تبليغاتX
تاول حکایت راه است
  • درباره ی وبلاگ
  • درساعت23 روز دهم مهر ماه سال یک هزار و سی صد و پنجاه و پنج شمسی در تهران دیده گشودم – اگر چه پروزم از نیماست- و اولین چیزی که گفتم «اون نه»بود.دانش آموخته حقوق قضایی هستم .تا کنون هفت کتاب تالیفی و چهل و شش کتاب به ویراسته و مقدمه ی من منتشر شده است .گذشته از آن که شاعر و منتقد هستم در زمینه ویرایش و تصحیح متون نیز فعالیت دارم . کتابدارم و گذشته از این شغل، مشاور و ویراستار انتشارات آفرینش نیز هستم.نمونه وار کتاب هایی که از من چاپ شده است عبارتند از:
    1.ترانه های آدم و حوا ،دفتر اول ،انتشارات روزگار،چاپ اول ،1378
    2.آیینه دار آب(نقد ،بررسی و گزیده آثار شیون فومنی)انتشارات روزگار،چاپ اول ،1379
    3.شعر متعهد ایران (چهره های شعر سلاح)بررسی شعر سال های 1347تا1357،دفتر اول:جعفر کوش آبادی ،انتشارات آفرینش،چاپ اول 1383
    4.ترانه های آدم و حوا ، دفتر دوم، انتشارات آفرینش،چاپ اول ،1384
    5.ماه ماهی (قصه شعر)تصویرگر لیلی درخشانی،انتشارات زیتون 1384
    .............
    زیر چاپ:
    1.نسل ستاره در شب توفان(شعر و زندگی نعمت میرزازاده م.آزرم)انتشارات ثالث
    2.شناختنامه محمود کیانوش،انتشارات آفرینش
    3.بوتیمار بی اشک(قصه شعر)همراه با نقدی از محمود کیانوش و طرح هایی از سرکارخانم فلاحتی،انتشارت آفرینش
    ...........
    آماده چاپ:
    1.شعر و زندگی خسرو گلسرخی.
    ........

    شماره تلفن جهت تماس با من:
    09126894681

  • جستجو


  • Ads


    وب نوشته های مهدی خطیبی /آن کس که می رود/ تا شدن/فرسوده /در ویل ِ رنج /انبهی اندوه/ اندوه یک کوه/
    جمعه بیست و یکم تیر 1387
    Add to google Add to del.icio.us Add to digg Add to netvouz Add to blinkbits Add to technorati Add to segnalo Add to Yahoo Add to reddit Add to blinklist Add to taggly

     

    ترجمه اي از حسين منزوي و عمران صلاحي

     

    در مجله هاي كتابخانه ام مطلبي را مي جستم .ناگاه در مجلۀ بيداران[i] نگاهم بر نام حسين منزوي افتاد . دقت كردم ، ديدم يك ترجمه از منزوي با همكاري عمران صلاحي است كه بر پيشاني آن نوشته شده است :« شعري از حبيب ساحر( كه ساهر صحيح است) شاعر معاصر آذربايجان ايران» با خود انديشيدم : چه نام آشنايي است ودر ذهنم رد او را در كتاب تاريخ تحليلي شعر نو يافتم :« در آبان ماه 1327،در شهرستان اردبيل اتفاق غريبي افتاد . در آن سال ِ دور ، در آن فضاي قديمي و سنتي ، مجموعۀ شعر نوي به نام اشعار جديد از شاعري به نام ساهر در تيراژي اندك ، اما نامعلوم، چاپ شد .بعدها معلوم شد كه نام آن شاعر حبيب ساهر بوده است ؛ شاعري كه در سال 1282ه.ش در تبريز متولد شده،و در سال 1364، در سن 82سالگي او را در حالي يافتند كه از پنجرۀ خانه اش حلق آويز شده و جسدش در كوچه رها بود.حبيب ساهر از شاگردان انقلابي بزرگ تقي رفعت بود . او در شرح احوالاتش مي نويسد كه به هنگام خردسالي ، هنگامي كه در مكتبخانه درس مي خواند به زبان آذري اشعار عاشقانه مي سرود؛بعدها كه به « مدرسۀ مباركه محمديه » راه يافت و نامش را در كلاس پنجم ابتدايي نوشتند ، به سرودن غزل وقصيدۀ فارسي پرداخت . وبود و بود تا هنگامي كه ميرزا تقي خان رفعت از تركيه بازگشت و معلم ادبيات فارسي و فرانسۀ ايشان شد.رفعت شاعر پرشور و متجدد و شناخته شده اي بود كه روزنامۀ تجدد را در تبريز منتشر مي كرد و اشعار نوينش را در آن به چاپ مي رساند. دانش آموزان چندي ، تحت تاثير نوجويي و نوآوري او قرار گرفته ، انجمني به نام مكتب رفعت تشكيل دادند.اعضاء اين انجمن كه احمد خرم ، تقي برزگر ، حبيب ساهر و يحيي ميرزادانش(يحيي آرين پور)بودند نشريه اي را داير كردند به نام ادب. اين نشريه تحت تاثير مجلۀ تجدد بود و اشعار مدرن را به چاپ مي رساند .ظاهرا شاگردان از ترس ناظم مدرسه كه مخالف شعر نو بود گاه غزل و قصيده هم مي گفتند ،ولي رفعت مطلقا زير بار شكل هاي قديم نمي رفت .بعد هم قضيۀ محاصره تبريز و شكست شيخ محمد خياباني و خودكشي رفعت پيش آمد و مجلات نوگرا تعطيل شد. ولي عده يي از شاگردان رفعت راهش را در عرصۀ ادبيات پي گرفتند كه از آن جمله بود حبيب ساهر[ii]

