چه نام آشنايي است ودر ذهنم رد او را در كتاب تاريخ تحليلي شعر نو يافتم :« در آبان ماه 1327،در شهرستان اردبيل اتفاق غريبي افتاد . در آن سال ِ دور ، در آن فضاي قديمي و سنتي ، مجموعۀ شعر نوي به نام اشعار جديد از شاعري به نام ساهر در تيراژي اندك ، اما نامعلوم، چاپ شد .بعدها معلوم شد كه نام آن شاعر حبيب ساهر بوده است ؛ شاعري كه در سال 1282ه.ش در تبريز متولد شده،و در سال 1364، در سن 82سالگي او را در حالي يافتند كه از پنجرۀ خانه اش حلق آويز شده و جسدش در كوچه رها بود.حبيب ساهر از شاگردان انقلابي بزرگ تقي رفعت بود . او در شرح احوالاتش مي نويسد كه به هنگام خردسالي ، هنگامي كه در مكتبخانه درس مي خواند به زبان آذري اشعار عاشقانه مي سرود؛بعدها كه به « مدرسۀ مباركه محمديه » راه يافت و نامش را در كلاس پنجم ابتدايي نوشتند ، به سرودن غزل وقصيدۀ فارسي پرداخت . وبود و بود تا هنگامي كه ميرزا تقي خان رفعت از تركيه بازگشت و معلم ادبيات فارسي و فرانسۀ ايشان شد.رفعت شاعر پرشور و متجدد و شناخته شده اي بود كه روزنامۀ تجدد را در تبريز منتشر مي كرد و اشعار نوينش را در آن به چاپ مي رساند. دانش آموزان چندي ، تحت تاثير نوجويي و نوآوري او قرار گرفته ، انجمني به نام مكتب رفعت تشكيل دادند.اعضاء اين انجمن كه احمد خرم ، تقي برزگر ، حبيب ساهر و يحيي ميرزادانش(يحيي آرين پور)بودند نشريه اي را داير كردند به نام ادب. اين نشريه تحت تاثير مجلۀ تجدد بود و اشعار مدرن را به چاپ مي رساند .ظاهرا شاگردان از ترس ناظم مدرسه كه مخالف شعر نو بود گاه غزل و قصيده هم مي گفتند ،ولي رفعت مطلقا زير بار شكل هاي قديم نمي رفت .بعد هم قضيۀ محاصره تبريز و شكست شيخ محمد خياباني و خودكشي رفعت پيش آمد و مجلات نوگرا تعطيل شد. ولي عده يي از شاگردان رفعت راهش را در عرصۀ ادبيات پي گرفتند كه از آن جمله بود حبيب ساهر[ii].»
از ساهر مجموعه شعر تركي و فارسي بازمانده است كه البته تعدادي از آن ها چاپ شده است در اين ميان مي توان از : اشعار جديد ( بخش نخستين )، آبان 1327،چاپ اردبيل؛ اساطير ،1337،چاپ قزوين ؛ اشعار برگزيده ، 1343، چاپ تهران ؛كتاب شعر ساهر (جلد اول) 1343، چاپ تهران ؛ كتاب شعر ساهر (جلد دوم)،1357، چاپ تهران .
به روايت شمس لنگرودي بيشتر آثار ساهر به زبان آذري است . او علاوه بر شعر ، مجموعۀ داستاني هم به نام ميوه گس دارد.
باري اما بازگرديم به موضوع اصلي خود. شعری كه بر پيشاني اش «به دختر قالي فروش » حک شده ،نمي دانم چه زماني ترجمه شده است و كداميك -منزوي يا عمران- نقش بيشتري داشته است .اصلا مهم نيست . اين هرسه اكنون در شكاف پستان هاي مادر- زمين – آرام گرفته اند . آشفته مباد خواب شان . شعر را بخوانيم
رنگت پريده دختركم
گرفته صدايت.
در سايه ها نشسته است
چشم درشت زيبايت.
به آفتاب درآ
كه كارگاه تاريك است
وز دور دست ها نمي شنوم
آوايت
اكنون،رميده دختركم،
قاليچه هاي بافتۀ تو
تالارهاي آينه را آذين بست
و رنج هايت
و دست هاي كوچك پژمرده ات
بسيار مفتخواران
پرورده است
قاليچه هاي نازك ابريشمينت
در حجلۀ عروسان گل داد
هر محفل از تو، از تو
زينت گرفت
اكنون بگو
از آن همه چه داري
اي لحظه لحظه رو به زوال
دختركم
تا چند
با دست هاي خسته
گرسنگي را
با رنج آشتي خواهي داد؟
شايد شنيده باشي از پدرت
اين مثل
كه كوزه گر
«از كوزۀ شكسته خورد آب»
خرم بهار همسالانت
از چه خزان زود رس توست؟
دردانه هاي اعيان
مخمل پوش اند
آيا تن تو را
كرباس ها نمي آزارند؟
رنگت پريده است
لب هاي تو كبود است
وقت است تا به آفتاب
درآيي
تا بشكفد دوباره
گل هاي بي تبسم پژمرده ات
هنگام آن رسيده كه همچون پرندگان
پر بگشايي
و زير پر بگيري
آفاق دور را
تا بوسۀ طلا بنشاند
خورشيد
روي طلاي گيسويت....
پدر
یک سال است که رفته ای....
شعر 21
خنده ات را از قاب بر می دارم
و در آینه می نشانم.
آهسته بیرون می آیی
کت و شلوار قهوه ای ات را می پوشی
ماه را از سه کنج آسمان
بر می داری
و به جای گردی صورتت می نشانی
برف را از زمین بر می داری
و به جای مخمل گیسوانت می نشانی
خورشید اما
خودش می آید
تا در سینه ات بتپد.
دو شاخه از درخت می گیری
به جای دست هایت
و دو تنه
به جای پاهایت
می خندی
- « دیگر گریه نکن
دیدی آمدم بابا...»
و دست می کشی بر سرم.
نطفه طوفان در گلویم
ودریا بر گونه هام
نگاهت می کنم
- «بابا !
باز هم فریبم دادی
آمدی
اما
چرا دستت
گرمم نمی کند؟»
مهدی خطیبی
دوم اردی بهشت 1387
تهران