    از ساهر مجموعه شعر تركي و فارسي بازمانده است كه البته تعدادي از آن ها چاپ شده است در اين ميان مي توان از : اشعار جديد ( بخش نخستين )، آبان 1327،چاپ اردبيل؛ اساطير ،1337،چاپ قزوين ؛ اشعار برگزيده ، 1343، چاپ تهران ؛كتاب شعر ساهر (جلد اول) 1343، چاپ تهران ؛ كتاب شعر ساهر (جلد دوم)،1357، چاپ تهران .

    به روايت شمس لنگرودي بيشتر آثار ساهر به زبان آذري است . او علاوه بر شعر ، مجموعۀ داستاني هم به نام ميوه گس دارد.

    باري اما بازگرديم به موضوع اصلي خود. شعری كه بر پيشاني اش «به دختر قالي فروش » حک شده ،نمي دانم چه زماني ترجمه شده است و كداميك -منزوي يا عمران- نقش بيشتري داشته است .اصلا مهم نيست . اين هرسه اكنون در شكاف پستان هاي مادر- زمين – آرام گرفته اند . آشفته مباد خواب شان . شعر را بخوانيم

     

    رنگت پريده دختركم

                          گرفته صدايت.

    در سايه ها نشسته است

                              چشم درشت زيبايت.

    به آفتاب درآ

    كه كارگاه تاريك است

    وز دور دست ها نمي شنوم

                                 آوايت

    اكنون،رميده دختركم،

    قاليچه هاي بافتۀ تو

    تالارهاي آينه را آذين بست

    و رنج هايت

    و دست هاي كوچك پژمرده ات

    بسيار مفتخواران

                    پرورده است

    قاليچه هاي نازك ابريشمينت

    در حجلۀ عروسان گل داد

    هر محفل از تو، از تو

                            زينت گرفت

    اكنون بگو

    از آن همه چه داري

    اي لحظه لحظه رو به زوال

                                  دختركم

    تا چند

    با دست هاي خسته

                          گرسنگي را

    با رنج آشتي خواهي داد؟

    شايد شنيده باشي از پدرت

                                اين مثل

    كه كوزه گر

    «از كوزۀ شكسته خورد آب»

    خرم بهار همسالانت

    از چه خزان زود رس توست؟

    دردانه هاي اعيان

                         مخمل پوش اند

    آيا تن تو را

    كرباس ها نمي آزارند؟

    رنگت پريده است

    لب هاي تو كبود است

    وقت است تا به آفتاب

                              درآيي

    تا بشكفد دوباره

    گل هاي بي تبسم پژمرده ات

    هنگام آن رسيده كه همچون پرندگان

                                        پر بگشايي

    و زير پر بگيري

    آفاق دور را

    تا بوسۀ طلا بنشاند

                            خورشيد

    روي طلاي گيسويت....



    [i] . ويژۀ ادبيات و هنر ، تهران مرداد1360صص73و74.

    [ii] . تاريخ تحليلي شعر نو ،شمس لنگرودي ،مجلد اول ، انتشارات مركز ،صص272و273.

     

    این مطلب در سایت گویا نیوز و هم چنین عصر نو نیز منتشر شده است. یاد باد

     

     

     

     


    » Post by: مهدی خطیبی At 23:12 | Topic : شعر | Post ID : 39 |
    چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
    Add to google Add to del.icio.us Add to digg Add to netvouz Add to blinkbits Add to technorati Add to segnalo Add to Yahoo Add to reddit Add to blinklist Add to taggly

    پدر

    یک سال است که رفته ای....

     

     

    شعر 21

     

    خنده ات را از قاب بر می دارم

    و در آینه می نشانم.

    آهسته بیرون می آیی

    کت و شلوار قهوه ای ات را می پوشی

    ماه را از سه کنج آسمان

                        بر می داری

    و به جای گردی صورتت می نشانی

    برف را از زمین بر می داری

    و به جای مخمل گیسوانت می نشانی

    خورشید اما

    خودش می آید

    تا در سینه ات بتپد.

    دو شاخه از درخت می گیری

                              به جای دست هایت

    و دو تنه

                   به جای پاهایت

    می خندی

    - « دیگر گریه نکن

    دیدی آمدم بابا...»

    و دست می کشی بر سرم.

     

    نطفه طوفان در گلویم

    ودریا بر گونه هام

    نگاهت می کنم

    - «بابا !

    باز هم فریبم دادی

    آمدی

               اما

      چرا دستت

                       گرمم نمی کند؟»

     

    مهدی خطیبی

    دوم اردی بهشت 1387

                                                       تهران


    » Post by: مهدی خطیبی At 17:8 | Topic : شعر | Post ID : 38 |


  • منوی سایت
  • آمار واطلاعات دیگر
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin


    Add to Google

    Subscribe in podnova
    Subscribe in NewsGator Online
    Add to netvibes
    addtomyyahoo4
    Subscribe to My Odeo Channel
    Add to Google

    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati

    View blog authority


    HOME | RSS | Out Feed | Them | News | Contacts US

    .کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز است

    All Rights Reserved 2005-2006 © By TAKP30.blogfa.com